هدر سایت
تبلیغات

fanfiction The Other One ep 27

سلام بچه ها حرفای مهمی دارم بیاید ادومه 

پوستر : برف اذر ♥

اول از همه از دو نفر تشکر میکنم که بهترین نقدا رو به د ادر وان داشتن و باعث شدن بهتر بنویسم 

آکوا و ژی 

عاشقتونم 

دوم درباره مسابقه پوستره که من 3 تا فتوبوک آ6 تمام  گلاسه به 3 تا از بهترین پوسترایی که برای د ادر وان بهم برسه تهیه کردم 

پوسترای مسابقتونو به ایمیلم یا به ای دی تلگرامم بفرستید 

و برای خوندن مینی فیکا و وانشاتایی ک توی سایت نمیزارم به چنلم سر

بزنید اینم لینکشه : 

https://telegram.me/sumifanfiction

برای پوسترا فقط تا اخرین قسمت د ادر ان وقت دارید 

نظرات این قسمت به 100 برسه قسمت بعدی اپ میشه  ^^

26:

کیو و کریس:

موعد نقل مکان کریس به آپارتمان روبه روی خونه دیو رسیده بود

کریس توی اتاقش ایستاده بود و وسایلش رو توی ساک دستی روی تخت  میذاشت

کای باز معلوم نبود کجا غیبش زده

کیو توی آستانه در ایستاده بود و باهاش شوخی میکرد

کیو : کریس دیگه رفتی اره؟؟

و با حالت مسخره سرشو به درگاه اتاق خالی کریس تکیه داد و ادای گریه دراورد

با مشتش به درگاهی میزد و میگفت:

نه نه کریس… اینکارو باهامون نکن..نههههههههههههههههه

کریس رو تختیشو مرتب کرد و زیپ ساکشو بست و از روی تختش برداشت و با خنده گفت:

هیونگ بسه

کیو : اخه سختهههههه ببینم داری میری لعنتیییی

تائو اروم وارد خونه اشون شد و اومد دم اتاق کریس و با دیدن حالت کیو شوکه شد

کریس تائو رو دید و با دیدن چهره متعجبش  خنده ای کرد:

عشقم…….. شوک نشو هنوز برادرامو نشناختی؟

کیو یهو برگشت و با دیدن تائو لبخند زد:

عه کی اومدی؟؟؟ الحق که مناسب جاسوسی  ای اصلا متوجه اومدنت نشدم ……

این کریسو کلا از لیست جاسوسا باید حذف کرد بس که دست پا چلفتیه

 

کریس سریع اومد سمتشون تا به کیو اعتراض کنه که  به خاطر عجلش پاش گیر کرد

و با مغز اومد رو زمین

کیو بلند بلند میخندید:

بفرما دیدی؟؟؟؟؟؟

 

تائو که نمیمدونست بخنده یا تعجب کنه سریع رفت تا به کریس کمک کنه

 

کریس اروم بلند شد و بالهای خاکستریشو جمع کرد….بالهایی که کای همیشه به خاطر طیف خاکستریشون کریسو مسخره میکرد و بهش میگفت تو جهش یافته ای! کای همیشه از بچگی تا الان پز بالهای یه دست مشکی پرکلاغی و براقشو به همه میداد!

 

کریس  با کمک تائو بلند شد

کیو هنوز داشت میخندید

کریس: عهه بسه هیونگ

کیو یه لحظه لبخند روی صورتش محو شد و جدی گفت :

کریس…. مراقب خودت باش….. مراقب دیو هم باش .. همینطور کای…. مراقب همه

باش خب ؟ روت حساب میکنم 

و دوباره تو کسری از ثانیه چشمهای شیطونش برگشتن:

و مراقب باش زمین هم نخوری

و بلند خندید و گفت:

عشقم منتظره… قبل اینکه سرم شلوغ شه باد بیشتر پیشش باشم مگه نه؟

چشمکی زد و گفت :

بای عشاقه بالدار!!!!!!!!!!

و با خنده پشتشو سمت کریس و تائو کرد و دستشو به نشونه خداحافظی بالابرد و تکون داد و رفت

 

اما کریس هنوز به جای خالیش نگاه میکرد و نمیتونست نگاه نگران و جدیشو

فراموش کنه ….. کیو هیچوقت بی دلیل چیزی نمیگفت

 

انگار کای و دیوونه بازیهاش … اون پسری که کای جدیدا خیلی بهش توجه نشون میداد و وقت و بی وقت به دیدنش میرفت کم بودن

الان رفتار عحیب کیوجونگم اضافه شده بود

 

دیو و چانی: صبح روز بعد چانی به دیدن دیو اومده بود

          در زد و وارد اتاق دیو شد

           دیو نقاشی رو روی میز تحریرش گذاشته بود

            از توی قاب درش نیاورده بود و داشت وسایلشو جمع میکرد

          با چانیول سلام احوالپرسی کرد

          و قبل از اینکه چانیول روی تختش بشینه گفت :

چانی بیا به من کمک کن نشین اونجا

چانیول بلند شد و سمت دیو رفت و وسایلشو براش توی طبقه بالای کمدش میذاشت … جایی که خودش دستش نمیرسید!

دلهره داشت …… اون روز اومده بود دیدن دیو تا درباره بکهیون حرف بزنن

فکر میکرد به راهنمایی نیاز داره و به یه نفر که کارشو تایید کنه

برای اولین بار بدون غر زدن و بدون هیچ سروصدای اضافی هرکاری دیو بهش میگفتو توی سکوت انجام میداد که این برای خود دیو هم جای تعجب داشت

دیو فهمید که چانیول ذهن درگیری داره و حتما این درگیری به پسری که ملاقاتش میکنه مربوطه

تصمیم گرفت صبر کنه تا چانیول خودش صحبت کنه

کارهاش که تموم شد به ابروهای توی هم کشیده شده چانیول نگاهی کرد و گفت :

مرسی برو بشین منم الان میام

دیو رفت طبقه پایین و برای خودشو چانیول دو لیوان آب میوه برداشت و به طبقه بالا برگشت

در اتاقشو بست و دید که چانیول روی تختش نشسته و نقاشیشو دید میزنه :

با دیدن دیو که سینی رو روی عسلی کنار تخت میذاشت با صدای بلند گفت :

 

واووووووووووو دیویا چیی کشیدییییی… تو که از کلاغها خوشت نمیومد این چیه دیگه؟

دیو به چانی که   با چشمای گرد به نقاشیش نگاه میکرد گفت:

هیسسسسسسسسس اروم باشش… خب… هنوزم یکم میترسم ولی برای نقاشی ایده خوبیه نه؟؟

و با حالت عجیبی خنده مصنوعی ای کرد

خوشبختانه چانیول متوجه خنده ی مصنوعیش نشد و با دیدن چیزی توجهش بهش جلب شد : 

-یا این مال کیه؟؟

چانی سریع تی شرتی رو که کنار سینی روی عسلی بود رو برداشت و بازش کرد

و با دیدن مارک روی یقه اش با تعجب گفت :

-ااااااااااااا  پسسسرررررررررررر اینو از کجا خریدی؟؟؟ خیلی گروونهههههه…مارکه… تورو چه به این برندا ؟؟

-اهم مال من نیست

از روی صندلی گردونش بلند شد و

اومد سمت چانی تا تی شرتشو!!!! ازش بگیره و لی چانی عقب تر رفت و تی شرتو جلو دماغش گرفت:

اوووووووو این بوی عطر تو نیست

ناگهان با تعجب به دیو نگاه کرد:

یا یا یااااااااا دو کیونگسو این مال کیه هان؟؟؟ راستشو بگو……

دیو پلکی زد و

سریع تی شرتو ازش قاپ زد:

اگر میخای دروغ نشنوی چیزی نپرس فعلا نمیتونم چیزی بگم….

چانیول کمی توی همون حالت نگه داشتن تی شرت نشست و با کنجکاوی به دیو نگاه کرد

دیو هم

برای اینکه بحثو عوض کنه گفت :

راستی خبری از اون تیم ملیه نشد؟؟

-هان؟

-همون پسر تیم ملیه

چانی سرفه ای کرد و دستاشو انداخت : اون شناگر تیم ملی نیست

-پس کیه؟؟

چانیول توی فکر فرو رفت …. این دقیقا چیزی بود که به خاطرش پیش دیو اومده بود … قابل اعتماد ترین دوستش! نمیدونست کارش درسته  یا

غلط و حتما باید با یه نفر مشورت میکرد

دیگه نمیتونست خودشو کنترل کنه……..  پ حتی اگر فکر میکردن دیوونس…نگه داشتن این راز براش سنگین بود مخصوصا الان که به حسش

مطمعن بود و به تایید و دلگرمی نیاز داشت …. حسی که بعد اون بوسه براش مثل روز روشن بود ……. اون کسی نبو که زیر عهد و قولش بزنه و

راز یکیو به یکی دیگه بگه ولی این راز خودش بود مگه نه؟

گفتن راز خودش به دیو نمیتونست براش خطرناک باشه … دیو همیشه رازدار بود

پس دلشو به دریا زد

دست دیو رو گرفت و نشوندش مقابل خودش

 

دیو روی پای راستش روی تخت نشست و پای چپشو روی زمین گذاشت  رو به چانیول نشست و تو چشمای چانی خیره شد

 

چانیول هم به چشم های کنجکاو دیو نگاه کرد و یاد گذشته افتاد ….. کسی که جلوش نشسته بود و با کنجکاوی بهش نگاه میکرد اولین عشقش

بود!

 

دیو … کیونگسو اولین کی بود که چانیول بهش احساس غلغلک مانندی پیدا کرده بود

همه ی اونها , دیو , چانیول , سوهو  و سهون توی مرکز مشاوره با هم اشنا و دوست شده بودن

والدینشون وقتی فهمیده بودن پسراشون به جن*س مخالف تمایلی ندارن نگران شده بودن و برده بودنشون مشاوره!

سوهو تصمیم گرفته بود جور دیگه ای وانمود کنه تا خانوادش دست از سرش بردارن

دیو اولین کسی بود که به چانیول گفت از خودش خجالت نکشه و یه پسر فوق العادس!!

ولی وقتی چانیول حسشو به دیو اعتراف کرده بود دیو به جای قبول کردن اینکه مع*شوق چان باشه  بهش گفت ترجیه میده بهترین دوستش باشه

و بعد کم کم عشق دیو از دلش رفت و بعد از اون تنها کسی که تونست باز دلشو به تپش بندازه و به اون روزهای قدیم برش گردونه بکهیون بود

بکهیونی که غیرعادی بود  تونسته بود جای دیو رو توی قلبش بگیره ….. با اینکه هنوز حس کمرنگی به دیو داشت ولی از وقتی بکهیونو دیده بود

اونم رفته بود

دیو الان فقط یه “بهترین رفیق ” بود

پس چانی تصمیم گرفت این بهترین دوستیو محک بزنه!!!!

نفس عمیقی کشید . سمت دیو برگشت و شروع کرد:

ببین دیو شاید فکر کنی دیوونه شدم و اینا اما در کمال سلامت عقلی بهت میگم…. من عاشق شدم

دیو لبخندی زد و گفت :

-این که خیلی خوبه

-خب مشکل اینه ک عشق من یکم عجیب غریبه

-منظورت چیه؟

-اون………اون یه چیزیه!!!!!

-معلوومهههه حتما یه چیزی هس که دل تورو برده!!!

چانیول کلافه شده بود . نمیدونست چجوری توضیح بده که دیو نگه داره دروغ میگه یا شوخی میکنه

-نه دیو…اون یه چیزیه……. با ما متفاوته… منظورم با آدماس

دیو یه آن  ترسید..فکر کرد گوشاش اشتباه شنیدن …. آب دهنشو قوردت داد و تی شرتو توی مشت یخ زده و مور مورش فشرد

 

این. این اخرین چیزی بود که انتظارشو داشت بشنوه اونم …….. اونم از چانیول؟؟

 

منظورش چیه ؟؟؟ چانیول چی داره میگه ؟

 

نگاه وحشت زده اش رو کنترل کرد و با لحنی که سعی میکرد عادی باشه  با لبخند غیر عادی و صدایی که میخواست لرزشش رو پنهان کنه گفت:

م..منظورت چیه چانی؟

و با حس انتظار و دلهره به لبهای چانیول چشم دوخت

 

چانی اهی کشید و از همون روز اول شروع به تعریف همه چی کرد

 

شاید این راز راز چانی بود اما…….. گفتنش به دیو باعث فاش شدن رازهای زیادی بود

 

 

لوهان:

توی کلبه درب و داغون و نمور کنار چن که تقریبا دیگه خوب شده بود نشسته بود و قیافه اش بدتر

از غمگین بود

چن کنارش نشست و دستشو روی شونه لوهان گذاشت

لوهان سرشو بلند کرد و به چهره زرد چن که نشون از یکی دوهفته دوری از اب بود نگاه کرد

لبخند بی رمقی زد

چن:

نمیخای بری؟؟ هوا خیلی سرده منم که کاملا خوب شدم دیگه نمیخاد نگرانم باشی

-نه وقتی رفتی منم میرم

-سردت نیست؟

-نه خوبم

-چیزی شده؟؟؟

-نه

و باز سرشو پایین انداخت

لوهان اولین دوستی بود که چن پیدا کرده بود…… خودش همیشه مخالف دوستی با ادم ها بود اما لوهانه مهربون فرق داشت

 

… داشت نظر چن رو راجع به ادما تغییر میداد

 

با مهربونی بهش گفت:سهون خوبه؟

 

توی دفعات مکرری که لوهان پیش چن اومده بود باهاش درباره سهون هم حرف زده بود

 

با شنیدن اسم سهون یخ کرد و اشکش که منتظر یه تلنگر بود از چشمش افتاد

 

 

2 روز بعد :

این دو روز برای دیو و چانیول وحشتناک گذشت

چانیول بعد از گفتن حرفاش چیزی که میخواستو به دست نیاورد!

دیو با حال خرابی بهش گفته بود بعدا حرف میزنن

حداقل دیو فکر نکرده بود روانی شده یا داره مسخرش میکنه همین جای خوش حالی داشت

دیو توی این دوروز با رخت شور خونه ای که توی دلش به وجود اومده بود دست و پنجه نرم میکرد

نمیدونست به کای بگه یا نه ؟

به چانیول چی باید میگفت ؟ میگفت کارش درسته ؟ غلطه ؟ خودش عاشق یه موجود دیگه اس ؟؟

چیکار باید میکرد ؟

این سردرگمی داشت دیوونش میکرد و بدتر اینکه اصلا خبری از کای نبود

اگر هربار که سرشو برمیگردوند چشمش به اون تیشرت مشکی یقه باز با بوی عطر خاصش نمیخورد میگفت که همه اینا یه خوابه!!

فکر میکرد از شب مهمونی لی به خواب رفته و اینا همش به زودی تموم میشه

ولی هربار دیدن  نقاشیش حالشو بدتر میکرد

اخه چانیول؟؟ چجوری؟؟؟؟؟

این دیگه خیلی نوبر بود!!! از کای شنیده بود محافظانی هم در اب زندگی میکنن ولی باز هم گیج و منگ شده بود

انتظار نداشت چانی این رازو براش پرده برداری کنه!!!

همه چی براش حالت وهم و خیال گرفته بود و همش با خودش فکر میکرد حتی اگر پدر و مادرشو

بادندونهای نیش دراز و خونی دید نباید تعجب کنه!!!!!!!

 

 

بالاخره روز تحویل نقاشی ها رسید

چانیول  یه نقاشی زیبا از کناره دریا به استاد داد

نقاشی ای که همه با تحسین بهش نگاه میکردن

آسمون نقاشی انگار هر لحظه ابرهای توش شروع به بارش میکنن و میتونستی ازش صدای موج ها رو بشنوی

از سنگ های جلوتر معلوم بود که نقاش روی تکه صخره هایی ایستاده و منظره فق العاده ی رو به روشو نقش زده

دل آسمون نقاشی جسابی پر بود و  میتونستی حتی بوی دریا رو حس کنی 

 

دیوهم وقتی نقاشی سیاه قلم و انتزاعیشو تحویل داد, همه با دهان های باز بهش نگاه میکردن

استادش از اون همه خلاقیت و ظرافتش در طراحی  تحت تاثیر قرار گرفته بود و واقعا نمیخواست اون طراحیه چشمگیر سیاه قلم رو به دیو پس بده

نقاشی بدن ورزیده انسانی رو نشون میداد که متشکل بود از یک شکم قسمت بندی شده , یک س*ینه ستبر , بازوهای عضله ای با رگهای

برجسته  و دستانی  که جلوی شکم به هم قفل میشدن

از پایین تنه ی سوژه یه سگک کمربند و قسمت کمی از شلوار جینی مشخص بود و بقیه پایین تنه بین بالهای عظیم الجثه ای که تقریبا همه

جای طراحی به چشم میخوردن  محو شده بود

یک گردن کشیده و سیب برجسته و یک چانه و یک  لب حجیم و خوش فرم قسمت بالایی نقاشی رو تشکیل میداد

بقیه ی سر و صورت با پرهای کلاغی که روی سر سوژه نشسته بود پوشیده شده بود

منقار پرنده باز بود و انگار داشت فریاد میکشد و دیوانه وار بالهاشو به هم میزد

چشمهای براقش انگر خبر بدی میداد ……..

 

بک گراند این طراحی  عجیب و خیره کننده رو یک جفت بال بزرگ مشکی با پرهای بزرگ و براق تشکیل میداد که  انگار دور این مرد رو احاطه کردن

انقدر طبیعی کشیده شده بود که فکر میکردی از روی چیزی کشیده شده!!!! یک مدل واقعیه ملموس   … لب ها انگار هر لحظه ممکنه حرکت کنن و حرف بزنن!

انگار همه منتظر بودن صدای مرد توی نقاشیو بشنون!!

و صدای قار قار بلند و دلخراش کلاغی که سرو صورتشو پوشونده بود  و انگار از چیزی ترسیده

حتی چانی هم از دیدن اون نقاشی تعجب کرده بود … همون روز توی خونه دیو و حتی الان که دوباره داشت میدیدش

انگار جفتشون توی نقاشی سراغ چیزایی رفته بودن که ازشون میترسیدن

دیو الان همه چیو  میدونست

دیو از دوروز پیش تا اون روز با چانیول صحبت نکرده بود و اون روز هم برای تحویل نقاشیش خیلی زودتر از چانیول به

 

کلاس رفته بود تا مجبور نشه جوابی بهش بده

بالاخره بعد از تموم شدن کلاس با چانیول رو به رو شد و جلوی نگاه پر از التماس چانیول تسلیم شد

با چانیول قرار گذاشته بود تا بره و اون موجود… ینی اون محافظ آبی رو ببینه

برای روز بعد از کلاس قرار گذاشتن

روزی که خود دیو هم قرار بود کای رو ببینه

اگر قرار بود چانیول بدون ترس با بکهیون باشه دیو هم میخواست کای رو به همه نشون بده!

میخواست اون روز چانیول هم کای رو ببینه تا فکر نکنه که بکهیون تنها موجود خاص روی دنیا ست!

چانی خیلی گیج بود و نمیدونست این قضیه اخرش چی میشه … همه چی خیلی سریع داشت پیش میرفت

دیو اهمیتی نمیداد که کای یه محافظه … حتی اگر مثل فیلما یه خون اشام یا یه گرگینه یا یه چند شخصیتی هم بود بازم براش مهم نبود

حتی اگر کای باهاش فرق داشت باز هم قلبش این حرفا سرش نمیشد و دیو رو به هرجایی میخاست میکشید و میبرد …. اون در هر صورت

عاشق و شیفته کای میشد

 

توی اون دو روزی که کای رو ندید داشت دییونه میشد

شب قبل از دیدن کای روی تختش دراز کشیده بود و به نقاشی رو به روش خیره بود و با خودش فکر میکرد:

این هم تموم شد….. از این به بعد چجوری ببینمش؟؟؟

هه خیلی جالب بود که توی اون مدت ترسش به علاقه تبدیل شده بود و این براش باورنکردنی بود

و صد البنته عجیب…اما خب اون عجیب تر از اینم دیده بود !!!!!

توی افکارش غرق شده بود که تلفنش زنگ خورد

صفحه گوشیشو باز کرد

از محافظ شخصی!!!!:

فسقلی سلام… چیکار میکنی؟

خنده ی عریضی روی لباش جا خوش کرد

یهو همه ی احساسای بد  و سیاهش  با یه حس سرخابی رنگ عوض شدن

چطور کای میتونست با یه اشاره اینجوری حالشو عوض کنه ؟

انگار نه انگار که دلشوره این چند روز یه ثانیه هم ولش نکرده پتوشو تا روی دماغش بالا کشید و سریع جواب محافظ جذابشو داد!

کای هم مثل همیشه با بالاتنه ی برهنه ای که تمام خطوط کمرش و چند تا زخم کهنه و کمرنگ قدیمی روی پهلوهاش  رو به خوبی نشون میداد

روی تختش با صوررت ولو شده بود و بالشتشو زیر گلوش گذاشته بود و با دستاش به گوشیش چشم دوخته بود

از وقتی کریس رفته بود خیلی تنها شده بود …. نمیتونست بگه که سر به سر برادر بزرگش گذاشتن چقدر براش سرگرم کننده و لذت بخش بود

البته الانم دیو رو داشت!

اون کیو هم که با عشقش حال میکرد و معلوم نبود چیکار میکنه

برای اینکه کای تنها نباشه پدر مادرشون گه گاهی نوبتی به کای سر میزدن

با این حال بازم کای بیشتر اوقاتی که گشت زنی نمیکرد تنها بود

میدونست تا شروع جنگ چیزی نمونده و پدرش میخواد که خسته نشه

 

با جواب اس ام اسش از جا پرید:

از چشم گنده فسقلی:

سلام… هیچی دراز کشیدم و دارم فکر میکنم که فردا باید حاصل زحماتمو دو دستی بهت تقدیم کنم!

خندید و پیش خودش گفت:

اوووو پس به فردا فکر میکنی هان؟ تند تند تایپ کرد

و جواب داد:

بهتره چیز خفنی بهم تحویل بدی وگرنه اگر بفهمم این همه مدت معطلم کرده بودی واسه هیچی بدجوری به روش کیم کای تنبیه میشی دو

کیونگسو !

دیو با دیدن اس ام اسش خندش گرفت…. حتی از توی اس ام اسم میتونست لحن جذاب و تح*ریک کننده کایو تشخیص بده

توی دلش یه سرمای خوشایندی دوید و شیطون درونش بیدار شد

میخواست کمی سر به سرش بذاره

سریع نوشت :

تنبیه کیم کایی؟؟؟؟؟ مثلا چی میتونه باشه ؟ ؟؟ نترس اقای بال قشنگ…. چیز فوق العاده ای بهت میدم…….. کارم به تنبیه نمیکشه

و علامت چشمک گذاشت

کای هم با دیدن جواب بلند تر خندید:

یایایا…. چه پررو شده.. انگار یادش رفته من کیم….شیطون شدیی کیونگسو

و پاسخ داد:

اون شرطو که یادت نرفته نه؟؟؟؟؟ زمان عمل بهش داره نزدیک میشه !! ها ها ها

دیو با دیدن پاسخ کای نشست روی تخت و پاسخ داد:

اون چه شرطیه؟؟ تو دربارش بهم چیزی نگفتی هنوز

از محافظ شخصی :

به زودی میفهمی…. عجله نکن

و اس ام اس بازیشون تا نزدیکای صبح ادامه پیدا کرد و در اخر دیو درحالی که تی شرتش!!!

رو در اغوش و جلوی بینیش گرفته بود و گوشیش کنارش بود و منتظر جواب کای خوابش برد …..

و کای هم با فکر اینکه هنوز یه بهانه برای دیدن اون داره با لبخند خوابید

 

 

صبح روز بعد چانی با استرس دنبال دیو اومد

دیو با دقت لباس پوشید

پالتوی قهوه ای رنگشو روی پلیور پشمی کرم رنگش پوشید و کفش و شلوار مشکیشو باهم ست کرد

 

هوا خیلی سرد و استخون سوز بود اما دیو کلاه برنداشتو برعکس برای اینکه بهتر به نظر بیاد موهاشو به سمت بالا مدل داد

نقاشی رو که روش پارچه ای کشیده بود زیر بغلش زد و از در رفت بیرون

چانیو دید و لبخند  زد:

سلام چان چان

چانی یک بسته بزرگ دستش بود حاوی لباسهایی که برای بکهیون خریده بود

با نگرانی و حس دلپیچه ی شدید  به دیو گفت:

دیو دارم از استرس دیوونه میشم

دیو با مهربونی دلداریش داد:

هیچی نمیشه نگران نباش

با هر سختی راه افتادن سمت ساحل صخره ای

چانی انقدر استرس داشت که حتی نمیپرسید دیو نقاشیو چرا باخودش

اورده…..حالت تهوع و دلشوره و اضطراب نفس گیرش بهش اجازه فکر

کردن به هیچ چیز دیگه ایو نمیداد 

حتی نفس کشیدنش اگر غیر ارادی نبود حتما فراموشش میکرد 

فقط با چشمهای لرزون به  موج های خروشان دریا نگاه میکرد  … حتی

سرمای هوا به سرمای بدن چانیول نمیرسید 

 

دیو نزدیکی های ساحل به چانی گفت:

 

مستر دراز… تو برو تا باهاش حرف بزنی من هم برمیگردم

 

 

-کجا میری دیو؟؟؟؟

 

دیو کمی فکر کرد و گفت :

-چانیول… راستش منم …. راستش من هم باید یه چیزی بهت بگم پس نگران نباشو برو تا ما بیایم

-ما؟؟؟ ما کیه؟؟ دیو به کسی گفتی؟؟؟؟ به خدا نمیبخشمت.. من بهت اعت…

دیو با کلافگی پرید وسط حرف چانی:

ااااااااااااااااااه چان دو مین خفه شو….. به کسی نگفتم … به زودی راز منو میفهمی پس منتظر باش

و پشتشو به چانی کرد و سمت صخره های بلند و صیقلی رفت و با هر قدم قلبشو توی دهنش حس میکرد

استرس چانی 20 برابر شده بود و انگشتاش یخ زده بودن

داشت دیوونه میشد

اگر بکی ناراحت میشد و ترکش میکرد چی؟؟؟؟ نه نه … نباید به دیو میگفتم…. باید این رازو به گور میبردم … باید دهنمو بسته نگه میداشتم ..

ای خدا الان بدون هماهنگی یهو به بکهیون چی بگم ؟؟؟؟ عصبانی نشه؟؟؟ دلخور نشه؟؟؟؟ من چیکار کردم؟ 

لعنت به من…

 

و با قدم های لرزون  سمت اب رفت 

توی اون لحه حتی ذره ای راز دیو براش مهم نبود!!!! فعلا ترد نشدنش توسط بکی براش از زندگیشم مهمتر بود!!

 

 

 

نقاشی چان : 

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)

Admin ♛ Sumi 65 نظر 6 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Parisa__________LAY_is_Mine
مهمان

خیلی قشنگ بود مرسی *-*

Maryam
مهمان

به درده هم دچار شدن طفلکا… خخخخ ولی کای عصبانی میشه

amber
مهمان

مرسی خسته نباشی .
چه هیجانی .
کای .دی او . چان و بک

sana
مهمان

:gerye: :gerye: چرا آپ نمیکنی؟
:aaar: :aaar: :aaar: ترو خدا زودتر آپ کن

zodiac
مهمان

وااااااااااااای همین الان فیکو از اول خوندم عالی بود

Elena
مهمان

مهفام جان من دو سه روز پیش به مهرنوش خانوم پیام دادم که دارم ویکتم رو آپ می کنم. و مطمئن بودم دیده ولی الان یهو با خودم گفتم نکنه ندیده؟؟؟؟ بعد بیاد بگه فیک رو حذف کنید!!!!! :charkhesh: حداقل شما در جریان باشید یه دسته برام بزنید. :charkhesh:

Elena
مهمان

آخی مهرنوش جانم جواب داد! اصلا شما کارگشایی! نمی دونم چرا هر وقت زیر پست هات نظر میدم یه گرهی از کارم وا میشه؟ :huh:

Negin
مهمان

نمیتونم حدس بزنم چی میشه.واییییی.ممنون خیلی خوب بود خسته نباشی.آخی هنوز هونهان باهم قهرن :aaar: نقاشی چانی خیلی قشنگ بود.پر از حسای مختلف بود.

sana
مهمان

:becharkh: حتی نمیتونم تصور کنم چه اتفاقاتی میخواد بیوفته
ببخشید من نزدیک یک ماه نت نداشتم نتونستم بیام سایت اما الان که اومدم و دیدم آپ کردی خیلی خر ذوق شدم :yehetohorat: :bunny:
وایی میخوام بدونم شرط کای چی بود :wooo: البته یه حدسایی میزنم :khande: :nish:
بی صبرانه منتظر قسمت بعد میمونم :yeees: :yeees:

Sahari
مهمان

مررررررررسیییییییییییی :rose: :rose:
عالیییییی بووووود :heartme: :heartme: :heartme:

Farnaz H.H
مهمان

عالییی بود
ممنونم عزیزم
خسته نباشی
:bunny: :kissme: :charkhesh:

سارا
مهمان

عررزررر چرا انقد دیر میای خوو
مرسی

فاطمه
مهمان

احتمالن بک بترسه وکای عصبانی شه
ولی از نقاشیه خوشش خاهد اومد
ممنون مرسی فایتینگ عالیه

sahelam
مهمان

عکس العمل بکی وقتی کایو ببینه جالبه
مرسی عالی بود :heartme: :heartme: :heartme:

wpDiscuz