سلاااام عزیزانم :heartme:

بچه ها ناموسا پی ویمو نپوکونین ایشالا تا یکی دو هفته برنامه رو عوض میکنم که دوبار آپ در هفته داشته باشم ولی اگه وضع کامنتا همینه نمیشه ها
این فیک پتانسیلشو داره که صد به بالا کامنت بخوره،پس لطفا همکاری کنین که دست منم باز باشه

 

قسمت 11(لبخند تو زیباترین تصویر دنیاست)

 

شب درست وقتی داشت خوابم میبرد منو به خونمون فرستاد.صبح وقتی رفتم تا برای صبحانه صداش کنم هنوز دستمو رو زنگ در نذاشته در به روم باز شد.

:((پوشیدن اینا دیگه ممنوعه.)) وقتی دوباره با سوییشرت جلوم نمایان شد سریع این حرفو به زبون آوردم.

:((بجز اینا روپوش دیگه ای ندارم.))

راستش انتظار داشتم با لحن گزنده و نیش داری جوابمو بده ولی بر عکس،کاملا آروم و خوشرو جوابمو داد.

:((من یه عالمه دارم یکی بهت میدم.))

و وقتی این حرفو میزدم خیلی وقت بود که دست به کار شده بودم،اما خرگوش کوچولویی که هی از دستم فرار میکرد و وول میخورد چندان کمک حالم نبود…

:((قلقلکم میگیره نکن)) با این حرفش برای اذیت کردنش بیشتر مشتاق شدم.

:((یااا کای..نکنننن..)) اسمی که به گوشم خورد باعث شد دست از کارم بکشم و یه قدم عقب برم.

:((0_0کای؟! اون کیه؟؟نکنه با اونم همچین خاطره ای داشتی؟)) و حوابم ضربه ی انگشتی بود که به پیشونیم اثابت کرد.

:((ببینم خنگی مگه؟کای اسم به کاراکتر انیمه س.بخاطر شباهتتون من بهت میگفتم کای ولی الان از دهنم در رفت…))

اولش صداش به گوش خشن میرسید ولی رو به پایان جمله کم کم صداش آرومتر و لحنش خجالتزده تر شد.یکم با لبخند خجالت کشیدنشو تماشا کردم.بعدش سوییشرتی رو که نصفه نیمه از تنش کشیده بودم بیرون به کل در آوردم و پرت کردم تو خونه و درو بستم.

:((کدوم انیمه بود اون؟؟))قبل از اینکه به پشت سرم برگردم و دستمو دور شونه هاش بندازم پرسیدم.من از این کیونگسوی جدید خیلی خوشم اومده!

:((انیمه ی خیلی محشریه اگه بخوای میتونیم سر فرصت باهم تماشا کنیم؟)) اگه هفته ی قبل بود با تریپ «هووف..ولم کن ..دست از سرم بردار..یااا..ای خدا..» و غیره جوابمو میداد ولی امروز از جمله ی «باهم تماشا کنیم» استفاده کرده بود!!

:((البته چرا که نه))

با همین صحبت ها به حیاط خونه ی خودمون رسیدیم و مادرم با چشم های ورقلمبیده از پشت پنجره نگاهمون میکرد.خب شوکه شد زن بیچاره حق داره راستش! انگار نه انگار این کیونگسو همونیه که مامان بیچارم برای به حرف آوردنش هزارتا سختی و مشقت کشیده بود!!

 در خونه با شدت باز شد.
:((کیونگسو؟!)) 

با دیدن مامانم کیونگسو خودشو از حصار بازوم خلاص کرد و به طرف مامانم قدم برداشت.

:((صبح بخیر مامان)) مامانم یه بار به من یه بار به کیونگسو نگاه میکرد…

:((صبح بخیر سو .بدویین بیاین صبحانه حاضره))

پشت سر مامانم وارد خونه شدیم و یه صبحانه ی خیلی خوب و با نشاط سپری کردیم.و باید تاکید کنم که بهترین صبحانه ی تمام عمرم بود.

بعد از صبحانه از کمدم یه ژاکت (بدون کلاه) برای سو پیدا کردیم،هر چند که 2 سایز بزرگتر از خودش بود ولی بامزه به نظر میومد.

 

:((کایا،کاش یه ژاکت دیگه برمیداشتم این تو تنم زار میزنه و حس میکنم خیلی معلومه که امانتیه…))

ظاهرا با اسم کای خیلی خو گرفته بود و البته منم تا حدودی هم خوشم میومد هم عادت کرده بودم تو این مدت کم.

:((هرکدومو برمیداشتی اوضاع همین بود کیونگسو))

هرکسی که از کنارمون رد میشد حداقل 2-3 بار برمیگشت و نگاهمون میکرد!

:((چرا نگاه میکنن؟؟)) یخورده بیشتر بهم نزدیک تر شد و پرسید…

:((شاید بخاطر اینکه زیادی خوشتیپم)) با حرفم نگاه عاقل اندر سفیهی  انداخت و پرسید.

:((اصولا الان نباید میگفتی بخاطر اینکه زیادی «خوشتیپی»؟!))

شدیدا خودمو کنترل کردم که لپ هاشو که موقع سوال پرسیدن باد کرده بود رو نیشگون نگیرم.سرمو انداختم پایین و به راهم ادامه دادم.

:((من فقط حقایقو گفتم..))

:((آه البته))از تن صداش میتونستم بفهمم که داره میخنده.

:((این چیه؟)) وقتی برگشتم در حالی دیدمش که داشت تو جیبای ژاکتم که تنش بود دنبال چیزی میگشت.کمی بعد دستشو بیرون آورد و چیزی که پیدا کرده بود رو نگاه کرد:((پول؟!)) آره پول و دوباره یکی از عادت های غیر معمولیم…

 

:((تو جیبهای همه ی شلوارا و ژاکتم یه مقدار پول جاسازی کردم که تو راه نمونم و هم اینکه هر از گاهی وقتی دست تو جیبم میکنم یه مقدار پول دستم بیاد و خوشحال بشم.در ضمن هیچ دزدی به جیبهای لباس نگاه نمیکنه..))

جوری با افتخار توضیح میدادم مثل اینکه محشر ترین کار دنیا رو انجام داده باشم!و وقتی با توضیحاتم خندید مطمئن شدم که محشر ترین کار دنیارو انجام دادم چون باعث شدم اون لبخند زیبا رو دوباره تقدیمم کنه.

:((یادم بنداز سر فرصت یه سر به کمد لباست بزنم))

:((حتما..)) با زور خودمو کنترل میکردم که بغلش نکنم…راستش دیشب که اونجوری محکم و سفت بغلم کرد حس پازلی رو داشتم که بعد از سالها تکه ی گمشدشو پیدا کرده.مثل اینکه اون گرمای عجیبی که سالهاست در حسرتش بودمو پیدا کنم. حس بغل کردن اون ؛از خوشمزه ترین شکلات دنیا ،از دیدن تاثیر گذارترین فیلم تاریخ سینما،از یه پیک شراب ناب،از بازی های لذتبخش بچگیام،از انیمه هایی که دیوانه وار میپرستیدمشون،از بوسیدن و…خلاصه از همه چیزای با ارزش و قشنگ بهتر بود.

:((کاش با مترو میومدیم خسته شدم..)) وقتی به در مدرسه رسیدیم نالیده بودم.

:((راستش قدم زدن با تو جالب بود)) با حرفی که زد میخواستم برگردم نگاهش کنم ولی اون سریعتر از من قدم برداشت و وارد مدرسه شد.خجالت کشیده بود؟! اهمیت ندادم و شونه هامو بالا انداختم بعد با سرعت به سمتش دویدم.

موقعی که وارد کلاس شدیم دوباره همه ی نگاه ها به سمت ما چرخیده بود؛البته با یه تفاوت که امروز به جای من همه به کیونگسو نگاه میکردند. از گوشه موشه های کلاس زمزمه های «شاگرد جدیده؟!»بلند شده بود و من در حالی که به حماقتشون میخندیدم سر جای خودم نشستم.

برخلاف همیشه ایندفعه بجای اینکه سرشو روی میز نیمکت بذاره مشغول در آوردن دفتر کتابش شد و میتونم قسم بخورم کل کلاس بدون اینکه نفس بکشن تماشاش میکردن!و البته منم شامل اون کل کلاس بودم!!وقتی به سمتم برگشت نزدیک بود با تف خودم خفه بشم..

:((تو کتاب نیاوردی؟))من همزمان با تلاش برای خفه نشدن سعی میکردم حرفشو ادراک کنم ولی اون منتظرم نموند و کیفمو بررسی کرد.

:((فک..فکر کنم یادم رفته بیارمش.))

حقیقتش در مواقع خیلی نادری کتاب میاوردم.با حمل و نقل اونهمه کتاب سنگین قصد نداشتم تو این سن جوونم دیسک کمر بگیرم-__-

:((مشکلی نیست کتاب منو دوتایی استفاده میکنیم.)) ابدا اون لحظه به حرفش توجه نمیکردم چون تمام هوش و حواسم پیش لبخندش بود.

:((جونگین دوستت کیه؟)) جونگده از ردیف کناریمون با این سوالش کنجکاوی خیلی از افراد حاضر در کلاسو به زبون آورد.

:((خنگی مگه؟اون کیونگسو عه دیگه)) نگاهش بجای من روی مینسوک که جوابشو داده بود برگشت و بعدش پچ پچ بلندی تو کلاس به راه افتاد.

:((اون واقعا کیونگسو عه؟!)) دختر هایی که با فضولی تمام نزدیکتر اومدن تا کیونگسوی منو دقیق تر بررسی کنن رو با نگاه های لیزریم از خودمون دور کردم.

:((جواب این سوالتونو شیومین داد.الان قبل از اینکه اعصابمو به هم بریزید بشینین سر جاهاتون.)) قبل از اینکه با گفتن اسم اصلی شیومین چپ چپ نگاهم کنه همون لقبشو به کار بردم تا سرم غر نزنه…هنوزم نمیفهمم چرا از اسم مینسوک بدش میاد!!

:((فقط بخاطر در امون موندن از شر این نگاه ها هم میتونم سوییشرتامو دوست داشته باشم.)) وقتی دخترا به جاهای خودشون برگشتن تو گوشم خم شد .راستش برای چند دقیقه این ایده به نظر خودمم جذاب جلوه کرد ولی بعدش خیلی زود اون افکارو از ذهنم دور کردم.

:((من دوست ندارم)) هرچقدر تلاش کردم لحنمو ملایم تر کنم موفق نشدم…خب دوست نداشتم و نخواهم داشت اینو هیچی نمیتونه عوض کنه…

:((چرا؟)) خب الان باید چه جوابی میدادم؟!

میگفتم بخاطر اینکه زیبایی کسی که دوستش دارمو میپوشونن؟ دنبال بهانه ی معقول تری بودم ولی چیزی به ذهنم نمیرسید برای همین ترجیح دادم ساکت بمونم.معلمی که وارد کلاس شد هم تو نجات پیدا کردنم از جواب کمکم کرد.

حتی کیونگسویی که همیشه سرش رو میز نیمکت بود بلند شد و به معلم سلام داد…

حالا دارم حس میکنم یه چیزایی تو زندگیم زیباتر شده…

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)