هدر سایت
تبلیغات

fanfiction The Other one ep 24

سلااااااااااااااااام چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟

از الان میگم قسمت بعدی رمزیه 

فقط و فقط به خواننده های ثابتم رمزو میدم که با سایلنتا بالاخره یه فرقی داشته باشن دیگه 

پس سایلنت نباشیددددد 

مرسییییییییییییییییییی

♥پوستر از ترسا جونم نویسنده ی دوستت داشتنی ♥

راستی بچه ها این لینک چنل منه 

وانشاتو عکسای فیکامو نظر سنجی میزارم خواستید تشریف بیارید :

telegram.me/sumifanfic

بچه هایی که برام پوستر میسازن لطفا حتما حتما اسم خودشونم باشه چون اخر فیک به بهترین پوسترا جایزه میدم 

ممنون

24:

 

 

همون شب خونه دیو:

داشت لوازم نقاشیشو اماده میکرد …. کای راست میگفت باید هر چه زودتر نقاشیشو تموم میکرد چون تقریبا دیگه وقت زیادی براش نمونده بود و باید نقاشیو تحویل استادش میداد..

از الان عزای اولین شرط کایو گرفته بود

اخه چجوری باید نقاشیشو از استادش پس میگرفت اخه؟؟؟ باید یه نقشه ای میکشید

 

نیم ساعت بعد  کای خیلی ریلکس روی مبل اتاق  نشسته بود و مراقب بود به پشتی

 تکیه نده تا بالهای عزیز و براقش خراب نشن

با لحن آمرانه ای به دیو گفت : :

فسقل زود باش دیگه چیکار میکنی ؟ ….  من که تمام شب نمیتونم اینجا بشینم تا تو اماده بشییی

دیو با عجله گفت: تموم شد تموم شد

رو به روی بومش نشست و از کای خواست بلند شه و روبه روی پنجره بایسته

کای ایستاد و گفت:

نمیخوای لباسمو دربیارم؟؟

دیو با دستپاچگی گفت: واسه چی باید لباستو در بیاری ؟؟؟

-مگه نمیخوای بدنمو بکشی؟؟

دیو روش  نشد بگه فقط میخواسته کایو بازم ببینه و اصلا ایده ای برای نقاشیش تو ذهنش نیست برای همین گفت:

اممم راست میگی … چرا چرا میتونی لباستو در بیاری ولی فقط تی شرتت ها

کای  چشم شیطونش  رو باریک کرد و گفت: هه نکنه انتظار داری شلوارمم در

بیارم هان؟؟؟ ببخشید که نا امیدت میکنم ولی اینکارودیگه برات  نمیکنم

و کرکر خندید

دیو با شرم گفت: نه نه منظورم این نبود…اهم… خب دیگه شروع کنیم

خیلی کنجکاو بود بدونه کای چجری لباسشو عوض میکنه با وجود اون بالها…حتما کار سختی بود

کای اول دوتا دست کشیدشو از استینهاش دراورد…. و یقه تیشرتش روهم از سرش

 بیرون کشید بعد به ارومی و با ملایمتی که ازش بعید بود پرهای بالهاشو

 منقبض کرد … انقدر استادانه این کارو انجام داد که دهن دیو باز موند

هرچی باشه یک عمر بود که اونجوری زندگی میکرد

 

دیو از تعجب داشت شاخ درمیاورد…چجوری میتونه بالهاشو اینجوری تا  کنه؟؟؟؟؟؟؟

پرها ی بالهاش کااامل  جمع شدن

کای متوجه نگاه خیره دیو شد و گفت : :

به چی زل زدی؟؟؟ بیا کمک

دیو بدون فکر کردن به هیچی توی اون لحظه رفت و پشت کای ایستاد و توی راه نگاهی به پرده بسته شده انداخت و از پیدا نبودن داخل اتاق مطمعن شد

پشت تیشرتو گفت توی دستش و متوجه دو تا سوراخ نسبتا بزرگ پشت لباس شد

:اهااااااان پس اینجوری لباس میپ.وشه

کای پرید وسط افکارش:

مراقب باش  به بالهام گیر نکنه

دیو : اوکی اوکی

تی شرتو با دقت درآورد و چشمش به کمر ورزیده کای افتاد

به ماهیچه های سفتش و لکه های محوی که نمیدونست چجوری به وجود اومدن

کای بالهاشو از انقباظ در اورد و  به پرهاش نکونی داد و گفت: همه کاراتو انقدر لفت میدی؟؟؟؟؟؟؟

-ببخشید..نه اخه ..

-خیلی تعجب کردی؟

برگشت سمت دیو و باعث شد نفسش بند بیاد

چه سینه ستبری……چه اندامی داشت این پسره عجیب و جذاب

اب دهنشو قورت داد و نگاهشو ازش دزدید و دستپاچه سمت بومش رفت

نمیدونست چرا جلوی اون اینجوری میشد

قلمشو با تیغ تراشید و نشست

کای روبه روش ایستاده بود

با همون لبخند محو و مغرور و جذاب

ناگهان ایده ای به مغزش خطور کرد

به کای گفت :

لطفا دستهاتو از جلو با هم بگیر و یکم پاهاتو باز کن… صاف وایسا و سه رخ شو

منتظر بود کای یه چیزی بهش بگه یا حداقل بش تیکه بندازه ولی کای همه کارهها رو انجام داد و تو همون حالت سه رخ گفت:

-خوبه؟

-اره همونجوری

نگاهی به پوزیشنش انداخت و شروع کرد به طراحی ستون بندی اولیش

کای زیر چشمی به دیو نگاه میکرد

چقدر موقع کارش جدی به نظر میرسه……. چقدر پسر آرومیه…..با این که هنوزم شوکه اس ولی باهام مثل عجیب غریبا رفتار نمیکه……..فقط هنوز یکم براش عجیبم شایدم میترسه…هرچی هست دوست دارم اذیتش کنم….. تازگیا انگار وارد دنیام شده….نه تو چته اخه خره؟؟؟؟؟کیم کای… به خودت بیا بابا

داشت با خودش سر احساس تازه متولد شدش به دیو کلنجار میرفت که دیو گفت:

میشه فقط از بینی به پایینتو بکشم؟؟؟؟؟؟؟؟

-اره …بکش

دیو خوشحال شد ولبخندی زد که باعث شد چیزی درون کای بلرزه

دیو با سری که توی بوم تقریبا حل شده بود به کای گفت:

محافظ هستی….درسته؟

-زحمت نکش انقدر..اینو که خودم گفته بودم

-چند وقته اینجایی ؟؟ منظورم قبل از اینه که ببینمت

-اممم فکر کنم 7 یا 8 ماهی میشه

-از کجا اومدی؟؟ ینی قبلا کجا بودی؟

-مونیخ..آلمان

-تمام عمرت؟؟؟؟؟؟

-تقریبا

-اونجا چیکار میکردی؟؟؟

-بعد از آخرین جنگ بزرگ که تقریبا 5 سالم بود در کل زندگی آرومی داشتم

-همیشه مخفیانه زندگی کردی؟

-90 درصد

-اون 10 درصد چی؟؟؟

وقتی بین هم نوعام بودم…………………… و الان

دیو به سوالهاش ادامه میداد و تند تند نگاههای دقیقی به فرم انگشتهای پای کای مینداخت….بنا به دلایلی از پاهاش شروع کرده بود

-بازم کسای مثل شما هستن؟؟؟؟

-اره

-همشون …….. بال دارن؟؟؟؟؟؟

-کای قهقهه ای زد:

نه بعضیا ابشش دارن……

و بینیشو کمی جمع کرد

دیو فکر کرد کای داره شوخی میکنه برای همین به سرعت از این سوال گذشت

برای جفتشون حیرت آور بود….چقدر راحت حرف میزدن باهم…..دور از تصورشون بود

با گفتن این حرفه  آبشش کای یاد بکهیون افتاد……………..

محافظهای آب….دوزیستای چندش آور…از همشون بدش میومد از بکهیون بیشتر… بس که لوس و ته تغاری معاون محافظهای آب بود…. باز برادرش چن بهتر بود…با اینکه معلوم نبود چند وقته کجاس… به نظر کای محافظای آب عین دوزیستها و مارهای دریایی بودن و همون افسانه های مزخرف پری دریایی کاملا مناسبشون و حتی از سرشونم زیاد بود!!!!!!!!

یاد صحنه ای افتاد که همون شب دیده بود

بکهیون و پارک چانیول…. رفیق دیو…..واای اینو کجای دلم بزارم دیگه؟؟؟؟با حساب من الان 3 تا آدم ماها رو میشناسن…ااااااااااااااه……..خدایا خودت از شر این ادما حفظمون کن!!

“صدای دیو به خودش آوردش:

از چی محافظت میکنید؟؟

-از شما

با چشمای گرد سرشو  بالا آورد و به کای نگاه کرد:

ببخشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-از شما..آدما…زندگیتون از دنیا…بشریت … چه میدونم کلا از موجودات زنده و این چیزا

-ینی چی؟در برابر چی آخه؟

-در بیان ساده تر بهشون میگیم سایه ها… دیده نمیشن بیشتر شکل نیروهای سیالن. اااااااااااااااه چقدر سوال میپرسی…… نمیتونم بیشتر بگم… ای بابااا

-اخه کنجکاو شدم

-زیادم حرف میزنی…میدونستم فضولی ولی نمیدونستم انقدر حرافم هستی.. با اون رفیقات که میرفتی ددر انقدر حراف نبودی

-تو از کجا میدونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-هه من از کجا میدونم؟؟؟؟/همه زندگی افراد این محل زیر دست منه… روز فوتبال بازی کردنتونم افرادم مراقبتون بودن….

دیو یاد کلاغای روی درخت افتاد!…………..

و به خودش لرزید

اگر همه چیو میدونه پس لابد…. رازشونم میدونست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نهههه

کای گفت: میشه زود باشی؟؟؟؟ یخ کردم…امشب هوا برفیه

– باشه باشه… واسه امشب کافیه…… ازت خیلی ممنونم….تو…خیلی خوبی

و سرشو پایین انداخت……

کای پنجره رو باز کرد و گفت برنامه فردامونو بهت خبر میدم…….. وقتی میام که پدر مادرت نباشن و از پنجره بیرون رفت و تو اسمون گم شد

 

 

انقدر از تعریف دیو خوشش اومد و قیافش به نظرش زیبا اومد که ترسید اگر

یک لحظه بیشتر بمونه همه رازهاشو لو میده هیچ , قلبشم جا

میذاره…………. عجله کرد و سرما رو بهونه کرد اما حتی تی شرتشو جا

گذاشت تا همدم روزهای دلتنگی دیو باشه…

 

 

 

کای وقتی از خونه دیو اومد بیرون و به خونه رسید تازه فهمید تی شرتش جامونده… خنده ای روی لبهاش نقش بست…… یاد کیو جونگ افتا د و عشق مرموزش که کای دیروز خیلی اتفاقی دیده بودش….. یه آدم دیگه…مثل اینکه کم کم ادما داشتن بهشون نفوذ میکردن

 

 

 

 

 

 

صبح روز بعد

برای بار هزارم به سهون گفت نگران نباشه و مطمعنش کرد که زود برمیگرده

تلفنشو قطع کرد……….. کولشو مثل چند روز گذشته پر از غذا خوراکی و دارو کرد و به جای کتاب خونه رفت

لب ساحل..هوا شدیدا ابری بود و ابرها انگار میخواستن به زودی بارششونو از سر بگیرن…. کریسمس هر روز نزدیکتر میشد….

قاایقی گرفت و به جزیره ای دورتر از ساحل رفت…….

 

وارد اون الونکی که با هزار بدبختی ساخته بود شد………… توی جاش خوابیده بود…

 

نسبت به چند روز قبل که زخمی پیداش کرد حالش بهتر بود

آروم صداش کرد:

 

چن؟؟؟؟؟ چن… بلند شو منم لوهان…………بهتری؟؟؟؟.

 

چن چشماشو باز کرد و با دیدن لوهان بلند شد نشست و گفت:

سلام…ممنونم دوست من……. به زودی بهتر میشم و میتونم بگردم توی آب

لوهان با لبخند مهربونش گفت: عالیه!!!!!!!!!!

 

………………………………………………………………..

 

چانیول بی صبرانه منتظر بکهیون بود

سهون و شیو و سوهو و دیو خونه لی بودن و ازش خواستن که بیاد … لوهانم که رفته بود کتابخونه…….

اما ترجیه داد بکیو ببینه

واقعا از گوشی نداشتن بکی اعصابش خورد میشد…چقدر باید منتظر میموند؟؟؟

با دیدن بکهیون که از آب درمیومد همه افکار ازاردهندش ترکش کردن……… تصمیمشو گرفته بود

میخواست انقدر با بکهیون بمونه تاببینه آخرش چی میشه… نمیخواست به چیزای دیگه فکر کنه..عشق براش کافی بود……….

بکهیون گفت: اومدی؟؟؟ منتظرت بودم

وبا لبخند بهش نزدیکتر شد: میدونستم میای

چانی خندید:

اره اومدم……

 

نگاهی به بکی کرد و گفت: بپر لباس بپوش میخوام ببرمت خرید

به بکی لباس و کفش و البته برای موهای خیسش یه کلاه بزرگ پشمی داد

وقتی  بکی پوشیدشون و اومد بیرون به چانی گفت:

من سردم نمیشه…سرما هم نمیخورم

-ولی برای مردم عجیبه که بی لباس باشی اونم تو این هوا….

نگاهی به بلوز استین بلند گشادش کرد:

بکی…با این لباسها و کفش بزرگ عین رپر ها  شدی

بکهیون با چشمهای خاصش به چانیول زل زد و کالا جدی پرسید : 

-رپرها چیه؟؟؟؟؟

 

چانیول بلند بلند خندید

بی توجه به موقعیت بکهیون… بی توجه به تفاوتهای بزرگشون…. تصمیم گرفته بود عاشق قلب بکهیون بشه…….

 

یه احساسی بهش میگفت هرگز از این عشق پشیمون نمیشه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راستی این چطوره ؟ 

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)

Admin ♛ Sumi 126 نظر 23 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
otaku
مهمان

خخخ برای منم همیشه سوال بود چجوری با اون بالا میشه لباس پوشید…باحال بود خخخ
میشه رمز قسمت بعدش رو بهم بدی؟
این ایدی تله @r_otaku
اینم جی [email protected]

مائده
مهمان

وااااااای چرا زودتر عاشق هم نمیییییششششن ؟؟؟؟؟؟
وااااییی اجی اگه رمز داره به منم بده

نگین کریس لاور.;کایسوشیپر
مهمان

عالی بود منم تی شرت کایومیخاااام خخخ…قسمت بعدرمزیه؟خواهشا زود نظرموببینو رمز برام بفرست خیلیی [email protected]

Keivan
مهمان

ممنون نونا عالی بود اگر ممکنه رمزو تو تلگرام بهم بده ایمیلم خرابه
@boyfd

Sahar
مهمان

واای من چقدر عقب موندم
همش تقصیر این کنکورهههههه
عرررررر

Maryam
مهمان

خوشبختی….بکی خیلی شیرینه…. کنجکاوم عشق کیوجونگ کیه،؟؟؟؟
لطفا رمز قسمت بعدم بده… ممنون

pyre love
مهمان

سلام عزیزم این فیکت محشررررره heart میشه رمزو به منم بدی؟
[email protected] .com
heart heart heart heart

Parisa__________LAY_is_MINE
مهمان

وای عالیههههههههه
اه منم رمز میخوام :(
تلگمو قبلن دادم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

my baekhyun
مهمان

ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifاقااااااااااااااااااااا رمزززززززز رمززززززز رمززززز منم رمزررررررohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifمننن که نظر میدممممم عرررررررررررررررohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

fatima_p
مهمان

فقط من بفهمم این عشق کیوجونگ کیه -___- لوهان چنو از کجا میشناسه؟؟؟؟0_____0 همه فهمیدن که .____.
بکی عزیزمممممم چقد خوبههههه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
مرسییییی عالی بود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

rani
مهمان

میشه رمزم به من بدید
تازه شروع کردم به خوندن این فیک

rani
مهمان
barf.azar
مهمان

سلام عزیزم خوبی؟
بسی قسمت کایسوش رو دوست داشتم خیلی خوب بود
نمی‌دونم چرا ولی حس خوبی توی این فیک به چن ندارم
ممنون عزیزم

Helium
مهمان

واقعا یادم رفته بود کامنت بذارم بعد از اینکه یه بار ثبت تشد…
به هر حال ممنونم تصور تک تک صحنه های فیک جالبه تصور شخصیتارو خیلی دوس دارم به خصوص کای

Matilda
مهمان
mohi
مهمان

vaaiiiiii chqd awliiii boooodddd..makhsusn kaisooosh..kkkk..taqribn shodn 4 ta adm..kai chra b hme soalash javab midadddd..???havasesh koja bod..
merccccccccc…?????????ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

wpDiscuz