سلامممممممممممم ، فسمت 9 از مینی فیک “طلوع و غروب عشق” با کاپل چانبک ، کایلو

جونگین قبل از خواب به خیلی چیزها فکر کرد

به این که شاید از اول اون و بک برای همدیگه ساخته نشده بودن … به این که شاید واقعا کسی که باید در زندگیش قرار داشته باشه یونگ وو بود .

تصویر یونگ وو و صداش جونگین رو به طرز غریبی به گذشته َش می کشوند و حس می کرد شخصی در لابه لای خاطرات گذشته َش شبیه به یونگ وو وجود داره.

چشماش رو بست تا بخوابه ولی بازهم حس شدید دلتنگیش مانع از خوابش بود.

فقط چند ساعت از ندیدن یونگ وو می گذشت ولی اون حس دلتنگی داشت.

گوشیش رو برداشت و بهش پیام داد

– عشقم خوابی ؟

– اگرم بودم با صدای گوشی بیدار شدم

– دلم برات تنگ شده یونگ وو

– ولی ما همین چندساعت پیش همدیگرو دیدیم !!!!

– ولی من دلم می خواد همین الان پیشم باشی

– جونگین بگیر بخواب صبح فیلم برداری داری

– خوابم نمیبره

– بذار بو./ت کنم اونوقت خوابت میبره

– یونگ وو…

– بو./ جونگین …شب خوش

– دوستت دارم

– منم همونطور

____________

لوهان بعد از تمام شدن پیامک ها لبخند تلخی زد.

سابقا اونی که همیشه به جونگین می گفت عاشقشه خودش بود و حالا جای اونا کاملا برعکس شده بود .

حالا کسی که دائم علاقه ش رو یادآوری می کرد جونگین بود.

اینطور نبود که لوهان آدم بدطینت و یا بدخواهی باشه ، اون فقط دلش شکسته بود و برای مرهم دادن به این دل شکستی تنها راه درمان رو انتقام از جونگین می‌دونست

اون هیچوقت آرزوی بدبختی برای کسی نکرده بود…اون هیچوقت در زندگیش تلافی کاری رو سر کسی در نیاورده بود …ولی جونگین ، اون تمام لوهان رو از بین بُرده بود

اون قوانین و خط قرمزاش رو از بین بُرده بود

کسی که باعث ساخته شدن لوهان جدید و پدید اومدن یونگ وو شده بود ، فقط و فقط جونگین و جای سوختگی رفتنش در قلب لوهان بود

صبح زود . آپارتمان جونگین

سعی کرد از توی رختخواب  بیرون بود ولی با حس سوزش شدیدی در گلو و سرگیجه ، دوباره توی جا افتاد به سوهو زنگ زد و با صدای خفه ای که به قول سوهو شبیه به جوجه خروس تازه از تخم دراومده بود بهش گفت که حالش خیلی بده و حتی قدرت نشستن هم نداره.

لوهان به محض شنیدن وضعیت جسمی جونگین چیزی که به ذهنش اومد این بود که باید مثل فیلم ها برای جونگین سوپ بپزه و ازش مراقبت کنه. برای همین هم بدون معتل کردن وقت ، لباساش رو پوشید و به سمت آپارتمان جونگین رفت.

رمز رو زد و بعد از وارد شدن مستقیم به اتاق اون رفت.

جونگین خیس از عرق با تنی که مثل این بود در کوره بسوزه ، روی تخت افتاده بود.

با اضطراب سمتش دوید و چند بار صداش زد

جونگین چشمای بی حالش رو باز کرد و لبخند بی جونی زد

– یونگ وو

– احمقه روانی .وقتی زیر بارون می مونی معلومه که اینطور میشه

دست داغش رو روی دست یونگ وو گذاشت

– الان که تو اینجابی حالم خوبه

– خفه شو…

سریع توی آشپزخانه رفت و از ظرفی که همراش بود کمی سوپ ریخت و به زور چند قاشق به خورد جونگین داد.

توی یه تشت کوچیک محلول آب و سرکه درست کرد و دستمالی که درش خیس کرده بود رو روی پیشونی جونگین گذاشت.

کیسه ی یخ زیر هر دو بغلش گذاشت.

یک لیوان آب پرتغال رو بهش داد خورد و بعد از اینکه حدود دو ساعت بعد بالاخره تب جونگین پایین اومد با خستگی زیادی روی تخت کنارش افتاد و خوابید.

تکونی روی تخت خورد و وقتی چشماش رو باز کرد با صورت آرومه لوهان که کنار صورت خودش روی بالشت قرار داشت روبه رو شد.

چشماش روی تک تک اجزای صورتش چرخید و روی لب هاش متوقف شد

می‌دونست توی این وضعیت سرماخورده َش این کار عاقلانه ای نیست و ممکنه اینطور لوهان هم ازش سرما بخوره ولی بدون اینکه دست خودش باشه روی صورتش دولا شد و ل./ب هاش رو بو./ید

از بو./ه تکونی خورد و چشماش رو باز کرد

سریع توی جاش نشست و با دست صورتش رو مالید

-بهوش اومدی؟ حالت خوبه جونگین؟

– هوم ، خوبم…فقط یه کم سرم گیج میره

– میرم برات سوپ بیارم

– نه نرو ، همینجا باش

دست لوهان رو کِشید و اون روی تخت پرت شد و سرش روی سینه ی کای قرار گرفت

-هی ازت سرما می‌خورم

– تو پیشم خوابیده بودی اون موقع سرما نمی‌خوردی بعد الان می‌خوری؟

– اوفــــــــــــــف

– یونگ وو؟

– هوم؟

– تو منو یاد یه نفر می‌ندازی

– چی؟! یاد کی؟؟!

جونگین لبخند تلخی زد و با دست چپش سرگرم نوازش بازوی لوهان شد

-یاد یه نفر توی گذشته…یه نفر که انگار قرنهاست از اون و خاطراتش گذشته

لوهان ترسید ، از این ترسید که نکنه جونگین اون رو شناخته باشه…سعی کرد صداش نلرزه

-واقعا؟! خوب اون کی بود؟

– خوب اون…اون یکی از دوستای صمیمیم بود…آره دوست صمیمیم … یکی به اسم لوهان ، شاید به نظرت مسخره بیاد ولی تو خیلی وقتا منو یاد اون می‌ندازی

لوهان از ترس لرزید…نکنه دستش پیش جونگین رو بشه و اون همه چیز رو بفهمه؟ باید هرچه زودتر انتقامش رو بگیره…باید هرچه زودتر جونگین رو به زمین بزنه

تکونی خورد و صورتش رو از روی قفسه ی سینه ی جونگین برداشت و به صورت اون نگاه کرد

خودشم می‌دونست از جوابی که از پرسیدن این سوال ممکنه بگیره مسلما خوشنود نمیشه ولی حسی ته دلش رو غلغلک داد که سوالش رو بپرسه

-هنوزم بهش فکر می‌کنی؟

جونگین خندید

-داری حسودی می‌کنی؟

– نه ، فقط سوال بود…هنوزم بهش فکر میکنی؟

– نه…فقط گاهی وقتا

– عاشقش بودی؟

جونگین بلند خندید

-چی؟! عاشق؟! اینو از کجات در آوردی؟!

لوهان سعی کرد بغض مسخره َش رو فرو بده…به خودش گفت ” تو اینو از قبل می‌دونستی ، گریه نداره “

جونگین کمی سمتش خم شد و بو./یدش

-من فقط عاشق یه نفرم و اونم تویی

– بکهیون چی؟

– داری با این سوالات ناراحتم می‌کنی

– می‌خوام بدونم

– امروز خیلی چیا می‌خوای بدونی…خبری شده؟!

– نه …ولش کن ، نمی‌خواد جواب بدی

جونگین سرش رو روی بالشت گذاشت و با دست شروع کرد به نوازش موهای لوهان کرد

صورتش روی سمت چپ قفسه ی سینه ی جونگین بود و می‌تونست صدای ضربان منظم قلبش رو بشنوه

-بکهیون رو دوستش داشتم…واقعا اونو دوست داشتم…ولی ما دوتا برای هم ساخته نشده بودیم..تمام دنیا و آرزوهامون باهمدیگه فرق داشت ، واسه همینم بعد یه مدت شدیم بهترین دوستای همدیگه…بدون اینکه دیگه عشقی بینمون باشه

لوهان توی دلش گفت

” از کجا مطمئنی بکهیون  دیگه عاشقت نباشه؟! “

ولی سوالشو به زبون نیورد

نمیخواست با پرسیدنش سبب بشه که کای بیشتر از این به فکر بکهیون بیفته

با لبخند بوس./ ای به گونه ی جونگین زد

-بگیر بخواب…هنوز بدنت ضعیفه

دو روز بعد :

چانیول با خنده و خوشحالی هر 10 ویژگی بکهیون رو گفت و بعد از تمام شدن حرفاش با غرور و افتخار به خودش لبخند بزرگی زد و سرش رو دوبار به بالا و پایین تکون داد

چشمای بکهیون با شیطنت زیادی درخشیدن

-حالا نوبت جایزه َت هست

چانیول با ذوق چشماش رو بست و دستاش رو جلو گرفت

-جایزه َم رو رد کن بیاد

منتظر بود تا جعبه و یا شی ای در دستاش قرار بگیره ولی به جاش گرمای کوتاهی رو روی ل./باش حس کرد

سریع چشماش رو باز کرد و صورت بکهیون رو با فاصله ی کمی از خودش دید در حالی که با زبون ل./بای خودش رو لیس می‌زد

-جایزه َت این بود…اوممممممم ده تا حفظ کردی پس برای تشویقت یه بار دیگه هم جایزه َت رو می‌دم

دوباره سمت صورت چان اومد و کوتاه و سریع بو./یدش

از دیدن صوت هاج و واج مونده ی چانیول ، بلند خندید  و همونطوری که به سمت در خروجی می‌رفت با صدای بلندی 5 ویژگی بعدیش رو گفت

وقتی چان به خودش اومد که دیگه بکهیون از در خارج شده و از اونجا رفته بود.

با حرص شماره َش رو گرفت

-هی بیون بکهیون این قبول نیست…من اصلا ویژگی های جدیدت رو نشنیدم

بک ریز خندید

-اون دیگه مشکل خودته ، می‌خواستی نری هَپروت

– هی بکهیون…

– بای بای هانی

وقتی بک قطع کرد چانیول با تعجب به صفحه گوشیش خیره شد

-اون الان گوشی رو روی من قطع کرد؟؟!!

یاد چند لحظه ی قبل افتاد

نوک انگشتاش رو روی ل./بش گذاشت و خندید

-عاشقتم بیون بکهیون

توی اتوبوس سرش رو به شیشه ی پنجره تکیه داده و به بو./ه َش فکر می‌کرد

مثل خُل ها لبخند دندون نمایی زد

خودشم نمی‌دونست دقیقا داره چی به سرش میاد ولی کم کم داشت حس هایی رو توی قلبش به چانیول احساس می‌کرد.

حس هایی که به طرز عجیبی براش دوست داشتنی به نظر میومدن

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)