هدر سایت
تبلیغات

fanfiction the ugly twins 14

قسمت چهاردهم                                                                                     

 

 (( تهدید ))

 

چانیول درحالی که به لباسه جونگین اشاره میکرد گفت

  • میگما … یذره زیادی برات بزرگ نیست ؟؟؟

جونگین یکی از آستینا رو درآورد و گفت

  • یذره … ! کوچیک تر نداری ؟؟

چانیول نشست رو تختش

  • نه اون کوچیک ترینش بود .. هه … نگا تا کجات اومده … ؟؟؟

جونگین نگاهی به خودش کرد که چطور لباسه چانیول تا وسطای رونش اومده بود

  • خب حداقل مثله دامن بنظر نمیرسه …

چانیول خندید

  • خب شلوار جینه چطوره …. ؟؟؟
  • دارم امتحانش میکنم

چانیول وقتی که دید جونگین که شلوارشو درآورد سریع روشو کرد اونور

  • این …

جونگین با دیدنه کمره گشاده شلوار آهی کشید و گفت

  • چانیولا … کمربند نداری ؟؟؟

چانیول زد زیره خنده و سعی کرد تا یه کمربند پیدا کنه …

جونگین ریزه میزه بود …. و چانیول اینو دوست داشت …

—————————————————————————————————-

کیونگسو جونگین و نصیحت کرد تا برنامشو برای پیچوندنه دانشگاه کنسل کنه …

از کجا معلوم شاید استادا یه تکلیفه سخت میدادن … یا یه امتحانه جایگزین میگرفتن …

جونگین شبه گذشته با خونه تماس گرفته بود و گفته بود که اون شب و پیش چانیول میمونه …. مادرش اول مخالفت کرد اما درآخر اجازه داد

چانیول مدته زیادی بود که دوسته صمیمیه جونگین بود … طبیعی بود که مادرپدرش بهش اعتماد داشته باشن …

  • من میرسونمت دانشگاه ..
  • نه تو برو
  • ولی …
  • راه هامون فرق میکنه … دیرت میشه … برو باشه ؟؟؟
  • 20 دقیقه تاخیر مشکلی نداره

جونگین سرشو تکون داد و گفت

  • من مشکل دارم .. با قطار میرم … روزه خوبی داشته باشی چانیولی !!

چانیول آهی کشید … خیلی دوست داشت که خودش شخصا جونگین و برسونه دانشگاه … خیلی … اما چون جونگین مخالفت میکرد …

  • باشه .. من میرم …

برگشت و رفت سمته ماشینش … اما دوباره پرسید

  • پس چطوره که تا ایستگاهه قطار باهات بیام ؟؟؟

جونگین پوفی کرد و سرشو تکون داد

  • فقط 5 دقیقه تا اینجا فاصله داره … اما دانشگاهه تو خیلی دوره … برو برو

چانیول زیره لب غرغر کرد .. اما درآخر سواره ماشینش شد .. جونگین خندید و بعداز دست تکون دادن براش راه افتاد …

تو راه فکرش رفت سمته اتفاقی که دیروز افتاد …

آهی کشید و رفت توی ایستگاه .. امیدوار بود که امروز سهون و نبینه … نمیدونست وقتی باهاش روبرو میشه چی باید بگه … زبونش قفل میشد …

میدونست که نباید اونقدر بچگانه رفتار میکرد … اما دسته خودش نبود … سهون زیاد با صبرش بازی کرده بود ….

سواره قطار شد و نزدیکترین صندلی به در رو انتخاب کرد و نشست …

آهی کشید و چشماشو به آرومی بست … شبه گذشته اصلا خوب نخوابیده بود … چانیول خوابیده بود اما اون کاملا بی خواب شده بود …

دلش برای سهون تنگ شده بود …

با این حال که تازه چند هفته بود که باهم قرار میذاشتن … همچین وابستگی ای پیدا کرده بود …

وقتی که ذهنش خالی بود تنها تصویری توش جرقه میزد تصویره سهون بود ….

دوباره آه کشید

اینکه به خاطر اون کارش اینجوری عصبانی شده بود بچگانه بود ؟؟

میدونست که خیلی رو تمین حساس شده … ازش متنفر نبود … بلکه خیلیم دوسش داشت … فقط به زندگیه خوبش غبطه میخورد … چون تمین هرچی که اون نمیتونست داشته باشه رو داشت … و بنظرش این یکم ناعادلانه بود …

با رسیدن به ایستگاهه مورد نظرش تکونی خورد … بعداز چند دقیقه پیاده شد و از ایستگاه اومد بیرون …

اوه … لبخند …

لباشو به زور به شکل خنده در آورد و با خودش گف

  • خودت و جمع و جور کن !!

آره … همینه … زندگی ادامه داره … فایتینگ کیم جونگین  !!

—————————————————————————————————-

کلاسای اون روزش به هیچ اتفاق خاصی تموم شد … هیچ تکلیفی ام داده نشد .. و این جونگین و ناامید کرد ….

کیونگسو زد پشتش و گفت

  • من میرم خونه

جونگین سرشو تکون داد  … کیونگسو نگاهی به مچ دستش انداخت و دوباره گفت

  • خوب استراحت کن … به دستت ام فشار نیار

جونگین در جوابش لبخندی زد

  • باشه
  • اوکی … راستی … دوست پسرت امروز صبح داشت دنبالت میگشت … ببخشید انقدر حواسم به درس بود که یادم رفت بهت بگم … فک کنم الانم بیرون منتظرت باشه …
  • نه !!! … نمیخوام ببینمش …

دهن کیونگسو از تعجب واموند

  • چی ؟؟
  • من … من فقط .. دلم نمیخواد الان ببینمش .. همین
  • ینی چی ؟؟؟ دعواتون شده ینی ؟؟

جونگین آهی کشید

  • یجورایی …
  • چرا اخه ؟؟
  • بعدا بهت میگم … حالا بیا بریم بیرون تا نیومده …

جونگین درحالی که کیونگسو هنوز تو بهت بود دستشو کشید و برد …

دور و برشو نگاه کرد تا مطمئن بشه که سهون اونجا نیست

  • من هنوز نفهمیدم چی شده …
  • فردا بهت میگم … الان باید برم خونه تا ندیدتم …

کیونگسو نمیخواست جونگین و ول کنه … ولی با دیدن استرسی که داشت بیخیالش شد و سرشو تکون داد …

  • اوکی … ولی اگر چیزی ازم پرسید چی بهش بگم ؟؟
  • بهش بگو غایب بودم

بعداز این حرف رفت و کیونگسو رو تنها گذاشت …

  • عجیبه ها … چه اتفاقی ———
  • دو کیونگسو !!

با شنیدن یه دفعه ای اسمش از جاش پرید … سرشو برگردوند و کسی رو که اصلا نباید باهاش حرف میزد و دید …

سهون ..

سهون با قیافه ای نگران پرسید

  • جونگین کجاست ؟؟

با این حرف کیونگسو بی اختیار نگاهی به جونگین که داشت از خیابون رد میشد کرد و گفت

  • اون … اون … امروز غایب بود

سهون یه قدم اومد جلوتر و مسیره نگاهه کیونگسو رو دنبال کرد

  • آره … اون … خب حالش خیلی خوب نبود .. واسه همون —–
  • اون جونگینه !!!

سهون بی اختیار کیونگسو رو زد کنار و دوید طرفش …

کیونگسو به خودش لعنت  فرستاد

  • اه لعنتی ..!!

جونگین صددرصد بعدا میکشتش ..

—————————————————————————————————-

جونگین داشت از دست سهون در میرفت … نمیدونست چیکار باید بکنه .. یا چی باید بهش بگه …. واسه همین تا جایی که در توانش بود سعی میکرد ازش دوری کنه …

پسره کوچیکتر رفت توی یه کوچیکه باریک تا خودشو از دست سهون قایم کنه … و موفقم شد …

سهون درحالی که دور و برشو نگاه میکرد داد زد

  • جونگیناااا … مطمئنم که اومدی اینجا … کجایی ؟؟؟

جونگین درحالی که خودشو چسبونده بود به دیوار سعی میکرد تا نفساشو کنترل کنه …

خداروشکر سینه اش مثل سابق درد نگرفته بود ….

بعداز چند دقیقه از دیوار فاصله گرفت و دید که سهون نیست …

آهی کشید و دوباره راه افتاد …

چند دقیقه که گذشت ایستاد … صدای قدمایی رو از پشت سرش شنید …

سهون بود ؟؟

سرشو که برگردوند سه تا مرد و دید که داشتن پشت سرش راه میومدن …

کی بودن ؟؟

برگشت و این بار سریع تر راه رفت …

  • کیم تمین

وایستاد …

تمین ؟؟؟

برگشت … میخواست بگه که اون کیم تمین نیست … اما قبل از اینکه دهنش و باز کنه یکی از مردا اومد و جلوش وایساد …

  • کیم تمین … صبر کن میخوام باهات حرف بزنم …
  • متا …. متاسفم …. ولی من —-
  • تو با چویی مینهو قرار میذاری ؟؟؟

جونگین تعجب کرد … قرار …. چویی مینهو … تمین … ؟؟؟

مرد با لحن ترسناکی گفت

  • این یه اخطاره کیم تمین !! .. اگر واقعا با چویی مینهو قرار میذاری … باهاش بهم بزن !!!

چشمای جونگین گشاد شده بودن و دهنش بازمونده بود …

این معنی نمیداد  … خب که چی اگر تمین با مینهو قرار میذاشت ؟؟؟

نتونست جلو خودشو بگیره و گفت

  • اگر … بهم نزنم چی ؟؟

مرد بازوی راست جونگین و محکم گرفت و گفت

  • اگر اینکارو نکنی ..
  • آیییی
  • پشیمون میشی !!!

با لحن جدی ای که مرد داشت چشمای جونگین از ترس گرد شد … و لرزی به بدنش افتاد …

سعی کرد تا بازوشو از دست مرد بیرون بکشه … اما موفق نشد ….

مرد دوباره گفت

  • چویی مینهو ماله کسه دیگه ایه !!! پس … سعی نکن باهاش قاطی شی !!!

دست جونگین و با غیض ول کرد …

یکی دیگه از مردا نیشخندی زد و دستشو حلقه کرد دوره شونه های جونگین

  • اگر کسی رو برای بازی کردن باهاش نداری … خب ما …. میتونیم باهات بازی کنیم !!!

جونگین با فشرده شدن بدن مرده قوی به بدنش آب گلوشو از ترس قورت داد …

اما یکی دیگه از مردا گفت

  • هی … دست بهش نزن …. ما پول نگرفتیم که این کارو بکنیم !!!

مرد دوباره نیشخندی زد و دستشو از شونه ی جونگین برداشت … اما دستشو کشید رو صورتش و گفت

  • اما تو خوشگلی …. تعجبی نداره که اون دختر بهت حسودی میکنه !!!

جونگین یه قدم رفت عقب … سعی کرد از تماس دست مرد با خودش دوری کنه … کم کم داشت میترسید و اون مرد بنظرش ترسناک میومد …

یکی دیگه از مردا گفت

  • به هیچکس راجبه این مکالممون حرفی نمیزنی !!! وگرنه آسیب میبینی !!

جونگین لرزید و سرشو زیر انداخت …

حسادت ؟؟ … این مردا حتما از طرفه یه دختری که دنباله مینهوعه فرستاده شدن !!!

  • هیییییییییییییی

هر چهارتاشو با شنیدن صدا برگشتن … سهون داشت میدوید به سمتشون …

  • س …سهون ؟؟

سه تا مرد رفتن عقب

سهون درحالی که جونگین و به شدت میکشید به طرفه خودش گفت

  • هیییی …. دارید چیکار میکنید ؟؟؟

اونا نگاهی به همدیگه کردن و جونگین و سهون و تنها گذاشتن ….

همین که از دیدشون خارج شدن سهون دوتا بازوی جونگین و گرفت تو دستشو با نگرانی پرسید

  • هی هی … حالت خوبه ؟؟

جونگین شدیدا بهم ریخته و نگران بود …

سهون دوباره پرسید

  • چیکارت کردن ؟؟؟ چی میخواستن ازت ؟؟؟

جونگین سرشو تکون داد

  • هی … هیچی …

اونا تهدیدش کرده بودن که به هیچکس حرفی نزنه … و میترسید اگر به سهون میگفت … اونوقت یه اتفاق بد برای تمین میفتاد …

سهون با مهربونی گفت

  • جونگینا … لطفا راستشو بگو … بگو اگر اونا اذیتت کردن همین الان برم و تلافی بکنم …

سرشو آورد بالا و با قیافه ی جدیه سهون روبرو شد …

  • اونا … هیچ کاری نکردن …. فقط … فقط … راجبه تکلیفای فردا پرسیدن …

سرشو دوباره انداخت پایین … قلبش به شدت میزد …

اون دختر حتی چندتا مرد و واسه تهدیده تمین فرستاده بود … این یذره زیادی نبود  ؟؟

جواب جونگین اصلا تو کته سهون نمیرفت

  • جونگینا … اونا تهدیدت کردن ؟؟

جونگین دوباره سرشو تکون داد

  • نه …

سهون واسه چندثانیه بهش خیره شد … آهی کشید … مطمئن بود که جونگین داشت یه چیزی رو قایم میکرد …

جونگین آب گلوشو قورت داد و راه افتاد … باید راجبه اتفاقی که افتاده بود با تمین حرف میزد …

سهون رفت دنبالش

  • جونگ … ( خخخخخ این چه مدل صدا زدنه خب آخه ؟ ) صبر کن ….. تو هنوزم … هنوزم از دستم عصبانی ای ؟؟

برای چند ثانیه بهش خیره شد … نمیدونست باید چیکار کنه … واسه همین نادیده ش گرفت و دوباره شروع کرد به راه رفتن …

اما نه تا وقتی که سهون از پشت سر بغلش کرد …

بدنه کوچیکه جونگین بین بازوهای بلنده سهون غرق شده بود و جونگین نمیتونست تکون بخوره …

  • س … سهون …

سهون تو گردن جونگین زمزمه کرد

  • جونگینا … منو ببخش … دیروز من منظوری نداشتم …

نفس جونگین با محکم تر فشرده شدن تو بغله سهون بند اومد …

  • منو ببخش …
  • سهون … دارم له میشم …

سهون سریع دوست پسره کوچولوشو ول کرد و جونگین یه قدم رفت عقب …

برگشت طرف سهون و با قیافه ی پشیمونش روبرو شد … لبخنده ضعیفی زد

  • منم معذرت میخوام … خیلی بچگانه رفتار کردم …

برای چند لحظه سکوت شد که سهون لبخنده بزرگی زد و گفت

  • خب پس ینی الان اوکیم ؟؟؟؟

با چشمای تیره و گردش خیره شد به سهون ….

 سهون بنظر خیلی خوشحال میومد …. چشماش میدرخشیدن …

جونگین سرشو تکون داد 

سهون یدفه کشیدتش تو بغل خودش و پیشونیشو بوسید …

پسره قدبلند از اینکه مورد بخششه جونگین قرار گرفته بود خیلی خوشحال بود …

جونگین به آرومی هلش داد عقب … درسته که بخشیده بودتش … ولی هنوز کلی سوال تو مغزش بود … گذشته از این که هنوز به سهون مشکوک بود … نگرانه تمین ام بود ….

چجوری باید راجبه این تهدید به تمین میگفت ؟؟؟ اونا خیلی وقت بود که باهم حرف نمیزدن ….

جونگین لباشو بهم فشار داد و به آرومی یه قدم رفت عقب …

  • من … من میرم خونه

سهون اومد کنارش و گفت

  • تا اونجا باهات میام
  • نمیخواد … خودم میرم

سهون با رد شدنش توسط جونگین عصبانی شد

  • گفتم باهات میام … اگه دوباره اون مردا بخوان اذیتت کنن چی ؟؟؟

احساس کرد یه چیزی درونش شکست …

جونگین دوباره لباشو بهم فشار داد … اون مردا خیلی ترسناک بودن … مخصوصا اونی که هی بهش دست میزد …

نمیتونست این ریسکو بکنه که دوباره باهاشون رو در رو بشه … اونم تنها …

واسه همین پیشنهاد سهون و قبول کرد …

دوتایی پیاده برگشتن خونه … بی هیچ حرفی …. اما سهون مرتب زیرچشمی به صورت بی احساس جونگین نگاه میکرد …

جونگین هنوزم عصبانی بود  …

رفتن تو قطار و رو صندلی نشستن …

جونگین آهی کشید … فکرای زیادی تو سرش رژه میرفتن …

اونقدر تو افکارش غرق بود که متوجه نشد سهون دستشو گرفته ….

بعداز چند ایستگاه رسیدن و پیاده شدن … و جونگین بالاخره با دیدن دست خودش که میون انگشتای بلنده سهون قفل شده بود چشاش گرد شد  …

سهون از بین آدمایی که با عجله از کنارشون رد میشدن ردش کرد … و جونگین تنها با دهنی بسته از پشت سر به قد بلند و فیگوره متکیه سهون نگاه میکرد …

بعداز چند دقیقه بالاخره رسیدن خونه ی جونگین …

  • ممنونم …

با انگشتاش بازی میکرد

  • به خاطره رسوندنم به خونه …

و برگشت تا بره تو خونه که سهون صداش زد

  • جونگینا …

ایستاد و برگشت سمت سهون

  • میگم که … اممم … تو … هنوزم از دستم .. عصبانی ای … مگه نه ؟؟؟؟

جونگین سرشو تکون داد …

  • چرا هنوزم عصبانی ای ! … خب … چجوری درستش کنم ؟؟ .. ینی … خب … چیکار کنم که … منو ببخشی ؟؟؟

جونگین سرشو تکون داد

  • من ازت عصبانی نیستم

درست بود … جونگین سهون و بخشیده بود … فقط .. هنوز بهش شک داشت …

  • ولی بنظر عصبانی ای

جونگین لبخندی زد

  • فقط یذره خستم … سهونا … هوا داره تاریک میشه … برو خونه …
  • اوکی …

جونگین براش دست تکون داد و رفت تو خونه …

با ناپدید شدن هیبت جونگین پشت در … سهون احساس کرد قلبش یخ زد

اونجا وایساد و با چهره ای غمگین به در بسته خیره شد …

آره … همین الان کیم جونگین باعث شده بود احساس ناراحتی بکنه … بی هیچ دلیله مشخصی …

 

 ———————————————————————————————————-

خب اینم از این قسمت … من که حال کردم … سهون نیاز داشت به همچین رفتاری … ناراحت شدنم یذره براش لازم بود 

نظرا بالاها …. تا نرسه به 80 اپه جدید نداریم 

طبق قانونه قدیمی … نه کمتر نه بیشتر 

خدایی ترجمه کارش سخت تر از فیک نوشتنه 

The following two tabs change content below.

shaghi1

Latest posts by shaghi1 (see all)

shaghi1 88 نظر 28 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
2724% off coupon codes american eagle
مهمان

You seem to know what and who this man want dye dye. You sound uneducated. Sorry to say. By summer having a flat ass that doesn’t mean men won’t want her. And I saw a picture of this girl last week and she looked good to me. Shame on you. A next jealous bitch we.

narsis69
مهمان

خیلی خوب بود.مرررررسی.
بیچاره جونگین!! اگه آخر به خاطر این تمین سرش به باد نرفت!!؟؟
سهون داره عاشق جونگین میشه.
فایتینگ

fatho
مهمان

واااااای من تازه اومدم تااین فیکو بخونم!ترجمه ات خیلی روون وشیرینه!ممنون دوست جونم

mahi
مهمان

عهههه من انتظار داشتم اون موقع که سه تا مرده اومدن یه اتفاق خاصی بیفته پس چرا هیچی نشد 0_0

Baekla
مهمان

خیلی داره جذاب میشه از زحماتت ممنون

سایه
مهمان

tarjomat vaghan awlie khili ravone
faghad neviand cheshm nadashe??kojay taemin ghashang tare kai hast ache
sekai is my style u ha ha
ba tacjakor saghia

سایه
مهمان

درود.قسمت های قبلی رو باید از کجا خوند ایا ؟

Jeengul
مهمان

سهون خوبش شد هاهاها
عررررر جونگین واسه تمین نگرانه خدای من چه پسر مهربونی!
ولی من دلم واسه چانکای غش میره خوو ><
مرسی

miss.darya
مهمان

مرسی^^عالیهههه این فیکککک??

فاطمه
مهمان

ممنون خیلی قشنگ ترجمه میکنی

baekyumina
مهمان

ممنووووون عالس بووووود مرسی

baekyumina
مهمان
parisa.d.b
مهمان

برگشتم…
پارت های گذشته رو خوندم
الان هم 14 رو خوندم…بعدی 15…
ولی خودمونیم…عجب داستان محشریه…کلی حال کردم!
ولی نویسنده یه چیزیش میشه ها… گمونم چشاش ضعیفه…هیشکی هم نه تیمین! تمین قل خوشگله است!!! تازه الان تو آلبوم جدید که خودشو محو کرده من میتونم چهره اشو تحمل کنم…چی میگه این؟!
کاپل هاشم خیلی مرگ ان…قشنگ آش شده
کیونگسو و بکهیون…چانیول و جونگین…سکای طبیعیه! تمین و مینهو هم نرماله…اوه اوه…زیکو چی میگه این وسط…
یعنی با ایده ی داستان دارم جون میدم ها…
تهشه واقعا…
داستان خیلی روونه و ترجمه اش خوبه…مرسی بابت زحمتی که میکشی…

kimkim
مهمان

وااااای خیلی قشنگههه…عاشقشم…مرسی

nika_suel
مهمان

ااا من فک کردم نظر گزاشتم الان چک کردم دیدم نزاشتم :/
چقد چان و کای خووووبن
کم کم دارم وسوسه میشم دعا کنم چانکای شه خخخ
ولی سکای یه چیزه دیگس
دلم واس کای میسووزه خیلی بخاطر تمین سختی میکشه
.
ترجمت عالیع عزیزم خسته نباشی

fahimeh hs
مهمان

نمیشه یکم تخفیف بدی تو نظرات

wpDiscuz