سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

منونزنیدد

آپ من مستقیما ارتباط با شور و شوقی که برای داستانا نشون میدید داره

به جز یکی دونفر کسی نمیاد پی وی من 

بگذریم 

بفرمایید قسمت 19 ام

 

لبه های پالتوشو توی مشتش گرفت و بهم نزدکشون کرد

از مدل تند تند راه رفتنش معلون بود که حرص زیادی داره

اون از نگاههای مزخرف و پرروی توی بارش… اینم از حرفای بی سرو ته مزخرفش

کمی ک را رفت کم کم عصبانیتش تبدیل به دلشوره شد

نکنه متوجه شده؟؟؟ نکنه به خاطر سیلی ای که بهش زدم بره و همه چیو به بکهیون بگه؟

اصلا اون لعنتی از کجا فهمیده که من چیکار میکنم؟

سوهو کم کم ازکاری که با سهون کرده بود پشیمون شد

زیاده روی کرده بود

نباید توی صورتش میزد

باید این گندو یه جوری جمع و جور میکرد تا حداقل بکهیون که انقدر در حقش مهربونی کرده بود

ازش ناامید نمیشد

با خودش تصمیم گرفت دفعه بعد که سهونو دید رفتارش رو جبران کنه

البته اگر تا اون روز کار از کار نمیگذشت…

بازم به خودش تشری زد : 

سوهوی احمق

……………………………………………………………………

سهون کل راه تا خوه رو با عصبانیت و حسی غیر قابل توصیف طی کرد

تاحالا هیچ کس به جز اون خدمتکار و لوهان باهاش اینجوری برخورد نکرده بود

حالا که بیشتر دقت میکرد واقعا شبیه بودن

محکم روی فرمون کوبید و داد بلندی کشید

نه …….. نباید کم میاورد اونم جلوی همچین ادمی

باید به زانو درش میاورد

هرطوری که شده.

به هر قیمتی……

…………………………………………………………………………

کای صبح روز بعد کارهاشو سروسامون داد و حدودای ساعت 3 به خونه برگشت

دوش مختصری گرفت و مشغول انتخاب لباس شد

همیشه کت و شلوارهای گرون قیمت و شیکی به تن میکرد با چاشنی کراواتها و پاپیونهای ست به منسابتهای مختلف و صد البته دکمه سراستینو هرگز فراموش نمیکرد

اما اینبار سر یک قرار کاری نمیرفت

با دیدار با دوستای صمیمی و محدودشم خیلی فرق داشت

ضمن اینکه حال روحی کسی که میخاست باهاش ملاقات کنه خیلی رو به راه نبود

تی شرت سورمه ای رنگی رو انتخاب کرد که طرحی نداشت و کمی جذب بود و روی سرشونه راستش ک تکه چرم مشکی کارشده بود

جین تنگ کاربنی رنگی رو با کالج هاش ست کرد و بعد از بستن ساعتش و نیشخندی به خودش توی اینه رفت تا به قرار با کیونگسو برسه

…………………………………………………………………

کیونگسو سرتاپا استرس شده بود

برای نهار هیچی نخورد و کلا نه درو برای اقای سانگ باز کردو نه جواب تلفناشو داد

هنوز نمیدونست چجوری باید از کای کمک بخاد

گاهی فکر میکرد کلا منصرف بشه و کای رو با درخاستش از دوستی با خودش منصرف و پشیمون نکنه و از طرف دیگه کای مرد قدرتمندی بود و میتونست برای دوستش یه کمک کوچیک انجام بده

هرچی به ساعت قرار نزدیک میشد استرس بیشتریو حس میکرد

یه تیشرت ابی با طرح ای مشکی وسورمه ای و یه جین ابی پوشید

مواشو ریخت توی پیشونیش تا کمتر مضطرب به نظر بیاد

کلید خونه رو برداشت وراهی شد

راس ساعت 5 به ادرسی که کای داده بود رسید

دقیقن همون با*ری که  یه بار سوجین دیده بود

یعنی در حقیقت برا بار اخر سوجینو اونجا دیده بود

کای و دوستاشم بودن

اره الان اون روزو به طور کامل به یاد میاورد

نفسشو توی سینش گرفت و اروم بیرون داد و وارد شد

کمی سرشو چرخوند و تونست نیم رخ کای رو از دور تشخیص بده

سمتش رفت

کای روی  مبل تک نفره ای نشسته بود و با ژست همیشگیش نوشیدنیشو مینوشید

ولی تیپش

با همیشه فرق میکرد

با هردفعه ای که دیو دیده بودش فرق داشت

اسپرت و بی نهایت شیک

از اون فاصله هم میتونست بوی عطر فوق العادشو تشخیص بده

با این فکر که دیگه اونجاست و کار از کار گذشته به مبل و میز کای نزدیک شد و سلام داد

کای که از قبل متوجه اومدنش شده بود با دیدنش لبخندی زد و نوشیدنیشو روی میز گذاشت

و گفت :

دیو… بشین لطفا

و با دستش به مبل رو به روش اشاره کرد

دیو هم متقابلا لبخندی زد و نشست

کای باز هم پاشو بنا به عادت روی پای دیگش انداخت و گفت:

بهتری؟

وقتی نگاه متعجب دیو رو دید گفت :

حال روحیتو میگم

دیو گفت : آااا…… ممنون خوبم

کای کمی به دیو نگاه کرد و تا دهانشو باز کرد تا حرفی بزنه

یک نفر اومد کنارشونو و با لحن بی نهایت دوتانه ای به کای گفت:

کاااای …. دوستت ایشونه؟

دیو یادش اومد همون پسری ک دقعه پیش نزدیک بود دعوا راه بندازه

کای لبخند گنگی زد و گفت:

بله بکهیون ……. و خوشحال میشم اگر یکی از گارسونهات سفارششو بگیره

بکهیون و کای جند لحظه ای معنادار به هم نگاه کرددن و بعد بکهیون با لحن و لبخند مرموزی گفت:

اوو البتهه باید سفارش “دوسته” کای رو بگیریم

کلمه دوست رو جور خاصی گفت و بعد لبخد و چشمکی به دیو زد و گفت:

بکهیونم…از رفقای کای و صاحب این کلبه درویشی

دیو با تعجب لجظه ای نگاهش کرد

از نزدیک و وقتی صورتش عصبانی نبود بی نهایت مظلوم ب نظر میومد

ولی درویشی؟ اون بار مطمئنا درویشی نبود :/

با تردید دست دراز شده بکهیون سمت خودش رو فشرد و گفت :

دو کیونگسو… البته دیو هم میتونید صدام بزنید

بکهیون با دست دیگش ضربه ای ب کمر دیو زد و گفت:

رسمی نباش لطفا…دوستای کای دوستای منم هستن

کای :

خب بکهیون … گارسونو صدامیزنی؟ یا صدا بزنم؟

بکهیون که فهمید دیگه وقت رفتنه گفت:

الان میگم بیاد

خب شما به حرفتون برسید

دودقیقه بعد از رفتن بکهیون پسر زیبایی سر میزشون اومد و با صدای ارومی پرسید:

چی میل دارید؟

دیو نگاهی ب کای کرد و گفت :

راستش فرقی نمیکنه

کای روبه پسر گفت:

یه کوکتل سبکه پرتغالی

بعد از انکه گارسون رفت

کای کمی جا به جا شد و با قیافه جدی ای که جذاب ترش کرده بود گفت:

خب دیو… چی شده؟

دیو کمی با ناخوناش ور رفت و در اخر عزمشو جزم کرد و با حالت جدی ای گفت:

کای… شما گفتی میخای با من دوست باشید درسته؟

کای گفت: اره درسته

دیو قیافه اش مثل ادم های درمونده شد و گفت:

خب پس…. لطفا کمکم کن

کای کمی متعجب شد و گفت:

چی شده؟

دیو گفت : راجع به سوجینه …… راستش … من فکرمیکنم.. . یعنی مطمئنم که سوجین اون روز خودکشی نکرده

چشمهای کای کمی درشت شد و گفت:

مدرک داری؟

دیو گفت : نه

کای: خب به کی مشکوکی؟

دیو: خب…چجوری بگم….به اقای  کیم

قسمت اخر حرفشو خیلی زمزمه وار گفت

میدونست کای جا میخوره و ممکنه عصبانی بشه

کای بیشتر سمت دیو خم شد و گفت:

دیو… دیوونه شدی؟ داری به کیم تهمت قتل میزنی میفهمی یعنی چی؟ مدرکم که ندارری

من چجوری کمکت کنم اخه؟

دیو سریع گقت:

چون باهاش در ارتباطی و میشناسیش  گفتم شاید بتونی

کای: کمکت کنم؟ الان انتظار داری من چیکار کنم ؟

دیو ک کاملا از رفتار کای فهمید که دستش به جایی بند نیست سرشو پایین انداخت

بعد از چند دقیقه سکون کای با حالت متفکری گفت:

هممممم… مدرک نداری… مطمئنم نیستی حدست درست باشه… پارتی و پولم نداری….. کارمون خیلی سخت شد که

با این حرف دیو ناباورانه سرشو بلند کرد و گفت :

یعنی قبول میکنی کمکم کنی؟

کای پوزخند خاصی ز د و گفت “

بدم نمیاد حالشو بگیرم ……

دیو با خوشحالی زیادی گفت:

من……من نمیدونم چی بگم….چجوری تشکر کنم … ممنونم کای من …. من ممنونم

کای لبخندی زد و گفت :

فقط یه شرط دارم

دیو:چه شرطی؟

تا پیدا نشدن مردک معتبر و محکم پای پلیسو وسط نمیکشی و دوم

هرگز هیچ اسمی از من توی این قضیه پیش نکش باشه/؟

دیو با ذوق سرشو تکون داد و گفت:

حتما………….باشه باشه قبوول

با اومدن سفارشش نتونست ذوقشو بیشتر نشون بده

و با لذت مشغول نوشیدن کوکتل خوش طعمش شد

دلش اروم گرفته بود و خیالش راحت شده بود

لبشو هراز گاهی از خوشحالی میگزید

و در تمام این مدت کای نگاهشو ازش برنمیداشت

……………………………………………………………………….

 

دوستان سیملی دوقسمت دیگه رمزی سه هو عه 

رمزو ب پایه ثابتا میدم

برای فیکم خاستید به من لطف کنید و پوستر درست کنید این ایمیلمه :

[email protected]

ممنونتونم عشقای من 

هرنظری دارید بهم بگید 

من ذوق میکنم بهتر مینویسم …… ممنون

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)