توجه توجه 

♥این فیک دو قسمت دیگه تموم میشه ♥

دیو مسیری که توی ماشین نشسته بود تا به خونه اش برسن رو کاملا سکوت کرده بود

کای هم اصراری نداشت تا این سکوت رو بشکنه ….. دیو حتما احساسش رو فهمیده بود و فرصت میخواست تا فکر کنه

اما با همه این وجود کای احساس سبک شدن میکرد

انگار یه پروژه عظیم و سخت رو تحویل داده و راحت شده

هیچوقت فکرشم نمیکرد اعتراف احساساتش به یه پسر عادی انقدر سخت و زمان بر باشه

تا قبل از علاقمند شدنش به دیو حتی فکر نمیکرد که قلبی برای عاشق شدن داشته باشه اما روزگار همیشه خلاف چیزی که انتظارشو داریم رو بهمون ثابت میکنه

بالاخره جلوی در خونه رسیدن

گای توقف کرد ولی انگار دیو توی یه دنیای دیگه سیر میکرد

برای دیو اوضاع شوکه کننده تر از اون بود که بخواد به اطرافش اهمیت بده

براش این حالت اتفاق افتاده بود که انگار سالها توی دلش مخفیانه یه ماشین کنترلی رو بخواد و هربار از پشت شیشه مغازه بهش چشم بدوزه ولی ناگهانی یه روز همون ماشین رو بی مناسبت بهش هدیه بدن!

کای ب/.وسیده بودش…. همین یک ساعت پیش

یه بو/.سه ی عاشقانه و عمیق که مشخص بود ازش لذت برده …. به همون اندازه که دیو لذت برده بود

با صدای کای به خودش اومد :

رسیدیم

دیو از خودش درومد و به اینور اونور نگاهی کرد

و گفت :

او….. مرسی….

خواست در ماشین رو باز کنه که دست کای دور مچ دستش گره شد و به سمت خودش برش گردوند

برگشت و بهش نگاه کرد …

کای کمی سمتش خم شد …. نفسی گرفت و گفت :

دیو من …. دوست دارم…….. امشب بردمت بیرون تا همیونو بهت بگم ….. حسم به تو نمیدونم از کی شروع شد ولی مطمئنم که یه علاقه معمولی نیست …. من واقعا دوستت دارم و اتفاقی که امشب بینمون افتاد بهم فهموند که تو هم بهم حس بدی نداری….

وقتی دید دیو جوابی نمیده و به دکمه پیراهنش خیره شده برای جلب توجهش دستشو کمی سمت خودش کشید و ادامه داد :

فردا شب توی همون باری که چند بار همو دیدیم… تولد یکی از دوستای منه …… دوست دارم دعوتت کنم … اگر جوابت به پیشنهاد باهم بودنمون مثبت بود فرداشب ساعت 8 توی بار منتظرتم ……

دیو سرشو تکون داد و گفت :

باشه

کای دستش رو رها کرد و گفت :

پس تا فردا ….. امیدوارم ببینمت ……

دیو تنها به تایید بی کلامی با سرش بسنده کرد و پیاده شد

فقط یه روز ….. فقط ک روز وقت داشت تصمم بگیره برای جواب دادن به پیشنهاد عاشقانه مردی که خودش هم بهش تمایل داشت و میخواستش ……. اگر هر کس دیگه ای به جز دیو توی این شرایط بود بی برو برگرد تصمم خودش رو میگرفت و جواب مثبت میداد اما

دیو میترسید ….. از این عشق از این مرد …. کای مرد تجارت بود …. یه مرد موفق با شرایط خوب اجتماعی

از نظر ظاهری هم که …..

طبیعی بود که بترسه و دو دل باشه

حتی به خودش زحمت نداد چراغ ها رو روشن کنه یا لباس های خونه اش رو بپوشه

کلیدش رو روی میز عسلیش انداخت و خودش رو روی تختش پرت کرد

ساعدش رو روی چشم هاش گذاشت

هر چقدر هم که کای رو میخواست بازم …. یه روز خیلی کم بود ….خیلی کم

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

صبح روز بعد – بار بکهیون

بک مثل روال هر روز عمل نکرد

از صبح زود به بار اومده بود تا صور و ساط جشن تولد سهون رو تدارک ببینه

چانیول و کریس و تا ئو هم زودتر اومده بودن

قرار بود کای با سهون بیاد و تا اومدنشون هنوز چند ساعت وقت مونده بود

اما سالن بار کاملا به یک شکل دیگه درومده بود

چیدمان میز و صندلی ها و تزئین میز بار  همه حال و هوای تولد داشتن

علی رغم همه اصرار های بکهیون سوهو داشت به خدمتکاراها توی تدارکات کمک میکرد

و در اخر بکهیون مجبور شد وقتی تنها یک ساعت به اومدن سهون و کا مونده بود به زور به اتاقش بفرستتش تا لباس عوض کنه و برگرده پایین

اگر به خودش بود نه به عنوان مهمون , حتی به عنوان گارسون هم دوست نداشت توی تولد سهون شرکت کنه

دیدن اون پسر….. بهش حسای مختلفی میداد

از یه طرف باعث میشد آرزو کنه که ای کاش شرایطش رو داشت تا به توجهی که بهش میکنه بتونه جواب مثبت بده و از طرف دیگه  از خودش متنفر میشد

وقتی بی حوصله دکمه های پیراهن سفیدش رو میبست توی اینه به خودش نگاه کرد

چشم هاش بی روح و بیحالت بودن و رخوت توی بند بند وجودش مشخص بود

کاش متونست همه چیو …. همه آدمهای اطرافش رو که انگشت شمار هم بودن رو رها کنه و بره

برادری که جز دردسر و به بار اوردن بدهی های پشت سرهم براش چیزی نداشت هم به دردش نمیخورد

الان هم که این علاقه بی موقعی که سهون بهش نشون میداد

شلوار مشکی ساده .. پیراهن سفید ساده …. موهاش رو خیل عادی بالا داد

به ساده ترین شکل ممکن … بی هیچ تلاشی براش پوشوندن بی حالی و تشویش چهره اش

کاش سهون اینجوری ببینتش و بین تجملات و ادم های شیک توی تولدش سادگی سوهو از چشمش بیفته

به خاطر این خواسته اش دلش گرفت

یاد یه چیز مهم افتاد … به کل فراموش کرده بود

هیچ  هدیه ای نداشت تا بهش بده ……

کمی جلوی درب اتاقش توقف کرد و به فکر فرو رفت

سریع برگشت و از زیر تخت چمدونش رو بیرون کشید

از تو جیب کوپیک چمدون جعبه کوچکی بیرون اورد که توش پر بود از یادگاری هایی که از خاطره های خوبش براش باقی مونده بودن

با دیدنشون لبخند زد

ساعت پدرش رو انتخاب کرد

یه ساعت گرد طلایی رنگ که روش کنده کاری داشت …… با زنجیر بلندش

حتی توی تنگناهای مالی شدیدش  حتی به فروختنش فکر هم نکرده بود و الان  میخواست بدتش به سهون

کسی که مطمئن بود لیاقتش رو داره

جعبه رو خالی کرد و چمدون رو به حاش برگردوند

ساعت رو توی جعبه انداخت و در حالی که توی دستش میفشردش بیرون رفت

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

یقه ی پیراهن سفدش رو از زیر پولیور شیک بافت درشت سورمه ای رنگش مرتب کرد

موهای خوش حالتش رو با وسواس مرتب کرده بود و بهترین عطرشو زده بود

وقت تاکسی جلوی درب بار نگه داشت و پیاده شد استرس بار دیگه تموم وجودشو پر کرد

به سر در بار نگاه کرد

نفس داغشو با پوف طولانی ای بیرون داد و به پیشونیش چینی انداخت

کادوی کوچیکی که برای سهون تهیه کرده بود توی دست خیس از عرقش فشرده میشد

سهون رو نمیشناخت اما نمیخواست دست خالی به تولد دوست کای اومده باشه

برای اخرین بار به جوابی که میخواست به کای بده فکر کرد

عزمشو جزم کرد و با قدم هایی که سعی میکرد استوار باشن وارد بار شد

انقدر آدم اونجا بود که نتونست به محض ورود کای رو ببینه ……

اما به جاش با چیزی مواجه شد که همزمان هم خوشحال و هم تعجب زده اش کرد

سر جاش بی حرکت ایستاده بود و به جونمیون دوست قدیمی ای که روی پله های اخر طبقه بالا

مثل خودش بهش زل زده بود خیره شد

//////////////////////////////////////////////////////////////////////

باورش نمیشد

همون ابتدای ورودش باید دیو رو میدید؟

میدونست که دیو با یکی از دوست های بک زیاد به اونجا اومده اما فکرشم نمیکرد که اونجا ببینتش

نمیدونست چی باید بگه

قدم اول رو دیو سمتش برداشت و با لحن متعجب پرسید :

کیم….جونمیون ؟؟

سوهو حرفی نزد ولی سرشو تکون داد

چشم های دیو تا اخرین درجه باز شدن :

یا……. من… من بعد اینکه اینجا دیدمت بازم اومدم… پس چرا ندیدمت؟؟؟؟؟ چرا….وااا

واقعا نمیدونم چی باید بگم

سوهو قدمی سمتش برداشت و گفت :

کیونگسو….. بذار بعد تولد باشه؟؟؟ قول میدم… قول میدم بعدش همه چیو برات بگم خب؟

دیو اخم کرد :

تو باز میخوای غیب بشی؟؟؟

سوهو خنده ی تلخی کرد :

نه جایی رو ندارم که برم توش غیب بشم خیالت راحت

بر خلاف رسومی که معمولا توی کره رعایت میشه دیو جلو رفت و سوهویی رو که خیلی تغییر کرده بود ولی هنوز همون جونمیون قدیم بود رو توی اغوش کشید

نمیدونست چی شده که به اونجا رسیده و ا چی باعث شده نگاهش انقدر متفاوت بشه اما هر چی بود دیو از دیدن یه دوست قدیمی توی اون جمع نا اشنا خوشحال بود

سوهو اما شوکه ایستاده بود

خیلی وقت بود که کسی اینطور برادرانه توی بغ/ل نگرفته بودش

با تردید دستهاش رو بالا اورد

امیدوار بود انقدر دستاش بی حس نشن که جعبه رو بندازه …..

اروم دستهاش رو روی پهلوی دیو گذاشت و متقابلا بغ/لش کرد

اروم گفت :

هنوز هم مثل قبلی ……. مثل دبیرستان … مهربون و چشم درشت!

دیو همونطور که از اغوش سوهو بیرون میومد با یه لبخند گفت :

تو هم هنوز مثل قبلی ….. مرموز و غیرقابل پیش بینی

سوهو بحث رو عوض کرد :

اون دوستت هنوز نیومده …

دیو :

ها؟؟؟ کای ؟

سوهو : اره … با… سهون میاد

با هم سمت سالن راه افتادن اما دقیقا قبل از اینکه بکهیون ببینتشون بازوی دیو رو کشید و سمت خودش برش گردوند :

کیونگسو ….. میتونم یه خواهشی بکنم ؟

دیو با کنجکاوی گفت :

اره …. حتما

سوهو سرشو پایین انداخت :

لطفا ….. امشب به کسی نگو منو میشناسی باشه ؟

وقتی نگاه دیو رو دید گفت :

همه چیو برات تعریف میکنم …. فقط همین امشب وانمود کن باشه ؟

این کارو برای دوستت بکن کیونگسو یا

دیو نمیدونست این درخواست عجیب غریب چیه اما اگر جونمیون میخواست ….

لبخند زد :

نگران نباش پسر …. ولی بعدا باید یه توضیح بهم بدی… به اندازه همه این سالهایی که نبودی

سوهو لبخند زد :

قول میدم

دیو :

خوبه… بریم داخل

 

 

اون شب ….. شب خاصی بود …..برای دیو و برای شخص دیگه ای که کسی فکرش رو هم نمیکرد برای بار دوم بتونه قلبشو به کسی بده و اون کسی نبود به جز اوه سهون  که حتی نمیدونست قراره اون شب چه شب سرنوشت سازی براش باشه

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)