باورتون میشهه من باز اومدم ؟؟=)))

امروز قسمت جدیدو آوردم. کسایی که از توی وب کارمو دنبال میکردن . سیزده قسمت توی فایل پی دی اف برای دانلود گذاشته شده و یه قسمت جدید هم توی پست قبل بوده !

قاطی نکنین یه وقت *^*

این قسمت چانبکم داریم *^*

راستی :|||||

من هیچ کدوم از پوستر هایی که برام فرستادین رو ندارم الان T T

همه شون پاک شدن جز یه دونه که زهرا برام درست کرده و برای قسمت های اینده ست :”|

میشه با بفرستینشون ؟؟

 

 

بعد از یه تاخیر طولانى دیگه قسمت جدید رو براتون آوردم.

در مورد نظرات باید بگم واقعا ازتون ممنونم ، خیلى بهتر از چیزى که فکر میکردم بود و واقعا خجالت زده م کرد! واقعا خوشحال و ممنونم .

حرف خاصى در مورد فیک ندارم . جز اینکه نظر بذارید و لایک کنید.

اما حرف دیگه اى هست که احساس میکنم به عنوان کسى که طرفدار شیومینه باید به زبون بیارم. 

شما طرفداراى اکسو ، اگر اکسو رو از زمان ماما بشناسید متوجه میشید که توى این سال ها چقدر شیومین تغییر کرده. 

از همون اول ، شیومین کامنت هاى منفى زیادی در مورد وزن ش از انتى ها و ادم هاى مختلف شنید که کمپانى براى کامبک وولف، براش رژیم غذایى خاصى مشخص کرد و تو یه مدت زمان کم، همین رژیم باعث شد شیومین فوق العاده وزن کم کنه و حتى از حالت نرمالى که انتظار میرفت هم لاغر تر بشه.. 

جورى که حتى خیلى از کسایى که اعتراض میکردن هم به زبون اومدن و گفتن این رژیم براى سلامتى ش خوب نیست! 

شیومین گفته که غذا خوردن رو دوست داره و سخت ترین کار دنیا براش رژیم گرفته اما اینکارو کرده ، بدنش رو تبدیل به چیزى کرده که بقیه میخواستن . این همه زحمت کشیده و با اثرات روحى اون حرف ها کنار اومده اما هنوز!!!!

هنوز خیلى از شما!! 

فکر میکنید که براى داستان نوشتن خیلى خوب میشه اگر شخصیت قابل اعتماد و مهربون شیومین رو نادیده بگیرید و اون رو یه آدمى مه فقط به شکمش فکر میکنه نشون بدین! 

فکر میکنید خیلى باحال و خنده دار میشه اگر براى ایمجین هاتون شیومین رو شکمو نشون بدین! 

فکر میکنید بهترین کار براى جذب کانال هاى تلگرامتون اینه که به غذا خوردن شیومین ،اشاره کنید ! 

واقعا پیش خودتون چى فکر میکنید ؟ 

کسى که همه ى اکسو به عنوان بزرگتر و حامى شون قبول دارن رو اینطور نشون میدین؟ 

واقعا براى تک تک کسایى که اینطور مینویسن و فکر میکنن متاسفم . 

امروز یه تبلیغ فوق العاده بى نمک در همین مورد خوندم که خونمو به جوش آورد . 

امیدوارم قبل از هرچیزى به این فکر کنید که شما با نوشته هاتون دارید یک شخصیت قوى و با اراده رو زیر  سوال میبرید.

حرف دیگه اى ندارم . 

میتونید قسمت پونزدهم رو بخونید.


بکهیون با اخم دست لوهان رو محکم تر گرفت و گفت:

مگه نمیگم درست وایسا! 

لوهان با صداى جیغ مانندى ناله کرد و بدنش رو شل کرد تا روى زمین بشینه، اما بکهیون زود تر دست به کار شد و با هر دو دستش ، ساعد باریک لوهان رو گرفت و اون رو روى پاهاش کشوند:

اما شیومین نَیمَده! (نیومده) چطور میتونیم بریم! باید بریم دُمبالش ! (دنبالش) 

بکهیون که از تلاش هاى بى وقفه ى لوهان براى نشستن روى آسفالت داغ و راه نرفتن عصبى شده بود ، خم شد و کمر لوهان رو گرفت و اون رو زیر بغل زد:

بهت میگم باباش گفته امروز نمیتونه بیاد، چرا حرف آدمیزاد سرت نمیشه!

لوهان با بلندترین صدایى که از گلوى کوچیکش در میومد ، جیغ کشید و دست و پاى کوتاهش رو با شدت تکون داد:

نمیام نمیام نمیاممممم! نمیام ! بدون شیومین نمیام! ولمممم کن !

-الان دیگه دیر شده! میخواستى قبل از اینکه سوار اتوبوس شیم بگى!! 

لوهان چشم هاش رو بست و با کمى تلاش بیشتر ، داد بلندترى کشید و گفت:

به یى شینگ گِه میگممممم! میگم میگم میگمممم ! 

بکهیون لوهان رو بالا تر کشید و با حرص دندون هاش رو بهم فشار داد:

چه کوفتیو میخواى بهش بگى! یه دقیقه آروم بگیر دیگه الان میرسیم! 

لوهان با حرص مشت هاى کوچیکش رو بدون وقفه به رون و پهلوهاى بکهیون میکوبید و جیغ میکشید. بکهیون حتى درک نمیکرد بعد از بیست دقیقه آروم نشستن توى اتوبوس چه اتفاقى ممکنه افتاده باشه که لوهان اینقدر بى طاقت بشه، اون که از اول میدونست شیومین با اون ها نمیاد . در هر صورت ، مسیر پنج دقیقه اى تا مهدکودک براى بکهیون که لوهان رو زیر بغلش داشت و اونو به زور تا اونجا میبرد دور تر از روز قبل به نظر میرسید . 

اون که در حالت عادى هم نمیتونست لوهان رو حمل کنه ، با تقلا هاى شدید اون در حال افتادن بود که یک جفت دست روى شونه هاش نشست و بدن ظریفش رو به خودش تکیه داد :

اوه لوهان ، امروز تنها اومدى. 

بکهیون با شنیدن صداى کلفت و جذاب معلم مهدکودک لوهان بى حرکت سرجاش ایستاد و اجازه داد لوهان از بین دست هاش فرار کنه . لوهان بلافاصله و بعد از زدن لگد محکمى به ساق پاى بکهیون خودش رو توى بغل چانیول انداخت و با گریه گفت:

چانیول گِه ، بکیون نمیذاره برم پیش شیومین! من میخوام برم پیش شیومین ! 

بکهیون روى زمین نشسته و پاچه ى شلوارش رو بالا داده بود و با اخم پاش رو ماساژ میداد که صداى لوهان رو شنید: 

چرا دروغ میگى کره خ-… چرا دروغ میگى بچه! 

چانیول روى زانو هاش نشست و لوهان رو بین بازو هاش گرفت:

چى شده لوهان؟ صداى جیغ هات تا توى دفتر مهدکودک هم میاد . 

لوهان که با مظلومیت پایین تى شرت رو گرفته و بالا کشیده بود تا اشک هاش رو پاک کنه نیم نگاهى به بکهیون انداخت و بعد رو به معلمش با صداى آرومى گفت:

من میخواستم امروز با شیومین قلعه ى شنى درست کنم..

چانیول لبخند کوچک اما دوست داشتنى یى روى لب هاش نشوند و گفت : 

چرا با جونگده یکیشو نمیسازی و تمرین نمیکنى که وقتى شیومین اومد یه بهترشو درست کنى؟ 

لوهان لب هاشو آویزون کرد و با اخم بدن کوچیکش رو به شونه ى پهن معلمش تکیه داد:

از جونگده خوشم نمیاد ، همه ش میخواد با شیومین بازى کنه!

بکهیون سرش رو با تاسف تکون داد و کیف لوهان رو که کنارش روى زمین افتاده بود برداشت :

تو حتى از بابا و دایى شیومین هم خوشت نمیاد.

لوهان با عصبانیت مشتش رو به شکم بکهیون کوبید و با صداى بلندى گفت:

صد بار گفدم اونا هیوها ن ! (هیولا) جادوگرن، باباى واقعى شیومینو خوردن! 

بکهیون با ناله دوباره روى زمین نشست و شکمش رو گرفت:

نزن دیگه نامرد ، مگه تقصیره منه! 

چانیول با خنده به پسر نوجوون رو به روش نگاه کرد .. تى شرت زرد لیمویى تنش بود و شلوار رنگ روشن جین ش رو تا میانه ى ساق پاش تا زده بود .. موهاى پرپشت و مشکى ش نا مرتب روى پیشونیش ریخته و قیافه ى مستاصلش بامزه ترش کرده بود:

تو رو دیروز با برادر لوهان دیدم ، درسته ؟ 

گونه هاى بکهیون به سرعت سرخ شدن و نگاهش با خجالت تا چشم هاى درشت و درخشان معلم خوش قیافه لوهان بالا اومد:

اوه…امم..اوهوم .

سرش رو تکون داد و گفت:

من دوست یى شینگم. ب-بکهیون ..بیون بکهیون ..

چانیول بلند شد و دست کوچیک لوهان رو بین انگشت هاى کشیده ى خودش گرفت و با لحن آروم و مهربونى رو به بکهیون گفت:

خوشبختم ، منم پارک چانیولم . چرا نمیاى داخل و یکم استراحت نمیکنى ، از دور دیدم چطور داشتى با لوهان سر و کله میزدى. 

گونه هاى بکهیون سرخ تر شد و سریع از جاش پرید : 

فقط یه لیوان آب کافیه ! 

چانیول ریز خندید و سرش رو تکون داد:

یه لیوان آب .

لوهان زبونش رو براى بکهیون بیرون آورد و با اخم گفت:

آب که خورد از قصر من و شوالیه هام میندازیمش بیرون چانیول گِه ، باشه ؟ 

چانیول بلند تر خندید و همونطور که جلو تر از بکهیون راه میرفت گفت:

هر چى که شما بگید اعلى حضرت!

بکهیون فقط میتونست با قیافه ى تو همى به پشت اون دو نفر زل بزنه و چند قدم عقب تر از اون ها راه بره.. 

هیچ چیز اونطور که میخواست جلو نرفته بود و وجه ش به کلى جلوى معلم لوهان خراب شده بود .فقط امیدوار بود که بتونه یکم این وضعیت اسفناک رو بهتر کنه.

****

کریس کنار تائو روى مبل چرمى اتاق تاریکش توى زیر زمین لم داده بود و با حالت کلافه و عصبى یى سیگار میکشید ..حتى وقتى براى داخل کشیدن اکسیژن به ریه هاش نمیداد و دود سیگار رو با ولع داخل میداد و از سوزشى که احساس میکرد به عنوان تنبیهى که براى خودش در نظر گرفته بود لذت میبرد..

نگاهش به سقف اتاق خیره مونده بود و جز طعم تلخ دهان و خشکى گلو ش ، فقط به سهونى که صبح با اون وضعیت از خونه بیرون زده بود فکر میکرد … حتى به حرف هاى تائو و کسى که انتخاب کرده بود توجهی نداشت ..در کمال تعجبش حتى نمیتونست خودش رو قانع کنه تا نگران شیومین باشه و گوشه اى از فکرش رو مشغول اون کنه .. سهون تمام فکر و ذکرش رو گرفته بود..تمام لحظاتى که شب قبل گذرونده بودن جلوى چشم هاش بود اما بعد از اتفاقى که صبح افتاده بود دیگه نمیتونست به عنوان یک خاطره ى خوب و یک شب فوق العاده توى زندگى ش ازش یاد کنه.. پس فقط سیگار میکشید و به همه چیز بى اعتنایى میکرد..

 پرستارى که تائو انتخاب کرده بود زن جوونى بود که خودش توى سن کم بچه دار شده بود.. پوست صورتش تیره و پر از لک بود و موهاى کم پشتش نامرتب توى یه کلیپس جمع شده بود.. معلوم بود که بدنش سال هاست با سم مخدر آشناست ..همین اعتیادى که داشت اون رو توى دام تائو انداخته و کارشو رو به اینجا کشونده بود . استیصال و درموندگى توى تک تک حالاتش مشخص بود و کریس حتى نمیخواست بدونه چه بهایى باعث شده اون زن حاضر شه از آزادیش بگذره .

تائو اما ، برعکس کریس همه چیز رو زیر نظر و کنترل خودش داشت .. وقتى که تصمیم گرفت با کریس ، فقط براى کنار زدن و از بین بردنش ، همکارى کنه هیچوقت فکر نمیکرد همه چیز اینقدر سریع به نفع ش جلو بره و قبل از شروع بازى ، یک هیچ جلو بیفته!

با نیشخندى که لحظه اى از لب هاش کنار نمیرفت سیگار استفاده نشده رو بین انگشت هاى باریک و کشیده ش حرکت داد و دست دیگه ش رو روى عکس دختربچه اى که روى میز شیشه ایش بود گذاشت و عکس رو به سمت خودش چرخوند:

قول من قوله ، چانگ یینگ. اگر به همه ى چیز هایى که گفتم عمل کنى هم خودت رو خیلى زود از زندان در میاریم و هم تا اون موقع از دخترت به بهترین شکل ممکن نگهدارى میکنیم. 

چانگ یینگ دسته اى از موهاى بهم ریخته ش رو پشت گوشش زد و با چشم هاى خیس و نامطمئن گفت:

فقط باید اعتراف کنم که ..که میخواستم بعد از رفتن از خونه آقاى وو…مواد هارو به صاحبش برسونم؟ 

تائو کمرش رو به پشتى نرم مبل تکیه داد و با نیشخد گفت :

اوهوم .. میگى طرفى که باهاش قرار داشتى گفته بوده به یه بار برى ، میگى هیچ عکس یا نشونه اى ازش ندارى جز اینکه اون قرار بوده اون روز لباس آبى رنگى بپوشه و روى صندلى دوم از سمت چپ ، جایى که نوشیدنى ها سرو میشه بشینه.

چانگ یینگ با نگرانى روى صندلى ش جا به جا شد و گفت :

اگر پلیس بره اونجا و چک کنه ، بعد هم بفهمه که من دروغ گفتم چى! 

تائو آروم خندید و نگاه معنى دار و ترسناکش رو به اون زن بى دفاع دوخت:

اون بار هیچ دوربین مداربسته اى نداره که پلیس چک کنه چانگ یینگ.. حالا که قبول کردى اینکارو بکنى بهتره هیچ اشتباهى توش نباشه ، وگرنه ممکنه من دستم هرز بره و یه بلایى سر کوچولوت بیارم، تو که اینو نمیخواى؟ 

با نگاه بى احساسى که توى چشم هاش بود به اون زن زل زد و ته سیگار کریس رو که هنوز روشن بود از توى جاسیگارى برداشت:

تنها راهى که این نقشه تا قبل از اینکه تو رو از زندان بیرون بیاریم لو بره اینه که دهن گشادت بى دلیل باز شه چانگ یینگ.. اون موقع ست که منم بى دلیل خیلى کارا میتونم انجام بدم..

بدون اینکه نگاهش رو از چانگ یینگ بگیره ، سیگار رو روى عکس دختر اون زن فشار داد و نیشخند سردى زد:

فعلا برو یه قبرستونى قایم شو ، چند روز بعد خودت رو نشون بده تا پلیس بتونه دستگیرت کنه. یکى رو هم همراهت میفرستم که دخترت رو بیاره اینجا .

صورت چانگ یینگ، خیلى وقت بود که از اشک هاى بى پایانش خیس شده بود .. پشیمونى توى چهره ش فریاد میزد اما براى عقب کشیدن دیگه دیر شده بود .. اون این قرارداد رو با خود شیطان بسته بود .. پس بدون صدا و دردسر از سرجاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت..کریس با بى علاقگى به رفتن اون زن خیره موند و با صداى دو رگه و گرفته اى که حاصل تمام سیگار هایى بود که اون صبح کشیده بود پرسید:

اون چطور میتونه به حیوونى مثل تو اعتماد کنه؟ 

صداى خنده ى بلند و مکارانه ى تائو توى اتاق پیچید و چند لحظه بعد هم دستش دور شونه ى کریس که از همه ى نگرانى هاى بى انتهاش منقبض بود ، حلقه شد :

اوه بیخیال یى فان ، این حیوون همین الان سند آزادى تورو امضا کرد.

کریس با بیخیالى دود سیگارش رو توى صورت تائو که بى دلیل بهش نزدیک شده بود بیرون داد:

بعد از این همه سال اگه نفهمم یه نقشه اى تو سرته که زود تر از اون زن میرم سینه قبرستون. 

تائو زبونش رو روى لبش کشید و با چشم هایى که برق پلیدى توشون دیده میشد به کریس زل زد و سرش رو تکون داد: 

واو یى فان ، تحت تاثیر قرار گرفتم .. چطور فهمیدى میخوام از شرش خلاص شم ؟ 

کریس چشم هاش رو چرخوند و به رو به رو زل زد.. چند لحظه طول کشید تا صداى آروم و شرم زده ش ، به گوش تائو برسه:

چون منم بودم اینکارو میکردم…

تائو ریز خندید و زمزمه وار گفت:

بعد از اینکه دستگیر شد ، پسرام توى زندان حسابشو میرسن.دهن یه معتاد همیشه بسته نمیمونه ، یکم خمارى بهشون بدى به جرم نکرده شون هم اعتراف میکنن.

کریس آهى کشید و سرش رو تکون داد:

میدونستم… دخترش چى؟ بهش گفتى مراقبشى.

تائو مسیر نگاهش رو از نیم رخ جذاب کریس گرفت و رد نگاهش رو تا تابلوى منظره اى که حضورش توى اون اتاق واقعا قابل درک نبود دنبال کرد و بدنش رو به سمت کریس کشید:

خیلى وقته براش برنامه دارم .. اون کوچولو هم مشترى خودشو داره، میدونى ، همه مثل اون دنبال کردن یه پسر قد بلند و لاغر اندام نیستن ، خیلى ها دختر بچه هاى کوچیک و معصوم رو ترجیح میدن! 

کریس بدون اینکه حتى به این موضوع که تائو رابطه ش با سهون رو حدس زده و ازش خبر داره فکر کنه ، با اخم بهش خیره شد و با انزجار زمزمه کرد:

تو مریضى تائو، حتى امیدى به نجاتت هم نیست ! حداقل یکم مردونگى نشون بده، هیچل هم اینطور نیست.

تائو نیشخندى روى لب هاى باریکش نشوند و انگشت هاش رو با لطافتى که معده ى کریس رو نا آروم میکرد روى چونه ش کشید و با صداى آرومى گفت:

چرا فکر میکنى من رو خیلى خوب میشناسى ؟؟

تائو قدرت بیشترى روى انگشت هاش گذاشت و چونه ى کریس رو ثابت نگه داشت و خندید:

اوه یى فان، تو حتى نمیدونى چه کار هایى از من برمیاد ..

سرش رو کج کرد و سیگار نیمه تمام ش رو بین لب هاش گذاشت .. صورتش رو جلو برد و با چشم هاى خمار و بد طینتش ، به کریس زل زد: 

این فقط یه چشمشه… 

بعد از اینکه سیگارش رو با سیگار نیم سوخته کریس روشن کرد ، پک عمیقى به اون زد و دودش رو توى صورت کریس رها کرد:

به جاى این حرف ها ، میتونى ممنونم باشى کریس وو..

بعد از زدن این حرف ، بوسه ى کوتاهى گوشه ى لب کریس کاشت و با نیشخند همیشگى ش از جا بلند شد …چند لحظه بعد اون هم اتاق رو ترک کرده بود و کریس رو با افکارش تنها رها کرده بود .. 

*****

بکهیون با خنده دستش رو روى کیبورد موزیکال اسباب بازى یى که میز یکى از کلاس گذاشته بود کشید:

منو یاد بچگیم میندازه ! 

کیبورد رو به سمت خودش چرخوند و نگاهى به اطرافش کرد ، چانیول توى حیاط بود و با چند نفر از معلم هاى دیگه داشت با بچه ها بازى میکرد .. نیشخند بچگانه اى روى لب هاش نشست و انگشت هاى کشیده ش رو روى کیبورد گذاشت ..دونه دونه کلید هارو فشار میداد و بعد از چند نت ، همراه با صدایى که از دستگاه کوچیک خارج میشد ، خودش هم با صداى زیبا و آرامش بخشش اون نت هارو اجرا میکرد.. این کار اون رو یاد تمرین هاى گروه سرود شون توى دبستان مى انداخت.. با یاد آورى خاطرات شیرین کودکى ش ، بکهیون لبخند بزرگ دیگه اى زد اما خیلى زود ، لبخندش با صداى چانیول ، معلم لوهان از روى لب هاش پاک شد :

صداى قشنگى دارى .

بکهیون فریاد کوتاهى کشید و به سرعت چرخید ، خودش رو به میز چسبوند و با لکنت گفت:

م-م-م-من ..م-من..

چانیول خنده ى کوتاهى کرد و به سمت گوشه ى کلاس راه افتاد:

چرا میترسى ؟ مگه داشتى چیکار میکردى؟ 

رنگ بکهیون بیشتر از قبل پرید و با عجله دست هاش رو تکون داد:

هیچى! هیچى به خدا! آب خورده بودم داشتم میرفتم! الان میرم، داشتم میرفتم! 

چانیول خم شد و کیف گیتارى که روش پر از برچسب هاى رنگى و بچگونه بود برداشت و با لبخند گفت:

بیکارى؟ 

بکهیون با گیجى اخم هاش رو توى هم برد و دستش رو بین موهاش کشید:

چى؟ 

چانیول با قدم هاى بلندش ، خودش رو با عجله به بکهیون رسوند و نیشخند زد:

براى امروز کارى ندارى؟ 

اخم بکهیون عمیق تر شد اما با این حال سرش رو به علامت منفى تکون داد:

نه..میخواستم برم گیم نت…

چانیول با رضایت سرش رو تکون داد و دست بکهیون رو گرفت:

پس با من بیا! 

بکهیون با چشم هاى گشاد شده و گونه هاى قرمز به صورت جذاب چانیول خیره شد و با صداى جیغ مانندى گفت:

چیییى!!! 

چانیول بدون اینکه به بکهیون جوابى بده ، اون رو حیاط دنبال خودش کشید .. به محض ورودشون به حیاط ، لوهان که همراه با چند نفر از دوستاش ایستاده بود اخمى کرد و انگشت اشاره ش رو به سمت بکهیون گرفت:

چانیول گِه! این چرا هنوز اینجاست! 

چانیول اخم ریزى کرد و همینطور که روى نیمکتى که زیر سایه ى یکى از درخت هاى حیاط قرار داشت مینشست گفت :

لوهان ، چقدر بگم وقتى میخواى در مورد کسى حرف بزنى یا باید اسمشو بیارى یا اون رو خانوم یا آقا صدا بزنى.

لوهان دست به سینه و با اخم، روش رو از چانیول گرفت و همونطور که زبون ش بیرون بود چند بار دهانش رو باز بسته کرد ..پسربچه اى که کنارش ایستاده بود و لب هاى با نمکى که شبیه به لب هاى گربه بودن داشت ، آرنجش رو به پهلوى لوهان کوبید و گفت:

لوهان! نباید اداى عمو رو در بیارى! 

لوهان با اخم عمیق ترى به دوستش ، جونگده نگاه کرد و گفت:

دلم میخواد اصن! 

و زبونش رو براى اون هم بیرون آورد. بکهیون دست هاش رو توى جیبش برده بود و با بى علاقگى به لوهان نگاه میکرد..حتى براش مهم نبود که بچه ى زبون نفهم در موردش چه احساسى داره .. سرش رو با تاسف براى لوهان تکون داد و نگاهش رو به جونگده ، دوستى که طبق گفته ى لوهان همیشه دوست داره با شیومین بازى کنه داد.. جونگده کمى از لوهان کوتاه تر بود و پیشونى بلندى داشت ..موهاى لخت و کوتاهش ، سیخ سیخى توى هوا مونده بود وچشم هاى کشیده و براقش با شیطنت به اطراف میچرخید.درست بالاى یکى از ابرو هاش که دو خط صاف بودن ، یک چسب زخم داشت و خراش هاى تازه اى روى گونه ش بود.. ظاهر اون پسربچه دردسر ساز بودن رو فریاد میزد .. بیچاره شیومین ! 

اون کوچولوى ساکت و شیرین همه ى عمرش با آدم هاى روى اعصاب سر و کله میزد! اون از پدر و دایى ش و حالا این چند بچه اى که دنبال توجهش بودن.توى افکار خودش غرق بود که انگشت هاى بلند و گرم چانیول دور مچ ش حلقه شد و اون رو کنار خودش کشوند:

بیا اینجا بکهیون ، امروز قراره به جاى کلاس موسیقى ، براشون آواز بخونیم! 

بکهیون با تعجب کنار چانیول نشست و گفت:

نمیدونستم لوهان کلاس آواز هم داره.

چانیول با خنده کیف گیتار رو روى زمین گذاشت و اون رو باز کرد:

ما معمولا همه مون با هم میخونیم، اما امروز قراره تو برامون بخونى.

-من؟؟؟!!! چطوره که خودم نمیدونم میخوام بخونم!!

لوهان جلو اومد و رو به روى چانیول روى زانوش نشست . موهاى مجعد و بهم ریخته ش رو از جلوى چشم هاش کنار زد وبا جدیت گفت :

چانیول گِه، بکهیون نباید بخونه وگرنه طلسمش باطل میشه و قیافه زشتش معلوم میشه! 

بکهیون با عصبانیت بچگونه اى از جا پرید و انگشتش رو به سمت لوهان گرفت و با داد گفت:

-یا !! زشت خودتى بى ریخت! من همیشه همینقدر خوشگل بودم!!

چانیول و چند نفر از بچه ها بلند خندیدن و گونه هاى بکهیون رو بیشتر از قبل قرمز کردن.. بکهیون با قیافه ى تو همى باز روى نیمکت نشست و لب هاشو آویزون کرد.. چانیول بلند تر خندید و موهاى بکهیون رو بهم ریخت: 

اوه بکهیون ، ما همه میدونیم که تو چقدر خوشگلى !

بکهیون دست به سینه شد و با خجالت و اخم سرش رو به سمتى که کسى نایستاده بود چرخوند.. بدون اینکه به چانیول نگاه کنه میتونست بگه که اون داشت سازش رو کوک میکرد . بکهیون میدونست که اگه بخواد میتونه خیلى راحت بلند شه و از اونجا بره و حتى چانیول هم ازش ناراحت نمیشه.. اما خودش هم دوست داشت اونجا ، زیر سایه ى اون درخت و رو به روى اون بچه ها بشینه و در کنار صداى گیتار چانیول صداش رو آزاد کنه.. 

-هى بکهیون .

بکهیون آروم سرش رو به سمت چانیول چرخوند اما قبل از اون نگاهش روى دختربچه اى که با خجالت رو به روش ایستاده بود و این پا و اون پا میکرد ثابت موند .. دختربچه با گونه هاى قرمز رنگش ریز ریز خندید و با دست هاى کوچیکش به بکهیون اشاره کرد تا سرش رو خم کنه.. بکهیون چند بار پلک زد و سرش رو آروم خم کرد ،اون دختربچه با ذوق روى نوک انگشت هاى پاش بلند شد و موهاى بکهیون رو کنار زد و موگیر صورتى رنگى رو بین موهاش گذاشت:

لوهان دروغ میگه، عمو مثل فرشته ها خوشگله! الان تازه خوشگل تر هم شده .

بکهیون با خجالت خندید و دستش رو روى موگیرش کشید .. شاید موندن و خوندن براى این کوچولو ها (همه جز لوهان >___< ) خیلى هم فکر بدى نبود .. در هر حال اون اومده بود تا وقت بیشترى رو با چانیول بگذرونه ! 

بکهیون لبخند بزرگى زد  و دختربچه رو بلند کرد و روى پاش گذاشت .. و دستش رو دور کمر کوچیکش حلقه کرد.. چند دقیقه بعد، صداى آهنگ شاد چانیول و صداى پر از نشاط بکهیون توى کل حیاط پیچیده بود و بچه هایى که با خوشحالى جیغ میکشیدن و دور خودشون میچرخیدن … 

****

سهون ارنجش رو به زانو هاش تکیه داده  و دست هاش رو روى چشم هاى خسته ش گذاشته بود .. ده دقیقه از زمانى که دکتر براى معاینه شیومین داخل رفته بود میگذشت و همه چیز توى قسمت مراقبت هاى ویژه ، ساکت و خفقان آور به نظر میرسید..

بعد از اینکه کاى سهون رو مجبور کرد تا ناهار رو باهاش بخوره ، چون مطمئن بود در غیر این صورت سهون از جلوى شیشه تکون هم نمیخوره ، روحیه ش کمى بهتر شده بود و با تمرکز بیشترى به افکارش سر و سامون میداد اما هنوز نمیخواست با کریس رو به رو شه.. اون بیشتر از حد توانش بود .. 

میخواست بلند شه و به جاى همیشگى ش که رو به روى شیشه ى اتاق شیومین بود برگرده که در اتاق باز شد و پرستار خندونى از اون بیرون اومد:

آقاى وو، خواهرزاده تون بیدار شده، میتونید بیاید و ببینیدش.

سهون مطمئن بود تا آخر عمرش احساس آرامش و راحتى خیال اون لحظه رو فراموش نمیکنه ..


وان شاتم هم برید بخونید :|

So Today :|

The following two tabs change content below.

XiuXoi

زهره هستم ~ ١٩ سالمه و كنار توت فرنگى و نقاشى، شيومين رو خيلى دوست دارم 🌸🍃ايدى تلگرامم براى هرگونه نظر و صحبتى: @kaihua