طبق قول و قرار اینم از قسمت 22 و اگر نظرات خوب بود پس فردا قسمت 23 نظرتون چیه؟

 کیو که بالا سرش ایستاده بود

 لیوان خالی ابو به کای نشون داد و گفت :

 داداش کوچیکه عصبانی نباش. پاشو خودتو جمع کن بیا تو پذیرایی من و پدر باهات کار داریم

 کای هرچی سعی کرد با اشاره و چشم و ابرو از کیو بپرسه جریان چیه کیو بهش توجه نکرو با لبخند به سمت در رفت

  ولی قبل از اینکه از در بره بیرون  برگشت و برای کای یه چشمک خفن زد و با اشاره گفت:

 شتر دیدی ندیدی

 کای با بهت از جاش بلند شد و سریع لباساشو مرتب کرد صورتشو شست و بالهاشو چند بار بهم زد و پرهاشوبا برس مخصوصش مرتب کرد

 سریع دستی به موهای اشفته اش کشید و برای صاف شدن صداش  سرفه ارومی کرد و از در بیرون رفت 

با خودش فکر کرد : اینو دیگه چجوری حمعش کنم!

……………………………………..

فلش بک:  ( خونه دیو) 

به کلاغ نگاه کرد . دقیقا درست حدس زده بود اون یکی از افراد کیو جونگ هیونگش بود …. کیوجونگ الکی خبری برای کی نمیفرستاد 

زیر چشمی دید که دی او از حضور ناگهانی و مرموز کلاغ ترسیده و به دیوار چسبیده

پیش خودش گفت: 

پس اینم یکی از همون ادمای احمقه که از بودن کلاغها شکایت کردن…هه…. ترسو… این طفلی!!!! کجاش ترسناکه آخه

 

به کلاغ نگاه کرد و از چشمش پیامو گرفت

 

یه پیام هشدار مبنی بر اینکه با رعایت احتیاط   هرچه زودتر به خونه برگرده .

یه لحظه استرس تمام وجودشو گرفت گرفت ….. چرا کیو همچین پیامی داده؟؟ ینی چی شده؟چرا انقدر فوری خواستتش؟

سعی کرد از نگرانیش دیو چیزی متوجه نشه پس با همون چهره مطمئنش 

کلاغو مرخص کرد و بعد از گفتن شرط سومش از خونه دی او اومد بیرون

 راستش خودشم هنوز نمیدونست چه شرطی میخواد برای این پسر بذاره اما شرط سومو گذاشت تا بعدا بتونه سرش فرصتی به دست بیاره و بیشتر دیو رو اذیت کنه!!!

وقت رسید خونه کیوجونگو دید که عصبانیه و هی طول پذیرایی رو با قدمهاش طی میکنه

 

-سلام هیونگ

 

یکدفعه کیو برگشت سمتش و با یه حرکت خودشو بهش رسوند

 

سلام و زهر مار…..احمق بیشعور کدوم گوری بودی؟

 

چشماش سیاه سیاه بودن و پرهای بالهای قهوه ای تیره اش با حالت ترسناکی میلرزیدن

کای که از این حرکت دور از انتظار هیونگش شوکه شده بود با لکنت گفت -چی…چی شده هیونگ؟

-این پسره کیه که رفته بودی خونش؟هان؟؟؟ کیه؟؟؟

-………..

 

نعره زد:

 

جواب منو بده کیم کای

 

-ام..خب…چرا؟؟مگه جی شده؟

 

-چی شده؟؟؟داری لومون میدی میگی چی شده؟؟همه رو به خطر انداختی میگی چی شده؟ کیه اینی که همه چیو درباره ما بهش گفتی؟؟؟

 

-خطری نیست هیونگ قسم میخورم……اون جاسوس نیست…دهن لق نیست منم چیزی بهش نگفتم

 

-چیزی نگفتی ؟؟ داری مسخره میکنی؟؟حمق اون تورو دیده دیگه چی میخوای بهش بگی هان ؟ از کجا میدونی؟از کجا انقدر مطمئنی که دهنش لق نیست؟

 

-من مطمئنم هیونگ … تورو خدا آروم باش

 

-از کجا مطمعنی میگم؟

-…………

با دیدن سکوت کای دوباره آتیشش شعله ور شد و با صدای نسبتا بلندی غرید:

-جواب بده.کاری نکن همینجا خونتو بریزم…. اگر پدر میفهمید… وااااااای چقر میتونی بی ملاحظه باشی…. چقدر میتونی خودخواه و کوته بین باشی…..اگر نمیفهمیدم و خبرت نمیکردم الان میدونی چی میشد؟؟؟ پدر کم مشکل داره تو هم با این کارات همش دردسر درست کن

من اشتباه میکردم تو هنوزم بچه ای ….. 

و پشتشو به کای کرد و سرشو با دستهاش گرفت

 

کای که مستاصل شده بود و نمیدونست باید چی بگه که نظر برادر ارشدش نسبت بهش عوض نشه

هر چی تو اون لحظه به دهنش رسیدو گفت : -من دوسش دارم هیونگ !!!

 

کیو در عرض 2 ثانیه ساکت شد و چشماش به حالت عادی برگشت و درحالی که هنوز رگ گردنش میزد گفت:

 

چ..چی؟

 

کیو یه کله داشت حرف میزد و سرزنشش میکرد…کای نمیتونست بهش بگه به خاطر اینکه حوصلش سر رفته بود و میخواست تفریح کنه رفته پیش دی او….نمیتونست بگه قبول کرده مدلش باشه تا یکم اذیتش کنه و سرگرم بشه برای همین هم همچین  گفت اما تقریبا بلافاصله از گفتنش پشیمون شد چون کیو اومد سمتش ودر حالی که 5 سانتی متر بیشتر با صورتش فاصله نداشت و موقع حرف زدن گرمای نف هاش روی صورت کای میدوید با صدای ارومی که از اون غرشش ترسناک تر بود 

گفت : 

دوباره چیزیو که گفتی تکرار کن کای….

 

 کای که سعی میکرد نگاهشو بدزده به همون ارومی گفت : من و اون همو دوست داریم

کیو دو دقیقه ای به چشمهای کای نگاه کرد و چشمهای قهوه ای رنگشو با تیزبینی باریک کرد و گفت : که عاشق شدی اره؟؟؟؟…. عاشقه  اون پسره؟؟؟

کای از این حالت کیو بیشتر میترسید و همش تو دلش به خاطر ذهن و دهنش که  به همچین زر مفتی!!! باز شده بود لعن و نفرین میفرستاد

———————————————————————

چانیول در حالی که دستای سرده بکی توی دستای بزرگش پنهان شده بود

بکهیونه مبهوت رو پشت سر خودش میکشید و میبردش سمت کافه قدیمی و دنج کنار جاده که گاهی تنهایی میرفت اونجا و خلوت میکرد …

در کافه رو باز کرد

 

و مثل همیشه با صدای دلینگ دلینگ ظریف اویز بالای در شخصی که پشت دخل بود بلند شد و نگاهی بهشون انداخت:

 

خوش اومدید

 

-ممنون… دو تا قهوه با شیر لطفا

 

و بی تفاوت دوباره دست بکهیونو کشید و بردش سمت انتهایی ترین میز دونفره در سمت چپ کافه ……

 

کافه دنج و کوچیکی بود که مخلوطی از بوی دریا و قهوه و کیک شکلاتی میداد

 

فضای تقریبا تاریکی داشت که با شمع های بیشمار روی میز ها و طاقه های کناره پنجره ها و دیوار ها بیشتر  روشنایی کافه رو تشکیل میدادن

 روی طاقچه های دیوار پر از قاب عکس از چهره هایی بود که گویا اجداد صاحب کافه هستن و انقدر غبار گرفته بود که اصولا چیزی ازشون معلوم نبود

حدود 12 تا میز و صندلی چوبی گرد  به صورت فشرده توی فضای محدود کافه چپونده شده بود

 

از سقف کافه جلوی پیشخون یه آویز زنگی  اویزون بود که هربار گارسون از کنارش رد میشد با برخورد بهش صدای چنگ میداد و فضا رو دلنشین  میکرد

 

در کل کافه خیلی تمیز و شیکی نبود مخصوصا پنجره هاش که یه لایه  چرب مانند روشونو گرفته بود و انگار سالهاست تمیز نشدن

صاحب کافه که برای اولین بار بکهیونو همراه چانیول میدید با اون حال زیر چشمی نگاهشون میکرد و با یه دستمال کثیف یه لیوانو تمیز میکرد که فقط لیوانو کثیف تر میکرد!!!

پشت میز همیشگی چانیول نشستن…. بکهیون با چشمای گرد شده به اطرافش نگاه میکرد  .. همه چیز برای چانیول عادی و برای بکهیون جذاب بود

 

 یهو چشماش روی چانی متوقف شدن که با چشمایی قرمز که خبر از بی خوابیهاش میدادن بهش زل زده بود

 

چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین و به دستهاش خیره شد

 

تا  وقتی که قهوه رو اوردن همونجوری موند… وقتی گارسون قهوه هاشونو گذاشت و رفت

 

چانی از پشتی صندلی فاصله کرفت و اومد جلو… دو تا ارنجشو روی میز گذاشت و به بکهیون گفت:

 

منتظرم توضیحاتتو بشنوم

 

با کمی تامل و با انگشتاش بازی کردن گفت -جه توضیحی؟

 

چانیول از پشتی صندلیش فاصله گرفت و به سمت بکهیون کمی خم شد و گفت :

 

-چه توضیحی؟؟؟ توضیحی که همه دروغهایی که به من گفتی رو توجیه کنه…

سرش رو اورد بالا و با حالت مظلومانه ای گفت:

نمیخواستم بترسی یا ازم فرار کنی

-باشه الان نمیترسم…. بگو

خودش خوب میدونست داره دروغ میگه اما سعی کرد لرزش دستهاشو با دوباره دست به سینه نشستن بپوشونه

و ادامه داد:

 

– شروع کن  برای شنیدم آماده ام

 

-از کجا شروع کنم؟

 

-توچ……کی هستی؟ چرا تو اب زندگی میکنی؟چرا  اینجوری ای؟؟؟ چرا از اول اومدی پیشم؟؟

 

چرا خواستی دوست باشیم؟؟ چرا یهو ول میکردی میرفتی؟؟ تا حالا کجا بودی؟همیشه اینجا زندگی میکردی؟؟ چرا من تاحالا ندیده بودمت؟

 

بکهیون به دهان چانیول چشم دخته بود و از نگاه کردن توی چشمش دوری میکرد 

چانیول در اخر حرفاش اهی کشید و گفت:

 

از هرکدوم که دوست داری شروع کن

 

-معذرت میخوام که نمیتونم همه چیو بهت بگم چون ممنوع و خطرناکه… ممنوع برای من و خطرناک برای تو….

 

اما چند تا از سوالهاتو جواب میدم … چون حق دونستنشو داری

 

من یه محافظم چانیول …… یه محافظ ابزی… اما ظاهر کاملا انسان گونه دارم البته با چشم پوشی از یه سری جزئیات

 

سرشو پایین انداخت و ادامه داد :

 

…… ما 7 یا 8 ماهه اومدیم اینجا اونم بنا به دلایلی که نمیتونم بهت بگم…. فقط ما نیستیم بازم از گونه ما هستن…..

 

من تورو میدیدم و چون تنها بودم خواستم باهات دوست شم…. خب … چون…. میدونی…خب من ..چون…..

 

چانی کلافه شد و گفت:

 

چون چی؟

 

همه شجاعتش رو توی چشماش جمع کرد و به چانی نگاه کرد و با شرم گفت:

 

چون ازت خوشم میومد… از همون بار اولی ک دیدمت

 

و گوشها و گونه هاش قرمز شد

 

چانی بابهت گفت:

 

بببخشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

-سرشو انداخت پایین و گونه های گرگرفته و صورتیشو با دستش لمس کرد و دوباره زیرلب گفت:

 

ازت خوشم میاد

 

چانی با دهان باز به بکهیونی که سرشو انداخته بود پایین و از زیر میز با انگشتاش بازی میکرد نگاهی انداخت و دوباره به پشتی صندلیش تکیده کرد

 

واقعا نمیدونست چی باید بگه … نمیخواست دوباره کار احمقانه ای انجام بده ….. توی اون لحظه فقط چشماشو از بکهیون گرفت … قهوه اشو برداشت و یه جرعه ازش نوشید و به بیرون پنجره غبار گرفته زل زد

—————————————————————————

لی با نگرانی به سوهو که کنارش روی مبل نشسته بود و با اشتیاق به فیلمی که از تلویزیون پخش میشد نگاه میکرد و پف فیل میخورد نگاه میکرد-

سوهو ناگهانی برگشت و به لی کفت:

وااایییییییی ببین این یار……. 

و با تعجب به لی نگاه کرد:

چیه ؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟

-سوهو؟

-بله؟

-یعنی میشه یه روز همه چیو به همه مخصوصا پدر و مادرت بگیم؟ 

و سرشو پایین انداخت

 

سوهو اب دهنشو قورت داد و گفت:

 

یکم دیگه تحمل کن ….. چورونگ دختر خوبیه…بهت که گفتم خودش عاشق یکی دیگس کاری به من نداره خیالت راحت

 

لی دوباره به سوهو نگاه کرد و صورت ارومشو از نظر گذروند

 

و گفت:

 

میدونی که مساله اصلی ما اون نیست

 

اینبار سوهو سرشو پایین انداخت:

 

میدونم….. مساله اصلی …. پدرمه

 

 و اهی کشید

 

لی که از حرفش و ناراحت کردن سوهو پشیمون شده بود با دست راستش چونه سوهو رو بالا اورد و بهش گفت

 

-حلش میکنم…. کاری میکنم پدرت نظرش راجع به چینی ها عوض بشه .. همینطور..راجع به کسایی مثل ما….نگران نباش..من رهات نمیکنم … 

سوهو لبخند قشنگی زدو سرشو تکون داد:

هیچوقت تنهات نمیزارم

 

لی : هیچوقت ؟

 

سوهو : هیچوقت

 

لی : قول میدی؟

 

سوهو با تردید کمی تامل کرد و بعد گفت : قول میدم

 

لی مشتی از پف فیل سوهو برداشت و گفت:

 

خببببببببب حالا بگو ببینم تا اینجای فیلم چیشدددددد

سوهو چشماشو گرد کرد و گفت -مگه ندیدی خودت؟

لی خندید و با چشمای هلالی شده از خنده گفت -نه داشتم تو رو نگاه میکردم

و بلندتر  خندید و پف فیلا رو چپوند تو دهنش 

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)