هدر سایت
تبلیغات

fanfiction The Other One ep31

سلام

اقا موقع خوندن این قسمت فوشم ندید خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

نگران نباشید همه چی درست میشه خخخخ جدایی طولی نمیکشه!!

♥.♥

حتما حتما با این اهنگ بخونید :

ohsehun40-42 (2)

قسمت 31  گریه نکن

 

تیک تاک تیک تاک  تیک تاک 

 

هیچوقت تا حالا صدای جلو رفتن عقربه های ساعت براش عذاب اور تر از اون موقع نبود

ساعتی که با  هر ثانیه ای که  به جلو میرفت بهش حالی میکرد که زمانش برای ترک کردن اونجا داره نزدیک و نزدیک تر میشه

از وقتی کای رفته بود حتی یک لحظه هم نتونست چشم روی هم بذاره یا بخوابه و روی تختش به سقف اتاقش زل زده بود 

اس ام اسی که براش اومد وادارش کرد توی جاش بپرخه و موبایلشو از کنار تختش برداره

پیام از چانیول بود :

خوابیدی؟

دیو نوشت :

خوابم نمیبره

چانیول:

منم همینطور

دیو :

نگران بکی؟

چانیول:

چطور میتونم نباشم ؟ اونم وقتی دارم وسط یه جنگ مسخره ای که نمیدونم اصلا چی چی هست تنهاش میزارم و میرم

دیو:

نگران نباش چان .. اونا چیزیشون نمیشه

از چیزی که نوشت مطمئن نبود اما انگار بیشتر داشت خودش رو دلداری میداد با این حرف تا چانیولو

 

پس تنها کسی که اون شب نگرانی به جونش افتاده بود خودش نبود … البته به نظر دیو کای از بکهیون بیشتر توی خطر بود ….

چان :

امیدوارم دیو … من بکهیونو تازه پیدا کردم

 

دیو نمیدونست چجوری خودشو از استرسی که توی دلش افتاده بود خلاص کنه پس بی هوا نوشت :

میخوای بیای اینجا؟

 

فکر میکرد چانیول قبول نمیکنه …. که 4 صبح پاشه و بره خونه دوستش اما چانیول شگفت زده اش کرد :

پس از در پشتی میام

دیو :

منتظرم

 

تنها خوبی دو سه ساعت باقی مونده این بود که توی تنهاییه کابوس هرگز ندیدن دوباره کای تنها نمیموند

اهسته اهسته از اتاقش اومد بیرون و از پله ها رفت پایین سمت هال و در پشتی خونه

با دیدن چمدونهای آماده اشون دلش گرفت …

کاش کای بهش اجازه میداد بمونه

چند دقیقه بعد اس ام اسی براش اومد :

خوابیدی؟

اسم کای قلبش رو به تپش وادار کرد :

نه بیدارم

کای:

چند ساعت دیگه باید بری چرا نمیخوابی؟

دیو:

خوابم نمیبره … چانیول داره میاد پیشم

کای روی تختش سیخ نشست و اخم کرد :

چی؟؟ اون میاد اونجا چیکار؟ اونم اینوقت ش…نه نه اینوقت صبح؟

دیو لبخند زد :

جفتمون از تنهایی درمیایم!

 

صدای برخورد چیز فلزی ای به در پشتی خونه شنیده شد

در رو باز کرد و چانیول رو با یه قیافه اویزون پشت در دید

معمولا چانیول وقتی خیلی ناامید میشد یا توی مسابقات ورزشی میباخت این شکلو به خودش میگرفت

به هرحال حتی لازم نبود ازش بپرسه چرا اون شکلی شده!

دلیلش واضح بود ….. جانیول به همون دلیلی انقدر پژمرده شده بود که دیو!

اروم گفت :

سلام

دیو در رو بست :

سلام…اروم بریم بالا

و چانیولل دنبال دیو راهی طبقه بالا شد

////////////////////////////

کای با گذشت هر لحظه عصبی تر میشد و توی اتاقش بالهاشو به هم میکوبید

اون پسره انقدر بی موقع چی میگه توی خونه ی فسقل من ؟؟ مگه خودش زندگی نداره؟

یه ساعت دیگه باید برن چی کار میکنه اونجا اصلا ؟

 

به ساعت مچیش نگاه کرد

ساعت پنج و ده دقیقه صبح رو نشون میداد ولی هوا همچنان قرمز و برفی بود

نفس عمیقی کشید و کف دو تا دست هاش رو روی چشم هاش فشرد 

 

انگار همه اون شب بی خواب شده بودن

دلش اروم نمیگرفت که دیو رو تنها بزاره با اون

پس پاورچین پاورچین از اتاقش بیرون اومد

حالا که کریس و تائو توی اپارتمان روبه روی خونه دیو زندگی میکردن پدر و مادرش

شب ها خونه اونا میموندن

وقتی از داخل خونه بیرون اومد به زیر پاش نگاه کرد

منظره دریا اونموقع مخوف و وهم اور به نظر میرسید و کمی هم مه الود

بالهاشو باز کرد و بعد از زدن چند تا پر پرواز کرد

اما موقع گذشتن از کنار دریا چیز عجیبی دید

بکهیون مثل توله سگ های زیر بارون مونده لب ساحل نشسته بود و زانوهاشو بغل کرده بود

دقیقا پشت همون سنگی بود که کای موقع بو.سه اش با چانیول دیده بودش

روی زمین فرود اومد

و بکهیون از صدایی که پرهاش توی هوا ایجاد میکردن فهمید که یه محافظ اونجاست

سراسیمه برگشت و چشم های قرمز و اشک الودشو با پشت دستش پاک کرد

همین که کای بهش نزدیک تر میشد بلند شد سرجاش ایستاد و پارچه بسته شده روی بدنش رو مرتب کرد

کای با نیشخند دستشو توی جیبش فرو کرد و پرسید :

تو این سرما اینجا چیکار میکنی؟

بکهیون نگاهشو ازش میدزدید

هیچوقت نفهمید که علی رغم هم نوع بودن و اتحادشون کای چرا انقدر ازش متنفره؟

اروم گفت :

اومدم برای اخرین بار خشکیو ببینم

کای روشو سمت دیگه ای برگردوند:

چه بی روحیه ….جالبه واقعا…تو اینجا بشین ناله و زاری کن از دوری اون دیلاق اونوقت اون این موقع پاشه بره خونه دیوی من

هه

بکهیون توجهش به کای جلب شد  و روشو سمتش برگردوند :

چی؟؟ چان کجاس؟

کای پوزخند دیگه ای زد :

هه…همینه دیگه .. میشینی اینجا زار میزنی اونو ول میکنی به امون خدا که بره سراغ عشق مردم … معلومه نتیجش همین میشه

بک بغضشو قورت داد :

چان به من خیانت نمیکنه

کای چشم هاشو درشت کرد و دستاشو از جیبش دراورد:

جراتش رو ندارههه….. اما همین که الان اونجاس هم عذاب اوره

بک پایین پارچه رو توی دستش به بازی گرفت :

الان…..داری …..میری… پیش دیو ؟

کای گفت :

اره….. خدافظ… برو تو اب تا داداش بد اخلاقت خفتمون نکرده

پشتشو به بک کرد و خواست تا بپره که بکهیون سمتش دوید:

وایسا….

کای متعجب برگشت:

ها؟

بک با خجالت پرسید :

میشه… منم ببری؟

کای خندید :

واااااااااااای….. نکنه میخوای سوارم شی هان ؟؟؟

بک سرشو پایین انداخت :

نمیشه… بغلم کنی؟

کای چشم هاشو درشت کرد:

واااااااای… خدا…. اقای نیمچه محافظ… من خودم یه عشق دارم …. خجالت بکش بابا… اون دوست پسر خاک برسر درازت غیرت نداره؟

بکهیون با چشم های اشکیش به چهره کای زل زد:

میخوام برای اخرین بار ببینمش

کای میخواست مخالفت کنه و بره ولی چشم های بکهیون…… همون حس خودشو داشتن

با این تفاوت که خودش قوی تر از این حرفا بود که اشک بریزه و ناله و زاری کنه

البته فقط خودش و بقیه رو گول میزد … حتی حساب بعض هایی که توی همون یک شب قورت داده بود از دستش در رفته بود دیگه 

با کلافگی فکشو منقبض کرد:

هوووووووووف….باشه باااشه ….

بعد نگاهی به سرتاپای بک انداخت :

اینجوری سختت نیست؟ احیانا؟

بک گفت :

او… نه…. سردم نمیشه بریم

کای دستشو دور کمر سرد بک حقه کرد :

چقدر یخییییی…. ااااه…. همتون اینجوری اید؟

بکهیون دستاشو دور گردن کای حلقه کرد:

اره

از وقتی که کای پرید تا وقتی به پنجره خونه دیو برسن کای همش غر زد و از اینکه بک با اون وضع توی بغلشه شکایت کرد

بالاخره به پشت در خونه دیو رسیدن و کای بک رو روی زمین گذاشت

بکهیون با علاقه به اینور اونور نگاه میکرد

کای تلفنشو از جیبش دراورد:

دیو… پنجره رو باز کن

////////////////////////

دیو روی تختش پشت به نقاشی ای که از کای روی دیوار کشیده بود نشسته بود و چانیول مقابلش به سر تختش تکیه زده بود و به نقاشی چانیول چشم دوخته بود

هردو از اینکه باید برن حس بدی داشتن

تا اینکه دیو اس ام اس تازه اش رو خوند :

دیو پنجره رو باز کن

قلبش شروع به تپیدن کرد

کای بازم اومده بود

سریع از روی تخت پایین پرسید و در جواب چانیول که پرسید :

چی شده

گفت :

کایه

پنجره رو باز کرد و کمی عقب رفت ولی این بار کای به تنهایی پا به اتاقش نذاشت

اول بکهون بود که با یک پوشش خیلی عجیب که پایین تنشو فقط پوشونده بود سرشو خم کرد و وارد اتاق شد

چشم های چانیول با دیدنش همزمان لبریز از خوشحا ل و حیرت شد

بلافاصله بلند شد و جلو ومد و بک رو توی اغو./شش کشید:

چطوری اومدی؟

با ورود کای به اتاق دیو جوابشو گرفت :

من اوردمش

چانیول اول نگاهی به کای کرد و گفت :

او…مم….ممنون

ولی با دیدن لباس بک کمی اخم هاشو توی هم کشید

قبل از اینکه دیو توی اغو/.ش کای فرو بره گفت:

دیو میشه به بک یه لباس بدی؟

دیو مسیرشو عوض کرد و گفت :

او..اره حتما

و سمت کمد لباس اش رفت و نشنید که کای زیر لب فحشی داد و گفت :

ای بر خرمگس معرکه لعنت

بکهیون توی حمام لباسهاشو عوض کرد و برگشت

لباسها درست اندازه اش بودن

حالا چهار نفری روی تخت نشسته بود

عجیب و غریب ترین جمعی که تجربه اش کرده بودن

دوتا ادم و دوتا محافظ!

بعد از مدت طولانی ای سکوت که هیچ کس نمیدونست چی باید بگه دیو بی رودربایستی پرسید:

کای…. تو با چی میجنگی؟

کای با این پرسش یکم جا به جا شد:

بعدا میگم

دیو پافشاری کرد:

همین الان بگو

نگاه چانیول که دست بک رو توی دستاش گرفته بود و همینطور نگاه بکهیون دائم بین کای و دیو در حال گردش بود

دیو دوباره گفت :

اگر بهم نگی من نمیرم

کای سکوت کرد

دیو منتظر بهانه بود تا نره… تا لج کنه و بمونه اما در کمال ناامیدی کای گفت:

لعنت… باشه بااشه ….

کمی صاف تر نشست

ولی بین خودمون میمونه …. بفهمن من به دوتا ادم حرف زدن سرمو میبرن اوکی؟

چانیول و دیو سرهاشونو به نشونه فهمیدن تکون دادن

کای به بک نگاهی کرد :

تو که قبلا چیزی نگفتی؟

بک گفت :

نه نه …

کای :

خوبه

نفس عمیقی کشید و شروع کرد:

نمیدونم درکش چقدر سخته براتون اما … چیزایی که ما باهاشون میجنگیم در حقیقت هیچی نیستن … یعنی … ای خدا چجوری بگم اخه ؟

که بک ناگهانی گفت :

اونا سایه ان

توجه همه به بک جلب شد :

بک ادامه داد :

سایه …. ارواح سیاه رنگ که مثل رنگشون شیطانی و تاریکن

کای ادامه داد :

اونا به روح ادما حمله میکنن و مثل یه جارو برقی میمکنش

بک:

بعد جنازشونو همونجوری میندازن و میرن

کای خنده تلخی کرد :

سنگکوب کردن فقط یه توجیه مسخره اس

دیو به خودش لرزید

یه لحظه فقط کای رو درحالی که یکی از اون چیزها داره روحشو بیرون میکشه تصور کرد

با صدایی که انگار به سختی از ته چاه در میومد گفت :

چجوری…میمیرن؟

کای فکر کرد :

با اسلحه و این چیزا نمیمیرن …. یه وسیله باستانی میکشتشون

یه جور سنگ خاصه که ما مثل شمشیر یا چاقو تیزش میکنیم و درست میزنیم وسط قلب نداشتشون

چانیول با نگرانی به بک نگاه کرد

فکر نمیکرد که دشمنی که باهاش میجنگن انقدر سرسخت باشه … اینجورشو دیگه ندیده بود 

بک پسر قوی ای نبود ….. مطمئنا نمیتونست از پسش بربیاد

دیو پرسید:

چرا مردم نباید از شما چیزی بدونن ؟؟ چرا اینکارو میکنی وقتی بعدش هیشکی ازت تشکر نمیکنه ؟

حرصش گرفته بود

بی رحمانه بود …. کای میجنگید برای نجات زندگیشون و بعد هیچی به هیچی … انگار هیچ اتفاقی نیفتاده

ظالمانه بود …

کای دست دیو رو که مشت شده بود با دستش لمس کرد:

دو./لت به ما پول خوبی میده نگران نباش…. این وظیفه ماست

ما برای همین دلیل به وجود میایم و زندگی میکنیم … به خاطر اینکه شما رو از شیاطینی که حتی فکرشم نمیکنی دور نگه داریم ….

بک ادامه داد :

مردم اگر بفهمن زندگی برای ما خیلی سخت میشه ….

و سرشو پایین انداخت

چان به دیو نگاه کرد … اونم هم حسش بود . حس میکرد نامردیه

کای برای اینکه دیو رو از ناراحتی در بیاره گفت :

اگر بدونی حقوق من چقدره انقدر غمبرک نمیزنی

وقتی دیو سرشو بلند کرد کای شوکه شد

چشم هاش پر از اشک بود :

حقوق؟؟؟ زندگیتو به خاطر هیچی به خطر میندازی و نشستی اینجا میخندی ؟

مثل موش ازمایشگاهی ازتون استفاده میکنن و تو حتی نمیتونی آزاد باشی…

بکهیون هم همینطور اونوقت میخای بشینم ور دلت بخندم ؟

کای میدونست دیو عصبی شده

اروم بهش نزدیک تر شد و سرشو توی بغل گرفت :

من از زندگیم راضیم دیو … اگر محافظ نبودم هرگز نمیتونستم تو رو ببینم

 

چانیول دست بک رو فشرد و بهش اشاره کرد چند لحظه بیرون باشن

وقتی داشتن از اتاق دیو بیرون میرفتن کای با حرکت سر ازش تشکر کرد و دیو رو محکم تر به خودش فشرد تا راحت به عزاداریش ادامه بده

 

/////////////////////////////////

ساعت شسش و نیم صبح بود

اولین بارقه های نور خورشید به سختی از زیر ابرهای ضخیم به شهر میتابید

چانیول به خونه برگشته بود تا پدرو مادرش متوجه نبودنش نشن

کای بک رو هم به دریا برگردوند و باز پیش دیو برگشت

و الان توی خیابون روی بلند ترین درخت جلوی خونه دیو خودشو قایم کرده بود

بالاخره دیو رو دید

هنوز نیم ساعت نبود که ازش جدا شده بود اما دلش تنگ شده بود

میخواست رفتنشو ببینه

تا اخرین لحظه باید نگاهش میکرد تا بعدا حسرتی نداشته باشه

این عشقی که به تازگی به دستش اورده بود رو خودش با دست خودش باید راهی میکرد

احساس میکرد بالهاشو ازش گرفتن ….نمیدونست عشق انقدر میتونه دردناک و سخت باشه 

دیو خسته به نظر میومد و بی رمق چمدونش رو دنبال خودش بیرون کشید

به اسمون نگاه کرد و کای به سرعت خودشو لای برگها بیشتر مخفی کرد

دیو لبخندی زد

بوی عطر لعنتیشو تشخیص میداد و میتونست قسم بخوره که کای یه جایی همین دور و برهاست

نمیخواست نگرانش کنه اونم الان که میدونست چقدر دوران سختی رو میگذرونه

ماشین خانواده شیومین جلوی خونه اشون ایستاد

قرار بود با هم برن

شیومین پیاده شد و با دیدن قیافه وا رفته دیو کلی مسخره اش کرد و بهش گفت که قراره دو سه هفته حسابی خوش بگذرونن و از برنامه هایی که برای کریسمس داشت براش تعریف میکرد

بهش گفت که سهون و لوهان هم عصر باهم میرن چین

و چانیول هم تا ظهر شهر رو ترک میکنه و دیو در تمام مدتی که شیومین بهش اخبار جدید میداد فقط سرش رو تکون میداد

بالاخره همه سوار ماشین هاشون شدن

دیو یه بار دیگه به خیابون نگاهی انداخت

به راهی که اولین بار با دیدن چیز مشکوکی دنبالش رفت و برای اولین بار هم اونجا کای رو دید

سرش رو به سمت بالا و اتاقش برگردوند

و پنجره رو دید … جایی که انگار عادتش شده بود کای رو توش ببینه

اولین قطره اشکش از چشمش بی اختیار  افتاد … هنوز هیچی نشده انگار صد کیلومتر دور شده و دلش به شدت تنگ شده بود 

خم شد و توی ماشین نشست

اون بالا روی درخت کای به همه حرکات دیو نگاه میکرد

انگشت های دستش رو روی تنه درخت تا مرز سفید شدن می فشرد تا جلوی خودشو بگیره که نپره و جلوشو بگیره .

دیو باید میرفت … باید ترکش میکرد تا توی امان بمونه .

خدا میدونه توی این چند وقت چقدر کابوس مرگش رو دیده بود ….. اگر کوچکترین اتفاقی برای دیو میفتاد مطمئنا دیگه نمیتونست به زندگی ادامه بده

پس جلوی خودش رو گرفت ….. وقتی اشک ناراحت کننده عشقش رو هم دید چشم هاشو بست

وقتی صدای روشن شدن موتور ماشین اومد چشم هاشو باز کرد و به جایی که دیو نشسته بود نگاه کرد و شوکه شد

دیو برگشته بود و مستقیم توی چشم هاش به بالای درختی که لابه لاش پنهان شده بود  نگاه میکرد

نمیدونست چطور دیدتش ولی مهم نبود …. نگاهش رو توی چشم های تار دیو دوخت

نه … چشم های دیو تار نبودن … این اشک های خودش بود که دیدشو تار کرده بود

انقدر به هم نگاه کردن تا ماشین پدر دیو توی پیچ سر کوچه پیچید و از نظر پنهان شد

و کای موند و اشک هایی که  به خاطر تار کردن اخرین تصویر دیو ازشون متنفر بود

 

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)

Admin ♛ Sumi 62 نظر 10 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
otaku
مهمان

هق هق هق…من مررررگ…هرچند دو قسمت رمزی رو هوز نخوندم ولی یلی غمگین بود عرررررر

نگین کریس لاور.;کایسوشیپر
مهمان

سلااام من خواننده ی جدیدم الان قسمت25ام رمز ندارم پلیییییییز برام بفرست [email protected]

Mobin
مهمان

وای من خواننده جدیدم فیک واقعا عالی بود اشکم در اومد یعنی ععرر کایسوم ععرر چانبکم فایتینگ خیلی خوب مینویسی

Sama
مهمان

عالیییییییییی بود
ممنون
خسته نباشی

Keivan
مهمان

خیلی خوب بود ممنون
اگر میشه رمز قسمت قبلیو بهم بدین نظر دادم
[email protected]

Keivan
مهمان

خیلی خوب بود ممنون
اگر میشه رمز قسمت قبلیو بهم بدین نظر دادم
[email protected]

Keivan
مهمان

خیلی خوب بود ممنون
اگر میشه رمز قسمت قبلیو بهم بدین نظر دادم
[email protected]

shinny
مهمان

ای خدا یعنی با این پارت عر زدما بخصوص با بخش پایانیششششششش جیگرم آتیش گرفت اول کاری جدایی؟ حالا بلایی سر کای یا بکی نیاد؟ دوستم به جای حساس داستان رسیدیم من تا آپ بعدی دق میکنم زودی بآپ تنکس

Helium
مهمان

God ,save me!!!!

خیلی غم انگیز بوددد
ای کاش همشون خوب باشن و سالم و…

تینا
مهمان

طفلی ها جدایی رو دوست ندارم

shabnam1986
مهمان

عالی بود مرسی
بیچاره ها باید بجنگن

fj-baeky
مهمان

الهی کای بیچاره دلم سوخت
عالی بود عزیزم بیصبرانه منتظر قسمت بعدی هستم خسته نباشی بووووووووووووووووووووووووووووس

فرناز
مهمان

آخی طفلکی بکی و کای
چه وداع غم انگیزی شد
مرسی گلم عالی بود

Marzi
مهمان

مرسی
این دوتا غیرتی میشن کیوت تر میشن!
در مور جنگشون هم لطفا بعدا بیشتر توضیح بده!

Ava
مهمان

الهی این بک خیلی گوگولیه میخوام گازش بگیرم😢
کایسو😧😧

wpDiscuz