خب تا الان که آدیوکس و د آدر وان و فراری رمزی شد قسمتای بعدیشیون

سیمپل هم همچنان کم باشه قسمت بعدش رمزی میشه 

آها راستییییییی عزاداریاتون قبووول

برای هر فیکی که رمز میخواید زیر اخرین پست همون فیک درخواست رمز بدید ♥

پوستراتونم برای سیمپل برام بفرستید پوستر ندارم :(((((((

 

بالاخره روز دادگاه فرا رسید

با اینکه دیو بارها توی اون مدت سعی کرده بود کای رو ترغیب کنه که بذاره توی

دادگاه حداقل به عنوان یک خبرنگار حضور پیدا کنه و فقط اونجا باشه ولی بازم  اون

نذاشته بود

نمیدونست چرا اجازه کای انقدر واجبه براش

اون یه ادم مستقل بود و میتونست اگر دلش بخواد به هر دادگاهی بره

منتها دیو همش خودش رو گول میزد که این حرف گوش کنی نه از جذبه ی کای که

همه چیو تحت شعاع قرار میداد و نه حسی که توی قلبش به کای پیدا کرده بود ,

بلکه به خاطر احساس قدر دانی از کای به خاطر کمکشه!

بالاخره درست نبود که بعد از ان همه کمک به حرفش گوش نده!

توی خونه روی تختش دراز کشیده بود و کتاب ” ژورنالیست برتر” رو میخوند

اقای سانگ و خانواده اش برای اخر هفته به باغ خانوادگیشون رفته بودن و این بار

اصراری برای بردن دیو همراه خودشون نداشتن

دیو احساس میکرد از بعد از قضیه ی کشته شدن سوجین و صمیمیتش با کای اقا

ی سانگ هر روز ازش دور تر و دور تر میشه

 

عذاب وجدان داشت چون اون مرد دیو رو مثل پسر نداشته  خودش میدونست و اگر مادرش متوجه میشد که این اواخر اتفاقات جالبی نیفتاده حتما اصرار میکرد که دیو به شهرشون برگرده و دیو اینو نمیخواست …. نه الان که با کای آشنا شده بود 

 

تصمیم گرفته بود از بعد از برگشتنشون از تعطیلات اخر هفته حتما باز هم مثل قبل

بهش نزدیک بشه

حتی یک لحظه فکر اینکه الان توی دادگاه چع اتفاقی داره میفته از سرش بیرون

نمیرفت

نمیدونست باید خوشحال باشه یا ناراحت

کیم به خاطر سوجین مجازات نمیشد اما …. به خاطر جرم های دیگه ممکن بود

عذاب زیادی بکشه و همه داراییشو از دست بده

ساعت رو نگاه کرد

تقریبا 5 بعد از ظهر بود و دادگاه باید تا اون موقع تموم شده میبود

گوشیشو چک میکرد تا شاید تماسی از کای برقرار بشه

انتظارش بالاخره ساعت 5 و نیم تموم شد

وقتی صدای بم کای رو از پشت تلفن شنید تپش قلبی که این چند وقت گرفته بود بیشتر و بیشتر شد

صدای کای خوشحال بود و بهض گفت :

تبریک میگم دیو . داد گاه به نفع شاکی کیم تموم شد . همه پول شئیی ها و کثافت کاریاش رو شد

و به جز 15 سال زندان بدون عفو 90 درصد اموالش مصادره میشه

دیو با خوشحالی توی خونه بپر بپر میکرد و کای از پشت خط به ذوقش میخندید

دیو گفت :یسسسسسسسسسس همه خلافکارا عاقبتشون همییییینههه

کای برای بار دوم کم اورد ……. اگر دیو میفهمید ک کای …….

افکارشو رها کرد و گفت :

پس دیو … حاضر شو من شب میام دنبالت … باید جشن بگیریم

دیو کمی دستپاچه شد اما دروغ چرا؟

اونم این دیدارو میخواست …

توی چند روزی که کای رو ندیده بود دلتنگش شده بود پس قبول کرد و گفت:

باشه برای چه ساعتی حاضر باشم؟

کای گفت:

راس 8

دیو باشه ای گفت و بعد تلفن رو قطع کردن

یکم دیگه توی خونه بالا پایین پرید تا تمام ذوقش خالی بشه

اون اخر هفته قطعا بهترین اخر هفته عمرش بود

محکوم شدن کیم ….. دعوت کای !!

چی از این بهتر؟

خوشحال توی حمام رفت تا برای شام هیجان انگیز اون شب با کای اماده شه

توی ذهنش همش تکرار میشد که این اولین قرار با کایه

اولین بیرون رفتن برای تفریح

و اولین فرصت مناسب که دیو بتونه کای رو بیشتر از چیزی که مردم راجع بهش میدونن بشناسه

/////////////////////////////////////////////////////////////////

سوهو کارشو توی اشپز خونه تموم کرد و درحالی که دستاشو با پیش بند مشکی رنگش خشک میکرد سر پستش برگشت

پشت میز دراز بار ایستاد و با دستمال نخی سفیدش شروع به خشک کردن گیلاس های مختلف و چیدن سرجاشون کرد

توی ذهنش به این فکر میکرد که چجوری همه واقعیتو به بکهیون بگه ؟

کلافه بود

اون پسر مرموز … سهون … رو از شبی که با هم بودن دیگه ندیده بود

از یک طرف احساس اسودگی میکرد چون  انگار سر قرارش مونده بود و دهنشو بسته نگه داشته بود اما از سمتی … حس مزخرفی داشت

اون با سهونی که دوست بکهیون بود …. و از خودش کوچیکتر بود خوابیده بود

و بدتر از همه اینکه اون موقع واقعا احساس خوبی داشت

نه نباید این حسو بیشتر توی ذهنش نگه میداشت … باید میریختش دور …. باید فراموش میکرد

انقدر سرگرم بود که متوجه کسانی که رو به روش نشستن نشد

با دستی که چند بار به ارومی روی پیشخون رو به روش زده شد سرشو بلند کرد

چانیول بود

روبه روش

با همون لبخندای مهربون همیشگی

نمیدونست بک چرا بهش محل نمیده ………. مطمئنا اگر خودش همچین کسیو داشت هرگز رهاش نمیکرد

چانیول با اون موهای مشکی بالا زده و کت چرم از همیشه خوشتیپ تر شده بود

با صدای تقریبا بلندی گفت:

سلام سوهو…….چه خبرا؟ تو فکری

سوهو گیلاسو کنار گذاشت و روی دوتا دستش روی پیشخون تکیه داد :

خبر خاصی نیست … بار مثل همیشس

چانیو ل اوهومی گفت و با زیرکی نگاهی به اینور اونور انداخت

سوهو از این همه ضایع بازی برای پیدا کردن بکهیون خندش گرفت و درست وقتی داشت به حرکات ناشیانه چانیول میخندید پسری که کنار چانیول نشسته بود و دست به سینه با اخمهاش در هم کشیده نگاهش میکرد رو دید

سهون

به سرعت تشکیل شدن لبخند گشادش , از روی صورتش محو شد

چانیول که به نتیجه ای نرسید به ارومی از سوهو پرسی :

مم…سوهو … بک رو ندیدی؟

سوهو با حواس پرتی سعی کرد نگاهشو روی چانیول نگه داره :

یکم پیش توی انبار بود …

اها

سهون از توی تاریکی بیرون اومد و مثل چانیول به لبه میز بار تکیه داد و با لحن ارومی گفت :

چانیول انقدر خودتو نپیچون … بهش بگو دوسش داری

چانیول سرخ شد و گفت :

کی… کی گفته من ….

ولی با دیدن نگاه حق به جانب سهون و سوهو ساکت شد

سرشو پایین انداخت :

گفتن دوستت دارم به اون خیلی سخته ….. کاش خودش میفهمید این چند وقته چقدر عاشقش شدم

وقتی حرفش تموم شد صدای سرفه ای رو شنیدن

بک از در اشپز خونه بیرون اومد و با لبخندی که سوهو خوب میدونست مصنوعیه پرسید:

تو عاشق کدوم بدبختی شدی؟

و قبل از اینکه منتظر جواب کسی بمونه به سرعت حواسشو به مشتری ای داد و گفت:

او… یکی از دوستامو دیدم … برمیگردم

و با عجله دور شد

سهون تکیه داد و گفت:

افرین … 10 امتیاز برای کامل گند زدنت بهت میدم

چانیول دستی توی موهاش کشید و از روص ندلیش بلند شد و بارو ترک کرد

 

سوهو که دید سهون پشت سر چانیول بیرون نرت دوباره استرس گرفت

مشغول خشک کردن گیلاسها شد و زیر لب گفت :

من دارم سعی میکنم همه چیو مرتب کنم

سهون جلو اومد :

اینکارو نکن

سوهو دست از کار کشید :

چی؟

سهون با دقت به صورتش خیره شد :

این کارو نکن …. من رازتو به کسی نمیگم حتی اگر هیچوقت با من نخوابی ….. ولی ……. حق نداری با هیچکس دیگه ای هم

سوهو با عجله بین حرفش پرید :

نمیکنم … قول میدم

سهون از هیجان سوهو خندش گرفته بود:

حتی لمس

-نمیزارم …قول میدم

سهون :

هروقت خواستم باید منو ببینی

سوهو وا رفت:

چی؟

سهون :

فکر بدی نکن … قصدی ندارم …… منظورم از دیدن رو میفهمی…. کاری نمیکنم تحت فشار قرار بگیری پس خواهشا مثل توله سگای بارون زده که قاتلشونو میبینن نگاهم نکن

سوهو اب دهنشو قورت داد و به جام توی دستش نگاه کرد

و در اخر رو به سهونی که با ابروهای باارفته منتظر بود جواب داد :

هوف… باشه

سهون به نشونه موفقیت و رضایت از چیزی که شنیده دستشو اروم روی میز کوبید و بلند شد

قبل از رفتن سمت سوهو برگشت :

امیدوارم از کسایی نباشی که زیاد قول میدن اما زیاد زیرش میزنن

و بار رو ترک کرد

سوهو یه بار دیگه بی فکرانه و عجولانه فقط برای فرار از گفتن واقعیت به دوستاش و ترک کردن و دوباره تنها شدنش سهون رو قبول کرد

با اینکه از اون پسر جوون توی دلش میترسید ولی ….. یه احساس بهش میگفت با

اینکه سهون ازش کوچیکتره اما آدم قابل اعتمادیه و زیر حرفش نمیزنه … حداقل

امیدوار بود که این اتفاق بیفته . به هر خال که آخرش بدتر از بیرون انداخته شدن

نبود …… نفسشو محکم بیرون داد … اصلا چرا باید اجازه میداد اون پسر انقدر راحت

بهش بگه چیکار کنه یا چیکار نکنه ؟ چرا باید انقدر آسون بهش دستور میداد ؟ به جز

یک شریک یک شبه مگه چیز بیشتری بود ؟ پس چرا سوهو به حرفش گوش داده

بود ؟ با اینکه همون ک شب رو دقیقا به این خاطر پذیرفت که سهون دست از

سرش برداره ؟ سوالای توی مغزش انقدر زیاد و اعصاب خورد کن بودن که ترجیه داد

کلا فکر نکنه و فقط خودشو به دست تقدیر بسپره و ببینه این پسر که عین یه اتفاق

ناگهانی توی زندگیش رخ داده قراره به کجا بکشونتش ؟ 

 

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)