هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Sunrise & Sunset of Love ep12

سلام ، قسمت دوازدهم از مینی فیک “طلوع و غروب عشق”

پوستر خوشگل زیر هم از Xee عزیزم که ممنون ازش :heartme: 

قرار بود این قسمت آخر فیک باشه ، ولی خوب نرسیدم بخوام بنویسم برای همین ، همین مقداری رو گذاشتم و قسمت بعدی که میشه پنجشبه هفته ی آینده ، قسمت آخر رو میذارم براتون

یادتون باشه رمز قسمت آخر با رمز قبلی یکسان خواهد بود

قسمت دوازدهم :

جونگین توی بیمارستان و زیر کلی وسیله ی وصل شده بهش بود و ه

حجم زیادی از خبرنگارا در راهروها و پشت در بیمارستان نشون دهنده ی وخامت اوضاع بود

بکهیون به محض خبر دار شدم از اتفاق افتاده خودش رو به بیمارستان رسوند و حالا روی مبل چرمی کنار اتاق خصوصی خودش رو جمع کرده و با چشمای پر اشک و بینی قرمز شده به بدن نیمه جون جونگین روی تخت خیره مونده بود

**** *******

چانیول کلافه دستش رو میون موهای سرش برد ، گوشی لوهان خاموش بود و هیچ نشونه ای ازش وجود نداشت

خودشو روی صندلی اتاقش انداخت

بکهیون حتی فرصت خوردن صبحونه رو هم پیدا نکرده بود

به شبی که بینشون گذشته بود فکر کرد

لبخند بی اختیاری روی ل./بش اومد

بیون بکهیون رنگ جدیدی برای زندگی چانیول محسوب می شد

********* *************

صدای دستگاه تنفس روی اعصاب داغون بکهیون می رفت

پمپاژ اکسیژن و بالا پایین شدن فنر پلاستیکی در محفظه و صدای دوباره برخوردش به کف محفظه و دوباره پمپاژ و صدای بوق ماننده کوتاه از دستگاه نشانه گر ضربان قلب

همیشه از بیمارستان بدش میومد و اونجا رو وحشتناک می دونست و حالا بدون این که کمکی ازش ساخته باشه نشسته بود و مکیده شدن زندگی طبیعی یکی از عزیزترین افراد زندگیش رو نگاه می کرد

بکهیون به یونگ وو فکر کرد، چرا به دیدن جونگین نیومده بود؟! چرا هیچ خبری ازش نبود؟! ینی اون آدم رباها بلایی سرش آورده بودن؟!

چرا حرف جونگین رو وقتی که بهش گفته بود همه چیز مرتبه باور کرده بود؟!

آخرین خاطرات مشترکش با جونگین دائم مثل ضربه ی چکش به میخ ، به مغزش می خورد

بکهیون عاجزانه فکر کرد که اگه جونگین بهوش نیاد چه اتفاقی میفته

اگه برای همیشه دچار این خواب اجباری بشه ، اونوقت تکلیف بکهیون چیه؟! چطوری می خواد بار عذاب وجدان این که به پلیس زنگ نزده و یا جلوی جونگین رو نگرفته ، با خودش حمل کنه؟!

******** **************

لوهان نگاهی به شهرک انداخت

شهرک گلها ، زمانی براش زیباترین و خاطره انگیزترین بود ولی حالا…حالا اونجا بیشتر براش شبیه به شهرک شکنجه روح شده بود

نفس عمیق و پر حسرتی کشید و مسیرش رو به سمت دیگه ای کج کرد

اون دیگه جایی توی شهرک نداشت…اون هیچ کجا جایی نداشت

نه پیش برادرش نه پیش چانیول و نه پیش جونگین

به این فکر کرد که اون کاری رو که از اول به دنبالش بود انجام داده ، پس چرا هنوزم قلبش درد می کرد؟!

چرا هنوزم حس خشمش به جونگین باقی مونده بود؟!

چرا از کاری که باهاش انجام داده انجام داده پشیمونه و چرا خودشو مقصر تصادفش می دونه؟!

جونگین . چانیول . بکهیون

اون آدم های زیادی رو توی زندگیش فریب داده بود

اون به دنبال تنبیه جونگین بود ، ولی حالا حس می کرد که بی شباهت به اون رفتار نکرده!

باید از اونجا می رفت ، ولی کجا؟!

********* **************

چانیول دم در بیمارستان ایستاد

از دور به خبرنگارایی که بعد از گذشت دو روز هنوزم اونجا بودن نگاه کرد

جونگین فردای تصادف بهوش اومده بود ولی دکترا اجازه ی ورود هیچ ملاقات کننده ای به جز خانوده ش رو نداده بودن

هرچند بکهیونو با هماهنگی با پدر و مادر جونگین ، هنوزم همونجا پیشش بود

اشک ناخواسته ای از چشم چانیول روی گونه ش ریخت

همه چیز پیچید شده بود

ترجیح می داد اگه قرار به گفتن باشه ، اونی که همه چی رو به بکهیون بگه خودش باشه ولی اگه جونگین قبل از اون ، به بکهیون می گفت چی؟!

چرا همه چیز اینطور بهم ریخت؟!

چرا بکهیون و اون سر راه همدیگه قرار گرفتن که حالا اینطور بخوان از هم جدا بشن؟!

چرا آدم ها اینقدر راحت بهمدیگه آسیب می زدن؟!

چرا اولویت هاشون همیشه خودشون بود؟

******** *********

بکهیون با دست ، دست رنگ پریده ی جونگین رو گرفت و دولا شد و خیلی کوتاه لبش رو بوسید

جونگین لبخند زد

– برو خونه یه کم استراحت کن

بکهیون سرش رو به هر دو سمت تکون داد

– نه

خنده ی آرومی کرد و دست بکهیون رو کشید و اونو توی بغلش گرفت

– بکهیون من خوبم ، ببین

با غرولند گفت

– آره خوبی ، فقط سرت کلی بخیه خوره و بازوی چپت تو گچه و پا راستت هم از زانو گچ گرفتن…آره دیگه تو راست میگی ، حالت خوبه

جونگین به لحن غر غروی بکهیون خندید

– برو و بگو دوست پسرت بیاد اینجا ، می خوام باهاش حرف بزنم

بکهیون سریع سرش رو از روی قفسه ی سینه جونگین بلند کرد و صاف نشست

– چانیول؟! واسه چی اون؟! چی می خوای بهش بگی؟!

– می خوام با اونی که قراره عزیز دلم رو داشته باشه یه کم حرف بزنم

– کیم جونگین

– باور کن چیزی نیست ، فقط می خوام باهاش حرف بزنم

بکهیون چند لحظه بی هیچ حرفی به جونگین خیره موند و بعد سرش رو تکون داد

– باید به مامان بابات بگم

– خودم بهشون می گم ، تو برو و به چانیول بگو بیاد اینجا

– باشه ، مطمئن باشم که طوری نشده؟

-دیوونه من چند روزه همینجا ور دلتم، مثلا چطور می خواد شده باشه؟!!

بکهیون با تردید بهش نگاه کرد و آخرش راضی شد که از اونجا بره

******* *********

لوهان بی هدف توی پیاده رو راه می‌رفت و هر از گاهی به اطرافش و آدم های دیگه نگاه می‌کرد

وقتی داشت از روبه روی پارک محله ای کوچکی می‌گذشت ، صدای خنده ی چند تا دختر و پسر بچه که مشغول بازی میون تاب و سُرسُره ها بود توجهش رو جلب کرد

اون آخرین بار کِی از ته دل خندیده بود؟!

سعی کرد به یاد بیاره ، تمام زوایای ذهنش رو گشت ولی هیچ خاطره ی جدیدی که سبب خندیدنش از ته دل شده باشه وجود نداشت

آخرین خنده هاش برای زمان دوستیش با جونگین بود…زمانی که اون لوهان پسر دهاتی و جونگین تنها همدهمش بود

پوزخند زد ، جونگین …

************** **************

چانیول در فاصله ی کمی از تخت جونگین ، روی صندلی کاناپه ای مشکی رنگ نشسته بود و نگاهش رو به هرجایی به جز صورت جونگین می‌داد

-قبلا که دیده بودت اینقدر خجالتی نبودی پارک چانیول

بالاخره به صورت جونگین نگاه کرد

-برای چی گفتی بیام اینجا؟

– رابطه َت با لوهان چیه؟ هه ، یا  یونگ وو

چانیول تصمیم خودش رو گرفت…بهتر بود که جونگین از خیلی از چیزا باخبر می‌شُد

چیزایی مثل خلاصه ای از آشنایی و زندگی لوهان و چانیول باهمدیگه…هرچند خیلی از چیزا رو به جونگین نمی‌گُفت…خیلی از چیا رازهای لوهان پیش چانیول بود و دلیلی نداشت که جونگین از اونا با خبر بشه

وقتی حرفاش تمام ، نگاه جونگین هنوزم سرد و غیرقابل فهم به نظر میومد

چانیول باز هم ادامه داد

-اگه بخوای به بکهیون بگی کاملا درکت می‌کنم ، ولی خواهش می‌کنم بذار خودم این کار رو انجام بدم

– تو حق این کار رو نداری ، نه الان نه هیچوقت دیگه…نمی‌خوام بکهیون بازم آسیب ببینه… حق نداری بهش آسیب بزنی

– ولی اون اگه بدونه بهتره

– اگه می‌خوای کاری کنم که توی زندگیت یه روز خوش نبینی ، می‌تونی همین که از این در رفتی بیرون همه چیو به بکهیون بگی

– ولی من نمی‌خوام با دروغ باهاش زندگی کنم

جونگین با عصبانیت گفت

-علاقه َت بهش دروغه

– نه

– نزدیک شدنت بهش با نقشه بود؟

– نه

– پس خفه شو و کاری که میگمو انجام بده ، تو کنارش می‌مونی و می‌ذاری اون خوشبخت بشه ، فهمیدی؟

چانیول سرشو تکون داد

-قول میدم خوشبختش کنم

– روی قولت حساب می‌کنم پارک چانیول

**************** ************************

از راه رفتنه زیاد ، کف پاشنه ی پاش و پشت انگشتای شستش درد می‌کرد و به گز گز افتاده بود

ولی اون هنوزم بی هدف فقط و فقط پاهاش رو روی زمین برمی‌‍داشت و دوباره پایین می‌گذاشت

جونگین…یونگ وو …چانیول…خودش لوهان

همه چیز چقدر پیچیده و درهم به نظر میومد

درست مثل خمیر اسباب بازی که تا زمانی که توی جلدش و با رنگ های مختلف جدا از هم باشه به نظر زیاد میاد و کافیه اونا از جلدشون خارج بشن و هر رنگ ناشیانه با رنگ دیگه ترکیب بشه…اونوقت تمام اون زیبایی از بین میره…خاطرات مشترک لوهان و جونگین با رفتنه جونگین از بین رفتن و با انتقام یونگ وو حتی خاطرات خوبشون هم زشت شد

مُردن…چیزی که توی ذهن لوهان مثل آخرین سطر از یه کتاب و یا آخرین سو سو چوب آتش گرفته به نظر اومد

درسته. مثل کبریتی که بعد از روشن شدن رفته رفته به رنگ مشکی در میاد و در پایان چیزی از چوبش باقی نمی‌‍مونه …حالا هم لوهان رفته رفته سوخته و دیگه چیزی از وجودش و روحش باقی نمونده بود

کی بود؟ کجا بود؟ اونی که گفت لذتی که توی بخششه در انتقام نیست!!

لوهان به این فکر کرد که چقدر این جمله درسته…چقدر جمله ای که همیشه به نظرش مسخره میومد حالا درست و قابل ستایش جلوه می‌کرد

لوهان باید خودش رو می‌کُشت؟! اون باید از تمامی تعلقات و خاطراتی که مثل زنجیره داغ ، در حال سوزوندن بدنش بود خودش رو رها می‌کرد؟!

 

 

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar دیدگاه‌ها برای Fanfiction Sunrise & Sunset of Love ep12 بسته هستند 28 مرداد 1395

دیدگاه ها بسته است