هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction SECRET ep10

سلاااااام ببینید چی آوردممممممم.وقتی من با وقفه ی یک ساله دارم ادامه ی این فیکو آپ میکنم بهتره به معجرات ایمان بیارید فرزندانم :haha:

کاغذ قلما آماده برنامه آپ هفتگیمونو یادداشت کنین؛اهم اهم

#راز روزهای دو شنبه ساعت 9 شب

#آژانس پسرگربه ای روزهای سه شنبه ساعت 9 شب

#آسولا روز چهارشنبه ساعت9 شب

〰〰〰〰〰〰〰〰〰
در حال حاضر یک قسمت از هر فیک در طول هفته منتشر میشه چون سرم شدیدا شلوغه حدود یکی دو هفته که گذشت و کارهای منم روی روال افتاد اگر میزان کامنتهاتون راضی کننده بود از هر فیک دو بار آپ در هفته میذارم .

 

قسمت 10(تورو حتی از شر خودمم در امان نگه میدارم)

 

بعد از حموم به اتاق کیونگسو رفتیم و مشغول مرتب کردن کمدش شدیم.کارو با ریختن تموم لباسا رو تخت شروع کردیم.

:((اول میخوام شلوارا و شلوارکا رو تا کنیم و تا این قفسه پر بشه بعدش به همین ترتیب جلو میریم خب؟))
درحالی که به بوی آدامس بادکنکی که از سمتش میومد متمرکز شده بودم نمیتونستم درست و حسابی منظورشو درک کنم.

:((باشه.)) وقتی با سرم تاییدش کردم به طرف دیگه ی تخت رفت و به منم اشاره کرد مقابلش بشینم.در حالی که تلی از لباس بینمون قرار گرفته روبروی هم نشسته بودیم.

:((بخاطر خدا قبلا لباس تا کردی؟؟))
البته که تا کرده بودم ولی با در نظر گرفتن این احتمال که کیونگسو بخواد یادم بده سرمو به نشونه ی نمیدونم تکون دادم.

:((آه خدای من …ببین الان…تیشرتو روی پات پهن میکنی دستاشو به طرف داخل…))همونطور که انتظار داشتم اول یه آه کشید و بعد یه تیشرت دستش گرفت و نشونم داد که چطوری قراره لباسارو تا کنم.هرچند اونقدری با کیونگسو فاصله داشتم که عطر تنش به مشامم نرسه ولی بوی همیشگیش از لباساش منتشر میشد و منو از خود بیخود میکرد.

وقتی تو مشامم چنین عطری و تو نگاهم چنین منظره ی زیبایی بود چطوری میتونستم رو حرفاش تمرکز کنم؟

فقط همونطور که خودم از قبل بلد بودم لباسارو تا میکردم و البته صورتی که تمام روز نتونسته بودم با دل سیر ببینمش رو تماشا میکردم.

:((خیلی خب از این به بعدشو خودم میتونم روبراه کنم میتونی بری..))وقتی تموم لباسارو تا کرده بودیم این جمله رو به زبون آورد.

:((اگه مامانم بفهمه تا آخرش کمکت نکردم تو خونه راهم نمیده.))

دیگه داشتم آخرین توانمو برای موندن به کار میبردم.

:((وقتی تو کمد و کشوها جا سازیش میکنیم یه دست و پا چلفتی بازی در میاری و اعصابمو خراب میکنی.تا رو مود خوبمم به نظرم دیگه بری بهتره.))

:((حداقل تا کارت تموم میشه اینجا منتظر بمونم؟)) هرچقدر دیرتر از هم جدا بشیم اونقدر بهتره.شماها هم نگران غرور من نباشید اینجا کارا اینجوری پیش میره عشقولیام!!

:((چرا هیچوقت کم نمیارین شما؟))

این یجورایی به معنی موافقت بود و باعث شد با لبخند پیروزی روی لبم به جای قبلیم رو تخت برگردم و پشتمو به تاج تخت تکیه دادم و بدون اینکه ازش چشم بردارم تا زمانی که کارشو تموم کنه تماشاش کردم.

:((تموم شد میتونی بری.))

:((من گشنمه)) یهویی از دهنم در رفت،در واقع اصلا هم احساس گرسنگی نمیکردم.

:((چرا همچین میکنی؟؟)) کنار تخت نشست و پرسید.

جواب این سوالو همتون میدونید مگه نه؟؟!
:((چونکه وقتی برم خونه و فردا صبح بشه دوباره اون سوییشرتتو میپوشی و کلاهتو سرت میکنی دورباره تو لاک خودت فرو میری.دوباره بهم اهمیت نمیدی.حرفامو نمیشنوی چون گوش نمیدی.منم صداتو نمیشنوم چون اصلا حرف نمیزنی .دقیقا برای همین میخوام قبل از اینکه تو دوباره تبدیل به اون کیونگسوی سرد و خشک بشی بیشتر باهات وقت بگذرونم.))

وقتی داشتم این حرفارو به زبون میاوردم نگاهشو به هر جای نامعلومی غیر از صورت من برگردونده بود و وقتی حرفام تموم شد با سرش خیلی آروم تاییدم کرد.

:((چرا اینطورم؟؟)) از من میپرسید یا از خودش ؟!چون دقیق متوجه نشده بودم جوابی ندادم.

:((اصلا به این فکر کردی که چرا اینطورم ؟))

وقتی دوباره سکوت کردم تو چشمهام نگاه کرد و پرسید.تو اون چشمها غمی موج میزد که با دیدنش حس کردم تو اعماق قلبم یه چیزی تیکه پاره شد…

:((خیلی بهش فکر کردم کیونگسو…در طول این یک،یک و نیم هفته بیشتر از اونچه فکرشو بکنی بهش فکر کردم.ولی نه به یه جواب قطعی رسیدم نه کلماتی برای وصف این حالتت.)) چون وقتی موضوع تویی تموم کلمات دنیا هم برای ساختن حتی یه جمله کفایت نمیکنن.

:((پس برا منم جا باز کن.)) چشمام حداقل به اندازه ی خودش بزرگ شده بود.

:((هان؟!)) جای تعجبی نداشت که چنین حرف نامربوطی نا خودآگاه از دهنم بیرون بپره.

:((قبل از اینکه تغییر عقیده بدم برو زیر لحاف و برای منم جا باز کن تا منم بتونم بعد از یه مدت طولانی با یکی درد دل کنم.))با اینکه اون لحظه متوجه نشده بودم که منظورش چیه ولی به حرفش عمل کردم و بعد از اینکه زیر لحاف خزیدم کنار کشیدم تا جا برای اونم بمونه .از جاش بلند شد و بعد از خاموش کردن چراغ دوباره پیشم برگشت و تو فضای باقیمونده دراز کشید و لحافو تا زیر چونش بالا آورد .منم مثل اون دراز کشیدم و تو تاریکی متوجه شدم که به سقف زل زده.

:((اگه نگاهاتو رو خودم حس کنم دیگه ادامه نمیدم .و باور کن کیم جونگین اگه حس کنم با چیزایی که قراره برات تعریف کنم میخوای هرگونه رفتار ترحم آمیز بهم نشون بدی آدم ظالم تری میشم و حتی برای شام فردا هم نمیام.وسط حرفمم نپر چون داستان چندان بلندی هم نمیخوام برات تعریف کنم.))

از اونجایی که کنجکاوی داشت خفم میکرد و میترسیدم اگه چیزی بگم دیگه باهام حرف نزنه منم مثل اون دمر خوابیدم و با سقف ارتباط چشمی برقرار کردم!

:((اولین سال دبیرستانم بود و برعکس تفکراتت خیلی زود با یکی دوست شده بودم.با یه پسر به اسم سونگهو آشنا شده بودم.اوایل شاید زیادم نزدیک نبودیم ولی به مرور زمان صمیمی تر شدیم.ماه های اول با یه گروه 5-6 نفره میگشتم ولی بعد از یه مدت وجود اونهمه آدم تو جمع صمیمانه اذیتمون کرد و ترجیح دادیم دو نفره بگردیم.اون موقع ها پیش عمم زندگی میکردم،سونگهو برای دیدنم حتی اونجا هم میومد و گاهی شبا هم پیشم میموند.مثل الان منو تو ما هم اون زمان اینطوری کنار هم رو تخت دراز میکشیدیم و باهم صحبت میکردیم. با همین روال یه سالو باهم گذروندیم.تعطیلات تابستونو باهم نبودیم چون من با خانواده ی عمم رفته بودم مسافرت.تابستون تموم شد مدرسه ها دوباره باز شدن و ما دوباره پیش هم بودیم.البته صمیمی تر از قبل.منی که حرف دلمو به هیچ کس، حتی به خودمم نمیگفتم سفره ی دلمو جلوش پهن کرده بودم. بعدها یه نفر سوم وارد رابطمون شد.باعث شد بینمون فاصله بیوفته.دیگه مثل قبل نزدیک نبودیم.دیگه اون زمانایی که برای یه موضوع مسخره ساعتها میخندیدیم و مسخره بازی در میاوردیم دیگه وجود نداشت.و کم کم یه اتفاق عجیبتر افتاد.حرفهای خیلی خصوصیمون که مثل یه راز پیشش به امانت گذاشته بودم رو زبون تموم بچه های مدرسه میچرخید.پشتم خیلی حرفها زدند ،مسخرم کردن و طردم کردن.نیمکتمو با تخم مرغ رنگ کردن،کتابامو آتیش زدن کمدمو پر از نامه های توهین آمیز و یه عالمه فحش و بد و بیراه کردن.

مدرسمو عوض کردم.به این مدرسه اومدم و از اونجایی که میترسیدم منو بشناسن و دوباره اذیت و آزارم بدن.ترجیح دادم نامرئی باشم یا به قول تو تو لاکم قایم شدم.اینجوری بیشتر راحت بودم.تقریبا دیگه مشکلی نداشتم همینطور نامرئی به خونم رفت و آمد میکردم.خونم دنیای خودم بود نیازی نداشتم چیزی پنهون کنم مجبور نبودم توهین و تحقیر بشنوم.در طول زمان بعضی وقتا هم حوصلم سر رفت ولی به هر حال با وجود تمام استرس هاش من زندگی کردنو دوست داشتم.عذاب ناشی از خاطراتم باعث میشد احساس زنده بودن بکنم.دلم برای مدرسه ی قلبیم تنگ شد.برای روزهای خوشی که با سونگهو داشتم هم دلم تنگ شده بود.ولی میدونستم اگه حصارمو بشکنم دویاره شناخته میشم و دوباره همون بلاها سرم میاد.اوایل همینکه کسی متوجهم نبود حس خوب و امنی داشت ولی کم کم اذیت کننده شد.چه بدونم دوست داشتم حداقل یه نفر باشه که بهم اهمیت بده.و بعد تو اومدی.اول فکر کردم اومدی اذیتم کنی و سرکارم بذاری.وقتی دستمو گرفتی حدس زدم شاید یه منحرف باشی بعدش که فهمیدم فقط به قصد دوستی نزدیکم شدی باهات بد رفتاری کردم.این کارو انجام دادم چون میخواستم دور بشی ازم.چون اگه میموندی وابستت میشدم،بهت امیدوار میشدم و دیگه نمیخواستم که بری.هر زمان که کمی نظرم در این مورد تغییر میکرد و دلم میخواست نرم تر باهات برخورد کنم یه اتفاقی میوفتاد که باعث میشد از این تصمیمم منصرف بشم. دیگه نمیتونم به یکی اونقدرا هم راحت اعتماد کنم.

بیرونت کردم،نادیده گرفتمت و خواستم که دیگه دورو برم پیدات نشه ولی در همین حال همچنان نمیخواستم بری.از مامانت خیلی خوشم اومد.دلم خواست مامان خودم بشه.باعث شدین گرمای آغوشی که تابحال تجربه نکرده بودمو پیشتون تجربه کنم،دلم خواست به اون گرما پناه بیارم.ولی بازم ترسیدم.چون اگه اون گرما و آغوش امن هم ازم جدا میشد دیگه نمیتونستم دووم بیارم و میدونستم که ممکنه ایندفعه یخ بزنم.

ترسیدم که بهتون پناه بیارم چون اگه یبار دیگه هم شکست بخورم دیگه قدرتشو ندارم که از پسش بربیام.الان نمیخوام جمله ی «هیچوقت تنهات نمیذاریم» را=و به زبون بیاری یا بخوای دلداریم بدی…فقط میخوام یبار دیگه امتحان کنم.میخوام یبار دیگه دروازه های حصارمو باز کنم و میخوام بدونی که هر موقع دلت بخواد میتونی ترکم کنی.میتونی فقط برام مثل یه مهمون باشی و یا یه هم خونه،انتخاب با خودته. فقط بدون از این به بعد نمیتونی دیگه فرار کنی کیم جونگین …چون درست یه شب قبل از اینکه تورو ببینم به خدای خودم قول دادم که «اگه یکی دستمو گرفت شانسمو برای بلند شدن امتحان میکنم».تو دستمو گرفتی و الانم نوبت منه.))

خیلی خودمو کنترل کردم در ازای هر نقطه ای که به پایان جمله هاش میذاره تو آغوشم نکشم و بغلش نکنم.با اینکه بغض تو گلوم داشت خفم میکرد و اشکهام دیدن سقفو برام سخت تر میکرد ولی بازم تا آخر صحبتشو ساکت موندم و حرفشو قطع نکردم.یکی دست فرشته ی منو رها کرده بود. باعث شده بود بشکنه و هزاران تکه بشه.الان تنها کاری که من باید انجام میدادم ترمیم بالهاش بود…

:((میتونی از لاکت در بیای و حصارتو بشکنی چون دیگه نیازی نیست به اونجا برگردی و توش قایم بشی.اگه لازم بشه سپرت میشم ولی اجازه نمیدم کوچیکترین آسیبی بهت وارد بشه.الان که دروازه های قلبتو به روم باز کردی مهمون بودن حتی از گوشه ی ذهنمم عبور نمیکنه،چونکه همون بچه ای که اونروز دستتو گرفته حتی تو کلید همین دروازه ها هم میخواد باهات شریک بشه.و قسم میخورم کیونگسو من تو رو حتی از شر خودمم در امان نگه میدارم.))

بعد از اینکه با اعتماد کامل به خودم این جملاتو به زبون آوردم،همون کاریو انجام داد که من جسارتشو نداشتم.کاملا نزدیکم شد و بدن کوچیک و نحیفشو به بدن من قفل کرد.خیلی محکم بغلم کرده بود و منم خیلی بزرگ لبخند زدم.

امیدوارم اون لحظه صدای قلبمو نشنیده باشه چونکه من اون لحظه نزدیک بود بخاطر سر و صدای قلبم کر بشم.

 

 

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)

♋aqua_phoenix♋ 90 نظر 4 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
آلوچه
مهمان

بسیاااااااااااااااااااااار عالی
گرچه مرا به خاطر نمیاری..با اسم آلا کامنت میذاشتم اونور و خب خیلیم چرت و پرت میگفتم!!!!
کومااائوووووووووووووووووووووووووووووووووووووو…

zoza/exol
مهمان

من نه کای رو دوس دارم نه کیونگی رو من مامان کای لاورم خخخ

نگین (کریس لاور)
مهمان

این فیک محشره نه اصلا یه چیز خیلیی بالاترازمحشر من دیوونه ی پایه بودن مامانه ام..کایسو هم که دیگه هیچی کاش این فیکه 200قسمت بشه:)

kimkaijun
مهمان

عالیئییییی بود هی جوره از خودن این داستان پشیمون نیستم
ممنون خسته نباشی

min
مهمان

چقدر کای تو ین فیک گوگویه.خوداااا :heartme: :heartme: :heartme:

فاطمه
مهمان

چه کایسو محشری الان مجبورم که اعتراف کنم رمانتیک مساوی با کایسو :heartme:

...₪μ#£$...
مهمان

عاااااااااالی بووووووود……خییییلی دوسش دارم این فیکو….دستت طلا :kissme:

D.O
مهمان

چقدرررر قشنگ بووود این قسمتش
ینی اون رازه چی بوده که با بچم همچین رفتارایی کردن
آقا این بوی ادامس بادکنکی و که میگه من جای کای ضعف میکنم :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

A FAN
مهمان

:bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny:
اونی مثل همیشه عالیییییییییی بود :heartme: :heartme: :heartme:

ala
مهمان

چقد گوگولین.بالاخره کیونگ یه حرکتی زد.دلمون واشد

Arefeh
مهمان

واییی خعلی خوبه :gerye:
عاشق مامی کایم :khande:
هفته ای یبار ک دق میکنم :gerye:

KadooOooOooOoo
مهمان

عزیزمممممممم😍😍😍😍
این فیک خیلی خوبه 😍😍😍
بیچاره کیونگم 😔
خسته نباشی دوست جان 😀

Marziye
مهمان

عالیییییی بود :kissme:
بمیرم برا کیونگیم :gerye: :gerye:

sorour
مهمان

وااااای چقد عاااااالیییی بووووووود :charkhesh: :charkhesh:
ممنون :heartme: :heartme: :heartme:

sahar
مهمان

واییییی چقدر این دوتا شیرینن چقدر خوووووووووبن اخهههههه :aaar: چقددددددررر :aaar: :aaar:
افرین به کای که همیشه هستتتتتتتتش افرییییین افرررررررریییی :yehetohorat: :yehetohorat:
بچمو چرا انقدر اذیت کردن توروحت سونگهو جان ت و ر و ح ت :qorqor: :aaar: مظلوم گیر اورده بوده بیشور :gerye: :charkhesh:
ممنووووووونم :kissme: :heartme:

.M.A.
مهمان

نترس کیونگی!!!کای هیچوقت تنهات نمیذاره :rose:
خسته نباشی دنیا جون :heartme: :kissme:

یاسمن
مهمان

وای خدایا من میمیرم برای تک تکجمله های این فیک
عااااااالیههههه
خواهشا دیگه نرووووووو :mazlum: :mazlum: :mazlum:

wpDiscuz