دوستان و یاران گرامی قسمت بعد رمزی میباشه هرکی رمز میخواد

توی همین پست ایمیل بزاره ♥ ممنان

راستی اگر پوستر به ایمیلم فرستادید نیومده :(

 

عقربه ی ساعت شمار  دقیقا روی عدد 8 حرکت کرد و همزمان تلفن موبایل دیو هم به صدا درومد

کای دقیقا سر وقت اومده بود دنبالش

نفس عمیقی کشید . خودش رو دوباره مرتب کرد و وقتی داشت در ورودی رو باز میکرد تلنش رو جواب داد :

سلام

کای:

من رسیدم

-دارم میام پایین

پیرهن مردونه اب نفتیش رو توی شلوار جینش صاف کرد و از پله ها پایین رفت

اقای سانگ هنوز برنگشته بود خونه و چراغ هاشون خاموش بود

وقتی در ورودی رو قفل کرد کای رو مثل همیشه مرتب و شکیل توی ماشینش دید

قلبش شروع به تپش های صداداری کرد و قدم هاش کم کم سمت ماشین هدایتش کردن

سعی کرد از حس غوغای درونیسش چیزی بروز نده

توی ماشین نشست و سلام کرد

کای نگاهش کرد و پرسید :

خب تبریک میگم دیو به هدفت رسیدی

دیو کمربندشو بست و جواب داد :

تقریبا بهش رسیدم البته .. خیلی دوست داشتم همه چیو بفهمم ……. اینکه چطوری تونسته سوجین رو بکشه

کای ماشینرو راه انداخت و آروم گفت :

خب این حرفا رو بی خیال …. ما اومدیم که موفقیتمون رو جشن بگیریم دیگه نه ؟

دیو خندید :

مرسی که کمکم کردی

کای لبخند زد :

خواهش میکنم

 

نیم ساعت بعد توی یه رستوران چینی نشسته بودن و غذاشونو سفارش داده بودن

 

دیو به کای گفت :

خب پس همه جرم هایی که مرتکب کرده بودن افشا شدن ؟

کای سرشو تکون داد :

دیو توی دنیای خلا.ف …. آدمهایی هستن که حتی بالاترین مقاماتم نمیتونن کاری به کارشون داشته باشن …… کسی که دوست تو رو کشته و الان موقتا توی زند  انه یکی از همون آدماس

دیو مشتشو گره کرد :

امیدوارم همیشه اون تو بمونه

کای لبخند زد :

امید داشتن چیز خیلی خوبیه اما متاسفم که بهت میگم اینطور نمیشه …. اون انقدر قدرتمند هست که به زودی بیرون بیاد اما خب .. وقتی در بیاد دیگه همون ادم سابق نیست و اعتبار و روابطش رو صد در صد از دست میده و تبدیل به یه موش بی دفاع میشه ….. دنیای خلافکارا خیلی بی رحمه

و جرعه ای از ولکام در.ینکش رو نوشید

دیو گفت :

 

اطلاعاتت درباره دنیای خلافکارا خیلی زیاده ..

کای بدون اینکه دست پاچه بشه جوابش رو داد :

البته که کامله ….. توی حرفه ی من , اگر بخوام بی اطلاع از همه چی باشم که کلاهم پس معرکه اس دیو ……… من همه جور ادم میشناسم ……. و همینم کمکم کرده که موفق بشم

دیو خندید :

پس رمز موفقیتت تلاش زیاد نیست؟

کای نوشیدنیشو روی میز گذاشت و بلند خندید :

نه

دیو دوباره جدی شد …. دستش رو دور لیوانش حلقه کرده بود :

اما من از این دنیایی که میگی متنفرم … امیدوارم نابود بشه … هم خودش و هم ادمای توش چون برای ادم های بی گناه مثل سمه

 

کای کمی سکوت کرد …… توی دلش ارزو کرد که ای کاش دیو هرگز درباره ما.فیایی که توی همون دنیای کثیف داشت چیزی نفهمه

:

درسته که خلاف و قانون شکنی چیزای بدی هستن ولی ….. اگر مافیایی نباشه همه چی رو هواس .. میفهمی که ؟ بهتره بهت بگم  خیلیا یی که حتی نمیتونی فکرشو بکنی توی اون دنیا پادشاهی میکنن

گاهی ادم نه میتونه و نه حق انتخاب داره برای ورود به همچین زمینه هایی

 

با اورده شدن غذا سر میزشون بحث ناتموم موند

وقتی گارسون رفت دیو با بهت و چشم های گشاد شده به هشت پای نیمه پخته نگاه کرد و بعد به کای چشم دوخت

کای با دیدن اینکه دیو چیزی نمیخوره پرسید :

چی شده ؟

دیو با لحن ناراحتی گفت :

این……..یکم… این هشت پاعه….

کای خندید :

حال به هم زنه ؟

دیو سرشو تکون داد

کای : خب پس غذا ها رو عوض میکنیم

بشقاب ماهی خودش رو جلوی دیو گذاشت و ظرف هشت پا رو از جلوش برداشت

شام جوری بین خنده ها و خندیدن کای به قیافه دیو موقع دیدن هشت پا صرف شد که دیو احساس میکرد با یکی از همکلاسی های دانشگاهش بیرون اومده نه با یکی از قدرتمندترین رئسای بزرگترین شرکت تبلیغاتی کره!

کای پر از اطلاعات بود و این دیو رو هر لحظه شگفت زده میکرد 

همش برای دیو درباره هرچیزی که میخواست صحبت میکرد و کم کم دیو داشت به این باور میرسید که کای یه ویکی پدیای سیاره!!!!!

بحث هاشون سر مسائل مختلف از اقتصاد گرفته تا همون روزنامه فکسنی اقای سانگ انقدر جذاب بود که هردو رو از ساعت غافل کرد

شام که تمام شد و بیرون اومدن تا توی ماشین همچنان بحث میکردن و نظریه میبافتن برای هم

یه لحظه دیو ماهیت کای رو یادش رفت و با انرژی پرسید:

الان یه چیزی خیلی میچسبه

کای گفت :

چی؟

دیو خندید :

یه بستنی ایتالیایی بزرگ که روش پر از خامه باشه

کای گفت :

خببببب پس بزن بریم

و ماشین رو توی خیابون شلوغی هدایت کرد

تقریبا چهل دقیقه تئی راه بودن

تا اینکه کای ماشین رو در منطقه بلندتری که دید کاملی به سئول داشت متوقف کرد

و به دیو گفت :

یکم باید پیاده راه بریم اشکالی نداره ؟

دیو گفت :

نه ….بریم

کنار هم شروع به قدم زدن کردن و از سربالایی ملایمی بالا رفتن

توی مسیرشون چندین و چند دکه ی مختلف بود که دوکبوکی , و انواع و اقسام غذاها و نوشیدنی ها رو به مردم میفروختن

لبه ی بلندی صندلی هایی بود مه عموما توسط زوج ها پر شده بود

بالاخره چشم دیو از دور به دکه ی قرمز رنگی افتاد که میدرخشید و یک بستنی تبلیغاتی بزرگ روی سقفش داشت

دیو ذوق زده گفت:

اخخخ جووون بسستنییییییی

کای خندید:

این بهترین بستنی فروشی دنیاس

دیو پرسید :

خیلی اینجا میای؟

کای دستاشو از پشت به هم گره کرده بود و اروم قدم میزد

-اره ……… من از بچگیم میام اینجا

دیو :

پس پاتوق کیم کای اینجاست ؟

کای سرشو تکون داد

دیو با شیطنت گفت :

اگر لوش بدممممممممممم

کای ابروهاشو بالا برد و به شوخی دیو خندید

دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد :

نههه با من اینکارو نکنننننن

بعد دستاشو پایین انداخت و ادامه داد :

اگر این کارو بکنی دیگه نمیتونم بیام اینجا

دیو از شوخی خودش پشیمون شد و گفت :

نگران نباش …….

کای میخواست دستش رو جلو برد و دست دیو رو بین انگشتهاش گرفت و برای رفع قیافه متعجب دیو بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت :

انقدر اروم راه میای تا فردا هم نمیرسیم

و به این بهانه دستشو کشید و دنبال خودش کشوند

دیو برای هم پا شذن با قدم های بلند کای باید تقریبا میدوید ولی حتی سعی نکرد دستش رو از بین دست های گرم کای بیرون بکشه

تمام مدتی که دیو داشت با چشم های درشت بانمکش از ویترین بزرگ دکه طعم های مورد علاقش رو انتخاب میکرد کای با صاحب دکه که پیر مرد لاغراندام و عینکی با کلاهی پشمی روی سرش خوش و بش میکرد

پیرمرد پرسید :

کای… اولین باره تنها نمیای

کای به دیو نگاه کرد :

آ…. خب دیو دوست منه

پیرمرد نگاه موشکافی بهش کرد و گفت :

که اینطور

دیو با قیافه اویزون پیش کای ایستاد و گفت :

من انتخاب کردم ولی…یکم…فکر میکنم تعداد اسکوپاش زیاد شده

و لب پایینشو با دندونش گزید

کای سعی کرد نگاهش رو از لب دیو بگیره :

مگه چند تا انتخاب کردی؟

دیو روشو سمت ویترین برگردوند و گفت :

17 تا

کای با تعجب گفت :

17 تاااااااا؟؟؟؟ دیو کل این ویترین کلا 20 طعمه!!!

دیو دوباره به کای نگاه کرد :

اخه وانیل و بلو بری و توت فرنگی دوست ندارم!

برای اولین بار بود که با همچین موجود با نمکی سرو کله میزد

شاید ار قبلا هم با خودش کسیو اورده بود اونجا و یا به اندازه ای که از دیو خوشش اومده بود از یکی دیگه خوشش میومد و بهش نزدیک میشد میتونست این احساس عادی بودن و قرارگذاشتن رو بهتر لمس کنه

برای خودش یه بستنی قیفی و برای دیو یه ظرف بزرگ با 17 اسکوپ!! بستنی خرید

از دکه دور شدن

دیو با سر به صندلی ای  تنها که تیر برقی که باید روشنش میکرد خاموش شده بود اشاره کرد و گفت :

میشه بشینیم؟

کای گفت :

البته

وقتی روی نیمکت نشستن کای خیره شد به چراغ های ریز چشمک زن شهر

خیلی وقت بود نیومده بود …… و قبلا زیاد به زیبایی منظره اهمیت نمیداد اما این بار … به جز منظره ی ناب شهر در شب کسی کنارش بود که دوست داشت باهاش خودش باشه

کسی که اولین بار به خاطرش ارزو کرد که ای کاش یه مرد عادی میبود

دیو سخت مشغول تست کردن همه طعم های بستنیش بود

توی سکوت چند دقیقه ای رو گذروندن و کای بستنیش رو تموم کرد

دیو بالاخره سرشو از توی ظرف بستنیش بیرون اورد :

وای……..دیگه نمیتونم

کای نگاهی به ظرفش نداخت که هنوز چند تکه بستنی توش بود و بعد به دیو نگاه کرد

که لبهاش اغشته شده بود به بستنی سبز رنگ

دیو گفت :

کاش همه شو طالبی میگرفتم … خیلی طعم عالی ای داشت … راست میگفتی این بهترین بستنی دنیاس!

کای بدون اینکه نگاهش رو از ل.ب های دیو بگیره پرسید :

طالبی دوست داری؟

دیو :

اره خیلی……حتما امتحان کن

کای نیشخندی زد :

همین کارو میکنم

دستو جلو برد و چونه دیو رو اروم گرفت و سمت خودش برگردوند

و قبل از اینکه دیو تعجب بکنه حتی سرش رو جلو برد و با زبو.نش تمام بستنی روی ل.ب های دیو رو لی.س زد و بعد بدون اینکه ازش جدا بشه لب هاش رو روی ل.بهای نرم و خنک دیو چسبوند و شروع به بو./سیدن کرد

کم کم با م .کیدن لبهای بالایی و پایینی دیو چشم هاش رو اروم بست و توی لذت این بو./سه خنک غرق شد

نمیتونست باور کنه که لب های یک نفر بتونه انقدر خوش طعم باشه

طعم بستنی بین مکش ها و بو./سه های پشت سرهم و طولانی کای از بین رفت

دیو خشک شدگی بدنش رو با بالابردن دستهاش از بین برد

اما نه برای پس زدنش نه …… برای فشردن شونه و پشت گردن کای برای بیشتر بو./سیدن!

این چیزی بود که خیلی وقت بود خودش هم میخواست …… و چه اعترافی بالاتر از عمل کردن ؟

کای با این بو./سه ی پر از احساس و عمیق بهش فهموند که ازش خوشش میاد

با دوطرفه شدن بو./سه از سمت دیو خوشحالی زیادی توی دلش دوید

پس دیو هم دوست  داشت

اروم لای چشم هاشو باز کرد و وقتی چشم های بسته شده دیو رو دید دوباره بستشون و اینبار محکم تر بو./سه رو پیش برد

کم کم بو./سه شدید تر شد و انقدر به هم نزدیک شده بودن که انگار قرار بود مثل شکر توی چایی, درون هم حل بشن!

شانس اورده بودن که چراغی وجود نداشت اما با این حال کای با حس اینکه ممکنه بیشتر پیش بره و اصلا موقعیت مناسب نبود با مکیدن اخرین بار ز.بون دیو ازش جدا شد

دیو نفس نفس میزد

مدت بو./سه براش زیادی طولانی بود و لب های ورم کرده اش عقل از سرکای میپروند

هنوز چشم هاشو باز نکرده بود

کای دستشو روی گونه دیو کشید و گفت :

فکر میکنم بهتره برگردیم

دیو لب.های نیمه بازشو بست و با سرش موافقتش رو اعلام کرد

کای این بار با حس متفاوتی دست دیو رو که کمی عرق کرده بود توی دستش گرفت و سمت ماشین راه افتادن و تنها چیزی که دیو میتونست بشنوه صدای ضربان قلبش بود که توی گوشش میتپید!

………………………………………………………………………………………………………………

سوهو دیگه از خستگی داشت پس می افتاد ……. اخرین لیوان ها رو میرتب کرد و کم کم میخواست بیرون بره که چشمش به بکهیون خورد که از صبح به تنهایی روی مبلی توی دنج ترین قسمت سالن نشتسته بود

دستمال رو روی پیشخون انداخت و سمتش رت و رو به روش نشست :

بک ………. نمیخوای بگی این اواخر چت شده ؟

بکهیون سرشو بالا اورد ……… از نگاه های بشاشش خبری نبود 

زیر لب گفت :

فکر کنم عاشق شدم

سوهو تعجب کرد

پرسید:

این بار که مثل اون یارو ……….. با دیدن نگاه بک گفت :

یا یاا اونجوری نگاه نکن اینبار من نمیرم مخ بزنما 

بکهیون خندید : 

نه دیوونه ……….. اون… همچین ادمی نیست

سوهو :

س چه ادمیه ؟

بک دوباره لبخندشو خورد ……… چشم هاشو بست و سرشو به پشتی مبل تکیه داد : 

کسی که تصورشم نمیکنه من دوسش داشته باشم

سوهو میخواست درباره چانیو بهش بگه اما بک سرشو بلند کرد و گفت :

راستی فردا تولد سهونه …….. بار کلا بسته اس فردا …. تو هم دعوتی پس نه به عنوان کارمند … به عنوان مهمون ساعت 4  بیا باشه؟

سوهو کمی تعجب کرد :

آ…باشه

بک از جاش بلند شد و شونه سوهو رو فشرد :

میبینمت رفیق

دستشو توی جیبش کرد و به سمت خروجی بار  راه افتاد

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)