سلااااااااااااااام عشقام خوبید؟

ببخشید من یه روز تاخیر داشتم 

نت نداشتم 

اینم از قسمت 20 ……… مررسی از ستتایش جونم برای پوستر این قسمت ♥

برای بچه هایی که دوست دارن در جریان فیکام و وانشاتام باشن این لینک چنلمه :

https://telegram.me/sumifanfic

کای :

تصمیم گرفتم کمکش کنم تا هم  کیم رو از دور رقبام خارج کنم و هم بتونم به دیو بیشتر نزدیک بشم

جاذبه اش برای خیلی زیاد بود و توی هربار دیدنش این جاذبه بیشتر میشد و کم کم داشت  فکرش اذیتم میکرد

من هروقت هرکیو که خواستم به دست اوردم اما دیو فرق میکنه

احساس میکنم خیلی بیشتر از یه مدت میخوام داشته باشمش

در حقیقت از خیلی بیشتر هم , خیلی بیشتر

اما از اونجایی که توی این مدت متوجه شده بودم که با ادم معصومی سروکار دارم باید طوری باهاش پیش میرفتم که بتونم به خواسته ام برسم ….

با این کمک هم رقیب خودم از میدون به در میشد … هم اعتماد دیو بهم جلب میشد و هم میتونستم بهش نزدیک تر بشم

دیگه چی از این بهتر ؟

دیگه نمیتونستم برای ل*مس کردنش صبر کنم

من اصلا  ادم بی قرار و حیوون صفتی  نیستم اما وقتی چیزی روی مخم میره باعث از ار روحیم میشه

من باید دیو رو به دست میاوردم … نمیدونم چی انقدر منو شیفته میکرد اما حتی تصور اینکه با اون صورت و چشم هاش و با اون لبهاش …….. میتونست برای من باشه همه احساساتمو قلقلک میداد

الان حقیقت این بود که من از دیو خوشم میومد و فرصت بی نظیری برای به دست اوردنش بهم رو اورده بود که به هیچ عنوان فکر از دست دادنشو نداشتم

 شخص سوم :

یادش بود که دفعه پیش همکلاسی قدیمیش جونمیونو رو اونجا دیده بود اما

الان هرچی چشم میگردوند نمیتونست پیداش کنه … حتی میخواست از گارسونی که براشون نوشیدنی اورد بپرسه اما

با خودش فکرکرد که شاید از اونجا رفته  و گرنه حتما باز میدیدش

ذهنش بازم درگیر شد

با تمام وجودش میخاست که  حقیقت مرگ سوجینو بفهمه و باعث و بانیشو به سزای اعمالش برسونه

کای از توی افکارش بیرونش کشید

نوشیدنیشو روی میز گذاشت و گفت :

امیدوارم بتونم کمک خوبی بهت بکنم دیو اما باید بدونی داری وارد حیطه خطرناکی میشی

ادمایی مثل کیم میتونن خیلی خطرناک باشن

دیو نمیفهمد که کیم چجوری میتونه انقدر خطرناک باشه …  

کای ادامه داد :

به یه راه حل فکر میکنم و از ت میخوام تا وقتی که بهت نگفتم اصلا کاری نکنی و دوم اینکه تا مدارک محکمی پیدا نکردیم هر چی من میگم باید گوش بدی

دیو : باشه

کای : برای همچین ادمایی فقط غافلگیر کردن جواب میده

کیو میخوای غافلگیر کنی کای ؟

از دید دیو :

با شنیدن صدای بم شخص سومی توی گفتگوی جدیمون سرمو بلند کردم و یکی دیگه از پسرایی که اون روز توی دعوا بودو دیدم

همون که چشم های نافذ و چونه ی تیزی داشت

اعتراف میکنم که همه دوستای کای مثل خودش چذابن

کای با کمی تعجی گفت :

سهون …. این وقت اینجا چیکار میکنی؟

سهون بدون دعوت کنار ما نشست و گفت :

با چانیول هیونگ اومدم

کای باز هم تعجب کرد و گفت :

پس چانیول کو؟

“عالیه کلا انگار حضورم فراموش شده!”

سهون نگاه سرسری ای به اطرافش انداخت و گفت :

داره نت های اهنگ مار ک انتونیو میده به بکهیون

کای باز هم پرسید :

از کی تاحالا با هم نت رد و بدل میکنن؟

سهون که انگار نمیخواست چشم هاش رو یه جا نگه داره گفت :

از شب سالگرد تائو و کریس

کای سری تکون داد و انگار تازه منو یادش اومده گفت :

سهون ایشون دو کیونگسو هستن

سهون دست از نگاه کردن به اطراف برداشت و به من نگاه کرد و گفت :

خوشبختم دو کیونگسو

لبخندی زدم و دستش که سمتش اورده بود رو گرفتم و گفتم :

خوشبختم

سهون روشو به کای برگردوند و گفت :

پس اقای کیم کای با یک خبرنگار دوست شده اره؟

کای نیشخندی زد و گفت :

خبرا زود میپیچه

من که دیگه کم کم احساس معذب بودن میکردم با کمی من و من گفتم :

خب کای … ممنون از کمکت …. من باید برم

کای لبخندی زد و گفت :

خواهش میکنم … منتظر خبرم باش

گفتم : باشه حتما … فعلا خدانگهدار

کای با نگاه گنگی نگاهم کردو گفت :

میبینمت

نمیدونم چرا یه لحظه یه جوری شدم

از میبینمت گفتنش و از طرز نگاه گنگش که انگار میخواد یه چیزی بگه خوشم اومد

وای نه … من باید بزودتر اونجا رو ترک میکردم

پس بعد از خداحافظی باسهون هم سریع اونجا رو ترک کردم

من نباید درباره کای ج.ر دیگه ای فکر کنم … نه نباید

……….-………………………………………………

سهون :

بعد از اینکه اون پسر با نمک رفت رو به کای کردم و گفتم :

واقعا دوستته ؟

نیشخند مرموزی زد و گفت :

فعلا اره

متعجب شدم … کای هیچوقت برای به دست اوردن کسی اول نقش دوستشو بازی نمیکرد!!

وقتش رو نداشت و اصلا مدلش اینجوری نیود

اون همیشه چیزی که میخواستو بدون حاشیه رفتن به دست میارد

برای همینم گفتم :

شخص خاصیه ؟

باز هم جواب روشنی نداد و گفت :

خب…. فعلا نه ولی… امیدوارم که به زودی بشه!

اوووووووو از کای اصلا انتظار این پنهون کاریا رو نداشتم

درسته که سالها با هم دوست بودیم اما چیز زیادی از زندگی شخصیش نمیدونستم

یعنی هیچ کدوممون نمیدونستیم

فقط میدونستیم که پدر و مادر ثروتمندی داره که توی امریکا زندگی میکنن و ادم فوق منظم و رسمی ایه ( ک البته این روی رسمیش با ما از بین میرفت ) دوستاش فقط ما چند نفر بودیم و

هروقت هم که نیازهاش سر میرسیدن بدون اینکه هیچ زحمتی به خودش بده هرکسیو که میخواست به دست می اورد

برای همین این رفتار الانش بعد از این همه سال دوستی باهاش برام تازگی داشت  … طرز نگاهش به اون پسر…. مثل موجودی بود که میخواد از چشماش اشعه تولید کنه و ببلعتش!

نمیدونم پسره متوجه نگاههای کای میشد یا نه …

به هر حال به من مربوط نبود پس ترجیه دادم دخالت نکنم

کای بلند شد و گفت :

من باید برم کار های زیادی دارم … میبینمت سهون

و رفت

من تنها نشسته بودم اونجا و منتظر شخصی بودم که به خاطرش با چانیول هیونگ اومده بودم

اونجا

انتظارم زیاد طول نکشید

چون از دور دیدمش که داره به سمتم میاد

توی پیراهن سفید و پیشبند مشکی جذابیت وحشتناکی داشت

با اون چهره و  با پوست سقیدش این فکرو توی ذهنت مینداخت که یک فرشته داره میاد نزدیکت

سینی گردی رو با دست راستش حمل میکرد و یه لحظه نگاه اون چشم های گربه مانندش روم موند

نیشخند زدم

گارسون گستاخ اماده انتقام باش

……………………………………………….

سوهو:

از لای در دیو رو دیده بودم

از اخرین باری که اینجا دیده بودمش چند وقتی میگذشت … همکلاسی سال اول و دوم دبیرستانم

جالبه …. بعداز سال دوم انتقالی گرفتم به یه مدرسه دیگه و سال سوم دبیرستانم رو با بکهیون همکلاسی بودم

خیلی پیچیده بود برام ……….. نمیدونم چرا نرفتم جلو …اشناهای قدیمی معمولا همین کارو میکنن اما من … نرفتم

شاید دفعه بعد رفتم  جلو…. احساس میکردم ادم گناهکاریم برای همینم ترجیه دادم نرم تا باهام سر صحبتو باز نکنه و  من محبور به دروغ بافتن براش نشم ….

مخصوصا اگر اون شخص پسر خوبی مثل دیو باشه ….. من نمیتونم دوستی داشته باشم

بالاخره وقتی دیو و دوست رئیس رفتن منم

رفتم تا میز دوست رئیس رو جمع کنم

سینیو برداشتم و از اشپر خونه بیرون رفتم

بکهیون و دوست قد بلندش روی صندلی های جلوی پیشحون بار نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن

دوستش منو دید و لبخند زد

سری تکون دادم و رفتم سمت میز که باز هم اون پسرو دیدم

با بی خیالی انگار که تمام دنیا برای اونه به پشتی لم داده بود

مثل هربار که دیدمش تیپش فوق العاده بود و تمیزی و اشراف ز ادگی از قیافش میریخت

از همینش متنفر بودم

سرشو برگردوند و با اون چشم های کشیده و خاص و مرموزش منو نگاه کرد

باز هم مور مورم شد

نیشخند زد و منتظر موند تا من برم سمتش

لعنتی از قصد اونجا نشسته بود

اتفاق دیشب توی ذهنم تکرار شد

نباید همچین حماقتی میکردم و میزدم توی صورت دوست رئیسم

میدونست اونجا اومده تا بازم اذیتم کنه

اینکه اون پسر اینجوری زوم کرده بود روی من  ناراحتم میکرد

اصلا نمیدونم از کجا پیداش شده و چرا دست از سرم برنمیداره

بالاخره به میز رسید م و سعی کرد م بی توجه به پسر سریع کارمو بکنم و برم

نگاه های خیرش داشت میرفت روی اعصابم

از ته دل امیدوار بودم که پای  اتفاق دیشبو وسط نکشه

اما همه نگرانیام یهو صد برابر شدن

اونم وقتی که اون بدون تغییر دادن نگاه و نوع نشستنش بهم گفت :

دیشب خوش گذشت؟

با استرس گفتم :

بابت دیشب عذر میخوام من تند رفتم

پوزخندی زد و گفت : اها….. ازاینکه فهمیدم چیکاره ای کنترلتو از دست دادی نه ؟

دیگه داشت زیاده روی میکرد …

سعی کردم مودب باشم تا حساس نشه پس گفتم :

شما اشتباه میکنید

کمی به سمتم خم شد و گفت :

اشتباه میکنم اره؟

با استرس گفتم : بله

بازم تکیه زد و دستاشو توی هم گره کرد 

و پاهاشو با تکبر روی هم انداخت

ادای فکر کردن دراورد و به ارومی جوری که همه کلماتش بشنوم  گفت :

نگران نباش .. قرار نیست به بکهیون درباره شغل دومت چیزی بگم

با این حرفش کامل یخ کردم …. ولی باید جلوش حفظ ظاهر میکردم

خواستم چیزی بگم که با دستش نذاشت و گفت :

فقط یک شرط داره تا چیزی بهش نگم

باز هم چشم هاش حالت مرمو ز و بدجنس به خودش گرفت

حتی کلمه ای نمیتونستم حرف بزنم

باز هم شمرده شمرده گفت :

اونم اینه که .. امشب رو با من بگذرونی … نظرت چیه؟

حس کردم همه ی جونم از زیر انگشتای به هم فشرده شدم در درفت

عرق سردم که از پشت گردن تا ستون فقراتم چکید باعث شد بلرزم

چیکار میتونستم بکنم ؟ من خیلی به بکهیون مدیون بودم … من مجبور شدم اونکارو بکنم اما

مطمئنم کسی حرفمو باور نمیکنه

اون لحظه تمام عقلم ذائل شده بود

گندی زده بودم که باید خودم حل و فصلش میکردم پس تمام شجاعتمو جمع کردم و با صدایی که حس میکردم مال من نیست اروم گفتم :

باشه… کجا بیام

برق عجیبی توی چشماش زد و با پوزخند گفت : پسر خوبی شدی….. ساعت 12 و نیم امشب میام دنبالت

بعد از اون بدون جمع کردن اون نیشخند روی صورتش بلند شد و رفت

سینی توی دستم میلرزید ……… نمیدونستم چیکار کردم …..فقط امیدوار ودم بعد از امشب دیگه همه چیز تموم بشه …….

میخواستم همه چیز تموم بشه

میخواستم از اونجا برم

مخصوصا اینکه کیونگسو رو با دوست بکهیون دیدم و فکر میکردم که ممکنه پاش به اونجا باز بشه و یا در مورد گذشته من چیزی بگه و  اینکه بکهیون همه چیزو بفهمه

اوضاعم توی هم گره خوردده بود …. نمیدونستم چیکار  قراره بکنم

از طرفی نمیخواستم لطف بکهیونو که منو از اون زندگی وحشتناک نجات داد نا دیده بگییرم

پس تصمیممو گرفتم

اول دیگه از کیونگسو پنهان نمیشم … باید باهاش صحبت میکردم  و دوم من امشب به اون پسر چیزی که میخواد و میدم و برا همیشه از شرش خلاص میشم

لیوانها رو بداشتم و مصمم به سمت اشپز خونه برگشتم

من دیگه نمیبازم … هرگز.

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)