سلاممم دوستان جانم

قسمت اول مینی فیکی که منتظرش بودین و آوردمم ^_^

حرفامو میزارم آخرش 

بخونید حتما :-*


EP 1

سهون روی مبل راحتیه روبروی تلویزیون نشسته بود و بی هدف شبکه ها رو بالا و پایین میکرد..گاهی که جونگین از جلوش رد میشد و با صدای بلندتری توی بلندگوی تلفن همراهش فریاد میکشید،مجبور میشد چند ثانیه ای صبر کنه تا اندام سرپرستش کاملا از جلوی سنسور های دستگاه کوچیک گیرنده،ناپدید بشه و اون دوباره بتونه تغییر دادن آرم های مختلف شبکه ها رو از سر بگیره..گرچه خودش هم نمیدونست دقیقا دنبال چی میگرده و این وقت صبح چه برنامه ای میتونه حال و هواش رو حسابی سر جا بیاره..
وقتی بالاخره از رژه رفتن جونگین،اونم درست از روبروی تلویزیون کلافه و خسته شد،تصمیم گرفت روی همون مستند گرگ های قرمز در حال انقراض متوقف بشه و با چشمهای بی حالتش به صفحه ی تلویزیونی که حالا تصویر چند تا از همین نوع گرگها رو نمایش میداد،خیره نگاه کنه..
ولوم تلویزیون رو بلندتر کرد و با یه نیشخند کمرنگ به چشم غره های سرپرست ظاهرا عصبانیش بی توجهی نشون داد..
سرش رو به طرف شونه ی سمت راستش کج کرد و گوش هاش رو برای شنیدن همزانِ صدای گوینده و بک گراندی از داد و بیداد های جونگین تیز تر کرد..
تا اونجایی که سهون سر در اورده بود ظاهرا یه اختلاس مالی کوچیک توی شرکت اتفاق افتاده و از قرار معلوم فرد مظنون هم جزء لیست کارمند های مورد علاقه ی قَیّمش به حساب میومد. همین دلیل اصلیه عصبانیت جونگین بود و مشخص هم نبود حرصش رو داره سر کدوم بدبخت بیچاره ای،اینطوری خالی میکنه..
سهون حجم قابل توجهی از هوا رو از راه بینی با سروصدا داخل فرستاد و تا تموم شدن مکالمه ی پر تنش جونگین،سعی خودش رو کرد تا انقراض گرگ های قرمز رو جز یکی از دغدغه ها و نگرانی های روزانه ش قرار بده و توجهش رو به این فاجعه-که گوینده روی تکرار این کلمه اصرار زیادی هم داشت-جلب کنه..اما خب، نمیتونست و متاسفانه به رغم تلاشش این موضوع جایگاه خاصی توی زندگیِ پر مشغله ی خودش پیدا نمیکرد..
جونگین که از قبل حسابی بهم ریخته بود و صدای بلند تلویزیون هم اعصابش رو به شدت تحریک کرده بود..با اخم روبروی سهون حاضر شد و با لحنی طلبکارانه و خشن از سهون که سعی میکرد خودش رو به برنامه ای که توسط قدِ بلند و اندام چهار شونه ی کای پنهان شده بود،علاقه مند نشون بده،پرسید:
-کیم اوه سهون-کای همیشه عادت داشت سهون رو اینطوری صدا کنه..به عقیده ی خودش هم اصالتش رو حفظ میکرد و هم با به همراه اوردن فامیلی خودش،سهون رو جزء خانواده و البته فرزندخونده ش به حساب میاورد-تو 21 سألته و باید بدونی وقتی من تلفن کاری مهمی دارم باید صدای این لعنتیو کم کنی..متوجه هستی؟؟؟؟؟؟
سهون دست از سرک کشیدن به صفحه ی رنگارنگ تلویزیون برداشت و نگاهش رو به جونگین که دست به سینه و با یه اخم غلیظ روبروش ایستاده بود،داد:
-خدای من جونگین~~اون داره درباره گرگای قرمز و انقراضشون صحبت میکنه در حالی که کمتر از ١٠٠ تا از اونا باقی مونده و تو نگران تلفن کاریت هستی؟واقعا برات متاسفم..
با حالت نمایشی سری تکون داد و با این حرکت ضربه ی اخر رو برای پودر کردن اعصاب سرپرستش-که هیچوقت پدر صداش نمیکرد*دقیق به هدف نشوند…روی مبل نیم خیز شد و قبل از اینکه دمپایی ابریه جونگین پهلوش رو کبود و متورم کنه،با سرعت باور نکردنی از جلوی چشمهاش ناپدید شد.
——
بعد از ماجرای اول صبح جونگین به این نتیجه رسید که یه دوش آب گرم میتونه تا حد زیادی اعصابش رو اروم تر کنه..پس ده دقیقه ای زیر دوش ایستاد و با پلک های بسته اجازه داد تا قطره های گرم و آرامش بخش،انحنا و خمیدگی های بدنش رو با حوصله طی کنن …سعی کرد به هیچ چیزی  فکر نکنه و حواسش رو معطوف به صدای شُر شُر آب و فرو رفتنش توی چاه کف حمام بکنه..میدونست راننده ش تا چند دقیقه ی دیگه دنبالش میاد و توی اون موقعیت،براش هیچ اهمیتی نداشت که اون مدت زیادی رو منتظرش بمونه..امروز قرار بود روز اداری سخت و پراضطرابی باشه و الان فقط ترجیح میداد ذهن خسته و آشفته ش رو برای ١٠ ساعت اینده حسابی اماده کنه ..
درست از همون زمانی که با یه حوله ی کمری از حمام بیرون اومده بود،تا همین الانی که مشغول پوشیدن لباس ها و خشک کردن موهای نم دارش بود،متوجه یه جفت چشم کنجکاو که درست از پشت سر موشکافانه نگاهش میکردن،شده بود..
این موضوع دیگه براش تازگی نداشت..اون چشمها همیشه همینطوری دنبالش میکردن و انگار ذره ذره سلول های بدنش رو با نگاه قضاوت گرانه شون،زیر ذره بین میزاشتن..
اون اولا تمام اینها براش خیلی سخت بود..معذب میشد و نمیتونست اتفاقهایی ک میوفته رو درک کنه اما وقتی علارغم تلاشش نتونست چیزی رو تغییر بده یا اوضاع رو تحت کنترل خودش در بیاره،سعی کرد باهاش کنار بیاد و بیخیالش بشه..
تغییر عقیده ش سالها طول کشید اما تنها مذیتش این بود که حالا دیگه کمتر از قبل اذیت میشد..
برای اخرین بار توی آیینه ی قدی به خودش نگاهی انداخت و بعد از اینکه دستی به موهای فندقی رنگش کشید،روی پاشنه ی پا چرخید تا اتاق رو ترک کنه..سرعت قدم هاش رو از عمد کمتر کرد تا صاحب اون چشمها فرصت کافی برای ناپدید شدن پیدا کنه و وقتی بالاخره به چارچوب در رسید بوی عطر آشنای سهون مشامش رو پر کرد!
———-
 وقتی سوار ماشینی که در اختیار راننده ش گذاشته بود،شد بالاخره تونست نفس سنگینش رو که چند دقیقه ای میشد توی سینه حبس کرده بود،آزاد کنه
سرش رو با اسودگی به پشتیِ صندلی تکیه زد و با چشمهای بسته زیر لب زمزمه کرد:
-فقط راه بیوفت بک !
بکهیون راننده ی ٢۵ ساله ش ،پسر با نشاط و سرزنده ای بود،همیشه حال رئیسش رو سر جا میاورد و از غر غر ها و بداخلاقی های گاه و بیگاهش شکایتی نمیکرد..
پس بدون هیچ حرفی باد آدامس توت فرنگیش رو ترکوند و طبق دستور ماشین رو به حرکت در اورد:
-حالت خوبه رییس؟
زیر چشمی جونگین رو میپایید و در عین حال حواسش کاملا به خیابون متمرکز بود:
-اره..نه..ینی…نمیدونم…همه چیز خیلی عجیبه !!
بکهیون اولین بریدگی رو طبق عادت این چند سال دور زد و از ایینه ی راننده به پشت سر خیره شد..چشمهاش به خاطر تمرکز حلالی شکل شده بود و توی اون صورت گرد و لپ های صورتی رنگ،گم میشد:
-متاسفم..در مورد اختلاس اقای پارک شنیدم..ولی همه چیز درست میشه رییس،شما از پسش بر میاین!!
جونگین آهی کشید و نگاهش رو به خیابون پر رفت و امد پیش روش دوخت…پنجره تا نیمه پایین بود و باد ما بین موهای لخت و خوش حالتش،بازیگوشی میکرد:
-نه بک..موضوع این نیست..میدونی..سهون عجیبه..واقعا هم عجیبه!!
بک گوش هاش رو با شنیدن اسم فرزندخونده ی رییسش تیزتر کرد و با میل بیشتری نسبت به قبل،تلاشش رو برای ادامه دار کردن مکالمه بین خودشون،به کار گرفت:
-سهون؟مشکلش چیه قربان؟
جونگین دکمه ی برقیِ شیشه رو فشار داد و به پایین رفتن شیشه و فضای سرسبز اون قسمت از خیابون،که کم کم پیش چشماش واضح و نمایان میشد،با حالت مخصوص به خودش،بهشون خیره شد:
-اون هنر میخونه و خیلی خوب نقاشی میکنه..
با صدای آروم و دو رگه ای سهون رو توصیف کرد و دستهاش رو برای لمسِ خیالیِ برگهای درخت اقاقیا،که گوشه ی سمت راست خیابون،چندین متر دور تر از ماشینِ در حال حرکت،به اهتزاز در اومده بود،به سمت بیرون دراز کرد..چند ثانیه انگشتهاش رو توی هوا تکون داد و این حسو به بکهیون منتقل کرد که رییسش انگار واقعا در حال لمس درخت مورد علاقشه..
بکهیون مطمئن نبود که حرف زدنش وسط این صحنه ی دراماتیک مناسب و درست هست یا نه..اما کنجکاوتر از این حرفها بود و نمیتونست جلوی خودش رو بگیره..پس دلو ب دریا زد و با صدای نامطمئنی اینطوری إظهار نظر کرد:
-خ..خب اره..این..این واقعا قابل تحسینه..
کای اما.. قرار نبود از خلسه ی شیرینش جدا بشه..سرش رو کج کرد و با اینکارش یه صحنه ی فوق العاده از رقص موهاش در برابر باد تندِ درحال حرکت،به وجود اورد:
-اون عاشق نقاشی کردنه..ساعت ها براش وقت میزاره و اتاقش پر از طراحی های کوچیک و بزرگه..
صبر کرد تا سرعت ماشین توی بزرگراه بیشتر بشه و بعد ادامه داد:
-اون عجیبه…چون ساعت ها به سوژه ش خیره میشه و پیچ و تاب بدنشون رو به تصویر میکشه..بدن ب/ر/هنه و ع/ر/یانشون رو..میفهمی چی میگم بک؟؟؟
دست هاش رو توی هوا تکون داد و با انگشتهای بلندش،به تقلید از سهون،انحنای بدن یه فرد خیالی رو روی مولکول های هوا،حک کرد..
بکهیون چندین بار محکم و پی در پی پلک زد و حلقه ی دست های عرق کرده ش رو دور فرمون روکش شده ی ماشین،سفت تر کرد..آب دهانش رو قورت داد و با صدای لرزونی جواب داد:
-ا..اوه..آ..آآآره..میدونم..چی میگید رییس!!
مردمک نامتمرکزش رو به قطره های ریز و درشت بارون،که نم نم روی شیشه ی ماشین مینشستن، دوخت و لب های خیس و باریکش رو زیر دندونهاش له کرد..
جونگین پوزخندی زد و کف دست هاش رو برای فرود قطره های مشتاق بارون،به سمت اسمون ابری بالاتر برد:
-بک…میدونی چی عجیب تره؟؟؟
نفس عمیقی کشید و بدنش رو بالاخره به سمت داخل ماشین،هدایت کرد..
-اون مدتها به من خیره میشه..به کمرم وقتی از حمام بیرون میام..یا به بالا تنه ی برهنه م وقتی میخوابم…خسته نمیشه..ساعت ها یه گوشه وایمیسه و نگاهم میکنه..مثل یه روح..بی سروصدا و آروم..نگاهش خیلی سنگینه..انقدر سنگین که وقتی ناپدید میشه..تازه میتونم بازدمم رو بیرون بدم …بازهم نفس بکشم..
دوباره چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید..انگار تمام این سال ها برای دم و بازدم،فرصت کافی نداشته:
-گاهی فک میکنم..دلش میخواد منو سوژه ی نقاشی های عجیبش کنه..مثل تمام اون ادمایی که عریان جلوی بوم نقاشیش میشینن،می ایستن و یا حتی میخوابن..فکر میکنم..میخواد منو هم وادار به همچین کاری کنه..خواسته یا ناخواسته..
بکهیون لبهاش رو طبق عادت بهم فشرد و کف دستش رو روی صورت نم دارش کشید..دلش بدجور اشوب بود:
-ف..فک میکنید..اون همجنس گراست؟یا همچین چیزی؟
کای همونطور که پلکهاش رو روی هم نگاه داشته بود، سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد و بعد فقط زمزمه کرد:
-نه بک..نه..من فکر میکنم..اون بدن گراست..یا همچین چیزی…اون هر بدنی رو نقاشی میکنه..مرد و زن براش تفاوتی نداره…دیوار های اتاقش..پر از بدن های ع/ر/یانه..بدن های ع/ر/یان مورد علاقه ش!!
—————————————————
اینم از قسمت اول ^_^
دوسش داشتین؟نظرتون چیه؟
بچه ها من بدم میاد از تهدید و این حرفا اما خدایی برید نظرات تیزر رو ببینید
فقط همینقدر؟
لطفا این قسمت خوشحالم کنید 
کلی انرژی و انگیزه میخوام که فقط شما میتونید بهم بدین
در ضمن قسمت بعد یا بعدتری  رمزیه..من یادم میمونه به کیا رمز رو بدم
پس حواستون باشه ^_^
یه مطلب دیگه در مورد چنل زدن بود…جدیدا ایده برای وان شات خیلی تو ذهنم میاد که دلم نمیاد
رهاشون کنم..از طرفی هم نمیشه همشون رو سایت بزارم
به نظرتون یه چنل بزنم و وان شات و نوشته هامو اونجا بزارم؟
مرسی از همفکریتون ^_^
آهان و یه چیز دیگه
اگر نظرات این قسمت خوب باشه من اخر هفته هم آپ میکنم
اگر نه میوفته برای هفته ی دیگه چهارشنبه
پس خوشحالم کنید  :heartme: 
هر کی هم میتونه برام پوستر بزنه کلی شادمان میشوم :bunny: 
The following two tabs change content below.

Mar Mar

اسمم مریمه متولد تیر 76 هستم نویسنده marsh mud & Room 88 دانشجو عم عاشق حیوونام و کسایی که اونا رو دوست دارن :) love ya all :**

Latest posts by Mar Mar (see all)