پوستر از برف آذر عزیزم :heartme: مرسی خواهری :heartme: 

سلاااااام عزیزانم بابت هفته ی قبل متاسفم ولی شرایطم فراهم نبود .بابت کامنتا واقعا خوشحالم .نویسندش هم خیلی ابراز خوشحالی کرد و گفت از طرفش تشکر کنم.لطفا با همین روال هر قسمتو به صد کامنت برسونین تا آپ بدون وقفه ادامه پیدا کنه.

 

قسمت12 (شاید یه روزی منم به اندازه ی کاپ کیکهات دوست داشته باشی)

 

در طول روز به هیچ عنوان سرشو روی میز نذاشته بود.همین کارش به تنهایی میتونست نشون بده چقدر داره تلاش میکنه.

تو تموم زنگ تفریح ها صحبت کرده بودیم؛گاهی در مورد یه فیلم که هر دومونم تماشا کرده بودیم یا کتابی که هر دومونم خونده بودیم بحث کردیم.

زنگ ناهار جونگده و شیومین هم بهمون ملحق شده بودن.حتی وقتی که اونا پیشمون بودن بازم با من مخاطب میشد و بهم توجه میکرد و همین کارش باعث میشد کلاغای توی دلم دوباره شروع به رقصیدن کنن.چه بدونم…حس میکردم براش خاصم.

در مورد شیومین و جونگده هم باید بگمهر دوشون خیلی سرحال و اهل صحبت و دلخوشی بودن؛در واقع شرایط مناسب برای دوستی رو داشتن.شاید در طول زمان میتونستیم دوستای خوبی برای هم داشته باشیم.

:((کای..))

وقتی اینجوری صدام میکرد حس میکردم تموم سلولهام از نو به وجود اومدن.حس خیلی قشنگی داشت چون به این اسم به عنوان یه صفت مالکیت نگاه میکردم.خاص و فقط مخصوص اون.
:((بله؟)) مدرسه تموم شده بود و باهمدیگه راه میرفتیم.مامانم قبلش خبر داده بود که خیلی خستس و اگه مشکلی نیست خودمون برگردیم خونه.در واقع مامانم هرچقدرم خسته باشه بازم دنبالم میومد این فقط یکی از ترفند های خانم کیم بود که ما دوتا باهم دیگه بتونیم وقت بیشتری رو بگذرونیم.

:((بریم کاپ کیک بخوریم؟))

رد نگاهشو گرفتم و قنادی نقلی و تر تمیزی رو دیدم.کاپ کیک های رنگارنگی که تو ویترین گذاشته شده بود اشتهای هر کسی رو تحریک میکردند.

:((خوب پس بریم)) با دستم اشاره کردم دنبالم بیاد و باهم به طرف قنادی اونور خیابون راه افتادیم.با لمس کوچیکی که روی دستم احساس کردم نزدیک بود بیهوش بشم.

:((بریم)) تو صورتم نگاه کرد و با لبخند بزرگی قبل از اینکه اجازه بده حرفی بزنم به سمت دیگه ی خیابون منو هم همراه با خودش کشوند.

گرمای دستهایی رو که بعد از رسیدنمون به طرف مقابل خیابون ازم جدا شدن باعث شد تا مغز استخونم یخ بزنه.ولی سعی کردم بدون اینکه ناراحتیمو تو صورتم بروز بدم با لبخند وارد قنادی بشم.

مستقیم به سمت مبلمانی که گوشه ی قنادی قرار داشت رفتم و روش ولو شدم.منتظر بودم کیونگسو هم مقابلم بنشینه ولی صندلی روبروم همچنان خالی بود.

با نگرانی اطرافمو بررسی کردم و بالاخره جلوی ویترین شیرینی ها دیدمش.اون لحظه واقعا دلم خواست جای یکی از اون کاپ کیک هایی باشم که با لبخند بچگانه و معصومش تماشاشون میکرد.

تحت هیچ شرایطی تو روند انتخابش مداخله نکردم و منتظرش موندم تا کارشو تموم کنه.

کیک هایی که انتخاب کرده بود رو به دخترک مسئول نشون داد و منم در این حین براندازش کردم.مشخص بود از دوتامونم بزرگتره و با لبخندی که موقع حرف زدن با کیونگسو به لب آورده بود اصلا حالت چاپلوسانه ای نداشت و اذیت نمیکرد.میتونستم  تو همون ثانیه های اول شخصیت طرف مقابلمو آنالیز کنم و به همین دلیل خیلی زود متوجه شخصیت خوب و مهربون مسئول فروش شده بودم.

:((خب دیگه بریم..)) کیونگ با لبخند پیشم اومد. ترجیح داد همون لحظه ی اولی که میشینه فضای کلی محیطمونو از زیر نظر بگذرونه.بعدش با وجود تموم زحمتاش برای مخفی کردن اضطرابش متوجه شدم از چیزی نگرانه.اطرافمو با فکر اینکه ممکنه هر لحظه جونوری مث سونگهو سر و کلش پیدا بشه بررسی کردم.یا شایدم یکی از همکلاسی های کوفتی قدیمیش…ولی هیچکسی جز چندتا دختری که دور میز کناریمون نشسته بودند وجود نداشت.از اونجایی که اون دخترا هم از مدرسه ی ما بودند به اونها هم شک نکردم البته.خیلی مختصر باهاشون چشم تو چشم شدیم،وقتی یکیشون سرشو به عنوان سلام تکون داد منم مجبور شدم با حرکت خفیف سرم جواب سلامشو بدم. خب ممکنه قیافم کمی غلط انداز باشه ولی من به هیچ وجه شخصیت متکبر و اهل بی احترامی نبودم.

اگه کسی بهم سلام میداد البته که با احترام جواب سلامشو میدادم.وقتی به سمت کیونگسو برگشتم با صورت بی احساس و پوکری روبروشو نگاه میکرد.شاید داشت راجب همون موضوعی که کمی قبل مضطربش کرده بود فکر میکرد.

:((خبببببب کاپ کیکهاتونم اومدددد))همون دختر خوش مشرب پای صندوق ایندفعه سعی داشت با من کنتاکت برقرار کنه و درحالی که بهم لبخند میزد گفت:((رفیقت خیلی دوست داشتنیه مگه نه؟))با سردرگمی حرفشو تایید کردم.
:((بله همینطوره)) وقتی به سمت کیونگ برگشتم با تعجب نگاهم میکرد و میشه گفت اثری از حالت روحی چند دقیقه پیشش باقی نمونده بود.

:((آه خدای من چقدر دوست داشتنی به نظر میاین.))

دختره عملا داشت با کلمات بازی میکرد و من نمیتونستم بفهمم از این جمله منظورش اینه که دوتامون به حالت زوج دوست داشتنی به نظر میایم یا تک به تکمون دوست داشتنی هستیم!
:((خیلی ممنون)) ایندفعه کیونگسو جوابشو داده بود.

:((کاپ کیکهارو خیلی دوست داره،از این به بعد هر روز براش کاپ کیک هدیه بخر.)) با خنده این جمله رو صرف کرد و بعد از چشمک با نمکی که بهمون زد سر کار خودش برگشت.
:((واقعا هم خیلی دوست داری کاپ کیکهارو…))

بلافاصله بعد از رفتن دختره به سمت کیونگسویی که تو بشقاب کاپ کیک ها فرو رفته بود برگشتم.بخاطر اینکه معذب نشه منم یکی برداشتم و مشغول خوردن شدم.

:((اوه..من نوشیدنی سفارش نداده بودم ولی بازم آورده خودش.))جوری تو کاپ کیکها غرق شده بود که تازه تازه متوجه لیوانهای نوشیدنی میشد!البته منم با اشاره ی کیونگ به لیوانها متوجهشون شده بودم اما حالا حدس بزنید عامل کوری من چی بود؟!هممون جواب اینو میدونیم مگه نه؟!!

:((اگه ناهار نخوری مامانم پدر منو در میاره ها)) وقتی سومین کاپ کیکشو تموم میکرد دیگه نتونستم جلوی خودمو از به زبون آوردن این جمله بگیرم.

وقتی با روی خندون نگاهم کرد حالت روحیم جوری شد که حتی میتونستم داوطلبانه دمپایی های مامانمو تو سرم بکوبونم!
:((من ازت محافظت میکنم.)) گاهی دلم میخواد این بچه رو بگیرم تو بغلم حلش کنم. :((اما منم تا حدودی از مامانت خوف میکنم پس بهتره دیگه بریم.)) آخرین جرعه ی نوشیدنیشو خورد و بلند شد.با لبخند پیروزمندانه ای که بعد برنده شدن تو بحث پرداخت حساب به لبم نشسته بود به سمت خونه راه افتادیم.

نمیدونم واقعا بخاطر اینکه من مورد ملامت قرار نگیرم این کارو کرد یا واقعا چون سیر نشده بود غذاشو کامل خورد!!

بعد از غذا به اتاق من رفته بودیم ایندفعه.

:((تختت از مال من خیلی بزرگتره))اولین نظری که در مورد اتاقم ارائه داد در مورد تختم بود و خب منم نتونستم جلوی سرخ شدنمو بگیرم.هرچند حتی اگه میگفت«کمدت از مال من کوچیکتره»بازم سرخ میشدم ولی بگذریم…!

در حال حاضر دارم عن سرخ شدن و خجالت کشیدنو در میارم…کاری به کارم نداشته باشین!

:((مدل خوابیدنم ایجاب میکنه نتونم رو تخت کوچیک بخوابم)) کیم جونگین و استایل خوابیدنش…-____-

:((چطور میخوابی مگه؟)) مطمئنا مثل تو نمیخوابم کیونگسو..

:((یخورده میشه گفت…اهممممم شلخته)) بجای صندلی پشت میز مطالعم ترجیح دادم لبه ی تخت کنار کیونگسو بشینم.
:((سونگهو هم اونجوری بود))بدون اینکه بشناسمش از اون بشر متنفر بودم.احتمالا بدون اینکه متوجه باشه این حرف از دهنش در رفته بود،چون بعد گفتنش سریع از جاش بلند شد و مثل اینکه چیزی گفته نشده باشه دور اتاق شروع به گشت و گذار کرد.

:((اومو..اینا کی ان؟؟)) یه عکس مربوط به تولد 6 سالگیمو برداشته بود.اون زمان با دوستای کودکستانم جشن گرفت بودیم.

:((این تویی مگه نه؟))وقتی مث فن گرلا شروع به جیک جیک کرد نزدیک بود عقل از سرم بره.نزدیک شدم و به نوک انگشتش روی عکس نگاه کردم که دقیقا روی من قرار گرفته بود.

:((همشون سفیدن تنها پسر سیاهشون اینه که منم دیگه لابد…)) مثل کیونگسو منم رو به عکس بچگیام لبخند زدم.بچه ی بامزه ای بودم.

:((خیلی دلم میخواد ببینم الان تو کت شلوار چطور دیده میشی…))اونروز مامانم با زور کت شلوار تنم کرده بود ولی خب باید قبول کنم که بهم میومد.

:((من اصلا مشتاق نیستم ولی..)) اونروز وقتی تو جشن وسط شلوارم ترکیده بود خیلی شرمنده شده بودم برای همین من یه آدم ضد لباس رسمی و کت شلوارم!

با صدای تق تق در هردومونم به سمت در چشم دوختیم.

:((جونگین عسلم من تو اتاقمم اگه چیزی لازمتون شد خبرم کنین.به سو از پیژامه های خودت بده شب همینجا بمونه.پنجره هارو محکم چفت کنین بیرون از خونه هم نرین.))

بخاطر اینکه صدای درونمو که فریادهای شادی سر داده بود و آرهههه همینه گویان جیغ و ویغ میکرد رو بروز ندم کم مونده بود فلج صورت بگیرم.

:((آه نه من مزاحمتون نمیشم.))ظاهرا این پسر هنوز با ترفندهای والده سلطان آشنا نشده بود.

:((تعارف میکنی؟!الان میخوای دعوات کنم؟)) همینکه تموم حرفاشو با لبخند و لحن دوست داشتنی به زبون میاورد ترسناک تر بود.

:((آخه نمیتونم جای دیگه راحت بخوابم..)) با صدای ضعیفی در حالی که با دستاش بازی میکرد سعی داشت مامانمو راضی کنه.البته تا حدودی حق داشت چون اکثرا همه دوست دارن تو خونه و رخت خواب خودشون بخوابن.

:((بخاطر اینکه نترسین نگفته بودم بهتون ولی باید بدونید تو محله یه روانی داره میپلکه،شبا وارد خونه ها میشه و سو عزیزم باور کن نمیتونم تورو تو اون خونه که حتی پنجره هاش نرده ندارن تنها بذارم.کل شب از نگرانی خوابم نمیبره.پس لطفا ناراحتم نکن و فعلا شبا پیش ما بخواب.))

حتی با تصور اینکه اون منحرف وارد خونه ی سو بشه موهام سیخ شدند و کیونگ هم با چهره ی وحشت زده سرشو به نشونه ی تایید حرفهای مادرم تکون داد.مامانم موهای هر دومونو به هم ریخت و به سمت اتاقش رفت،احتمالا چیزی یادش رفته بود که خیلی سریع دوباره به درگاه برگشت.

:((کیک پختم براتون و گذاشتم تو یخچال خنک بشه.یکی دو ساعت دیگه میتونین بردارین و بخورینش.از سر و صدا کردن هم معذب نشین؛من به صدا حساس نیستم.)) یه لحظه با فکر کردن به کارهای صدا داری که میتونستم با کیونگ انجام بدم صحنه ها از جلوی چشمم رد شدند اما من خیلی سریع سرمو تکون دادم و اون افکارو از خودم دور کردم.قربانی فانتزی های عجیب غریبم شدی سو متاسفم.

:((شب بخیر مامان))هر دو همزمان گفته بودیم.

:((شب بخیر کوچولوهای مامان)) وقتی مامانم رفت حس شب زفاف بهم دست داده بود.این عروس دومادهای بی تجربه نمیدونن چی بگن و حرفاشون یادشون میره و دستپاچه میشنا یا هی نگاهشونو از هم میدزدن و به هر گوشه ی تار عنکبوت گرفته ی اتاق زل میزننا…مثل اونا.هرچند انگار چندتا زوج رو تو شب زفافشون دیدم که اینجوری دارم با دقت توضیح میدم…-__-

:((اینترنت یا تلویزیون؟))دقیقا مقابل تختم یه صفحه پلازما بود و من حتی برنامه ریزی اینکه با هم به تاج تخت تکیه میدیم و فیلم نگاه میکنیمم کرده بودم.

:((پیژامه)) با شنیدن جوابش میخواستم سرمو بکوبم به دیوار.

:((آه درسته)) لحن دستپاچه ی من موجب خندش شده بود.

به طرف کد لباسم رفتم و تموم پیژامه ها و لباس های راحتیم رو از نظر گذروندم.همشون براش خیلی گشاد و بزرگ بودن .تا اینکه بالاخره چشمم به ساپورت های گوشه ی کشو افتاد.اینارو تابستونا برای کلاس رقص استفاده میکردم.

:((ساپورت میتونی بپوشی؟)) برای پرسیدن چنین سوال مزخرفی میتونم به صورت داوطلبانه خودمو از پنجره پرت کنم پایین.

:((ها؟)) خب کیم جونگین اعظم الان بیا و توضیحش بده.

:((شلوارام همشون از کمرت میوفتن برای همین فقط این ساپورتایی واسه کلاس رقص استفاده میکنم تنت میشه.اگه میخوای میتونی خودت بیای و انتخاب کنی.))

سردرگم نزدیکم شد و کنارم وایستاد.یه تیشرت سفید نخی و یه ساپورت سیاه رنگ برداشت.

:((ممنون)) به سمت در رفته بود.البته که جای سرویس بهداشتی رو میدونست چون خونه هامون از لحاظ ساختاری دقیقا عین هم بودن.ولی بازم دنبالش راه افتادم.کمی پشت در منتظرش شدم و وقتی بیرون اومد…خدای من تو خودت بهم صبر و اراده عطا کن!این بچه کی رکابی برداشته بود؟؟! بعد از لبخند ملایمی که به روم زد به سمت اتاقم برگشت و منم مثل گاو همچنان از پشت سرش نگاهش میکردم.رکابی باسنشو پوشونده بود…و البته که اول از همه به باسنش نگاه کردم!حتی دلم میخواد یه پیج به اسم «کون گردالی و نیشگون گرفتنی کیونگسو»باز کنم.مشکلی دارین؟!

کمی بعد وارد اتاق شدم و دیدمش که روی تختم نشسته و منتظرمه اما هیچکدوم از اینا برام اهمیتی نداشت!تنها چیزی که تو این لحظه برام مهم بود نواحی سفیدی بودند که از رکابی بیرون مونده و منو به گاز گرفتنشون تحریک میکردند.اون گردن و ترقوه های سفید منو به سمت خون آشام شدن سوق میدادند و هر لحظه دلم میخواست سرمو تو اون قوس گردن درخشان فرو کنم.

دی او کیونگسو این کارت رسما گناه کبیرس!

پ.ن:مسلمون نیستی کیونگ :becharkh: بخدا مسلمون نیستی :khande: 

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)