پارت سی و یکم

اKris’s POV

_تاو اون با/سنه پانداییتو تکون بده اینجا

نمیتونم درک کنم چانیول چطور بد اخلاقیای بکهیونو تحمل میکنه.

 

_مرسی رفیق از چند ساعت پیش که اینجا رسیدیم همش سوراغ تاو رو میگرفت.دیگه داشتم دیوونه میشدم

 

_چانیول تو احمقی

 

_چی؟

 

_میتونستی بهم زنگ بزنی تا تاورو زودتر بیارمش

 

کای:اوووف خدا,بکهیون خیلی بیشتر از سو غر میزنه

کمی از نوشیدنیش خورد و برگشت سمته سهون که داشت به لوهان نگاه میکرد

 

_چن,پسر.بهشون بگو قبلا مینسوک چطور رفتار میکرد

چن و سوهو جدیدا به ما نزدیکتر شده بودن,همینطور وهیونو میونگسو.تاو از آری کوچولو خیلی خوشش میومد.

 

_خب اون مثل بکهون رفتار نمیکرد ولی بازم ی جورایی رییس بازی درمیوورد.اون میخواست همه چی بابه میلش انجام شه.ازونجایی که بزرگتر بود توقع داشت بر اساس رسمی که دیگه از پیروی نمیشه بهش احترام بذاریم.

 

_تو باید بفهمی که اونا باردارن و بدنشون خیلی تغییر میکنه.

 

سوهو خیلی آروم بود و درکش خیلی بیشتر از درک ی آلفا بود و شریکشم خیلی عجیب بود.همیشه ساکت بود و بعضی وقتا انگار تو دنیای دیگه ای زندگی میکرد.دخترشون دقیقا برعکس بود.خیلی پر سروصدا بود.فکر کنم پسر و دخترمون خیلی آروم باشن,درست مثل خودمون.

 

به جاش چن خیلی زرنگ بود.هوشش انقدر زیاد بود که تو هیچ جوره راضی نمیشدی باهاش کل بندازی وگرنه جلو همه ضایه میشدی.اون خیلی خنده رو و رک بود.و وقتی پای شریکش میومد وسط کاملا تغییر میکرد.مینسوک ی ماه پیش ی پسر بچرو به اسم جونگده بدنیا آورده و اون خیلی کیوته.لپای بزرگی درست مثل مادرش داره.

 

_نمیتونم بداخلاقیای امگامو موقع بارداری تحمل کنم.تو چی ووهیون؟

 

_بدخلاقی کلمه ی خوبی نیست بهتره بگیم کم طاقت.سونگکیو هم درست مثل مینسوکه.اون بزرگتره و دوست داره کارا بر اساس میل خودش انجام بشن.خیلیم غر میزنه و تنها چیزی که ساکتش میکنه غذاشت.

 

_سونگیول رفتارش بچگانست ولی بداخلاق نیست.و وقتیم حرفش نامعقول باشه خودش میفهمه.

 

_دیگه سوهو که نمیخواد بگه چون میدونم ییشینگ خیلی آرومه.بعضی وقتا فکر میکنم اصن میوتی چیزیه.اون خیلی خجالتیه حتی خجالتی تر از پاندا.

 

_خفه شو چانیول,تو هیچی راجب تاو نمیدونی.اون خجالتی نیست.فقط وقتی که میری تو برادرش از حرف زدن خوداری میکنه.

 

جونگده همش با دهنش حباب درست میکرد و تفش رو لباس چن میریخت. 

 

_جونگده انقدر تفتو نریز رو لباسه من,این مردا چی راجبت فکر میکنن؟

جونگده فقط حباب درست میکرد و به پدرش که باهاش حرف میزد میخندید.

 

_دیگه باید ببرمش پیشه مامانش.فکر کنم گرسنشه.

 

تاورو نگاه میکردم که چطور با آری رفتار میکرد و براش کارای خنده دار میکرد و آخر سر باهم میخندیدن.در آینده مادره خوبی میشه.مطمعنم وقتی باردار شه بهترین مادر بشه.اون میدونست چطور گریشونو قطع کنه و به آسونی ازشون مراقبت میکرد.مطمعنم که بهترین انتخابم برای مادر آینده ی بچم و شریکه خودم بود.من عاشه این پاندام.

 

Virtuous Bright Boy

Author(s)leaderkyuzizi

Baekhyun’s POV

دوباره باید برم دستشویی.نمیدونم امشب چندبار از خواب بلند شدم ولی خیلی خسته بودم.چانیول خواب بود و با صدای بلندی خروپف میکرد. به راحتی رو تخت خوابیده بود و خبر نداشت چ سختی میکشیدم.اون در آرامش خوابیده  بود درحالی که من تمام شب سختی کشیدم.حرومزاده.وقتی بچه محکم زد تو شکمم هیسی کردم.نمیفهمم چرا اینکارو میکنه.میتونه اینکارو صبحا انجام بده ولی همیشه شبا اینکارو میکرد.وقتی که من باید خواب باشم.

 

خیلی بزرگ شده بودم.بعضی وقتا حتی نمیتونستم نوک پاهامو ببینم و این اذیتم میکرد.چانیول همش میگفت که من خیلی قشنگم.ولی هر وقت که خودمو تو آیینه میبینم احساس چاغی دارم.میدونم که چاغ نیستم و در حقیقت باردارم.در حقیقت میترسیدم چانیول بهم خیانت کنه چون دیگه مثل قبل هات نبودم.

 

سیفونو کشیدم و دستامو شستم.خسته بودم و “چانهیون” کوچولو همش لگد میزد و اینور اونور میرفت.فکر کنم نتونم بخوابم.تنها راهی که میتونست آرومش کنه این بود که با صدای بلند بخونم و شکمو نوازش کنم.فکر کنم فقط میخواست صدای مادرشو بشنوه.

 

به سمت حال رفتم و یک کتاب برداشتم.براش مهم نبود چی میخونم.حتی اگه ی کتاب راجب طرز تهیه ی کیک بخونمم خوشش میاد.هنوز باورم نمیشد چند هفته دیگه میتونستم بگیرمش تو دستام.اتاق خیلی خشنگ بود.واقعا از خودم راضی بودم که اتاقو انقدر قشنگ درست کرده بودم.چانیول هر چیزی که کم بودو هریده بود و ما آماده ی اومدن چانهیونه کوچولو بودیم.انتخاب اسم ی خورده سخت بود و آخر سر چانیول پیشنهاد داد از اسمای خردمو استفاده کنیم.بکیول,چانبک و چانهیون پیشنهادا بود ولی آخر سر چانهیونو انتخاب کردیم.

 

روی یکی از صندلیا نشستم و شروع به خوندن یکی از کتابایی که چاتیول خریده بود کردم.ازونجایی که چانیول فردا باید میرفت سره کار و من نمیخواستم بیدارش کنم با صدای آرومی میخوندمش.فردا جلسه ی مهمی داشت و باید خوب استراحت میکرد.

 

بیمارستانشون پر از کتابای پرستاری بود.تاریخ دیگه مثل قبل نبود و بیشتر بیانگر قدرت ظالمانه ی آلفاها و بتاها بود و نمیخواستم پسرم این چیزارو بشنوه تا موقعی که بزرگتر بشه و بفهمه که باید با بقیه چطور رفتل کنه.

 

تنها چیزی که نگرانم میکرد آزمایشی بود که بعده بدنیا اومدن بچم انجام میشد و مشخص میکرد بچم از نوعیه.راستش دوست داشتم آلفا  بشه.دوست داشتم قدرت مراقبت از دیگرانو داشته باشه.ولی اگرم پسرم امگا بشه مهم نیست.منه چانیول همه جوره عاشقشیم.

 

 هیچوقت فکر نمیکردم به اینجا برسم.وقتی اولین بار چانیولو دیدم خیلی آشغال بود.همیشه ح/ش/ر/ی بود.حتی همین الانم باهم س/ک/س داریم.ولی خیلی آروم و ملایم بود و باید وقتی که به پهلو بودیم اینکارو میکردیم چون شکمه من اجازه نمیداد جوره دیگه ای باهم باشیم.

 

پدر چانیول مرده مهربونی بود.اون خیلی بهم اهمیت میداد.بهم زنگ میزد و میپرسید چطور میگذرونم.اون مرده دوست داشتنی بود.همه چی عالی پیش میرفت و من ازینکه چانیول دیگه عوضی نبود خوشحال بودم.تنها چیزی که نگرانم میکرد این بود که خیلی عجیب غریب رفتار میکرد.نمیدونم چرا ولی بعضی وقتا تو افکارش گم میشد.

 

خورشید دیگه درومده بود و من هنوز نتونسته بودم بخوابم.بچه هنوز لگد میزد و دیگه داشت از درد و بی خوابی گریم میگرفت.اون انقدر اکتیو نبود.همیشه بعده ی ساعت خسته میشد.ولی الان ی سره داره لگد میزنه.

 

_بکهیون چرا گریه میکنی؟

چانیول اومده بود تو اتاق.ولی من اونقدر تو درد غرق بودم که نفهمیدم وارد شده و چراغارو روشن کرده و جلوم زانو زده.

 

_درد میگیره.

 

با ناراحتی پرسید:کجا درد میگیره؟

 

_همش لگد میزنه.دیگه خیلی دردناک شده.

 

_پاشو,بیا بریم تو تخت.

کمکم کرد از رو صندلی بلند شم و بعد بردم تا تخت.از پشت بغلم کرد و شکممو نوازش میکرد.

 

وقتی بچه دست از لگد زدن برداشت درد هم تموم شد.فکر کنم خوابش برده بود.چانیول به نوازش شکمم ادامه داد و جمله های قشنگیو میگفت.

 

 _بکهیون بهت گفته بودم وقتی احساس بدی داری بیارم کنی.من شریکه توام و به سلامتیت اهمیت میدم.

 

_ببخشید چان.فکر کردم دست برمیداره ولی فکر کنم پسرت از لگد زدن به من خوشش میاد.

 

اون خیلی فعاله.ولی دفعه ی بعد بیارم کن.ما باهمیم پرنسس.حالا بخواب.هنوز چند ساعت وقت داریم تا برسونمت به خانه ی امگا.

پشت سرمو بوسید و کشید عقب.

 

_دوست دارم پرنسس

میخواستم جوابشو بدم ولی خیلی خسته تر از اینا بودم و خوابم برد.

 

~~~

 

_پرنسس بیدار شو.

 

آروم بلند شدم.یاد گرفته بودم وقتی سریع بلند میشم سرم گیج میره.هنوز خسته بودم و فقط چند ساعت کمی خوابیده بودم.ولی بازم بهتره هیچی بودن.

 

سلانه سلانه رفتم سمت دستشویی.اولین بار که اینطور راه رفتم چانیول بهم خندید و من خیلی ناراحت شدم.شاید بخاطر هورمونا و این چرتو پرتا بود ولی بی فکریش باعث ناراحتیم شده بود.دوباره خیلی حساس شده بودم و اینکه انقدر وزن اضافه کرده بودم اذیتم ممیکرد.فکر میکرد شوخیه جالبی بود ولی بعدش ازم معذرت خواهی کرد.ولی دیگه کارشو کرده بود.

 

همه چی باعث میشد سریع جبهه بگیرم و اونم متوجه این موضوع شده بود.وقتی دیر میومد خونه فکرای مسخره ای مثل اینکه داره بهم خیانت میکنه و با ی امگای دیگه هست به ذهنم میومد.فکر کنم همش بخاطر هورمونا و تاثیر اون دراماها  بود,چون اون به من خیانت نمیکرد.میدونستم اون خیلی وفاداره و وقتی حرف این چیزا میاد وسط خیلی خنگ میشه.از ی درخته خنگ چ انتظاری داشتم؟

 

_بکهیون چیشده؟چانهیون هنوزم لگد میزنه؟

سرمو تکون دادم و به سمت دوش رفتم.بازش کردم و منتظر موندم تا آب ولرم شه.

 

_من خوبم چان.فقط داشتم فکر میکردم.همین.

 

قبلا لباس پوشیده و منتظر من بود.خیلی خسته بودم و بسختی میتونستم نفسمو نگه دارم.ی هفته دیگه وقته عملم بود و خیلی میترسیدم ولی در عین حال هیجانزده بودم.فقط میخواستم بغلش کنم و بهش نشون بدم چقدر دوستش دارم.عمل کیونگسو چند روز قبل عمل من بود و ما هردو هیجانزده بودیم.خیلی زود قرار بود دایی و مادر بشم.اونا تصمیم گرفته بودن اسم کوچولوشون جونگین به معنای مهربانی بذارن.ما اسم بچمونو با معنی ولی با استفاده از اسمامون انتخاب کرده بودیم.چان یعنی روشن و هیون یعنی باتقوا.حتی با اینکه معنیش ی جورایی عجیب بود ولی اسمش بامزه بود.شایدم فقط دارم خودمو گول میزنم

 

آروم آروم لباس پوشیدم و شلواره جین بارداریه تنگی با ی تیشرته گشاد پوشیدم.من باردار بودم و نیازی به پنهان کردنش نبود.کم کم به بدنم عادت کرده بودم حتی بعد ازینکه متوجه خطی که از کشیده شدن پوستم زیره شکمم افتاده شدم.وقتی خودمو تو آیینه نگاه میکردم پیداش کردم و چانیولو صدا کردمو گفتم باید بره داروخانه برام پماد بگیره.

 

با پماد برگشت خونه ولی بهم اطمینان داد که چ با اون خط و چ بی اون خط دوستم داره. اون خیلی دوست داشتنی بود.دقیقا چیزی که من میخواستم.دندونامو شستم و از دستشویی اومدم بیرون.

 

_پرنسس خیلی خوشگل شدی.

پشت چشمی نازک کردم و کیفمو برداشتم.به سمت اتاق اصلی رفتم و منتظر موندم تا چانیول دستمو بگیره.چانیول دستمو گرفت و انگشتامونو تو هم قفل کرد.

 

وقتی رسیدیم به خونه ی امگا کمکم کرد تا از ماشین بیام پایین.کرواتشو کشیدم و بو/سیدمش.بو/سه ی طولانی و شیرینی بود.درست مثل خودش.گونه و گردنمو بو/سید و باعث شد خندم بگیره.

 

_میدونی که هر وقت خواستی میتونی بهم زنگ بزنی.همه چیز برات آمادست.عاشقتم پرنسسم.مواظبه دسته سلولامون باش.

ی بار دیگه بو/سم کرد رفت تو ماشین و رفت.

 

~~~

 

_بکهیون,حالت چطوره؟

 

_خوبم مینسوک,جونگده کوچولو چیکار میکنه؟

این بچه کیوت ترین لپیو که تا حالا دیده بودم داشت.بچشو رو پاهاش بالا پایین میکرد و باعث میشد خندش بگیره.

 

_دیشب نذاشت بخوابیم.خیلی حرف میزد.اول فکر کردم چن عصبی شه ولی پیشش موند و بهم گفت برم بخوابم.مطمعنم وقتی چن یکسالش بشه عینه پدرش حرف بزنه.چن بهش گفته باید سریع بزرگ شه و چیزای زیادی یاد بگیره وگرنه دختره ییشینگ اصن نگاشم نمیکنه.

 

حتی چنم متوجه شده بود پسرش وقتی پیش آریه چطور رفتار میکنه.هممون به این نتیجه رسیده بودیم که جونگده ی خورده از آریی خوشش میاد.خیلی جالب بود که چطور به زبونه هم حرف میزدن.

 

_خب حالت چطوره؟

 

_راستشو بخواب خیلی خستم.هر وقت میخوام بخوابم بهم لگد میزنه.انگار که من توپم.

 

_جونگده هم درست مثل پدرشه.هیوقت آروم نمیشینه.حتی وقتی که تو شکمم بود پس میتونم درک کنم چ احساسی داری.فقط تحملش کن بک.چند روزه دیگه.

 

مینسوکو میدیدم که چطور سعی میکرد جونگده ی پر صحبتو آروم کنه ولی اون نمیخواست بخوابه.

 

_نگاه فقط وقتی بهش غذا میدم و یا وقتی که  باید تمیزش کنم دوستم داره.اون چنو بیشتر دوست داره.نمیدونم چرا,چن خیلی حرف میزنه و من نصفه حرفاشو نمیفهمم

به سمته پسرش برگشت:درسته؟تو پدرتو بیشتره من دوست داری؟

جونگده خندید و دستاشو بهم زد.

 

بعد از چند دقیقه بلخره تو دستای مادرش خوابش برد.تو یکی از اتاقای پذیرایه خونه نشسته ببودیم.ییشینگ و تاورو دیدم که به سمتمون میومدن.آری تو دستای ییشینگ بود و خوابیده بود.پشته اونا کیونگسو و لوهان و سونگکیو راجب موضوعی حرف میزدن.

 

_سونگیول کو؟

ندیده بودمش.

 

_وقته دکتر داشت و میونگسو همیشه براش مرخصی مرفت تا نازشو بخره.

مو قرمز اینو گفت و کناره لوهان نشست.

 

کیونگسو الان سی و هفت هفتش بود و الان زایمان براش امن بود.ازونجایی که برای زایمان باید عمل میکردیم دکتر روزه خاصیو برامون مشخص کرد.عمل کیونگسو چند روزه دیگه بود و اون خیلی استرس داشت.از طرفیم کای داشت دیوونه میشد.

 

_کیونگسو انقدر ناخوناتو نخور.

لوهان دستشو گرفت و آورد پایین.

 

همه چیز عالی بود و ما فقط میخندیدیم.هنوز خسته بودم ولی میدونستم میتونم شب بخوابم.چانهیون دوباره بلند شده بود و شروع به لگد زدن بهم کرده بود.

 

_بک خوبی؟

صدای تاورو میشنیدم.چشمامو بسته بودم و سعی میکردم آرومبشم.

 

_خوبم تاو فقط سعی دارم آروم شم.

تاو دستشو رو شکمم گذاشت و شروع به نوازشش کرد تا بچرو آروم کنه.

 

_اوه قدرت لگدش خیلی زیاده.

 

_آره میدونم.

 

_فقط امیدوارم دختره من اینطور اکتیو نباشه.نمیتونم دردو تحمل کنم.

 

_میدونم دخترم آروم میشه.اگه بخاطر شکم بزرگم نبود اصلا نمیفهمیدم یکی درونم هست.حتی سهونم عقیده داره که اون خیلی آرومه,درست مثل خودش.فقط امیدوارم خصوصیاته اخلاقیشو به ارث نبره.هر چقدرم که عاشقش باشم اخلاقش زیاد خوب نیست.

 

ییشینگ که دخترشو تکون میداد پرسید:وایسا ببینم.چند وقتته لوهان؟

 

_خب بر اساس تقویمه سهون بیست و هشت ماهمه,چطور؟

 

_واو تو خیلی کوچیکی.وقتی باردار بودم خیلی بزرگ بودم ولی تو هنوز خیلی لاغری.تو خیلی خوش شانسی.سوهو همیشه بهم میگفت که خیلی خوشگلمو اینا ولی بعضی وقتا حس میکردم خیلی چاغم و تنها کاری که میکردم گریه بود.

این اولین باری بود که میشنیدم ییشینگ بیشتر از ی کلمه حرف بزنه.

 

_حتی از دکترمم پرسیدم که بده که خیلی نشون نمیده ولی اون بهم گفت که مشکلی نداره و این تو هر کسی متفاوته.به کیونگسو نگاه کن.اون تنها کسیه که اینجا نرماله.

 

_منو دخالت نده لوهان.همین دیشب داشتم کلی زجر میکشیدم.کای این چند وقته خیلی عجیب سده و این نگرانم میکنه.

 

_خیلی خوشحالم هنوز باردار نشدم.شماها خیلی سریع سره همه چی عصبی میشین.

 

_تاو فقط وایسا تا باردار شی.یادم میمونه تا همه چیو به یادت بیارم.

 

راستش اصلا دوست نداشتم فعلا باردار شه.از کریس ممنون بودم که سعی نکرده بود باردارش کنه.میدونستم که با هم س/ک/ی دارن.تاو بهم گفته بود و خوشحال بود.خیلی خوشحال بودم که داداش کوچولوم یکیو پیدا کرده بود که ازش مراقبت کنه و دوستش داشته باشه.من کور نبودم و میتونستم بفهمم اون واقعا عاشقه تاو بود.یادمه که تاو وقتی اولین بار کریس بهش گفته بود عاشقشه چقدر خوشحال بود.

 

_میدونی ویاره چیو داشتم تاو؟

این چند وقته هوس خیلی چیزا میکردم.

 

_چی بک؟

اون باید همه چیو راجب برادرش بدونه.تاو ی احمق.حتنا وقتی باردار شد اذیتش میکنم

 

_واقعا ممنونم تاو.بخاطر تمام توجهی که به من داری خوشحالم.

 

_بک هر روز هوس ی چیزه جدید میکنی,بعدشم غر میزنی چانیول از خوردنشون منعت کرده.

 

وقتی جونگده شروع به گریه کردن صحبتامون قطع شد.مینسوک سعی میکرد آرومش کنه ولی هنوز گریه میکرد.

 

_فکر کنم دلش برای من تنگ شده

همه برگشتین و شریکه مینسوکو دیدیم.به سمت مینسوک رفت و رو ل/بش بو/سه ای زدو جونگدرو ازش گرفت.

 

_پسره توپوله من چشه؟

جونگده به طور اتوماتیک گریش قطع شد و مینسوک پشت چشمی نازک کرد.

 

_حسودی نکن مین,مطمعنم پسرمون دوست داره ولی منو بیشتر.

 

_اینجا چیکار میکنی چن؟فکر کردم جلسه داری

جونگده پسرشو به سمت بالا پرت کردو گرفتش و باعث شد خندش بگیره.

 

_جلسه زودتر از اون چیزی که فکر میکردم تموم شد منم دلم برای همتون تنگ شده بود.پس اومدم اینجا تا ببرمت ناهار بخوریم بعد بریم خونه.پس پاشو.

 

مینسوک خداحافظی کردو دست چنو گرفتو هر دو رفتن.اونا کاپل کیوتی بودن و همیشه همدیگرو اذیت میکردن ولی مطمعنم همو دوست دارن.چند ساعت دیگرو درمورد خیلی چیزا حرف زدیم و به کیونگسو اطمینان خاطر دادیم چیزی نمیشه و نیازی نبود نگران چیزی باشه چون ما پیشش بودیم.

 

غذایی که  بهمون دادن اصلا خوب نبود.یا اینکه من همه چیزو بد مزه حس میکردم.هوس فست فود کرده بودم و امیدوار بودم چانیول باهام موافقت کنه.

 

~~~

 

چانیول هم اومد دنبالم و با دوستا و برادرام خداحافظی کردم.وقتی چاتیول گفت چند هفته ی دیگه هر چی بخوام میتونم بخورم نقشه هام همه نقش بر آب شد.و اون بهم گفت باید سلامتیمو کاملا حفظ کنم چون چند روز دیگه بیشتر نمونده.

 

کاراش عجیب شده بود.برای مدت زیادی بهم خیره میشد و نزدیک خودش میووردم.ازش میپرسیدم مشکل چیه و اونم میگفت چیزی نیست.ی چیزی مطمعا اشتباه بود.نمیدونم چی ولی حس بدی داشتم.

 

فکر میکردم امشب چانهیون بگیره بخوابه ولی اینطور نبود و از همین الان داشت لگد میزد و تکون میخورد.چانیول تو دفترش بود و خدا میدونست چیکار میکنه.راستش ترسیده بودم.ولی شایدم فقط ازین میترسید که خیلی زود قراره پدر بشه.نمیدونم به چی فکر میکرد.وقتیم ازش میپرسیدم بهم نمیگفت.

 

آروم از رو مبل بلند شدم و به سمت اتاق رفتم.خیلی خسته بودم و میخواستم بخوابم ولی میدونستم که نمیتونم بخوابم پس فکر کنم بهتر بود خموم کنم.میخواستم از چانیول بخوام تا باهام بیاد ولی وقتی به در زدم جوابمو نداد.

 

همونطور که بچه بهم لگد میزد هیسی کردم.چرا انقدر فعال بود؟آروم رفتم تو وان و شکممو مالیدم.فقط چند روزه دیگه,کمتر از یک هفته میتونستم تو دستام بگیرمش.بعد از چند دقیقه آروم شد و بلند شدم.اول آبه وانو خالییی کردم و اومد بیرون.فکر کنم زمین خیس شده بود.چون وقتی به خودم اومدم که رو زمین بودم.روی قسمتی از شکمم افتاده بودم.

 

سعی کردم بلند شم ولی درده تیزی تو کمرم حس کردم که تو کل شکمم پیچید.بلخره نشستم و اسم چانیولو داد کشیدم.دردو هنوز حس میکردم و میترسیدم بچم چیزیش شده باشه.داشتم گریه میکردم و چانیول هنوز نیومده بود.از رو زمین بلند شدم و حوله ای دوره خودم پیچیدم و دوباره چانیولو صدا کردم.

 

درد خیلی زیاد بود و من آروم به سمت اتاق رفتم.چانیول هنوز نیومده بود,حتی با اینکه با صدای بلندی داد میزدم.با سختی به سمت تخت رفتم و لباسمو برداشتم و با وجود دردی که داشتم پوشیدمش.

 

چانیول معلوم نبود چیکار میکنه و من میترسیدم بخاطر خنگ بودنن بلایی سره بچم بیاد.دوباره داد زدم و نشستم.پاهام دیگه قدرت نداشت و من نمیخواستم دوباره بیوفتم زمین.

 

_چرا داد میزنی پرنسس

اومد تو اتاق و منو دید.

 

 چشماش گرد شد و اومد نزدیکم:چیشده پرنسس؟

 

_افتادم و خیلی درد گرفت

میدونم که چیزی تفهمید چون داشتم هق هق میکردم.

 

تا ماشین بغلم کرد و به سمت بیمارستان رفت.هنوز گریه میکردم و به خاطر کاره احمقانم معذرت خواهی میکردم. اون همش بهم میگفت که تقصیره من نیست ولی خودم میدونستم که هست.نباید میرفتم تو وان.فقط باید دوش میگرفتم.همین که رسیدیم به بیمارستان منو بردن تو ی اتاق تا سلامت پسرمو چک کنن تا مطمعن شن سالمه.

 

صورت دکتر اصلا خوب نبود.سرشو با تاسف تکون داد و از اتاق رفت بیرون.

 

_نگران نباش پرنسس.همه چی درست میشه.گریه نکن.هردوتون سالمین.

پیشونیمو بو/سید و رو صندلیه کناره تخت نشستو دستمو گرفت.

 

دکتر دوباره وارد شده بچرو چک کرد.

 

_بکهیون دکترت الان داره به اینجا میاد.ما تصمیم گرفتیم که الان بهترین وقت برای انجام عملته.ضربه بدنتو تو شرایط بدی گذاشته و نا تصمییم گرفتیم عمل همین الان انجام بشه.تو به تاریخه عملت نزدیکی پس بچت تو هیچ خطری قرار نمیگیره.چند دقیقه ی دیگه آماده ی جراحی میشی.

 

اوه خدای من,میخواستم بچمو بدنیا بیارم.برگشتم و به چانیول که بهم لبخند میزد نگاه کردم.چطور میتونست بخنده وقتی شرایط مناسب نبود؟تقصیره من بود.من باعث شدم بچمون زودتر از موعد بیاد.

 

_انقدر خودتو سرزنش نکن,فقط ی هفته زودتر رسیده,جای نگرانی نیست.

 

 بو/سم کرد و این باعث شد احساس آرامش بکنم.من قراره بچمونو بدنیا بیارم.وای خدا!چند ساعت دیگه قراره مادر بشم.سعی کردم نگران چیزی نباشم و فقط رو پسرم تمرکز کنم.

 

_بنظرت به برارام و پدرت زنگ بزنیم؟

 

_میخوای بهشون خبر بدم؟

 

_راستش آره.میخوام اینجا باشن.درسته که خیلی ی دفعه ای شد ولی دلم میخواد بیان.

 

_اوکی پس بذار بهشون زنگ بزنم

از اتاق بیرون رفت و موبایلشو دراورد و شروع کرد به شماره گیری

 

برگشت و دوباره رو صندلی نشست.بهم گفت که تاو تلفنه کریسو جواب داد و گفت وقتی بهش گفتم قراره امشب بچرو بدنیا بیاره دیوونه شده بود.دکتر هوانگ چند دقیقه ی دیگه با لبخندی اومد.

 

_خب بیا ببریمت برای عمل.

 

بعد ازینکه لباسامو عوض کردم منو رو تخت دیگه ای گذاشتن.چراغای سقف با سرعت از جلوی چشمم میگذشتن و من نمیتونستم بشمرمشون.ازونجایی که چانیول دکتر بود اجازه ی ورودشو به اتاق عمل دادن و از طرفیم با دکتر هوانگ دعوا کرده بودو گفته بود مشکلی پیش نمیاد.

 

_مشکلی نیست پرنسس,فقط ی سوزنو حس میکنی بعدش چیزی حس نمیکنی.

 

اتاق عمل ترسناک بود,ولی ازونجایی که چانیولم باهام بود آروم  بودم.چانیول از کریس خواسته بود بره به آپارتمان و چمدونی که کناره در بودو برداره.ازونجایی که باید تا ماشین بغلم میکرد نتونسته بود برش داره.

 

_ی چیزایی حس خواهی کرد ولی درد نیست.اگه درد داشتی بگو که دوزه دارورو بیشتر بکنیم.

 

یه چیزه سنگینو حس میکردم.ولی هیچ دردی نداشتم.چانیول بهم گفته بود که میترسم بهش نگاه کنم.منم دستشو با تمام قدرت گرفته بودم.دکترا کارشونو میکردن و من فقط منتظر بودم تا اون صدارو بشنوم و بفهمن مادر شدم.

 

_چطوری بکهیون؟

 

_خوبم دکتر هوانگ,فقط هیجان زدم.

 

_تا اینجا که خیلی خوب پیش رفتی.بیمارای دیگم همیشه ترجیه میدادن بیهوش شن تا بی حس.

 

_چطور میتونم این لحظرو از دست بدم؟

 

چانیول بهم لبخند میزد.نه ازون لبخندای وحشتناکی که همیشه بهم میزدبلکه ی لبخند شیرین.دستمو فشار داد و پیشونیمو بو/سید.بوی خون اذیتم نمیکرد.ی جورایی جالب بود اتفاقا,حس کشیده شدن پوستم.بیشتر دوست داشتم صدایی که بعد از بیرون اوردن چانهیون میادو گوش بدم.امکان نداشت این فرصتو از دست بدم.

 

بلخره شنیدمش.نفسم بریده بود.همراه با اون داشتم گریه میکردم.انگار که دنیا ایستاده بود و من تنها صدایی که میشنیدم صدای گریه ی پسرم بود.ی آدم کوچولو که به اندازه ی ی دنیا برامون ارزش داشت.

 

برگشتم سمت چانیول تا اون برام بگه چجوریه ولی اون درخته احمق داشت گریه میکرد.حس خیلی خوبی داشتم.برگشت به سمتم و خودشو کشید پایین و بو/سیدم.حس خیلی خوبی داشتم.خیلی خوب.نمیدونستم چیکار کنم.

 

 بردنش تا تمیزش کنن و سلامتیشو چک کنن و شروع به بخیه ی شکمم کردن.نمیدونستم وقتی داروی بی حسی از بسن بره کلی درد به سزاغم میاد.به احتمال زیاد چند روز تو بیمارستان بمونیم تا مطمعن شیم هم بچه و هم خودم تو وضعیت خوبی هستیم.

 

_کارت عالی بود پرنسس.اون خیلی خوشگله.

دوباره خم شد تا ببو/ستم.این دفعه تا وقتی که خودم حس نکردم نذاشتم بره عقب.خیلی احساساتی شده بودم و اون آرومم میکرد.

 

بلخره از اتاق عمل به یک اتاق دیگه بردنم.حتی با اینکه عملم با وقته قبلی نبود اونا همیشه ی اتاقه خالی برای همچین موقعیت هایی داشتن.برادرام از قبل اونجا منتظرم بودن.لوهان هنوز لباس خوابشو با یکی از کتای بلنده سهون پوشیده بود.

 

_چطوری بک؟

تاو گریه کرده بود و چشماش بزرگتر از همیشه بود.

 

_من خوبم پاندا.

 

لوهان خیلی هیجانزده بود:خوب اون چطور بود؟الان کجاست؟ما میتونیم ببینیمش؟

 

_وووییی سهون آبنباتتو آروم کن

سهون با شنیدنه حرف چانیول بهش اخمی کرد

 

_اون هیجانزدست.همین الان برادرش اولین برادر زادشو بدنیا آورده.

 

هنوز خسته بودم و دردیو حس نمیکردم.فکر کنم خیلی خوش شانس بودم.تقه ای به در خورد و ی پرستار با بچمون وارد شد.میخواستم بلند شم ولی چانیول بهم گفت سره جام بمونم.پرستار پسرمونو به چانیول داد.اونم آروم تکونش میداد و بعد به سمت ما آوردش.

 

اون خوشگل بود.پوستش مثل برف سفید  بود.چشمای قهوه ای بزرگش به من نگاه میکردن.دماغش گرد و کیوت بود.

 

_وای خدا نگاش کنین.اون دقیقا مثل بکهیونه.

کیونگسو یکی از دستای کوچیکشو گرفت و بو/سیدش.

 

_وایسا ببینم,پس وقتی بکهیون کوچیک بود اینشکلی بود.

بعد وقتی بهش میگم درخته احمق ناراحت میشه.

 

؟خب آره.دقیقا اینشکلی بود.ی عکس ازش دارم.اون دقیقا شبیه بکهیونه.

 

پرستار هنوز اونجا بود و به همه نگاه میکرد و من میدونستم چی میخواد بگه.

 

_من متاسفم ولی ساعت ملاقات تموم شدخ و تنها کسی که میتونه پیشش بمونه شریکشه.شما میتونین فردا صبح بیاین ببینینش.ساعت نه

 

همشون آرزوی سلامتی برام کردن و قبل ازینکه برن قول دادن بازم میان پیشم. کاملا جذب موجوده کوچکی که بغلم خوابیده بود شده بودم.بهم گفته بودن به خاطر برشه زیره شکمن باید به پهلو بخوابم.

 

همونطور که بهش نگاه میکردم بهم نگاه میکرد.خیلی خوشگل بود.میتونستم شباهتای پسرمو با خودم تشخیص بدم ولی شباهتاشو با چانیولن تشخیص میدادم.اون اصلا گریه نمیکرد و یکی از انگشتای چانیولو گرفته بود.لپاش تپل بودن و بهم گفاه بودن شش پوند وزن داره.اون پشمک خیلی خوب بود.

 

انگشتمو رو لپش میکشیدم.اون خیلی نرم بودموهاش قهوه ای کمرنگ بود و میدونستم به زودی تیره تر میشد.چشماش درست مثل چشمای خودمون قهوه ای بود.

 

_آقای پارک,شما باید استراحت کنین.بچتون باید غذای مخصوصی بهش داده بشه.مطمعنم شریکتون میتونه اینکارو انجام بده,شما باید انرژیتونو برگردونین

 

چانیول پسرمون برداشت و من بهش سفارش کردم تا مواظب سرش باشه.کنار تخت نشست و بطری رو از پرستار گرفت و شروع کرد به غذا دادن بهش.پسرم تو دستاش خیلی لاغر به نظر میرسید.سعی کردم ریلکس شم و بخوابم چرن پدرش بخوبی ازش مراقبت میکرد.

 

_بخواب بکهیون,کارت عالی بود پرنسس.من حواسم به پسرمون هست.ما هردومون باهمیم.

 

~~~

 

روزه بعدش من تنها تو اتاقمون بیدار شدم.پرستار وارد شد و بهم گفت اگه حس درد داشتم فقط باید اون دکمرو فشار میدادم تا اتوماتیک وار تو سرمم مسکن ریخته میشد.

 

چانیول یک ساعت پیش رفته بود و پسرم تو ی تخت کوچیک کنارم استراحت میکرد.اون خیلی کیوت خوابیده بود.خیلی خوشحال بود که سالمه.دکتر هوانگ اومده بود و بریدگیمو چک کرده بود تا مطمعن شه سالمه.اونا بهم گفتن به زودی بخیمو میتونم بکشم 

 

در زده شد و به پدره چانیول وارد شد.

 

_حالت چطوره پسرم؟

به سمت تخت بچه رفت و به نوش نگاه کرد و یک سبد گل رو میز گذاشت.

 

 _من خوبم فقط ی خورده سرگیجه دارم و همینطور باورم نمیشه 

 

_خب پسرم خودتو آماده کن چون باید باورت بشه چون مجبوری وسط شب بیدار بشی یا چیزای دیگه.

 

برای مدتی پیشم موند و وقتی باید برای کار میرفت رفت.اون بهم گفت یه روزو به چانیول مرخصی داده بود.

 

 دوباره با صدای گریه ی پسرم از خواب بیدار شدم.آروم از تخت اومددم پایین و بلندش کردم.برای مدتی آروم تکونش دادم تا گریش قطع شد.اون واقعا زیبا بود.اون یک لباس آبی با یک کلاه ست که تاو و کریس هفته ی پیش براش گرفته بودن پوشیده بود.

 

_نباید از جات تکون میخوردی.

 

_چانیول برگشته بود و بهتر به نظر میرسید.

 

خیلی خوشتیپ بود و من فقط امیدوار بودم پسرمم وقتی بزرگ شد مثل اون باشه

 

_ازم چ انتظاری داشتی.وقتی پسرم داشت گریه میکرد تو تختم بخوابم؟

به سمتم اومد و بو/سیدم.بچرو ازم گرفت و بهم گفت برگردم تو تخت.

 

اون پدره خوبی میشد.میدونم,چون با تحسین و عشق به پسرمون نگاه میکرد.

 

_اون خوشگله.هیچوقت فکر نمیکردم انقدر خوشگل بشه.خیلی لاغر به نظر میرسه.هیچوقت از نگاه کردن و بغل کردنش خسته نمیشم.من برای همیشه ازت ممنون میمونم پرنسس.هردوتونو خیلی دوست دارم.

 

 

 

 

 

 

سلام به همه,تازه به اینترنت دست پیدا کردم.و باید بگم برای اون هفته که نتونستم لیست آپ کنم جبرانی گذاشتم.منتظرش باشین

امیدوارم کلی خوشتون بیاد.نظراب بالای ۱۰۰تا

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)