هدر سایت
تبلیغات

fanfiction The Other One ep 32

به به روز برفیتون به خیر

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینم قسمت 32 که خودم عاشقشم

لطفا درباره هپی هندینگش سوال نکنید ……. و اینکه قسمت اهم اوهومی نزدیکه!!اونم نپرسید!

قبل از اینکه این قسمتو بخونید میگم که فیکام قسمتای بعدشون دانلودی خواهد بود

شاید رمز بذارم و عمومی کنم شایدم نه پس کسایی که میخونن حتمن ایمیلشونو بدن 

دومین نکته اینکه بچه ها اگر هرکدوم از فیکای منو دوست دارید لطفا به دوستای فیک خونتون معرفی کنید

به خدا دارم ناامید میشم از نوشتن 

نکنه واقعا قلم منو دوست ندارید؟ :(

اگر اینطوریه خواهشا بگید که من پروژه های بعدیو بدم به کسایه دیگه بنویسن و خودم دیگه ننویسم 

با اینکه عاشق نوشتنم ولی رفتار بعضی از دوستان واقعا زده و ناامیدم میکنه

بعضیا هم هستن که من شرمنده ی لطفشونم

خواننده های ثابتم که واقعا انرژی و امید منن و همیشه عاشقشونم  دیگه آخراشه

هم د ادر وان هم سیمپل فراری و ادیوکسم استقبال نشه زود تموم میکنم تا بعد تصمیم بگیرم که نوشتنو ادامه بدم یا نه 

این به خواست شما بستگی داره …….

درباره مسابقه پوسترم هنوز وقت دارید پوستراتونو به ایمیلم یا ای دی تلگرامم بفرستید 

ایمیل :[email protected]

در آخر هم ببخشید که پستای قبلیو جواب ندادم ……… میخواستم تعداد نظراتو ببینم که ……………. چی بگم ؟ :((((

…………………………………………………………………………………………………………………………………………..

 

چهار روز

دقیقا چهار روز طولانی از رفتن دیو میگذشت و کای مثل تمام روزهای قبلی روی

تخت دیو نشسته بود و به تصویر خودش روی دیوار اتاق دیو نگاه میکرد

همه چیز براش جذاب بود

اتاق ترکیبی سفیو چوبیش…. لباسهایی که همه شون عطر تنش رو داشتن

تختخوابی که روش آروم میگرفت و کتابهایی که کای میدونست براش خیلی عزیزن

یه کتاب روی میز کامپیوترش بود

“روانی”

لبخند زد

دلش براش تنگ شده بود

این اواخر عادت کرده بود که تا سربر میگردونه دیو رو اطرافش ببینه

به بهانه های مختلف

از روز اولی که راهشو گم کرده بود ازش خوشش اومده بود

قیافه اش که از ترس سفید شده بود ……

با یاد اوری همه خاطراتشون از روز اول لبخند تلخی زد

کی میتونست دوباره ببینتش ؟

اصلا……..زنده میموند تا باز ببینتش؟

حاضر بود همه زندگیشو بده تا این اتفاق بیفته

باید تلاش میکرد زنده بمونه …… برای دوباره تو آغوش کشیدنش و برای اینکه چقدر طرز نگاه کردنش به خودشو دوست داره

دیو که نیود انگار کل شهر خالی از سکنه شده بود

بالاخره از اون اتاق دل کند

چراغهاشو خاموش کرد و باز هم از پنجره بیرون رفت و نبستش و اجازه داد باد پرده ی حریر سفید رنگشو نوازش کنه

دو روز دیگه کریسمس بود

میتونست ببینه کسایی که از شهر نرفتن و یا توی روستاهای مجاورن چقدر ذوق دارن و بی خبر از همه اتفاقات بدی که در شرف وقوع بود مشغول تهیه ی تدارکات جشنشون بودن

چه کریسمس مزخرفی

گشت زنیشو تموم کرد و خواست برگرده که بارون گرفت

  با دیدن یک نفر که کنار ساحل تنها نشسته بود راهشو کج کرد

کنار بکهیون فرود اومد و بالهاشو تکون داد :

تو این بارون اینجا نشستی چرا؟ نمیدونی چقدر خطرناکه ؟

بکهیون سرشو بلند کرد و به کای نگاه کرد که داشت تلفنش رو از توی جیبش بیرون میاورد

کای بهش نگاه کرد

چشم هاش قرمز و ریز شده بود ….. مشخص بود حسابی گریه کرده

پوزخندی زد و قفل گوشیشو باز کرد و بی اونکه به بک نگاه کنه پرسید :

زبونتو موش خورده ؟

و اس ام اسی به دیو داد :

کجایی؟

بکهیون هم روش رو از کای گرفت و به دریای خروشان داد

و بی هوا پرسید :

تو هم دلت برای دیو تنگ شده ؟

کای سرفه کرد و گفت :

اهم……..چطور؟

اشک بک از چشمش فرو ریخت :

من دلم تنگ شده

کای اروم گفت :

برمیگردن..

و جواب دیو رو خوند :

اومدم مهمونی

کای چشمهاش رو درشت کرد :

مهمونی ؟ چه مهمونی ای ؟

بکهیون با صدای بغض دارش گفت :

اگر وقتی میان……. ما دیگه نباشیم چی ؟

با این سوال دوباره به جون کای یه ترس عجیب افتاد

اگر واقعا …..

اما با تشر به بک گفت :

از نا امید بودنت متنفرم

دیو: با شیومینم

بک بلند شد و اشک هاش رو پاک کرد :

من میرم

کای سرشو از توی گوشیش بیرون اورد :

مراقب خودت باش

بکهیون بهش لبخندی زد و داخل اب رفت و کم کم شنا کرد تا از نظر پنهان شد

کای با خودش فکر کرد شاید بک اونجوری که قبلا دربارشون فکر میکرد غیرقابل تحمل نیست

قبل از اینکه بارون شدت بگیره و از اون بیشتر خیس بشه سریع بال هاش رو باز کرد و سمت خونه پرواز کرد

////////////////////////////////////////////////////////////

روز بعد :

اون شب عید کریسمس بود و کای از همیشه بی حوصله تر

پدر و برادرهاش رفته بودن تا موقعیت مرزها رو بسنجن و اون تنها مونده بود

حوصله انجام هیچ کاری رو نداشت

هوا سردتر شده بود

پلیور قرمز مورد علاقه اش رو پوشید تا شاید با تن کردنش حس بهتری پیدا کنه

بعد از اینکه یقه پلیورش رو از توی سرش رد کرد پرهای

بالهاشو مثل همیشه با دقت جمع کرد و بالهاشو از توی سوراخ های پشت پلیور بیرون اورد

و بعد استینهاشو تنش کرد

تیشرت زیرش رو مرتب کرد و از در بیرون زد

با دیدن دوباره بکهیون لجش گرفت

به سرعت کنارش فرود اومد و با عصبانیت شروع به داد زدن کرد :

چی میخوای هرروز میای بیرون هان  ؟ چرا هر بار من از اینجا رد میشم باید تو رو ببینم ؟؟؟ من خودم سختم نیست؟

بکهیون با چشم های غمگینش سمت کای برگشت

و کای که فوران کرده بود ادامه داد :

میخوای چیو ثابت کنی ؟ که خیلی عاشقی؟ من از تو عاشق ترم

دوری سختته ؟ روزای منم نمیگذرن ….

میترسی بمیری؟؟ منم میترسم…. منم میترسم لعنتی

بکهیون با تعجب و کمی ترس بلند شد و به کایی که اختیار از کف داده بود و تندتند نفس میکشید خیره شد

-ک…کای

خواست چیزی بگه که با صدایی جفتشون ساکت شدن

-سر بک داد نزن

جفتشون با هم برگشتن و با دیدن چانیول که با اون کاپشن پر بزرگش سمتشون میومد توی جاشون خشک شدن

چانیول با ابروهای درهم کشیده شه قدم هاش رو سریع تر کرد و همزمان کاپشنش رو از تنش بیرون اورد

وقتی به بک رسید اونو دورش انداخت

بک فکر میکرد چانیول توهمه …. با هر نفسش بخارهایی که از دهن و بینیش بیرون میومدن  حالت چانیول رو رویایی تر میکردن

بی هیچ حرفی به چانیول زل زده بود

کای با تعجب پرسید :

تو….. تو اینجا چیکار میکنی؟

چانیول بکهیون رو که نمیتونست نگاهشو اش بگیره به خودش چسبوند :

برگشتیم….. من نمیتونستم حتی یه ساعت دیگه از اینجا دور بمونم

کای چشم هاشو ریز کرد :

برگشتیم؟؟ چرا جمع میبندی؟

چانیول جواب داد :

چون هممون برگشتیم…

ساعتشو نگاه کرد :

دیو هم احتمالا دیگه رسیده

کای نمیتونست به گوشش اعتماد کنه

چشمهای درشت شده و لبهای نیمه باز مونده از تعجبش رو از بک و چانیول گرفت و به سرعت برگشت تا اونجا رو ترک کنه

اما داد دیو متوقفش کرد:

کااااااااااایاااااااااااااااا

کای با ناباوری برگشت

دیو به سختی روی سنگ های ساحل میدوید و سمتش میومد

شالگردن و کاپشنش دویدن رو براش سخت کرده بودن اما دست ا دویدن نمیکشید

دوباره شالگردنشو کمی پایین داد و فریاد زد :

کاااایااااااا

کای هم مثل بک باور نمیکرد آرزوی دیدن دیو انقدر زود براورده بشه

یه لحظه فراموش کرد که بال داره …..

فراموش کرد که یه موجود طبیعی نیست

مثل هر عاشق دیگه ای سمت دیو دوید

و به محض رسیدن بهش محکم توی اغوش گرفتش ….دیو هم دستهاش رو از زیر بغل کای رد کرد و زیر محل رویش بالهاش توی هم محکم گره کرد

کای با یک دستش کمر و با دست دیگه اش پشت سر دیو رو محکم به خودش فشار میداد و دیو از این فشرده شدن غرق لذت شده بود

دوست داشت تا ابد توی گرمای آغوش کای ذوب بشه

پلیور قرمز کای بوی همون تی شرتیو میداد که با خودش برده بود

عمیق نفسش کشید

هوای خنک و اون بو ریه ها و حتی مغزش رو پر کرد

کای کنار گوشش زمزمه کرد :

دیوی من

از گرمای کلماتش بود یا نفسش مشخص نبود….. هرچی بود دیو رو تا مغز استخوانش گرم کرد

دیو اروم گفت :

هیچوقت دیگه نباید اجازه بدی برم

کای خندید :

هیچوقت…. دیگه نمیزارم بری

دیو جاش رو توی اغوش کای بیشتر باز کرد :

اره….نذار……… جای من اینجاست……درست همینجا

 

/////////////////////////////////////////////////////

بکهیون نگاهش رو از کای و دیو برداشت و ناباورانه به چانیول که با لبخند پهنش رو به روش ایستاده بود و نگاهش میکرد چشم دوخت

دست راستش رو اروم بالا اورد و روی صورت چانیول گذاشت

از گرمیش فهمید که این توهم نیست

انگشتهاش رو اروم روی گونه چانیول حرکت داد

چشم هاش هرلحظه قرمز تر میشدن اما چانیول دستهاش رو بالا اورد و صورت بک روبینشون گرفت

دستهاش بزرگ بود و گرم و کل صورت سرد بک توی دستش گم میشد

با لحن شکایتی گفت :

یخی…. اونوقت میگی سردت نمیشه

بکهیون پرسید :

چرا برگشتی؟

چانیول بوسه ای روی بینیش زد :

نمیخواستم دوست/. پسرمو توی این شرایط سخت تنها بزارم

دست بک رو که روی صورتش بود گرفت و بوسید

-هیچوقت تنهات نمیزارم بک

///////////////////////////////////////////////////////////

دیو از آغوش کای بیرون اومد و گفت :

بیا بریم اونور… باید به تو و بک یه چیزی بگیم

کای چهره اش رو سوالی کرد :

چی  ؟

-بریم میفهمی

کای و دیو اومدن کنار بک و چانیول

دیو کنار چانیول ایستاد و گفت :

بگو

چانیول گلوشو صاف کرد:

ببینید … ما برای اینکه بتونیم برگردیم یه کاری کردیم

بک:

چیکار؟

دیو ادامه داد :

ببینید……. ما میدونیم شما باید مخفی  باشید و کسی از بودنتون مطلع نشه اما مجبور شدیم

کای با تعلل گفت:

به کی گفتید؟

چانیول و دیو نگاهی به هم انداختن :

خب من….. چون با شیومین رفته بودم … مجبور شدم بهش بگم

چانیول نگاهشو آشکارا ازشون میدزدید:

لوهان و سهون پلاس

کای با عصبانیت داد زد:

دیوونه شدید؟؟؟؟اره؟؟ خل شدید؟؟؟ به یه گله ادم نشستید چی گفتید ؟

دیو که کمی ترسیده بود گفت:

کای……. اروم باش….اونا به کسی چیزی نمیگن

کای که چشم هاش داشتن از حالت عادی خارج میشدن و دیو و چان رو میترسوندن دوباره گفت:

مثل شما؟؟؟ باید راز نگه دار میبودی دیو…….. میدونی اگر پدرم بفهمه……..وااااای

دستشو روی سرش گذاشت

دیو با ناراحتی گفت :

لوهان و سهون خودشون میدونستن………. من فقط به شیومین گفتم

بکهیون با تعجب پرسید:

ینی چی میدونستن ؟

چانیول:

نمیدونم…… مثل اینکه لوهان میدونسته بعد به سهون گفته …. گفتن وقتی رسیدن تعریف میکنن

دیو اروم جلو رفت و دستشو روی بازوی کای کشید:

عصبانی نباش……. لونا به کسی نمیگن

کای برگشت

چشمش عادی بود

نمیتونست زیاد از دیو عصبانی بمونه

-ولی خطرناکه دیو……اینجا امن نیست…….اونوقت به جز اینکه خودتون برگشتید چند نفر دیگه رو هم اوردید؟

دیو لبخند زد:

انقدر نگران نباش کای…….ما مردیم…. از پس خودمون برمیایم…

چانیول برای از بین بردن جو دستاشو به هم زد:

امشب کریسمسه….. بیاید بعدا دعوا کنیم

دیو :

بیاید بریم خونه ما از اونجا میریم برای خرید

چانیول اوهومی گفت :

فقط چند دقیقه صبر کنید

دست بک رو گرفت و با خودش پشت سنگ بزرگی برد

تا بهش از توی کوله پشتیش لباس بده

کای با نارضایتی گفت :

منم که هیچی……

دیو خندش گرفت :

ناراحت نشو ……. ما همه کریسمسو با هم جشن میگیریم

 

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)

Admin ♛ Sumi 75 نظر 2 آذر 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
🌜MoonLike🌛
مهمان

واااااای خییییلی خووووب بووووود
عرررررررر
قسمت بعدیییی کجاییییی🙆🙆🙆

فرناز
مهمان

چقدر خوب شد که برگشتن
عالی بود مرسی گلم

Alice
مهمان

فوق العاده بود ممنونم عزیزم

parisa.d.b
مهمان

یعنی چی برگشتیم؟ کجا برگشتن؟!
پاشین در برین بابا خظرناکه!!!
جونشونو از سر راه آوردن!
ای بابا!
دی او؟ پسر عاقل منو باش!!!

Mahboobe
مهمان

خیلی قشنگ بود این قسمت😍
مخصوصا اون صحنه بغل دیو و کایــ❤
عــاح احساسات کایسو ایم :) 💜

مهشید
مهمان

ایخدااااااااااا چقدر کیونگی کیوته مرسییییییییییییییی عاااالی بود ممنونم

Narsis69
مهمان
sanaz
مهمان

خسته نباشی سومی جون عاشقتمممممممممممممممم که کایسو مینویسی
حیف که داستانت به چشمشون نیومده مطمعنن قلمت عااالیع
همینطور کاپله کایسو
ولی نمیشناسن فیکتو

yas
مهمان

واییییی عالی بود عالی
مرسیییییییییی

otaku
مهمان

بسی عجقولانه بود عررررر
مردم واسه کایسو

otaku
مهمان

وایییییی بسی عشقولانه بود خخخخخ تموم نکنیااا..من عاشق این فیکم

shinny
مهمان

جووووووووووونم آپ شد چینگو با من از این شوخیا نکنیا یعنی چی میخوای داستاناتو تموم کنی یا بدی کس دیگه ای بنویسه؟خو من که فنتم چیکار کنم؟ نریااااااااااا
آخییییییییییی نموخوام تموم شه من دآدروان خیلییییییییییییییی دوز داشت این قسمتشم که اوج رومانتیک بازی بود

Samin
مهمان

مرسی واقعا داستان فیکت قشنگه و من خیلی دوستش دارم امیدوارم هیچ وقت نوشتن این فیک رو ول نکنی موفق باشی فایتینگ😘

wpDiscuz