بالاخره اومدم ^ ^

بفرمایید ادامه برای خوندن وانشات چانبک :)

سلام دوستای قشنگ پشنگم ^ ^

تابستونتون چطوره؟ B-) نماز روزه هاتون قبول :rose: 

دلم برای سایت و خواننده هاش و نوشتن تنگ شده بود   :cry: 

اما واقعا این ترم خیلی برام سنگین بود و وقت نمیکردم اونطور که دوست دارم بنویسم!

اما حالا من برگشتم و قراره بترکونم^ ^

قول میدم خیلی خیلی زود Marsh mud & Room 88 رو آّپ کنم

ببخشید که منتظرتون گذاشتم :(

این وانشات رو لطفا تا اخر با صبر و حوصله بخونید و از اینکه ممکنه پایان بدی داشته باشه نترسید

خواهشا یادتون نره برام نظر

بزارید :) اون قلبه پایینم چون خیلی خوشگله و دوسش دارم حتما قرمزش کنید که

بیشترتر دوسش بدارم :)) :rose: 

بفرمایید بخونید :yahoo: 


The reunion

وقتی چشمام رو باز کردم..اتاق هنوز تاریک بود..پردها کشیده نشده بود و سردرد وحشتناکی،نمیزاشت حتی تکون بخورم..
خمیازه بلندی کشیدم..ملحفه رو کنار زدم و به پهلو چرخیدم..
بک اونجا نبود..بالشتش مرتب و دست نخورده باقی مونده بود و این نشون میداد تمام شب رو یه جای دیگه،جز روی تخت خواب دو نفره مون خوابیده..
مغزم کند کار میکرد،نمیفهمیدم دیشب درست چه اتفاقی افتاده و چرا من انقدر آشفته م..سرم درد میکنه و فقط ٢-٣ ساعته که خوابیدم؟! 
با عصبانیت نفسم رو بیرون فرستادم ..دستام رو روی صورتم کشیدم و به سختی روی تخت نشستم..
توی ایینه روبروی تخت..چشمهای سرخ و پف کرده م..با موهایی که سرگردون روی پیشونی م ریخته شده بود،بیشتر از هر چیزی توجه م رو جلب میکرد..
چند ثانیه ای به تصویر خودم خیره شدم و سعی کردم مغزم رو از خواب سنگینش بیدار کنم..کم کم همه چیز رنگ دیگه ای گرفت و اتفاقات دیشب جلوی چشمهام واضح و روشن شد.. 
ما بازم دعوا کرده بودیم..سر هم داد کشیده بودیم و تنفرمون رو توی صورت همدیگه فریاد زده بودیم..آخرش،وقتی جونی تو تنمون نمونده بود،وقتی بی حال شده بودیم و دیگه بهم حتی نگاه هم نمیکردیم،من اروم گفته بودم که دیگه خسته شدم…بیا تمومش کنیم!!
بعد به صورت بهت زده ش نگاه سرد و بی تفاوتی انداخته بودم ،قدمهای سنگینمو به طرف اتاق روی زمین کشیده بودم و هق هق های اروم بک رو پشت سرم نادیده گرفته بودم!
الان روزها و یا شاید هفته ها بود که این اوضاع،قصد درست شدن نداشت..ما داشتیم از بین میرفتیم،علاقه مون رو از دست میدادیم و به جدایی نزدیک و نزدیک تر میشدیم..ما قرار نبود بهتر بشیم..زمان هیچ چیز رو حل نمیکرد،فقط خرابترش میکرد و فاصله یبینمون رو به بی نهایت،نزدیکتر میکرد!
پاهام رو از تخت اویزون کردم و اجازه دادم سرامیک های سرد،سوزشش رو تا مغز استخوانم هدایت کنه..
وقتی بلند شدم و چند قدمی به طرف در برداشتم،سیلور به سرعت متوجه م شد و با سر و صدا خودش رو بهم رسوند ..
میومیو میکرد و میدونستم که میخواد بگه که گرسنه ست..
اخم کردم و با پاهام کنارش زدم..چون مدام دورم میچرخید و نمیزاشت تا درست راه برم..
-من مسئول غذا دادنت نیستم..برو سراغ بک،سیلور !
سعی کردم تا جایی که میتونم صدام رو جدی و حتی عصبانی جلوه بدم..اما اون گربه ی باهوشی بود و میدونست که نباید منو جدی بگیره..شاید بو کشیده و فهمیده بود من اصلا موافق حیوون ازاری نیستم و شاید حتی توی البومم،عکسهای بچگیم رو با گربه هام دیده بود و میفهمید که من نمیتونم از گربه ها متنفر باشم…پس سمج تر از قبل بین پاهام میچرخید و با جیغ و داد ازم میخواست تا بهش توجه کنم..
بالاخره تسلیم بامزگیش شدم و با غر غر روی دست بلندش کردم..کمی موهای کوتاهو خاکستری رنگش رو نوازش دادم و خطاب بهش،انگار که میفهمه چی میگم و از این بابت حتی مطمئن هم بودم گفتم:
-پس اون بک لعنتی کجاست پسر؟نباید حتی یادش باشه که به تو غذا بده؟
 از راهرو که بیرون اومدم..بدن جمع شده ی بک رو روی کاناپه شخیص دادم..به خودش پیچیده بود و معلوم بود تمام شب رو از سرما لرزیده..اما اهمیت ندادم…
بی تفاوت از کنارش رد شدم و سیلور رو کنار ظرف غذاش،روی زمین سرد گذاشتم..پاکت غذای مخصوص رو که برای عدم دسترسی سیلور،توی کابینت بالایی پنهان کرده بودیم رو بیرون اوردم و تمام ظرف رو براش از غدای خشک پر کردم..میدونستم عاشق این غذاست و دلم نمیومد به فکر رژیم و از این جور مزخرفات برای یه گربه ی ٨ ماهه ی گرسنه باشم!
چند دقیقه ای همونجا نشستم و نوازشش کردم..با اینکه زیاد موافق ناز و نوازش هنگام غذا خوردنش نبود،اما من بی توجه به خِر خِر هاش،دستم رو روی سر و بدنش میکشیدم و میبوسیدمش..چون نیاز داشتم و میخواستم تا تمام علاقه ی سرکوب شده م نسبت به همه چیز رو،به اون گربه ی بیچاره هدیه بدم..
این اواخر خیلی ترسیده بود..از دعواهای ما،از حجم تنفر و خشمی که ما بهم داشتیم..از اینکه کنار گذاشته شده بود وحشت کرده بود و حالا میخواستم بهش اطمینان بدم که من هستم..
حتی بعد از تموم شدن این ماجراها،بعد از رفتن بک و دور ریختن تمام خاطره ها..من تا ابد براش هستم..چون اون تنها چیزیه که ازش خسته نشدم و دلم نمیخواد تا از پیشم بره!
گردنم رو چرخوندم و به بک خیره شدم..صورتش رنگ پریده بود و رد اشک..گونه های فرو رفته ش رو نقش و نگار داده بود..
موهای مشکیی و خیسش روی پیشونی بلندش چسبیده بود و قطرهای عرق،از شقیقه ش راه خودشون رو تا گردنش طی کرده بود..از لبهای نیمه بازش ناله های ضعیف بیرون میومد و لرزش بدنش چیزی نبود که بشه نادیده ش گرفت..
لبهام رو روی هم فشرده م و با صدامی ارومی ازسیلور پرسیدم:
-فکر میکنی….سرما خورده؟
سیلور برای چند لحظه سرش رو از ظرف بالا اورد و با چشمهای زردش،بهم خیره شد..بعد صدای بلندی از خودش درآورد و دوباره سرش رو توی ظرف غذاش فرو برد..
نفس عمیقی کشیدم..دستام روی زانوهام گذاشتم و از جا بلند شدم..
دلم نمیخواست اهمیتی بدم..اما لعنت بهش،اون داشت میلرزید و عرق میریخت،حتما تب هم داشت و من اسم خودم رو از بین ناله هاش تشخیص میدادم..
یه پتوی ضخیم براش اوردم و روی بدنش کشیدم..هنوز بیدار نشده بود و هذیون میگفت،چیزایی زمزمه میکرد که نمیفهمیدم چیه و علاقه ای هم به دونستنشون نداشتم..
دستم رو روی پیشونیش گذاشتم و از داغیش،گرد شدن چشمام رو از تعجب حس کردم..
نمیدونستم چیکار کنم و از طرفی باید تا ۴۵ دقیقه ی دیگه پشت میز محل کارم حاضر میشدم..پس از اونجایی که ماشین لعنتیم توی تعمیرگاه بود و باید تمام مسیر رو با مترو میرفتم،نمیتونستم وقتم رو برای پرستاری از پسری که باهاش توی یه رابطه ی تموم شده بودم،تلف کنم!
اما چانیول لعنتی..این همون بکهیون سه سال پیش بود..همون که دیوونه ش بودی و براش تمام زندگیت رو میدادی!!
حالا میخواستی بری و بزاری توی تنهاییش،ذره ذره جون بده؟!!
دستم رو بین موهای مرطوبش فرو بردم و از روی صورتش،کنارشون زدم…اینجور نبود که حالا،ازش متنفر شده باشم..فقط حس میکردم همه چیز عوض شده و ما فقط داریم به هم اسیب میرسونیم و این درست نیست..بک نباید این جا،روی مبل میبود..باید تمام شب رو توی تخت،تو اغوش گرم من میخوابید..بعد صبح زودتر از من بیدار میشد و شیر گرم با نون تست برای صبحانه اماده میکرد..بعد شاید یکم عشق بازی میکردیم و من در حالی که هنوز راضی نشده بودم،به اصرار بک خونه رو ترک میکردم و به طرف محل کارم توی بانک،راه میوفتادم..
اما حالا ببین ما کجاییم؟!بک روی مبل به خودش پیچیده و تنها چیزی که وادارم میکنه برم و براش قرص بیارم،وجدان لعنتیمه..نه هیچ چیز دیگه ای !!
وقتی مطمئن شدم شیر به اندازه ی کافی گرم شده و برای یه گلوی دردمند حکم مرحم رو داره..اونو توی یه لیوان ریختم و با چند بسته قرصی که حدس میزدم برای وضعیت بک مفید باشه،توی سینی گذاشتم و همراه با یه صبحونه ی مختصر و ساده،بالای سرش بردم..
گلوم رو صاف کردم و با ملایم ترین لحنی که توی این نقطه از وضعیت رابطمون میتونستم،صداش زدم:
-بکهیون..هی..بیون بکهیون!!بیدار شو..باید اینا رو بخوری!!هی..بلند شو!!
وقتی بک بالاخره پلکهاش رو از هم باز کرد و با بی حالی به چشمهام خیره شد..برق دوست داشتنیه نگاهش رو ندیدم..انگار مدت ها بود گم شده بود و جاش رو به خاموشیِ دلخراشی داده بود که من باهاش غریبه بودم..
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و پلکهاش رو دوباره روی هم گذاشت:
-برو پی کارت پارک ! من چیزی نمیخورم !
صداش ،خش دار و گرفته بود و به نظر میرسید حجم زیادی از بغض رو توی خودش نگه داشته….
-احمق نشو بک ! بلند شو بشین و اینا رو بخور..من دیرم شده ..باید برم سر کار!!
به پهلو چرخید و بی توجه به من پتو رو تا روی سرش بالا کشید:
-اهمیتی نمیدم لعنتی..به تو و اون کار مسخره ت اهمیتی نمیدم..پس فقط برو و تنهام بزار..من چیزی نیاز ندارم!!
وقتی بی اعتناییش رو دیدم دیگه نتونستم اخلاق خوبم رو حفظ کنم ..پس نفسم رو کلافه و صدا دار بیرون فرستادم و سینی رو با حرص روی میز کنار مبل کوبیدم
-برو به درک بیون بکهیون!هر غلطی دلت میخواد بکن!دیگه واقعا برام مهم نیست !!
و بدون هیچ حرف دیگه ای بلند شدم و از آپارتمان کوچیکمون بیرون زدم!
———————-
فاصله ی کوچه ی ما تا اولین ایستگاه مترو،حدود١٠ دقیقه بیشتر راه نبود..اما اونروز،بر خلاف هر وقت دیگه ای مسیر کوتاه تر و زمان سریع تر از حد معمول طی میشد،انگار که تمام اسفالت ها و سنگ فرش های طول مسیر فقط به اندازه ی چند قدمِ کوتاه خلاصه شده بود و گذر زمان،معنای واقعیش رو از دست داده بود…وقتی با گیجی سرم رو بالا اورده بودم و پله های سنگی و سفید ایستگاه مترو رو پیش چشمام دیدم ،که چطور به دل زمین فرو میرفت و به طرز عجیبی بهم خوش امد گویی میکرد،نتونستم جلوی تعجب و شوک زدگی مسخره م رو بگیرم…چند بار با تاخیر و محکم پلکهام رو روی هم فشردم و سعی کردم افکار مزاحمم رو،که انگار حتی روی مراکز بیناییم هم تاثیر گذاشته بود،کنار بزنم..
چند قدم به جلو برداشتم و دستم رو به میله ی فلزی اطراف گرفتم..اما سرماش،بند بند وجودم رو به لرزه در اورد و باعث شد چند ثانیه ای همونجا،روی پله ی اول بایستم و دوباره به افکارم،اجازه ی پیشروی بدم..! اگر اوضاع مثل قبل بود..حتما الان یه دستکشِ بافتتی جدید روی دستم خودنمایی میکرد!یه دستکش بافتنی که خودِ خودِ بک برام درستش کرده بود..مطمئنا امسال یه طرح جدید روی دستکش پیاده میکرد،به گمونم یه چیزی تو مایه های توت فرنگی یا ستاره و یا حتی یه ماهی ..چون سال پیش یه ماه طرح زده بود و سال قبل ترش یه گیلاس که البته زیاد هم شبیه گیلاس نبود !! اما چه اهمیتی داشت که اون دستکش ها،با رنگ هایی که زیاد باب میل جنس مرد نبود،روی دستای یه کارمند درجه اول بانک نشسته باشه!یا حتی مهم نبود طرح های روش چقدر شبیه ماه و گیلاس و هر چیزِ لعنتیِ دیگه باشه ! مهم این بود که بک چند شبانه روز بیدار مونده بود و اونا رو با عشق برای مَردش،کسی که دوستش داشت،بافته بود!! درواقع همین مهم بود..عشق بک،که دستام رو گرم نگه میداشت و هیچ میله ی فلزیه یخ بسته ای توی دنیا نمیتونست اون رو از بین ببره!! 
وقتی به خودم اومدم..سوزشی بینیم رو قلقلک میداد…سرم رو بالا اوردم و آهی کشیدم !
“هی چان..داری سرما میخوری..باید لباس گرمتری میپوشیدی”
اینا رو به خودم گفتم تا حواسم رو کمی پرت کنم!
اما خب..هر کسی میدونست سوزش بینیم بخاطر دلایل مضحکی مثل این نمیتونه باشه…یا دید تارم حتی..که پیش خودم به یه چیزی مثل سرمای شدید ربطش داده بودم!!
سرم رو تکون دادم و اینجوری خواستم،تا تمام فکرهای توی سرم رو به اطراف پرتاب کنم..نمیخواستم با دیدن هر میله یا وسیله ی بی ربطِ دیگه ای دوباره چند دقیقه ای یه جا خشکم بزنه و به بک و خاطرات خوبمون فکر کنم..پس سرعت پاهام رو بیشتر کردم و خیلی زود خودم رو به مترویی که تقریبا داشتم از دستش میدادم،رسوندم!!
——-
توی مترو یه گوشه ایستاده بودم و به دیواره ی آبی رنگ کابین تکیه زده بودم..اونروز مترو زیاد شلوغ نشده بود..سر و صدایی نمیومد و هر کس،مشغول کار خودش بود..یکی کتاب میخوند و یکی هدفون روی گوشهاش گذاشته بود..چشماش رو بسته بود و هماهنگ با ریتم گردنش رو تکون میداد..
یکی روزنامه توی دستش گرفته بود و با اخم خط به خط مطالب رو از نظر میگذروند..اون یکی..
خب اون یکی کنار معشوقه ش نشسته بود..توی گوشش چیزهایی زمزمه میکرد و بعد هر دوتایی ریز ریز میخندین و حواسشون جمع بود که صداشون،کسی رو اذیت نکنه…
این صحنه برای من تازگی نداشت..مخصوصا اینکه تمام دورانی که من هنوز پول کافی برای خرید یه ماشین درست و حسابی نداشتم،ما دو تا -منظورم دقیقا خودمو بکهیونه- تمام شهر رو با مترو میگشتیم و تمام راز ها و لطیفه هامون رو روی همین صندلی ها،توی گوش هم پچ پچ میکردیم..راستش ما زوج بی پروایی بودیم…زیاد توی نگه داشتن خنده هامون موفق نبودیم و به بوسه های عمیق توی مکان های عمومی،عادت داشتیم..
حالا که بیشتر فکر میکنم..ما واقعا خوشحال و خوشبخت بودیم..
صبح ها کار میکردیم و تمام شب رو توی کوچه پس کوچه های سئول بدون خستگی پیاده روی میکردیم..
شاید بعضی اوقات بین راه به یه غذاخوریه گذرگاهی هم سر میزدیم و دو تا ساندویچ سوسیس تنوری با یه شیشه سوجو میخریدیم..بعد تمام راه رو تا خونه..سر اون شیشه ی سوجوی مشترک بحث میکردیم و اخرش هم قهقهه های بلند میزدیم…!
روزهای تعطیل بلیط سینما،توی دور ترین نقطه ی شهر تهیه میکردیم و تا یه مسیری رو با مترو و بقیه ش رو هم پیاده میرفتیم..
نمیدونم دقیقا از کی انقدر از هم دور شدیم..از کی پیاده جایی نرفتیم و ساندویچ سوسیس تنوری با سوجو نخریدیم..
نمیدونم از کی دیگه سینما نرفتیم و دو تایی،سوار مترو نشدیم تا ادمها رو زیر نظر بگیریم و برای هر کدوم جداگونه،داستان های زندگیشون رو بسازیم..!
دقیقا نمیدونم از کی ..اما حالا..دیگه با هم غریبه شده بودیم!!
——————–
بک اونموقع ها توی یه هایپرمارکت بزرگ کار میکرد!یه هایپر مارکت معروف بالای شهر که اکثرا به خاطر تخفیف های روزانه ش خیلی شلوغ میشد!
بکهیون بعضی روزها توی قسمت صندوق کار میکرد و گاهی مسئول پخش مواد غذاییِ طبقه ی دوم میشد!
اون هیچوقت از کارش شکایت نمیکرد،در واقع خیلی هم دوستش داشت،فقط بعضی اوقات از سر و کله زدن با اون همه آدم،اونم ر ۶-٧ ساعت در روز خسته میشد و غر میزد!
من دلم نمیخواست بک رو اونطوری ببینم..رنگ پریده و پریشون،وقتی ساعت ۵ عصر از سر کار برمیگشت!
با این وجود اون هیچوقت لبخند مستطیلی شکلش رو از روی لبهاش پاک نمیکرد،با همون سرخوشی و انرژیِ اول صبح،از در خونه داخل میومد و بعد از بوسیدن لبهام و یه دوش سرسری،عصرانه ی مفصلی اماده میکرد ..بعد مینشست و در حالی که دم نوشِ مورد علاقه ش رو ذره ذره مینوشید با حوصله از تمام اتفاقات اون روز توی فروشگاه برام حرف میزد!
هر چقدر هم که برق دوست داشتنیِ نگاهش،وقتی که از فراموشیه یه پیرزن،یا گم شدن یه پسر بچه ی لجباز توی فروشگاه صحبت میکرد،حفظ و پررنگتر میشد..با این حال من نمیخواستم که اون بیشتر از این اذیت بشه!چون یه احمق بودم و خوشحالی توی چشماش رو نمیدیدم..فقط خستگیِ صورت و غر زدن های گاه و بیگاهش،توجهم رو جلب میکرد!!
پس بعد از ظهر ها اضافه کاری می ایستادم…شیفت های بقیه رو قبول میکردم و دو برابر روز های عادی کار میکردم..میخواستم برای بک زندگیِ بهتری بسازم..ترفیع بگیرم،حقوق بیشتری نصیبم بشه تا یه ماشین خوب و یه اپارتمان بزرگتر بخرم..دلم میخواست تمام بک مال خودم باشه و از سر کار رفتنش ایراد میگرفتم..اون از این بابت راضی نبود..مخالفت میکرد و میگفت نمیخواد تا کارش رو از دست بده..تمام وقتش رو توی خونه بگذرونه و اینطوری ذره ذره پژمرده بشه!عصبی میشد و میگفت که این خودخواهیه..اما من کسی نبودم که از تصمیمش برگرده!پس یه روز که به بهانه ی تدارک مهمونیه دوستانه ی سر شب،ازش خواسته بودم تا مرخصی بگیره..خودم رفتم و فرم استعفاش رو از اون فروشگاه زنجیره ای پر کردم..بدون اینکه بهش بگم و خب این،اولِ شروعِ نابودی زندگیِ شیرینمون بود!!
بعد از مدتی من یه ماشینِ جدید گرفتم..یه اپارتمان بهتر و بزرگتر توی یکی از منطقه های خوبِ سئول ..تخت خوابمون رو که پر از خاطره های قشنگ و پرحرارت بود فروختم و یه بزرگترش رو که از جنس چوب مرغوب ساخته شده بود،خریدم..
حقوقِ زیادتری گرفتم و اینجوری حتی بیشتر از نیاز معمولمون پول دراوردم..
اما همه چیز هم همیشه خوب پیش نمیرفت،دیگه شب ها وقتی خسته و داغون از سر کار برمیگشتم،برای پیاده روی هایی که بکهیون از صبح منتظرشون بود و من بهش قول داده بودم که حتما هم همراهیش کنم،توان و قدرتی نداشتم..
وقتی بغض میکرد و میگفت که تمام روز رو حوصله ش سررفته و برای اون شب برنامه ی خاصی چیده،عصبی میشدم و سرش داد میزدم که خیلی بی ملاحظه ست،چون بعد از یه روزِ کاریِ خسته کننده،تنها کاری که اون میتونه بکنه غر زدن سرِ منه!در حالی که تمام این کارها برای ساختن یه زندگی بهتر برای راحتیه اون انجام شده نه هیچ چیزِ دیگه !
با تمام این وجود بک،همسر واقعا با حوصله ای بود..سعی میکرد ناراحت نشه و به جاش کنارم مینشست..با لبخندی که هر روز بی رمق تر و کم جون تر میشد،بهم نگاه میکرد و ازم میخواست تا ببخشمش..
میبوسیدم،شونه هام رو ماساژ میداد و بعد در گوشم حرف های ارامش بخش میزد..میگفت دوستم داره و تا وقتی چشم هام رو میبستم و میخوابیدم،موهام رو نوازش میکرد..
بکهیون واقعا برای نگه داشتن خوشبختیمون تلاش کرد..تمام بداخلاقی ها و بی حوصلگی هام رو به جون خرید و تمامِ بغض ها،ناراحتی ها و غصه هاش رو توی خودش ریخت..
دیگه چیزی نمیگفت..غُر نمیزد و شکایت نمیکرد..
فقط به بوسه ی اول صبح اکتفا و شب ها با لبخندی که دیگه مستطیلی و پر انرژی نبود،ازم استقبال میکرد..
از یه جایی به بعد اون دیگه خسته شده بود…دست از تلاش برداشته بود و به نابودی زندگیمون..بدون پلک زدن خیره شده بود..
اره..همه چیز از وقتی شروع شد که برق نگاه بکهیون یه جایی توی گذشته جا موند و لبخند دندون نمای قشنگش،توی فروشگاه زنجیره ایه بالای شهر جا گذاشته شد…
————————
وقتی صدای ضبط شده ای که ایستگاه بعدی توقف مترو رو اعلام میکرد،از داخل بلندگو پخش شد و من رو از خاطرات و افکاری که عمیقا توش گیر کرده بودم،بیرون کشید،متوجه شدم که مدتهاست به زوج روبروم خیره شدم و به سختی حتی پلک میزنم..دست و پام سرد و بی حس شده و قلبم به طرز عجیبی تند میکوبه و من هیچ کنترلی روی توقف هیچکدوم از اینها ندارم !!
احساس میکردم یه چیزهایی عوض شده و من دیگه اون پارک چانیول عصبی و کلافه ی سر صبح نیستم که قراره همه چیزو تموم کنه!
یه صدای قوی دائما توی سرم فریاد میزد و میگفت که مقصر تمام این اتفاقها خودِ نادودنت هستی چانیول!باید برگردی و همه چیزو درست کنی..تمام تلاشت رو به کار بگیری و بکهیونت رو،پیش خودت تا ابد نگهداری! شاید اون حق داره که تو رو یه احمق گوش دراز خطاب میکنه ! چون تو کسی بودی که زندگیِ لذت بخشتون رو خراب کردی و تا نقطه ی پایان هلش دادی و بعد مثل یه عوضیِ واقعی تمام مدت بی دلیل،بکهیون رو مقصر میدونستی!!
آه عمیقی کشیدم و سرم رو به دیواره ی سفت،تکیه زدم.
نه ..من دیگه نمیخواستم اون بره…تنهام بزاره و من در نبودش،تمام حماقت هام رو متوجه بشم..وقتی که دیگه خیلی دیر شده…بخشیدنم خیلی سخته شده…
نه …من دیگه نمیخواستم اون بره…میخواستم بمونه و من تمام بدی ها و بداخلاقی هام رو دونه به دونه براش جبران کنم ..زندگیمون رو از نو،بسازم و برق نگاه و لبخند از ته قلبش رو،دوباره بهش برگردونم…
——–
وقتی مترو ایستگاه بعدی توقف کرد و من با عجله ازش پیاده شدم و توی شلوغی به طرف درب خروجی تقریبا دویدم…اصلا نگاه های مردم و یا حتی کار لعنتیم که دیر شده بود،برام اهمیتی نداشت..
واسم مهم نبود که امروز یه جلسه ی مهم با رییس بانک داشتم و اون حتما میخواست درباره ی فرستادنم به شعبه ی مرکزی باهام صحبت کنه..
دیگه هیچ چیز توی این دنیا،به جز بکهیونی که قلبم دوباره از عشقش،لبریز و بی قرار شده بود،اهمیتی نداشت و من فقط اونو میخواستم….
فقط دوست داشتم با نهایت سرعتی که میتونستم بدوم و تمامِ چیزهایِ بی ارزشِ دیگه رو پشت سرم رها کنم..
بدوم و پیش کسی برگردم که همیشه پیشم موند..کوتاه نیومد و تا تونست برای داشتنم جنگید و تلاش کرد..
من با تمام توان میدویدم و تمام دنیا رو جز بک،پشت سرم تنها میگذاشتم..
——-
-بکـــ …بکهیون عزیزم کجایی؟
وقتی وارد خونه شده بودم و از کمبود اکسیژن توی ریه هام نفس نفس میزدم،بکهیون رو روی مبل ندیده بودم..
حتی سینی ش هم دست نخورده روی میز رها شده بود و هیچ سر و صدایی،جز میومیو های سیلور کنار پام،شنیده نمیشد..
ترس داشت تمام بدنم رو ذره ذره کرخت و بی حس میکرد و راه رفتن برام سخت و عذاب اور شده بود..
نه..بکهیونِ من نباید میرفت..
-ب..بک؟خواهش میکنم جوابمو بده..تو کجایی؟
بغض گلوم رو بدجوری فشرده بود و هوا،راهی برای عبور پیدا نمیکرد..
پاهام رو به سختی به طرف در اتاق،که توی دورترین نقطه از اپارتمان قرار داشت،میکشیدم..و به قلبی که داشت سینه م رو میشکافت،اشک هایی که دیدم رو خیس میکرد،توجهی نمیکردم..
دستام رو به دیوار گرفتم و خودم رو پیش بردم..دعا میکردم که توی اتاق باشه و روی تخت نا مرتبی که تمام دیشب رو تنها روش خوابیده بودم،دراز کشیده باشه..
-اوه خدای من بک!!!
وقتی بکهیون رو دیدم که چطور روی زمین چهار زانو نشسته و با  اشک هایی که اروم روی گونه هاش میریزه،لباس هاش رو نامرتب و بدون اینکه تا کنه،توی چمدون میزاره…نتونستم جلوی اشک هایی که باشدت بیشتری روی صورتم مینشست و خوشحالیم رو فریاد میکشید،کنار بزنم..
اسوده خندیدم و تقریبا به سمتش پرواز کردم…بدن لاغر و لرزونش رو توی اغوشم،محکم فشردم و بین هق هق هام با صدای ارومی زمزمه کردم:.
-بک تو نرفتی..اوه خدای من تو هنوز اینجایی..خدایا شکرت..ممنونم..واقعا ممنونم..!
تمام صورت و گردنش رو از بوسه هام پر میکردم و با دستم موهاش رو با ملایمت نوازش میدادم.. 
-ولم کن چانیول..اه عوضی بهت میگم ولم کن..برو گمشو اونوووورررررر…یاااااا مگه کریییی؟تنهام بزار لعنتییییی..میخوام برممممم..تاکسی منتظرمهههه
بک توی اغوشم بدون خستگی تقلا میکرد و تقریبا جیغ میکشید تا رهاش کنم…
اما من با لبخند عمیقی چشمهام رو بسته بودم و از داشتن اون توی اغوشم ارامش میگرفتم..
-تو جایی نمیری بک..جای تو همینجاست..توی اغوشم..پس دیگه وول نخور و ازم نخواه که ولت کنم..من متاسفم..واقعا متاسفم و میخوام جبران کنم…پس پیشم بمون بیون بکهیونِ دوست داشتنی من ! لطفا… تا همیشه… همینجا بمون!

بسیـــار امیدوارم که دوستش داشته باشید ^ ^
بعضی وقتا یه تلنگر ساده و یا فکر کردن به خیلی چیزا بدون عصبانیت و خشم میتونه رابطه هامون و دوستیهامونو نجات بده و باعث بشه قلبمون از حس خوب دوست داشتن پر باشه heart 
دوست دارم از این به بعد در کنار فیکهام وان شاتهای مختلفی بنویسم البته اگه ازم استقبال بشه و بپسندید قلممو  :mail: 
راستی دوست دارین بار بعدی با چه زوجهایی بنویسم ؟ 308519_huhsmileyf3 
با اینکه کلی حرف براتون ارم اما وقت تلخ خداحافظی رسیده :cry: 
خیلی دوستون دارمم و قول میدم زیاد برای آپ فیکهام منتظرتون نزارم
خداحافظتوووووووون heart  hi  heart 
پ.ن:راستی ^ ^ #با_حیوانات_مهربان_باشیم  :heart: 
The following two tabs change content below.

Mar Mar

اسمم مریمه متولد تیر 76 هستم نویسنده marsh mud & Room 88 دانشجو عم عاشق حیوونام و کسایی که اونا رو دوست دارن :) love ya all :**

Latest posts by Mar Mar (see all)