بله بله اینم قسمت 23 اون یکی

کامنتا زیاد نباشه دیر اپ میکنم 

طرفداران قلیل سیمپل فردا خوشحال خواهند شد بله 

و همچنانم پوستری به دستم نرسیده جز چند نفر

پوستر این قسمت از برف اذر عشقم♥

 

23

خونه سهون :

سهون با عجله خودشو به گوشیش که توی اتاقش بود رسوند و روش شیرجه زد با زدن دکمه اتصال تماس  با صدای بریده بریده ای گفت:

سلام عشقم

لوهان:

سهون؟

-جونم

-چرا بریده بریده حرف میزنی؟ کجایی؟چرا دیر جواب دادی؟؟؟؟؟ هاااننن؟؟؟؟

-از تو پذیرایی تا اتاقم دویدم عزیزم….. خونه ام  .

-اهان….. خب

-چیزی شده؟؟

-اره

چی شده؟

 

-من دارم اآ…. با  بچه های دانشگاه میرم درس بخونم امتحان دارم……خب… میرم کتابخونه باهاشون 

-میخوای ببرمت تا کتابخونه؟

-نه نه میان دنبالم … من میرم دیگه…شب میبینمت…مراقب خودت باش … فلن

-باشه عزیزم توهم همینطور….زود برگرد

-باشه تو هم همینطور . 

-بای

 

 

کیوجونگ:

عزیزم از اینجا خوشت میاد؟؟؟ سعی کردم جوری باشه که دوست داشته باشی 

گفتم تا وقتی اینجاییم برامون جای جدا بگیرن تا تو راحت تر باشی… چون نمیخواستی کسی بفهمه……………… میدونی که  من خیلی دوستت دارم

و عشقشو در اغوش کشید

 

 

 

 

چانی با نگرانی به بکهیون نگاه کرد و گفت:

تو….تو مطمعنی منو به عنوان عشق دوست داری نه چیز دیگه ای؟؟

بکهیون داشت با انگشتاش بازی میکرد  زیر لب گفت:

ا..اره خب.. من احساسات زیادی رو تجربه نکردم اما… خب…. تو…برام فرق داری

و نفس عمیقی کشید … تماس چشمیشو با درو دیوار قطع نمیکرد 

چانی مفهمید که چقدر اعترا ف براش سخته .. خودشم بار اول همینجوری بود…

نمیدونست کارش چقدر درسته یا اینکه چقدر برای شروع یک عشق جدید ناگهانیه اما بی توجه به همه اینها به سمت جلو خم شد و به بکهیون نگاه عمیقی کرد

واقن علاقمند شده بود بهش و میخواست راجع بهش بیشتر بدونه بدون توجه به اینکه چیه..کیه… چکارهایی کرده … از کجا میاد و یا هر چیز مسخره دیگه ای که توی اون لحظه هیچ کدومشون براش مهم نبودن 

بعد از چند دقیقه سکوت تصمیمشو گرفت و به بکهیون گفت:

-منو ببین

بکهیون با شرم سرشو اورد بالا و زیرچشمی به چانی نگاه کرد

-خجالت نکش بکی…… منم دوستت دارم… عاشقت نیستم اما….. حس میکنم دوستت دارم

و لبخند پهن و دندون نمایی زد

بکهیون با شادی بی وصفی گفت:  بکی؟؟؟؟

-اره… من بکی صدات میکنم بکی

و چشمکی بهش زد…….پولی روی میز گذاشت و

دست بکیو گرفت و گفت :

دیگه پاشو بریم… دیرت میشه

و بازهم بکیو دنبال خودش کشید و از کافه بیرون رفتن

نمیدونست کارش به کجا میکشه … نمیدونست چقدر میتونه این صورت خندونو نگه داره ……… همه چیو به تقدیر سپرد

 

 

 

 

کای:

توی خونه حوصلش سز رفته بود..بعد از دعوای عجیب کیو با کای و یکهو اروم شدن عجیب ترش خونه رو سکوت فرا گرفته بود.پدرش تاعو و کریسو احظار کرده بود و کیو هم در سوییت جداگانه و جدیدش بود… این قضیه اینکه کیو میخواست جدا باشه خیلی براش عجیب بود

چرا باید عشقشو ازشون مخفی میکرد؟؟؟

همشون خوب میدونستن که کیو گی نیست و پدر و مادرش خیلی خوشحال میشدن اگر عشق پسر ارشدشونو ملاقات میکردن…چه بسا یه عروسی هم میفتادن!!!

به همین خاطر رفتار کیو مشکوک میزد … بدم مشکوک میزد … نکنه تو این مدتی که ا خانواده جدا زندگی می کرد اونم بله ؟؟؟؟؟؟؟ 
هرجور شده باید سر درمیاورد ولی الان ترجیه میداد کیو رو کمتر ببینه تا خاطره اون حرف نامربوطش که باعث شده بود کیو بفهمه اونم مثل کریس

بلههه تو ذهنش کمرنگ تر بشه!!!!!!!!

 

واقعیت این بود که کای تا حالا به کسی نگفته بود از دخترا هیچ خوشش نمیاد و با دیدن رابطه مخفیانه کریس و تاعو حسابی حسودیش میشه و بدش نمیاد کاری کنه تا باباش مچشونو بگیره واین حرفا

ولی حیف که دل رحم و مهربون بود و نمیتونست داداش بزرگترشو لو بده و به پدرش بگه : پدر, کریس با افسر تاعو بله !!!!!!!!!!!!
با اون حرفای ضایعی که درباره علاقش به اون پسره همیشه متعجب زده بود دیگه روش تمیشد خودشو تو اینه ببینه… وااای کاک کیو به کریس

چیزی نگه که حسابی مضحکه دست برادری میشه که به خاطر رابطه عاشقانش همیشه مضحکه دست خودش بوده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به بالهاش تکونی داد و مشغول مرتب کردن پرهای صیقلی و پرکلاغی اش شد… با دستش رو ریتم خاصی بالهای عزیزش و نوازش میکرد

دیگه از بی حوصلگی داشت دیوونه میشد که یاد دی او افتاد… لبخندی زد و به کلاغهایی که جلو در خونه کشیک بودن چیزی گفت و رفت سمت

شهر

اما موقع پرواز از روی ساحل چیز جالب و عجیبی دید ……. چشماشو با شیطنت ریز کرد و به سمت اون اتفاق هیجان انگیز مسیرشو کج کرد

 

چه روز جالبی !!!
………………………………………………………………….
چانی بکهیونو تا لب  ساحل رسوند  . و دستشو به سختی از دستای ظریف و یخش جداکرد
بکی اروم  پشت صخره ها لباسهاشو دراورد و به چانی برشون گردوند  و لباس خودشو پوشید
اصلا دوست نداشت به جانی نگاه کنه و باهاش چشم تو چشم بشه
چانی لباسها رو ازش گرفت و با ملایمت و مهربونی گفت:
بکی؟؟؟
و بکی  مجبور شد نگاهش کنه  و سرخ شد
چانی:
لطقا نه از من و نه از اعترافت خجالت نکن……… اینجوری منم زبونم بند میاد ……. .تو شجاع تر از من بودی بکهیون ……من فکر میکردم اگر بعد از  
این مدت کوتاه  که باهات اشنا شدم و دیدمت چیزی بگم 

دربارم فکر بدی بکنی و آدم هوسبازی به نظرت بیام  ولی…چون تو گفتی …..منم ترسو میزارم کنار و حرفمو روراست بهت میزنم
خب اولش درسته که جا خوردم و ترسیدم .. ولی..بازم من فکر میکنم … اگر قرار باشه  با کسی باشم اون شخص….خب… اون حتما تویی… صرف نظر از اینکه نگهبان یا هر موجود دیگه ای باشی…فکر میکنم این تقدیر بوده که ببینمت
و نفس عمیقی کشید و به چهره گل انداخته و متعجب بکی نگاه کرد
ادامه داد  : چون دیرت شده دیگه چیزی نمیگم اما هزارتاسوال دارم که باید  بهشون جواب بدی
ولی امروز زود برو… منم امروز خیلی خسته شدم…. و فکر میکنم جفتمون باید  تنها باشیمو فکر کنیم درسته؟؟؟
بکی سری تکون داد و گفت: 
به همشون جواب میدم…قول میدم و … اره درسته…ممنونم چانی 

و با سرعت داخل اب رفت
چانی که با وجود سرمای گزنده هوا بازم عرق کرده بود عرق روی پیشونیشو پاک کرد و سینشو با جند تا مشت اروم کرد و یقه ی لباسشو بالاتر کشید  و از اونجا دور شد و کای رو که با چهره ای متعجب’اشفته و متفکر از دورتر داشت نگاهشون میکردو ندید
……………………………………………………………………………………………………..

چیزی ک کای دید : 
داشت پرواز میکرد سمت شهر که یهو اون پسره ی بی خاصیت و اون یارو دراز بدقواره رو با هم دید
باهممم؟؟؟؟؟
از تعجب در حال سقوط بود
اصلا نمیتونست باور کنه
چطور ممکنه اون احمق..اون محافظ بی مسعولیت
اینجوری ول بجرخه و لباس یه ادمو بپوشه و انقدر راحت جلو ش بره تو اب؟؟؟
پس حتما رفیق دی او همه چیو میدونه…. وااای این چه کاریه اخه؟؟؟ کسی نبوده جلوی این پسره ی سر به هوا رو بگیره؟؟؟
با دست به پیشونیش زد و گفت :واااای بدبخت شدیم…..حالا  خوب شد ما با یه ادم حرف زدیم…این ماهیه چه راه افتاده اه اه…ازش بدم میاد
تصمیم گرفت در اولین فرصت حال بکیو حسابی بگیره
پسره ی احمق بدترکیب!!!!ماهیه بی مسعولیت احمق !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
………………………………………………………………………………………….

 

با صدای تق تق خوردن سنگای ریز به پتجره از جاش پرید و صندلیشو عقب کشید و از پشت میز تحریرش به سمت پنحره رفت
پرده رو زد کنار و جر تاریکی مطلق چیزی ندید
یاد اون روز افتاد که کای اومد ه بود تا پیشنهادشو برای کشیدنش قبول کنه…………….اولین باری که اومده بود توی اتاقش………..
همون روزی که 3تاشرط گزاشت… اینکه نقاشیو بهش بده و از صورتش تصویری  .
نکشه و شرط سومم که مخطومه بودو هنوز چیزی ازش نمیدونست …
یکم منتظر موند و از پتجره فاصله گرفت……………… دلش تو سینه میتپید … توی دلش میدونست که بدجوری منتظرشه
نمیدونست چرا ولی قلبش به شدت میزد
صدا و ضربانشو تو گلوشم میتونست حس کنه.
ای خدا این چه حسیه؟؟چرا میخوام ببینمش؟؟؟چرا دیگه ازش نمیترسم؟؟؟
وای چرا کنجکاوم بدونم مارک لباساش چین؟؟؟
تو افکارش غرق بود که یهو  جلوی خودش دیدش
مثل همیشه جذاب با لبخند مرموزش و موهای مشکی بالا زده اش و بالهای مبهوت کنندش
کای:
قسقلی؟؟؟چرا حرف نمیزنی؟؟؟؟چی شده؟چرا انقدر متعجبی؟

..هان؟هیچی هیچی..امم.سلام…….بیا تو

و لبخند قشنگی زد
با دیدن لبخند زیبای اون پسر خوشحال شد و خودشم خیلی با جذابیت خندید
خب خب…کارمونو از امشب شروع میکنیم…من وقتم کمه پس سعی کن زود باشیو بجنبی 

دی او با چشمای متعجبش گفت:

ه..همین امشب؟؟؟؟

-اره… من ممکنه یه سری کارا برام پیش بیاد واسه همین باید زودتر شروع کنی چون معلوم نیست چندبار بتونم بیام و با نگرانی به هوای ابری و برفی شب نگاه کرد

چند روزی بود که پدرش بهش هشدار داده بود آماده و خیلی هوشیار باشه

تعداد کلاغهای مقیم خیلی بیشتر شده بودن و چون تقریبا نزدیک تعطیلات کریسمس بودن شهر تقریبا خلوت بود

 

به اون هوای سرد برفی حس خوبی نداشت …. اصلا 

 

 

همون موقع خونه کیو:

کیوجونگ , کریس, تاعو و پدرشون دورهم جمع شده بودن:

پدر:

کریس پسرم؟

-بله پدر؟

-من خیلی نگران کای هستم…… یادته بهم گفتی با یه پسری حرف زده؟؟

-بله پدر

(فلش بک)

بعد از اینکه اون شب برای صحبت با ارشد های دسته های کلاغها توی تون کوچه دور هم جمع شدن

کریس داشت برای سردسته ها صحبت میکرد: ممنون از اینکه همیشه بامایید و کمکمون میکنید . امشب اینجا جمعتون کردیم تا به غیر از تشکر ازتون بخوایم لطفا در طی روز زیاد توی دید عمومی ظاهر نشید چون چندتا گزارش به شهرداری برده شده مبنی بر اینکه حضور این تعداد کلاغ تو این موقع سال اونم اینجا خیلی غیرطبییه پس خواهش میکنم بیشتر مراقب و هوشیار باشید

کای رسید و گفت : سلام به همگی. معذرت بابت تاخیرم

  کای اومد و خیلی اهسته در گوشش گفت:

کریس…یکی داره به حرفامون گوش میده… ولی معلومه جاسوس ماسوس نیست…میشناسمش از بچه های همین محله اس ولی برای محکم کاری بعد از جلسه یه تذکری بهش میدم خیالت راحت

کریس سری تکون داد و سخنراتیشو تموم کرد و گفت:

:مرسی از اینکه اومدید لطفا هشدار رو جدی بگیرید  به دسته هاتونم اعلام کنید که مراقب باشن ممنون

بعد از متفرق شدن بنا به خواست کای کریس هم رفت تا کای بتونه یه زهر چشمی از اون پسر که تو همون محل زندگی میکرد بگیره

اما به خاطر دلشوره عجیبی که داشت بالای یک ی از پشت بومها واساد تا ببینه کای چیکار میکنه

از دور دید که اون پسر با ترس و لرز چند قدم برداشت و پشت سرش کای رو دید

گویا پسره کای رو حس کرده بود چون سرعت قدم های لرزونشو بیشتر کرد… کای با یک پرواز کوتاه باز خودشو به پسر رسوند و صورتشو به دیوار چسبوند … حداقل خوشحال شد که عقلش تا این حد رسیده که نذاره اون پسر ببینتش

بعد از یکی دو دقیقه کای از پسر جداشد

کریس میخواست بره که با صحنه عجیبی روبه رو شد… کای روی بوم روبه رو ایستاده بود و مسیر رفتن اون پسرو دنبال میکرد…… کاری که هرگز کریس ازش نیدیه بود برای همین تصمیم گرفت قبل از اینکه همه چیز خراب بشه و سایه ها بهشون حمله کنن این موضوع به ظاهر ساده رو به پدرش بگه………………….

 

(پایان فلش بک)

-بله پدر

-کریس و کیوی عزیزم فکر میکنم  کای داره وارد یک رابطه عاشقانه میشه و این براش به نقطه ضعف تبدیل خواهد شد.. ازتون به عنوان یک پدر میخوام مراقبش باشید.. شرایطمون داره بحرانی میشه و نمیخوام کای آسیب ببینه

دوتا پسرش…پسرایی که با اینکه از خون خودش نبودن و بزرگشون کرده بود اما جفتشونو به اندازه کای دوست داشت و بهشون عشق میورزید روبه روش بودن……..پسرایی که تمام دنیاشو تشکیل میدادن

 

کریس؟

-بله؟

ازت خواهشی دارم

چه خواهشی پدر؟؟ هرچی باشه قبول میکنم

ازت میخوام نقل مکان کنی

-کریس با حالت گیجی گفت: ببخشید ؟؟ چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-میخوام به یکی از خونه های محله تحت نظارت کای نقل مکان کنی…..

-اخه چرا؟؟؟؟؟

-به این خاطر که کای الان تو یکی از خونه های اونجاست…

-اما پدر…..

–نگران نباش نمیزاریم کسی بفهمه..اپارتما ن روبه روی خونه اون پسرو خریدم… بهت میگم چیکار کنی پسرم فقط بهم اوکی بده باشه؟؟؟؟؟؟

-من……اخه

-برای اینکه بتونی تحمل کنی و تنها نباشی  افسر تائو رو هم از تیم غربی منتقل میکنم تا با تو باشه خوبه؟؟؟؟؟؟

کریس نگاه متعجبی به تائو که کنار در ایستاده بود و در تمام مدت حرفی نمیزد  کرد…

پدرش:باشه؟؟؟؟قبول میکنی پسرم؟؟؟

و با نگاهی پدرانه و با محبت به کریس نگاه کرد

وکریس جواب پدرشو با نگاهش داد

-خوبه پس فردا منتقل میشی…… میتونید برید

کریس و تائو احترامی گذاشتن و از خونه کیو بیرون رفتن

پدر خیلی سریع دم پنجره رفت و به یکی از کلاغهای پشت پنجره گفت:

برای پس فردا اماده شید………… ساعت 4صبح

و برگشت و روبه روی کیو نشست

کیو رو به پدرش: پدر… چرا اینکارو کردی؟

اقای کیم نگاهی به کیو انداخت و دستشو رو شونه پسرش فشرد….. میفهمی

باز به کیو نگاه عمیقی کرد و گفت:

کیوجونگ ………. خیلی دوستتون دارم…. میدونم هرکدومتون عشقای زندگیتونو پیدا کردید…… از تغییر حالت چشماتون متوجه میشم..من خودم این حسو تجربه کردم……. میدونم کای و کریس با تو فرق دارن اما این دلیل نمیشه که بخوای باهاشون بدبرخورد کنی میغهمی که چی میگم؟؟؟؟؟دلیل کارامو درک میکنی نه ؟ 

 

-نه…ین…خب…بله پدر… من هیچوقت اینجوری فکر نکرده بودم

-میدونم میدونم…تو خیلی عاقلی بالاخره بعد از من رهبر تویی… خب دیگه من میرم…مراقب خودت باش….

راستی به کای پیام بفرست زود از پیش اون پسره….کیونگسو برگرده چون ممکنه با تاریک شدن بیشتر هوا اوضاع براش خطرناک ترشه

-چشم

پدرش لبخندی زد و بالهای بزرگ مشکیشو که وجه اشتراکش با کای بودو باز کرد و از خونه بیرون رفت

 

پشت در اتاق کیو “اون” با شنیدن اسم کیونگسو باچشمهای گرد شده دستشو جلو دهنش گذاشته بود

ینی کیونگسو هم میدونه؟؟؟؟؟این امکان نداره………..

 

 

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)