سلام ، قسمت هشتم از فیک “طلوع و غروب عشق” با کاپل چانبک ، کایلو

بعد از اینکه چان بهش گفت جونگین رو نیمه بیهوش زیر بارون پشت در پیدا کرده سریع توی سالن مستطیل شکل دوید .

چانیول , جونگین رو جایی نزدیک به شومینه روی زمین خوابونده بود.

لوهان وحشت زده پوست سردش رو لمس کرد و از چانیول خواست تا اونو با کمکش به توی حمام بیاره.

وان رو از آب گرم پر کرد

با کمک هم لباس های جونگین رو در آوردن و اون رو توی وان گذاشتن.

لوهان

– ساعت چنده چان ؟

– سه نصفه  شب

– چی؟! مطمئنی؟! لعنتی , هشت ساعت زیر بارون بوده

وقتی که بالاخره دمای بدن جونگین کمی طبیعی شد تونست پلک هاش رو باز کنه و صورت نگران لوهان رو بینه

……..

لوهان با سشوار موهای جونگین رو خشک می کرد و چانیول به اصرار می خواست نسکافه ی داغی رو به خوردش بده

لوهان زیرلب دائم غر می زد که جونگین یک احمقه.

چان لیوان رو دستش داد و بعد از عذرخواهی گفت که باید صبح زود از خواب بیدار بشه و برای خواب به اتاقش برگشت

لوهان رو دو زانو از پشت سر جونگین به سمت چپش اومد تا بتونه پهلوی موهاش رو خشک کنه

دست برد و سشوار رو ازش گرفت و خاموشش کرد و کنارش گذاشت و قبل از اینکه لوهان بتونه اعتراضی کنه صورتش رو جلو برد و بو./یدش

لباش رو جدا کرد و گفت

– موهام دیگه خشک شد

دوباره بو./یدش و وقتی همکاری لوهان رو دید دستاش رو روی شونه هاش گذاشت و آروم هلش داد تا روی تخت حالت خوابیده در بیاد.

خودشو مماس روی بدنش قرار داد

توی چشم های براق لوهان خیره شد

– خیلی دوستت دارم یونگ وو

دست چپش رو بالا آورد و شروع کرد به نوازش گونه ی راسته جونگین

– چرا این‌قدر دوستم داری؟

لبخند زد

– مگه دوست داشتن دلیل می خواد ؟

– اوهوم دلیل می خواد

– پس بعدا بهت می گم

لوهان خندید

– می خوای در موردش فکر کنی ؟

– نه ولی روز تولدت بهت میگم

لبخند زد و گردنش رو بلند کرد و لب های جونگین رو بو./ید

-هی یونگ وو به نفعته منو تحریکم نکنی

با شیطنت به چشمای جونگین خیره شد

-مثلا قراره چی بشه؟

نیشخندی زد و دوباره لوهان رو روی تخت هُل داد و این دفعه محکم تر از قبل روش دراز کِشید و کامل بدنش رو بهش چسبوند

-فکر نکن می‌تونی در بری

-نخواستم در برم

از این همه حاضر جوابیش خوشش  اومد لبخندی زد و ل./باش رو روی ل./باش گذاشت و با بو./ه شروع به باز کردن دکمه های پیراهن لوهان کرد

دستاش رو روی کمر جونگین بُرد و شروع کرد به نوازش کردنش

دستاش کم کم به کمر شلواره لوهان رسید و اونو به آرومی از پاش در آورد

خندید

-نکنه منم باید برای تو رو در بیارم

یکی از اَبروهاش رو بالا داد

-پس چی؟

آروم خودش رو پایین تر کِشید و شلوار جونگین رو از پاش خارج کرد و دوباره سرجاش خودش برگشت

دستاش رو میون موهای لوهان فرو بُرد

-هیچوقت نمی‌ذارم ولم کنی ، هیچوقت

________

با برگردندن سرش , صورتش توی جسم نرمی فرو رفت .

سرش رو بالا گرفت و به جونگینی که به آرومی خوابیده بود نگاه کرد

کمی خودش رو بالا کشید و پشت پلک بسته ش رو بو./ید

تکونی خورد و بیدار شد

– آآآآآ ساعت چنده؟

لوهان نگاهی به روی دیوار کرد

– هشت صبحه

جونگین سریع صاف سرجاش نشست

– وای یونگ وو

با تعجب بهش نگاه کرد

– فیلم برداری …امروز فیلم برداری داشتم…دیروزم برا همین نبودم …گوشیم جایی که بودیم آنتن نمی داد

لوهان با گیجی به جونگینی که روی زمین با عجله دنبال پیدا کردن لباس زیر و بقیه لباساش بود نگاه کرد.

جونگین اینقدر عجله داشت که دکمه های پیراهنش رو بسته و نبسته روش سیوشرتش رو پوشید و بعد زدن بو./ه ای سریع به پوشینی لوهان از در اتاق بیرون رفت.

وقتی صدای بسته شدن در اومد لوهان تازه به خودش اومد.

نگاهی به اتاق انداخت

ملحفه چروک به صورت مچاله شده پایین تخت.

لباسای خودش که به صورت نیمه وارو روی زمین قرار داشت.

دستمال کاغذی کثیف روی زمین…همه جا نامرتب شده بود

چانیول حسابی به خودش رسید و بعد از اطمینان از اینکه تیپش کاملا مرتب و منظمه از اتاقش بیرون اومد

لوهان با خنده بهش نگاه کرد

– اینطوری که اون بکهیون بیچاره راهی بیمارستان میشه که …حتی منم الان دلم می خواد درسته قورتت بدم لامصب

چانیول خندید و بعد دولا شدن , بو./ه ای به گونه ی لوهان زد

– من دارم میرم فنچول …مراقب خودت باش

لوهان کش و قوسی به بدنش داد

– برو بابا لنگ دراز

______

بکهیون با پای راستش سرگرم جلو عقب بردن سنگ ریزه ای روی زمین بود و در عین حال به این فکر می کرد که امکانش هست عاشق چان بشه ؟!

– هی ببخشید دیر کردم

سرش رو بالا گرفت.

چانیول با موهای رو به بالا زده و سیوشرت لیمویی که آستیناش تا آرنج بالا زده  بود و شلوار کتون کرم رنگی که به پا داشت . روبه روش ایستاده بود .

– نه  منم خیلی وقت نیست که رسیدم

چان به عروسک چینی و ظریف روبه روش لبخندی تحویل داد و بعدش هر دو بی هدف توی عابر پیاده شروع به راه رفتن کردن .

چان توی ذهنش به این فکر کرد که این وضعیت اصلا شبیه به یک قرار نیست و بیشتر مثل بیرون اومدن اجباری از خونه می مونه.

بکهیون سعی کرد موضوعی رو برای صحبت کردن پیدا کنه ولی انگار که ذهن همیشه فعالش مثل یک آتش فشان خاموش شده بود .

چان خنده ی مصنوعی ای کرد

– می خوای بریم پارک آبی؟

– الان پاییزه پارک چانیول

– آآآ هه هه آره

بکهیون نفسش رو کلافه بیرون داد و یکهو انگار که چیزی که به ذهنش اومده باشه با لحن شادی گفت

– بیا بریم خونه ی مامان بزرگم

– چی ؟!

– اون خیلی وقته که ازم می خواد پیشش برم…بیا بریم چانیوللللللللل…بیا

مسلما چان به هیج وجه نمی تونست مقابل این همه کیوتی خودداری کنه و خیلی سریع پیشنهاد بکهیون رو قبول کرد

خونه ی مامان بزرگه بک جایی در خارج از شهر قرار داشت

یک خانه ی جمع و جور با سنگ نمای سفید و طوسی و سقف شیروانی لاجوردی

بک با خنده زنگ رو زد و بعد از چند لحظه پیرزنی با موهای کوتاه فرق وسط زده و عینک مربعی روی چشمش در رو باز کرد

به محض دیدن بکهیون سریع بغلش کرد و صورتش رو بو./ید

– هی گوجه سبزه مامان بزرگ

بک با خنده لُپ گوشتالوی مامان بزرگش رو صدادار بو./ید

– این دوستمه پارک چانیول

چان مودبانه احترام گذاشت

مامان بزرگ خندید و با دست بهشون گفت که به داخل بیان

بعد از گذروندن یک راهروی پهن و کوتاه و پیچیدن به دست چپ به سالن مربع شکل کوچکی با کف پوش قهوه ای وارد شدن

مبل های پارچه ای کرمی با کوسن های مربع با گل های درشت نارنجی که باعث شده بود فضا گرم تر به نظر بیاد وارد شدن

بک دست چان رو به سمت راه پله ی چوبی در سمت چپ پشت مبل ها کشید

– بیا بریم طبقه بالا اتاق قدیمیم رو نشونت بدم

مامان بزرگ خندید

– اولین باره این وروجک یکیو آورده…داره مثل بچه ها ذوق می کنه

چان از شنیدن اینکه اولین نفریه که به اون اتاق میاد توی دلش ذوق کرد.

اتاق زیاد بزرگ نبود …تخت یک نفره با روکش بنفش گوشه ای قرار داشت .

کمد سفیدی نزدیک به پنجره قرار داشت و کف اتاق فرش کوچکی پهن بود

بک سمت پنجره دوید و بعد از کنار زدن پرده های لیمویی پنجره رو باز کرد.

چان کنارش ایستاد

– هوا سرده بند انگشتی سرما می خوری

صورت شادش رو به طرف چان برگردوند

– این درخت رو ببین …همیشه از اینکه پشت پنجره ی اتاقم بود خوشم میومد …ولی شبایی که باد زیاد بود از صدای خوردن شاخ و برگاش به پنجره می ترسیدم و برای همین بابام اونا رو کوتاه کرد….ولی خوب الان همشون دوباره بلند شدن

چان با مهربونی و علاقه ی زیادی به صورت بک نگاه مکرد

– می دونستی خیلی دوست داشتنی هستی ؟

خندید و خجالت کشید

– هی من دختر نیستم …لازم نیست قربون صدقه َم بری

– دختر پسر نداره …آدم باید قربون صدقه ی عشقش بره …نه ؟

– هی چانیول بسه …اوممممم راستی یک قرار می ذاریم ..هر دفعه من پنج تا از ویژگی هام رو بهت می گم … حق یادداشتشون رو نداری فقط باید گوش بدی و حفظشون کنی …بعد وقتی دوباره دیدمت باز ازت می پرسم و تو باید اونا رو جواب بدی

چان با لحن حرص گرفته

– هی این قبول نیست …اینطور خیلی سخته …داری زور میگی بک

شونه ش رو بالا انداخت

– اولی : رنگ زرد رو دوست دارم دوم : از خیار خیلی بدم میاد سوم : عاشق خط چشمم چهارم : دوست دارم همیشه شاد باشم پنجم : خوشم نمیاد دخترا دامن خیلی کوتاه بپوشن …خوب تمام…بهتره همه َش رو توی ذهنت نگه داری

 

چان با گیجی خواست اعتراضی کنه که بک با دستاش محکم لپ هاش رو گرفت و کشید

– آیگوووووووووووووووو چقدر بعضی وقتا کیوتی تو … من گرسنمه بیا بریم نهار بخوریم کراوات

– چیییییی؟! هی بندانگشتی وایسا اینجا ببینم …هی کراوات کیه؟

وقتی طبقه ی پایین پشت میز نهار خوری چهارنفره نشستن بک زیر زیرکی به این که حرص چانیول رو در آورده ریز ریز می خندید

______

جونگین سرش رو زیر انداخت و برای چندمین بار از کارگردان عصبانی روبه روش عذرخواهی کرد

به خاطر دیرکرد اون عملا فیلم برداری مو./یک وی./ئو حدود دو ساعت عقب افتاده و خیلی از قسمت ها رو دیگه نمی شد اون روز فیلم برداری کرد .

پیامی از طرف لوهان برای جونگین اومد

– هی جونگین فایتینگ …

– فعلا کم مونده با چماق بزننم

– غلط می کنه کسی تو رو بزنه

جونگین بی اختیار خندید و باعث شد بقیه چپ چپ نگاش کنن

– هی یونگ وو کاری نکن همین الان دوباره اینجا رو ول کنم و بیام

– همونجا بمون

– عاشقتم کیم یونگ وو ❤

– مراقب خودت باش جونگین

از اینکه هیچ وقت لوهان پایان مکالمشون رو با ابراز محبت تمام نمی کرد خوشش نمیومد…ولی سعی کرد که به این موضوع بیش از حد اهمیت نده ، نمی‌خواست به احساساتش نسبت به لوهان خدشه ای وارد بشه.

روز بعد :

بکهیون با خنده ی شادی به چانیول که اخماش رو توی هم بُرده و سعی داشت تمام اون پنج خصوصیت رو به یاد بیاره خیره شده و زیرزیرکی می‌خندید

-هی بند انگشتی اینقدر نخند ، تمرکزم بهم می‌خوره

– گ./زیدی با تمرکزت هاهاهاهاهاها

– هوی نصفه تقصیر توئه که نذاشتی یادداشتشون کنم

بک با ریلکسی تمام به پشتی صندلیش تکیه داد

-اگه یادت نیاد از جایزه َت هم خبری نیست

چانیول شروع کرد به گفتن و یکی رو یادش نیومد

بکهیون لبخند خبیثانه ای زد

-از اینکه دخترا دامن خیلی کوتاه بپوشن بدم میاد ، اینو یادت رفت پارک چانیول

– یاااااااااااااا خوب سخته تو ذهنم بمونه…هی بک این قبول نیست

خندید

-حالا باید پنج تای بعدی رو حفظ کنی…فردا هر 10 رو می‌پرسم بلد نباشی بازم از جایزه خبری نیست

چانیول همونطوری که روی صندلی نشسته بود مثل بچه ها کف پاهاش رو روی زمین زد

-نهــــــــــــــــــــــــــــه تو خیلی جِر زنیــــــــــــــــــــــــــــی

بکهیون بلند خندید

-ششمی : از اذیت کردن و سربه سر بقیه گذاشتن خوشم میاد ، هفتمی : شلخته َم ، هشتمی : خوشم میاد موهای سَرمو هی رنگای مختلف بزنم ، نَهَمی : از قد کوتاهم بدم میاد ، دَهُمی : به نظرم انگشتای دستم خیلی خوشگله

وقتی که حرفاش تمام انگشت اشاره َش رو به سمت چان تکون داد و چشمک بانمکی زد

-بهتره همه َش یادت بمونه پارک چانیول

– خیلی بدجنسی بکهیون ، اینم یکی از خصوصیاتته

– تو هم زیادی مهربون و خوش اخلاقی ، اینم از خصوصیات توئه

– هی راستی چرا من خصوصیاتم رو نگم؟ چرا همه َش تو بگی و من بشنوم؟

بک توی صورت چان دولا شد و با چشمای بازیگوشش به چشمای درشت و خوشگله چانیول خیره شد

-چون من بیون بکهیونم و تو پارک چانیول

قبل اینکه چان بتونه کتکش بزنه و یا واکنشی نشون بده سریع از در بیرون رفت و اونو با  این فکر که آخرش از دست بکهیون دیوونه می‌شه تنها گذاشت

جونگین از احساس دلتنگی زیاد برای لوهان حس می‌کرد که دیگه داره کم میاره و باید هرچه زودتر ببینتش

وقتی بالاخره از شَر فیلم برداری راحت شد بعد از خریدن کلوچه به سمت خونه ی چان و لوهان رفت.

زنگ رو که زد چان در رو به روش باز کرد و هم زمان بکهیون پشت سر چانیول اومد

-من دیگه دارم می‌رم چانی…

با دیدن جونگین بقیه ی حرفش رو خورد و چندبار پلک زد

وقتی بکهیون رو دید لبخندش رو عریض تر کرد

-هی بکهیون

– های جونگین ، چطوری ؟

خندید و آروم و کوتاه بک رو ب./غل کرد

-دلم واست تنگ شده بود

چانیول با چشمای ناراحتی به رابطه ی صمیمانه ی اون دوتا خیره بود

بک که متوجه نگاهای چان شده بود سعی کرد زیاد با جونگین گرم نگیره

لوهان از توی سالن به سمت در اومد

-کی اومده چانیول؟ هی جونگین ، سلام

خندید و به سمت لوهان رفت

-یونگ وو چرا جواب تلفنام رو ندادی؟

لوهان لبخند زد

– داشتم با بکهیون و چانیول فیلم می‌دیدم و گوشیم توی اتاق بود

چان رو کرد به اون دوتا

-من بک رو تا سرکوچه می‌رسونم ، فعلا

– نمی‌خواد بیای چان ، خودم می‌رم

– هواوم ، اینطوری خیالم جمع تره

وقتی اون دوتا بیرون رفتن و در بسته شد

جونگین سریع لوهان رو سمت خودش کِشوند و محکم بو./یدش

-آخـــــــــــــــــــخ دلم برات تنگ شده بود یونگ وو

خودشو به جونگین چسبوند

-منم همینطور

جفتشون روی کاناپه نشستن و لوهان با لوسی به جونگین چسبید…با اینکه از این لوس گری ها خوشش نمی‌یومد ولی برای جلب توجه ی هرچه بیشتره جونگین مجبور بود که این کارا رو انجام بده

لبخندی زد

-فیلم برداری چطور بود؟

– مزخرف ، خسته کننده ، اصلا هرجا که تو نباشی خسته کننده هست

سرش رو روی بازوی جونگین جابه جا کرد

-یونگ وو؟

– هوم؟

– می‌خوام همه چیو به همه بگم ، می‌خوام به همه بگم که تو رو دوست دارم حتی اگه به معنای تمام شدن حرفه َم باشه

سریع سرش رو برداشت و با شوک به جونگین نگاه کرد

-منظورت چیه؟

برگشت و با محبت زیادی به صورت لوهان خیره شد

-دلم نمی‌خواد دیگه ازت جدا باشم…دوست ندارم هی بگم من کسیو دوست ندارم ،می‌خوام همه بدونن تو رو دوستت دارم

– ولی من نمی‌خوام این کار رو کنی ، نمی‌خوام به خاطر من حرفه َت به خطر بیفته

– اصلا برام مهم نیست که مردُم ازم متنفر شن…اونا نمی‌فهمن که عاشق بودن ینی چی

لوهان به این فکر کرد که اینطور اصلا خوب نیست…جونگین رو باید اون نابود می‌کرد نه اینکه اون با رضایت خودش بخواد زندگی هنریش رو نابود کنه

هرطوری که بود و با مظلوم نماییه اینکه دلش نمی‌خواد اون به خاطر لوهان زندگیش رو نابود کنه راضیش کرد تا این کار رو انجام نده

چانیول سعی می کرد قدم هاش رو طوری برداره که همگام با بکهیون باشه

وقتی نزدیک به ایستگاه رسیدن , قبل از این که بک بخواد سوار اتوبوس بشه , چان با لحن ملایمی گفت

– مراقب خودت باش بندانگشتی , دوستت دارم

قبل از اینکه بتونه جوابی بده با حالت نیمه حرکته اتوبوس مجبور شد زود سوار بشه

چان با لبخند حمایتگری از بیرون به بک خیره شده بود.

اون لحظه بکهیون در قلبش حس این رو داشت که دلش می خواد الان بیرون از این اتوبوس و توی محلی به جز خیابون بود و می تونست چانیول  رو بغ./ل کنه

خودشم نمی دونست این چه حسیه و چرا دارتش ولی درونش انگار که یک دستگاه ویبره گذاشته بودن و با هربار فکر کردن به چان اون دستگاه حالت لرزش پیدا می کرد.

وقتی که به آپارتمانش رسید واقعا دلش نمی خواست تنها باشه…دوست داشت الان پیش چانیول بود و می تونست به چرت و پرت های همیشگیش گوش بده و یا سرگرم دید زدن چشمای قشنگش و خنده های شادش بشه

چان قبل از اینکه بخوابه بارها و بارها خصوصیات بک رو پیش خودش تکرار کرد …درسته الان که خونه بود می تونست اون خصوصیات رو روی برگه بنویسه ولی خودشم نمی دونست چرا اما حس می کرد با این کار به بکهیون خیانت می کنه و برای همین فقط اونا رو دائم پیش خودش تکرار کرد

___________

 

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)