سلام ، قسمت هفتم از مینی فیک “ظلوع و غروب عشق”

کاپل : چانبک ، کایلو

پ.ن : قسمت قبل من سوتی داده بودم ، دوستان اینکه بکهیون به لوهان گفت “لوهان” این اشتباه تایپی از من بود ، ببخشید و ممنون که گفتید

 

باهاش دست داد و سعی کرد به بهترین نحو ممکن لبخندش رو حفظ کنه ، اون باید با این پسر گرم می‌گرفت.

خیلی طول نکِشید که تونست به هدفش برسه…بعد از گذشت بیست دقیقه طوری با اون پسر می‌گفت و می‌خندید که انگار سالهاست اون رو می‌شناخت.

جونگین با دیدنشون از دور ، حس کرد خون با سرعت بالایی توی شریاناش در حال جریانه

درسته که کریس یکی از دوستانش به شمار میومد ولی به خوبی خبر داشت که اون همیشه از پسرای خوشتیپ و خوشگل خوشش میومده و میاد و الانم از اینکه چشماش در حال کاویدن ذره به ذره ی صورت لوهان بود حس می‌کرد در حال انفجاره.

نباید می‌گذاشت این وضع ادامه پیدا کنه ولی دقیقا زمانی که ‌خواست به سمت اونا بره یکی از رُفقای قدیمیش اوه سهون در حالی که دستش دور بازوی دوست دختر قد بلند و زیباش به اسم سویونگ حلقه کرده بود پیشش اومد.

می‌دونست که این خیلی بی ادبیه بخواد وسط حرفهای اون دو نفر ول کنه و بره پس به اجبار در حالی که چشماش هر از گاهی لوهان رو میپایید ، گوشش به حرفای سهون بود.

لوهان بین حرفاش گاهی با دست روی بازوی کریس می‌زد و درست زمان هایی که متوجه سنگینی نگاه جونگین به روی خودشون می‌شد بیشتر از قبل می‌خندید و اونو لمس می‌کرد.

می‌خواست جونگین رو به درجه ای از جنون حسادت برسونه که دیگه نتونه جلوی خودش رو بگیره.

وقتی بالاخره تونست به نحوی سهون و سویونگ رو دست به سر کنه با سرعت و قدم های بلند خودش رو به کریس و لوهان رسوند.

سعی کرد که صداش میزان عصبانیت درونش رو نشون نده و طبیعی رفتار کنه.

خودش رو روی صندلی کنار لوهان جا داد و به نحوی وارد بحث اونا شد .

دستش رو پشت صندلی لوهان انداخت و بدنش رو به اون نزدیک تر کرد.

کریس اینقدری جونگین رو می‌شناخت که بدونه این رفتارش به این معنیه که از گرم گرفتن اون با لوهان ناراضیه و الانم می‌خواد بهش بفهمونه که نباید دور و بر اون باشه.

وقتی که کریس تنهاشون گذاشت ، جونگین با لحن نیش داری به لوهان گفت

-خوشحالم که حسابی داره بهت خوش می‌گذره

لبخند حرص دراری زد

-درسته ، پارت./ه خیلی خوبیه ، اولش فکر نمی‌کردم زیاد آدم درست راستی اینجا پیدا بشه ، البته استثنای تو …ولی خوب با دیدن کریس نظرم عوض شد

از حرص دندون قرچه ای رفت

-که اینطور…

برگشت و به صورت عصبانی و دلخور جونگین نگاه کرد

-اتفاقی افتاده؟ واسه چی اینقدر قیافه َت عصبانی شده؟

سعی کرد به نحوی حتی شده فقط یک کِشیدگی کمه لب هاش به دو سمت هم که باشه این کار رو انجام بده

-نه من خوبم ، فقط از بس با کلی آدم احوال پرسی کردم خسته شدم ، همین

تا پایان اون جشن دیگه حرف زیادی بینشون رد و بدل نشد به جز اینکه جونگین سعی می‌کرد بیشتر وقتا دقیقا کنار لوهان باشه و نذاره زیاد بقیه بهش نزدیک بشن.

درست مثل اینکه لوهان از املاک شخصیش باشه.

وقتی که جشن تمام شد قبل از اینکه لوهان از محوطه ی سرسبز خارج بشه ، جونگین به آرومی بازوش رو گرفت

-یونگ وو

برگشت و بهش نگاه کرد

-میشه …میشه یه چیزی ازت بخوام؟

لوهان می‌تونست از کندی پلک زدن های جونگین و نفس های سنگینش بفهمه که اون کمی ./سته

-بگو ، طوری شده؟

-میشه بذاری ب./غلت کنم؟

از این حرفش جا خورد ولی خودشو کاملا عادی نشون داد

-البته رفیق ، بیا

دستاش رو به دو سمت بدنش باز کرد و جونگین اونو محکم توی ب./غلش گرفت ، اینقدر محکم که لوهان حس کرد ممکنه استخونای بدنش یه کم دیگه در اثر این همه فشار خُرد بشن.

خندید و دستش رو پشت کتف جونگین زد

-هی لهم کردی ، چه خبرته پسر؟

-یونگ وو؟

-هوم؟

-من خیلی تنهام ، خیلی خیلی تنها

لوهان سعی کرد به این که نفسای داغ جونگین دقیقا داشت توی گردنش می‌خورد توجه نکنه

-تو که این همه دوست و رفیق دور و برت داری ، کلی مشهوریو یه عالم امکانات ، دیگه تنهاییت چیه؟

-هیچ کدوم از اینایی که می‌بینی واقعا دوستم نیستن..کافیه یه روز دیگه مشهور نباشم …کافیه یه روز دیگه یه پاپاسی ته جیبم نباشه…بعد ببین کدومشون حاضره دور و برم بمونه

لوهان چیزی نگفت ، می‌دونست همچین وقتایی نباید چیزی بگه و باید بذاره طرف مقابل خودش رو با حرف خالی کنه

جونگین تکونی به سرش داد و چونه َش رو روی شونه ی لوهان گذاشت

-میشه ازت بخوام همیشه کنارم بمونی؟ میشه ازت بخوام تو مثل بقیه ولم نکنی؟

لوهان توی دلش به این حرفای اون نیشخند زد

” وقتی که منم تنهات گذاشتم اونوقت تاوان کارت رو می‌بینی “

سرش رو حرکت داد و از ب./غل جونگین بیرون اومد ، بازوهاش رو گرفت

–  قرار نیست جایی برم و یا ولت کنم ، من همینجام و جایی هم نمیرم ، پیشت هستم

جونگین روی صورتش خم شد و قبل از اینکه ببو./تش به چشماش خیره شد

-می‌شه ببوسمت؟

با لبخندی که زد ، رضایتش رو به جونگین اعلام کرد

ل./باش رو به آرومی روی ل./بای لوهان گذاشت و بو./ه ی خیلی ملایمی بهشون زد

وقتی که صورتش رو کنار کِشید گفت

-نمی‌دونم حسی که الان بهت دارم چیه ، فقط اینو می‌دونم که نمی‌خوام از دستت بدم یونگ وو ، نمی‌خوام تو  ماله هیچکی به جز خودم باشی ، می‌فهمی یونگ وو؟ می‌فهمی چی می‌گم؟

از اینکه نقشه َش گرفته بود لبخندش عمیق تر شد…هرچند هنوزم باید جونگین رو بیشتر سمت خودش می‌کِشید…اون باید کاملا روانیه لوهان می‌شد.

دستش رو روی یک سمت صورت جونگین گذاشت و با ملایمت با انگشت شست زیر چشمش رو شروع به نوازش کرد

-کنارت می‌مونم ، منم نمی‌دونم که حسم بهت چیه ، ولی سعی می‌کنم حتی اگه شده به عنوان یه دوست خوب هم باشه کنارت باشم

جونگین سرش رو تکون داد

-من می‌خوام تو عشقم باشی نه دوستم ، می‌خوام ماله من باشی ماله کیم جونگین

خودش رو عقب کِشید و اخم کرد

-من شیء نیستم کیم جونگین ، املاک شخصیت نیستم که بگی ماله تو ، من آدمم نه شیء

فهمید که تند رفته ، فهمید که نباید اینطور با یکی مثل لوهان برخورد می‌کرده…کسی که توی همین مدت کم جونگین به خوبی فهمیده بود خیلی مغروره و نمی‌شه تحت سلطه درش آورد.

-ببخشید

لوهان نگاهش رو از صورتش گرفت

-من باید برم دیگه واقعا دیروقته

-بذار می‌رسونمت

-نه ‌، با آژانس برم راحت ترم

-هنوز ازم دلخوری؟

-نه ولی دیگه هیچوقت طوری رفتار نکن که انگار صاحبه منی

-چشم ، ببخشید

لوهان تعجب کرد ، این واقعا همون کیم جونگینه چندسال قبل بود؟ اونی که هیچوقت کلمه ی ببخشید رو نمی‌گفت؟!

اون شب هم مثل خیلی وقت های دیگه گذشت و کم کم به مرور زمان رابطه ی میان لوهان و کای بیشتر از قبل شد و کای هر روز وابسته تر از قبل به لوهان.

از سمت دیگه , دوستی کمرنگی میان چان و بک ایجاد شده بود دوستی ای که رفته رفته پررنگ و پررنگ تر می شد.

*************************** *********

چندماه بعد .اوایل پاییز.

سوز سرمای باد باعث شده بود تا بکهیون پالتوش رو بیشتر دور خودش بپیچه و بینی و دهانش رو در شالگردنش فرو ببره.

قرار بود اونروز با چانیول بیرون برن.

وقتی که به چهارراه رسید از دور چانیول رو دید که کنار یک کیوسک روزنامه فروشی با دستایی که در جیب پالتو فرو رفته ایستاده بود.

خنده ی آرومی کرد و طوری که اون متوجه نشه از پشت سر بهش نزدیک شد ولی قبل از اینکه بتونه چان رو بترسونه اون با صدای درشته همیشگیش گفت – دیر کردی بند انگشتی

بک اخماش رو توی هم کشید

– ده هزار بار گفتم خوشم نمیاد بهم بگی بند انگشتی ، من دختر نیستم

چان خندید و با دستاش یقه ی پالتوی بک رو بالاتر کشید و.روی نوک بینیش رو با انگشت اشاره فشار داد

– بند انگشتیه کیوت

بکهیون چشم غره ای به چان رفت ولی اون در مقابل فقط خندید.

باهمدیگه به یک جشن خیابانی رفتن , جایی شبیه به کارناوال یا حتی بازار سیار.

بکهیون با دیدن قسمتی که لباس های سنتی رو برای اجاره می داد با خوشحالی دستاش رو هم بهمدیگه کوبید و به اون سمت دوید.

چان با تعجب به حرکات بچه گونه ی اون نگاه کرد.

باورش نمی شد یک پسر توی این سن بتونه گاهی در این حد بچگونه رفتار کنه.

بک یکی از لباس های مردانه ی سنتی به رنگ آبی تیره و روشن رو برداشت و اونو به سمت چان گرفت

– من می خوام اینو بپوشم…تو هم باید یکی بپوشی

چان اخم کرد

بکهیون با تحکم گفت

– تو هم باید بپوشی

نتیجه ی این اصرار این شد که ده دقیقه بعد هر دوی اون ها لباس سنتی به تن روبه روی یک دکوری به سبک قدیم که مثل اتاق چوبی کوچکی بود از جنس چوب های نازکه پیش ساخته , چهار عکس دو نفره و هر کدوم یک عکس تک نفره گرفتن

بکهیون با ذوق عکسا رو بین خودشون تقسیم کرد و دست چانیول رو به سمت دیگه ای کشوند…جلوتر غذاهای محلی تندی رو می فروختن که هر کدوم با خوردنشون از شدت تندیش آب از چشم ها و بینیشون راه افتاد.

وقتی از بازار بیرون اومدن تصمیم گرفتن به بام سئول برن

بالای تپه ایستادن و به هزارها چراغ روشن زیر پاشون و در فاصله ی دور دست خیره شدن.

بکهیون آه عمیقی کشید

– قبلا با جونگین زیاد اینجا میومدم

چان متوجه غم توی صدای بک شد.

از این که هنوزم اون به جونگین فکر می کرد قلبش گرفت.

اون به خوبی می دونست که حس های عمیقی به بکهیون داره , در واقع چانیول عاشق اون شده بود . عاشق این پسر فلفل نمکی که هیچ وقت آروم و قرار نداشت و همیشه صورتش مثل یک ماه درخشان به نظر می رسید

با اینکه پرسیدن این سوال از بک واقعا سختش بود و می دونست با شنیدنش قلبش بیشتر به درد خواهد اومد ولی بازم تصمیم گرفت تا از اون بپرسه

– تو هنوزم دوستش داری ؟

بکهیون به دور دست خیره شده بود و چان نمی تونست از نیم رخ آرومش چیزی رو بخونه

– فکر کنم هنوزم دوستش دارم

چان به سختی تونست اشک چشمش رو نگه داره .

سعی کرد صداش نلرزه

– بک من …من باید یه چیزیو بهت بگم.

بک لبخندی زد و برگشت به صورت چان خیره شد

– می خوای بگی که دوستم داری؟

جا خورد . پس یعنی بک از احساسش به خودش خبر داشت ؟!

– من خیلی وقته که متوجه احساست شدم چانیول و متاسفم که نمی تونم قبولش کنم ولی بیا یه کاریو انجام بدیم

چان با چهره ی متعجبی بهش خیره مونده بود.

لحن بکهیون دوباره به همون لحن شاد همیشگیش تبدیل شده بود.

– سعی کن منو عاشق خودت کنی

– چی ؟؟؟!!!

بک خنده ی کوتاهی کرد دستاش رو پشت سر روی باس./نش حلقه و مثل بچه ها روی پنجه و پاشنه ی پاش شروع به عقب جلو شدن کرد.

– بیا سعی کنیم . بیا سعی کنیم تا من عاشق تو بشم…خوب من ازت خوشم میاد ولی عاشقت نیستم اما اگه تو سعی کنی شاید بشه

چانیول به وضوح جا خورده بود.

اون واقعا نمی دونست باید چی بگه و یا چه کاری انجام بده.

مغزش با سرعت و شدت در تلاش بود تا حرف های بکهیون رو تحلیل کنه ولی موفق نمی شد.

بکهیون ل./ب های صورتیش رو با زبون تر کرد و با چشمای مشتاق به صورت چانیول خیره شد

نمی دونست چرا و چه بلایی سر اون چان عاقل و منطقی اومده ولی تصمیم گرفت به حرف قلبش گوش بده …درست مثل وقتی که با گوش دادن بهش لوهان رو پیش خودش نگه داشت

– قبوله …کاری می کنم که عاشقم شی

بک خندید …درست مثل یک پسر بچه ی بازیگوش

چان به این فکر کرد که چه مدت طول می کشه تا اون عاشقش بشه.

چقدر طول می کشه تا تمام خاطرات بک و جونگین رو بتونه در ذهن اون به خاطرات خودش و بک تغییر بده .

چان می خواست شانسش رو امتحان کنه.

می خواست پسر رو به روش به دست بیاره.

پسری که می درخشید و گرمای وجودش به تک تک سلول های چان رخنه می کرد

************** ****************

لوهان طول و عرض اتاقش رو راه می‌رفت و پشت سر هم شماره ی جونگین رو می‌گرفت ولی بازم همون نتیجه ای که از 10 ساعت قبل تا الان بود رو می‌گرفت

” مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد “

از اینکه ندونه جونگین کجاست و نتونه ازش خبری به دست بیاره کلافه و عصبانی بود..اون نمی‌خواست جونگین از چنگش رها بشه و نمی‌خواست که نتونه اونو پیدا کنه

با حرص شماره ی بکهیون رو گرفت و از اون پرسید ، به امید اینکه شاید اون از جونگین خبری داشته باشه ولی اونم کاملا ازش بی خبر بود

پشت پنجره اتاق ایستاد و به بارش بارون نگاه کرد.

خودشم نمی‌دونست چرا ولی از اینکه از جونگین خبری نداشت بیش از حد عصبانی شده بود.

و اگر می‌خواست با خودش روراست باشه حتی شاید کمی نگرانش شده بود.

حدود یک ساعت بعد بود که گوشی موبایلش زنگ خورد و با دیدن اسم جونگین روی صفحه بدون اینکه فرصت حرف زدنی به اون بده پشت سر هم جملاتش رو به صورت مسلسل وار گفت

-از صبح کجا بودی؟ ده هزاربار بهت زنگ زدم ، چرا جواب گوشیت رو نمی‌دادی؟ چرا بی خبر غیبت زده بود؟

جونگین سعی کرد کمی لوهان رو آروم کنه

-یونگ وو گوش بده ، گوش بده عشقم بذار حرف بزنم…ببین یک مشکلی پیش  اومد…

بدون اینکه به حرفای جونگین اهمیتی بده گوشی موبایل رو خاموش و پرده ی پنجره رو کِشید.

زیر پتو رفت و خودشو قایم کرد.

خودشم نمی دونست چش شده و چرا داره این رفتار رو میکنه .

شاید ترسیده بود …ترسیده بود از این که جونگین رو از دست داده باشه و نقشه ی انتقامش ناتمام بمونه.

صدای پی در پی زنگ در رو می شنید ولی اهمیتی نمی داد.

صدای فریاد جونگین که برای  مهلت واسه ی حرف زدن و گوش دادن به دلایلش بود رو  می شنید ولی اهمیتی نمی داد.

وقتی صدای ضربه های در بیشتر شد بالاخره با عصبانیت زیاد از رخت خوابش بیرون اومد و پشت در ورودی رفت

– چی می خوای جونگین ؟

– یونگ وو در رو باز کن باید باهات حرف بزنم

– حرفی ندارم بزنم..تو بهم اهمیت ندادی …

– چرا داری مثل بچه رفتار می کنی؟! این در لعنتی رو باز کن یونگ وو

– …

– خیلی خوب…اینقدر اینجا می مونم تا مجبور بشی این در رو باز کنی

اهمیتی نداد و توی اتاق برگشت

حدود بیست دقیقه بعد بود که توی اتاق چانیول که پنجره َش مشرف به کوچه بود رفت و به بیرون نگاه کرد .

جونگین همونجا پشت در زیر بارونه شدید ایستاده بود.

نفسش رو با حرص بیرون داد

این پسر واقعا عقلش رو از دست داده بود ؟!

همونجا روی تخت چانیول دراز کشید و به خیال این که جونگین تا چند دقیقه دیگه خسته میشه و میره ,خوابید .

یک آن با تکون های شدیدی که یک نفر به بازوش می داد و صداش می زد از خواب بیدار شد

چانیول با چهره ی وحشت زده ای بالا سرش ایستاده بود

– لوهان …

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)