fanfiction the ugly twins 15

دلم سوخت    

(( قسمت پونزدهم ))                                                                         

 

تمین 5 تا از کیمباپایی که تازه از سوپرمارکت خریده بود و گذاشت تو بشقاب و رفت تو نشیمن …

آهی کشید و بشقابشو گذاشت رو میز … هیچ کس خونه نبود و اون گشنش بود … امروزم چون هیچ کلاسی بعداز اون نداشت تصمیم گرفت برگرده خونه …

تلوزیون و روشن کرد … ساعت و نگاه کرد … تازه 6 بعدازظهر بود …. معمولا جونگین این موقع ها میومد خونه … ولی هنوز سروکله اش پیدا نشده بود …

با خودش گفت

  • شاید با چانیول رفته بیرون

تمین از همون اول که چانیول دوست صمیمیه جونگین شده بود اون و میشناخت …

جونگین زمانی که راهنمایی بودن یه بچه ی فوق العاده خجالتی و استرسی بود … و به راحتی با کسی دوست نمیشد و همیشه ساکت بود …

همیشه چسبیده به تمین بود که این باعثه عصبانی شدنه دوستای تمین میشد…

جونگین دوست نداشت برادرشو با کسه دیگه ای تقسیم کنه … اونو فقط و فقط واسه خودش میخواست …

ولی تمین نمیتونست به جونگین یا دوستاش نه بگه … و بینشون گیر کرده بود … قبل از اینکه چانیول مثل یه ناجی سر برسه …

چانیول یه سال ازشون بزرگ تر بود .. وقتی جونگین و دید که اون با تمین به خاطره اینکه واسه فوتبال بازی کردن با دوستاش ترکش کرده بود قهر بود …

جونگین خیلی ساکت و خجالتی بود  … اما وقتی با چانیول بود خیلی شر و شیطون میشد …

از اون روز به بعد اونا جدایی ناپذیر شدن … هر دوشون از وجوده همدیگه لذت میبردن …

تمین آه عمیقی کشید … اون به جونگین به خاطر داشتن همچین دوسته صمیمی و مراقبی غبطه میخورد … گرچه خودشم کی بوم و داشت … اما تازگیا توجه و محبتش بین تمین و دوست پسرش اونیو تقسیم شده بود …

تمین دوستای زیادی داشت … به معنای واقعیه کلمه زیاااااد … اونا دوره هم جمع میشدن … تو مدرسه با هم غذا میخوردن … چیزه باحالیه … اما … اون چیزی که تمین بهش احتیاج داشت کسی بود که بتونه بهش اعتماد بکنه ….

تمین توی اعتماد کردن به دیگران مشکل داشت … حتی به کیبوم یا دوست پسره جدیدش مینهو ..

اون کسی که تمین بهش اعتماد داشت جونگین بود  …

اما جونگین تازگیا خیلی ازش فاصله میگرفت … و تمین اون گرمایی که از وجودش طلب میکرد و از دست داده بود  …

آهی کشید و کیم باپی گذاشت تو دهنش …

دلش برای جونگین تنگ شده بود …

همین که اومد یه کیمباپ دیگه بذاره دهنش دره خونه باز شد و جونگین با صورتی ناراحت وارد شد ..

صاف نشست سره جاش … میخواست دهنش و باز کنه و حرفی بزنه .. اما میترسید جونگین نادیدش بگیره …

جونگین با دیدن تمین که اونجا نشسته بود سورپرایز شد …

تو سکوت به همدیگه زل زده بودن ..

تمین درحالی که بشقابه کیم باپ و بلند میکرد گفت

  • چیزی … خوردی ؟؟

جونگین سرشو تکون داد رفت طرفه اتاق خوابش ..

تمین آهی کشید … واقعا دلش میخواست از جونگین راجبه مچ دستش بپرسه … که بهتر شده یا نه ؟؟ اما جونگین حتی بیشتر از 5 ثانیه ام بهش نگاه نمیکرد …. چیکار باید میکرد ؟؟؟

آخرین تیکه ی کیمباپ و خورد و رفت طرفه آشپزخونه … ظرفشو شست و گذاشتتش تو سینک ….

ساعت 6 و 40 دقیقه ی بعدازظهر بود  … و مادرپدرش هنوز برنگشته بودن خونه … مادرش که احتمالا تو بیمارستان پیشه داییش بود … پدرشم سره کار ..

حسابی حوصلش سر رفته بود … کاری نداشت که بکنه …  حتی با برادرشم نمیتونست صحبت بکنه ..

مینهو وسطه بازیه فوتبالش بود … کیبوم ام احتمالا ارایشگاه بود … بقیه ی دوستاشم … اممم … باهم رفته بودن بیرون … ولی تمین حوصله نداشت … واسه همین باهاشون نرفت …

تصمیم گرفت بره و یه دوش آب گرم بگیره … یه ساعتی تو حموم موند …. اجازه داد آب همه جای بدنشو بگیره … و تمومه استراساشو بشوره و ببره …

برای چند لحظه چشماشو بست … زندگیش پر بود از آدمای مختلف … اما چرا الان انقدر احساسه پوچی میکرد .. ؟؟؟ 

بعداز چند دقیقه بالاخره شیره آب و بست و از حموم اومد بیرون و رفت سمته اتاقش …

  • آب داغ پوستمو خراب کردش ..

درحالی که با خودش حرف میزد دره اتاقشو باز کرد

  • من فقط یذره لوسیون … جو … جونگین … ؟؟؟

جونگین با شنیدنه اسمش از جا پرید  …

سرشو آورد بالا و تمین و دید … درجا خشکش زد …

از طرفه دیگه تمینم تعجب کرده بود … جونگین از وقتی که اتاقشو جدا کرده بود پاشو اونجا نذاشته بود …

درحالی که به جونگین نزدیک میشد گفت

  • چیزی شده ؟؟؟
  • امممم …

جونگین سرشو انداخته بود پایین و با انگشتاش بازی میکرد …

میخواست چیزی بگه … میخواست درمورده رابطه ی تمین با دوست پسرس بپرسه …

میخواست به تمین بگه که مراقبه خودش باشه .. چون یه سریا دنبالشن …. اما دهنش قفل شده بود .. و نمیتونست حتی بازش کنه ..

تمین صبورانه منتظر بود تا برادره کوچیکترش حرفشو بزنه … صندلی ای بیرون کشید و روش نشست

جونگین دوباره شروع کرد … اینبار با شجاعته بیشتری

  • امممم … تو .. با مینهو … قرار میذاری ؟؟؟

تمین پلکی زد

یه بار …

دو بار …

  • چرا میخوای بدونی ؟؟؟

جونگین سریع دهنشو بست و تمین همون لحظه از حرفی که زده بود پشیمون شد … یذره خشن بود ..

  • منظورم … اممم …. نه باهاش قرار نمیذارم … چطور ؟؟

جونگین دوباره پرسید

  • باهاش قرار نمیذاری ؟؟
  • نه
  • اوه .. امم … تو … ازش .. خوشت میاد ؟؟؟؟

دهنه تمین باز مونده بود … چرا جونگین انقدر سوالای عجیب غریب میپرسید …. ؟؟؟

در یک ثانیه و از ناکجا آباد فکره زیکو افتاد …

نکنه جونگین ….

تمین با چشمایی مشکوک پرسید

  • تو از مینهو خوشت میاد ؟؟

اون به جونگین گفته بود که باهاش صادق باشه .. اما تمین راجبه مینهو جدی بود و نمیخواست اونو به کسه دیگه ای ببازه … حتی برادره دوست داشتنیش …

جونگین سریعا سرشو تکون داد و گفت

  • چییی ؟؟ نه !!!
  • پس چرا میپرسی ؟؟؟

جونگین کلماتو گم کرده بود … نمیدونست چطوری باید راجبه تهدیدی که شده بود بگه .. یا حتی چطوری داستانه خودشو شروع کنه …

  • جونگین ؟؟
  • ن .. نه .. فقط … من یه چیزی شنیدم .. که …. یه کسی هست که اونم مینهو رو دوست داره

تمین با حالت بهم ریخته ای که کاملا نشون میداد از چیزی که جونگین داره میگه خوشش نمیاد پرسید

  • کی ؟؟؟

جونگین لبشو گاز گرفت

  • آممم …
  • دوستت ؟؟؟

جونگین خم شد و یقه ی لباسشو گرفت و سرشو تکون داد

  • پس کی ؟؟؟

سرشو بلند کرد و حالته بهم ریخته ی تمین و دید …. حتما ناامید شده بود … جونگین احساسه پشیمونی کرد …

  • جونگین ؟؟ چرا جوابمو نمیدی ؟؟

جونگین آب گلوشو قورت داد

  • هییییییی !!!

تمین متوجه نشد که همین الان سره برادرش داد زده … تا وقتی که دید جونگین از جاش بلند شد

جونگین با صدای لرزونی پرسید

  • اول جوابه منو بده !! تو مینهو رو دوست داری ؟؟

تمین آهی کشید …. احساس بدی داشت …

واقعا جونگین مینهو رو دوست داشت ؟؟

اگر دوستش داشت چی ؟؟

نمیتونست مینهو رو به جونگین بده …

این بار عاشق شده بود ..

نه مثله زیکو یه عشقه کورکورانه …

تمین عمیقا به چشمای جونگین خیره شد و گفت

  • آره .. دوستش دارم !!

رنگ از صورته جونگین پرید … باید میدونست که تمین همچین حرفی میزنه ..

  • مشکل چیه ؟؟؟

جونگین دهنشو باز کرد

  • تمینا … امروز … چندتا پسر اومدن پیشم …

ابروهای تمین رفت بالا … پسر ؟؟

  • من نمیشناختمشون … اما فکر کنم از دانشگاهه خودمون باشن …

با دیدنه نگاه خیره ی تمین نگاهشو ازش دزدید و ادامه داد

  • اونا بهم اخطار دادن .. راجبه … مینهو …

ابروهای تمین رفت بالا و چشاش از تعجب گرد شد

  • هان ؟؟؟؟؟؟
  • بهم گفتن که … که نباید هیچوقت به تمین نزدیک بشم … چون … چون تمین متعلق به کسه دیگه ایه ….

تمین با عصبانیت گفت

  • این معنی نمیده … جدی میگی جونگین ؟؟؟

جونگین داشت گریش میگرفت …. تمین حرفشو باور نمیکرد ؟؟؟

  • راست میگم …
  • پس چرا اومدن پیشه تو ؟؟؟ چرا نیومدن پیشه خودم ؟؟ نکنه یه مشت ترسو ان ؟؟؟
  • اونا … فکر کردن … که … که من توام …

تمین پلکی زد

  • چی ؟؟؟
  • اونا فکر کردن که من توام … فکر کردن که من کیم تمین ام …. واسه همینم اومدن دنباله من

جونگین تقریبا اینو داد زد … نمیتونست دیگه نگاهه رو صورته تمین و تحمل کنه … انگار که اون بهش اعتماد نداشت ..

تمین با صدای لرزونی گفت

  • و..ولی … من و تو باهم فرق داریم … قیافه هامون کاملا باهم فرق دارن …

قطعا باهم فرق داشتن … رنگه پوستشون … رنگ موهاشون …

اما متاسفانه این چیزی نبود که به ذهن جونگین رسید

جونگین درحالی که اشکاش از چشاش میریختن فریاد زد

  • آره معلومه … ما باهم فرق داریم .. تو خیلی از من خوشگل تری … بهرحال ممکنه اونا اونقدر کور بوده باشن که اینو نفهمیدن … اما من دارم راستشو میگم .. من فقط نگران بودم ..

تمین پلکی زد … احساس پشیمونی احاطش کرده بود …

جونگین از رو تخت تمین بلند شد و دوید از اتاق بیرون …

تمین ام از جاش بلند شد و سریع رفت دنبالش

  • جونگییین

جونگین رفت تو اتاق خودش و سریع درشو قفل کرد … و تمین و که داشت اون پشت در میزد و تنها گذاشت …

  • جونگینا … من متاسفم … منظورم اون نبود .. باور کن !!!!

جونگین رفت سمت تختش و خودشو پرت کرد روش ….

تمین چش بود .. ؟؟؟ … جونگین فقط قصدش کمک کردن بود … تمین چطور میتونست اون طور با اتهام بهش نگاه کنه … ؟؟ …. جونگین دروغ نگفته بود …

بالشتشو بغل کرد و صورتشو بهش فشار داد

تو بالشت زمزمه کرد

  • همشون بدجنس ان … سهون … تمین …

چشماشو بست و گریه کرد

اون شب درحالی که بالشته تو بغلش از گریه هاش خیس شده بود به خواب رفت ….

—————————————————————————————————-

 

چشماشو به سختی باز کرد … اتاقش روشن بود .. چشماش اونقدر پف کرده بود که نمیتونست بازشون کنه ..

به ساعته کناردستش نگاه کرد … 10:05 صبح

اه لعنتییییییییییی

دیرش شده بود …

آهی کشید و سرشو کوبوند به بالشت …

امروز احساس خوبی نداشت … بدنش ضعف داشت و یکمی سرگیجه داشت …

دنبال موبایلش گشت و اونو درحالی که باطری نداشت پیداش کرد … با عصبانیت غرید و شارژرش و برداشت ..

گوشیشو وصل کرد و دوباره برگشت تو تخت …

کسی به در زد ..

برگشت طرفه در …

  • جونگیناا …

مادرش بود !!!!

سریع از جاش بلند شد و درو برای مادرش باز کرد … و صورته نگرانشو دید

  • جونگینا .. چه اتفاقی برات افتاده ؟؟
  • هان …

پلکی زد

  • آهان .. هیچی … هیچ اتفاقی …
  • تمین گفت که مریضی …
  • اممم .. فقط … یذره حال ندارم …

مادرش دست کشید به چشمای پف کردش و گفت

  • گریه کردی ؟؟
  • ن … نه

کاملا مشخص بود که گریه کرده … فقط داشت سعی میکرد تا قایمش کنه …

مادرش برای چند لحظه ساکت شد  … بعدش گفت

  • چیزی میخوری ؟؟؟

جونگین لباشو بهم فشار داد و گفت

  • نه مرسی
  • چرا میخوری !!!

مادرش اینو گفت و رفت

جونگین بهش نگاه کرد که داشت از پله ها پایین میرفت  … و سرشو به قاب در تکیه داد …

اصلا تو موده خوردن نبود … اما وقتی مادرش بهش دستور میداد … باید میخورد …

احساس ضعف میکرد واسه همین برگشت تو تخت و دوباره دراز کشید … لحافشو کشید رو تنه لاغرش و چشماشو بست …

اینبار با باز شدن در توسط مادرش بیدار شد …

خانوم کیم درحالی که کاسه ی پوره ی مرغ و میذاشت رو میزه تحریرش زمزمه کرد

  • تو واقعا مریض شدی

اومد طرف جونگین و دستشو گذاشت رو پیشونیش تا حرارت بدنشو چک کنه …

جونگین بی اونکه چشماشو باز کنه سرشو تکون داد و گفت

  • من حالم خوبه …

مادرش با مهربونی گفت

  • باید غذا بخوری … میخوای من بهت بدم ؟؟

جونگین نشست سره جاش و گفت

  • خودم میخورم
  • مطمئنی ؟؟؟

لبخنده ضعیفی زد

  • آره

عاشق وقتایی بود که مادرش اینطور مهربون میشد …. باعث میشد قلبش گرم شه …

داشت غذاشو میخورد که متوجه شد مادرش بهش خیره شده …

  • مامان ؟؟ چیزی شده ؟؟؟
  • رنگت پریده …

دست کشید به گونه ی پسرش و ادامه داد

  • لاغرترم شدی … مراقب خودت نیستی نه ؟؟؟

جونگین لبخندی زد و گفت

  • هستم ..

اونجوری که مامانش نگاش کرد فهمید که متوجه دروغش شده …

با دیدنه لباسای مامانش گفت

  • مامان … جایی میری ؟؟
  • میرم دیدنه داییت … از بیمارستان مرخص شده اما چون خیلی پول خرجه درمانش کرده دپرس شده … احساس میکنه زنش به خطر افتاده .. مخصوصا که مجبوره یه ماه استراحت کنه و نمیتونه کاری بکنه …

جونگین فقط سرشو تکون داد …

آره … داروها خیلی گرون بودن … ولی با این حال چانیول داشت مجبورش میکرد تا اون چک آپای مسخره رو انجام بده ….

خب جونگین اونقدر احمق نبود که بخواد واسه همچین چیزه بی فایده ای پول بده …

  • خب .. کی میری ؟؟؟

مادرش آهی کشید

  • شاید اصلا نباید برم … تو مریضی …. من تنهات نمیذارم ..

جونگین یه لحظه شوکه شد … اما بعدش لبخندی زد و گفت

  • باید بری … من حالم خوبه … مریض نیستم …
  • دروغ نگو !!!
  • من خوبم .. فقط امروز زیاد خوابیدم … دایی بهت احتیاج داره …

خانوم کیم آهی کشید … دلش نمیخواست بره … مخصوصا که پسرشم حالش خوب نبود …

جونگین برای اطمینان خاطر دادن بهش دوباره گفت

  • مامان … من خوبم …

در آخر مادرش قبول کرد … اما صبر کرد تا جونگین پورشو تموم کنه  و بعد باهاش خدافظی کرد…

جونگین لبخندی زد و سرشو گذاشت رو بالشت …

خب .. اونقدرام شروع بدی واسه روزش نبود …

یدفه با خودش گفت

مادرش رفته بود … هیچکسه دیگه ایم خونه نبود … خودشم که داشت حالش بهتر میشد

پس چرا آشپزی نکنه ؟؟؟ 

از رو تخت بلند شد و رفت تو دست شویی … خودشو شست و لباساشو عوض کرد …

بعدش رفت تو آشپزخونه و وسایلاشو آماده کرد …

درحالی که آرد و میریخت تو یه ظرف بزرگ با خودش گفت

  • خب امروز چی درست کنم … اممم … کیک توت فرنگی درست میکنم … کلی توت فرنگی تو یخچال داریم …

با خوشحالی رفت طرف یخچال و توت فرنگیای تازه رو از توش درآورد …

شستتشون و به تیکه های ریز تقسیمشون کرد …

قرار بود بهترین و خوشمزه ترین کیک توت فرنگی رو درست کنه … !!!

اما برای کی ؟؟؟ ( چه کسی )

یه لحظه وایساد  … هنوز بهش فکر نکرده بود  …

 نصفش برای چانیول … از اونجایی که دیروز گذاشته بود تو خونش بخوابه …

و نصفه دیگه برای … سهون ؟؟

با کلافگی سرشو تکون داد و تخم مرغی رو تو ظرف شکوند … شب قبل ذهنش خیلی آشفته بود … و الان با یادآوریه چهره ی غمگینه سهون عذاب وجدان گرفته بود …

اوکی نصف دیگشم ماله سهون … اما اون توت فرنگی دوست داره  ؟؟؟

اوه باید ازش میپرسید …

دستاشو شست و خشک کرد …

رفت سمت پله ها تا بره تو اتاق خوابش که صدا زنگ درو شنید ..

اوه مهمون بود  ؟؟؟

رو مچ پاش چرخید و رفت طرف در و بازش کرد …

و سهون و دید که پشت در وایساده بود …

  • سهون ؟؟؟
  • جونگین !!

انگار سهونم از اینکه جونگین درو باز کرده بود شوکه شده …

جونگین به آرومی درو پشت سرش بست و پرسید

  • چیزی شده ؟؟؟

سهون درحالی که دستشو میکشید پشت سرش گفت

  • اومدم تورو ببینم !!
  • برای چی ؟؟؟
  • معذرت خواهی !!

سهون بعداز این حرف دست جونگین و به آرومی گرفت و به طرف ماشینش که اون نزدیکا پارک بود کشوند …

جونگین پرسید

  • صبر کن … کجا داری میبری منو ؟؟؟

سهون لبخندی زد و دست کشید رو صندوقه ماشینش و گفت

  • همین جا
  • این چیه ؟؟
  • بازش کن !!

جونگین دستشو برد جلو دره صندوق و باز کرد … با باز شدنه در و بیرون اومدنه بادکنکای صورتی رنگ … چشمای جونگین از تعجب گرد شده بود …

  • وااااااای !!!!

با شوک دستشو گذاشت رو دهنش

  • وااااااو وااااااو …
  • تمین بهم گفت که رنگ صورتی رو دوست داری … واسه همینم … این بادکنکارو برات آوردم … و …

سهون دستشو دراز کرد و بعداز ترکوندن یکی از بادکنکا .. یدونه تدی خرس بزرگ از توش درآورد

  • واااااااااو

جونگین خیلی سورپرایز شده بود …

  • تدی خرس ؟؟؟
  • آره … دیشب خریدمش … دوستش داری ؟؟؟؟

چشماش از هیجان زیاد  داشت میدرخشید  … تدی خرسش خیلی بزرگ بود … حتی بزرگتر از خودش  ( نویسنده چشماش مشکل داره شما جدی نگیرید )

سهون درحالی که قلبش داشت میزد بیرون صداش زد

  • جونگین ؟؟

تدی خرسه زشت بود ؟؟؟ نکنه جونگین از عروسکا بدش میومد  ؟؟؟ یا شایدم صورتی دوست نداشت ؟؟ اوه نه نه … شایدم جونگین از کسی که اینا رو بهش داده بود متنفر بود ؟؟؟ که ینی …. سهون ؟؟

جونگین که چشماش کمی قرمز شده بود گفت

  • این خوشگله .. !! … واسه … منه … ؟؟؟

سهون لبخندی زد و گفت

  • آره … خب … دوستش داری ؟؟؟
  • دوستش دارم ؟؟؟ عاشقششششم .. !!!

جونگین اینو گفت و خودشو انداخت تو بغل سهون ..

  • مرسی مرسییی !!!

وقتی جونگین اونطور بغلش کرد احساس کرد که بدنش بی حس شد … بوی شکلاتیه جونگین تمامه وجودش و گرفت و حس کرد برای یه لحظه قبل از اینکه جونگین ازش جدا شه مست شده …

همون لحظه دلش برای اون گرما تنگ شد …

دوباره جونگین و برگردوند بین بازوهاش و بلندش کرد …

جونگین که حس کرد پاهاش از زمین فاصله گرفتن جیغ کشید

  • سهوووون !!!

سهون تو گردنش زمزمه کرد

  • من متاسفم جونگینا … لطفا دیگه از دستم عصبانی نشو … باشه ؟؟

جونگین لبخنده کوچیکی زد و گفت

  • باشه

سهون به آرومی گذاشتتش زمین و به چشمای لرزون و سیاهش نگاه کرد

جونگین با خوشحالی گفت

  • منم یه چیزی برات دارم … اما اول باید به سوالم جواب بدی !!
  • چی ؟؟
  • توت فرنگی دوست داری ؟؟؟

—————————————————————————————————-

سهون تایم خیلی خوبی رو داشت میگذروند … نگاه کردنه آشپزیه جونگین … به صورت زنده … !!

جونگین خیلی با استعداد بود … حرکات دستش … حالتی که تخم مرغا رو هم میزد … خیلی قشنگ بودن …

سهون نمیتونست چشماشو از پسره کوچیکتر بگیره …

بنظر میومد جونگین خیلی از کارش لذت میبره … لبخنده کوچیکی گوشه ی لبش بود که بنظره سهون خیلی قشنگ بود …

مثل یه اثر هنری .. !!!

جونگین با خوشحالی گفت

  • تموم شد !!!

بعداز 2 ساعت بالاخره تونست یه کیک توت فرنگی بپزه …

سریعا نصف کیک و برید و برای چانیول گذاشت و نصف دیگه رو برای سهون … بعدشم یه تیکه برید و گذاشت تو بشقاب …

جونگین درحالی که میدوید طرف سهون آواز مانند گفت

  • تموم شدددد …

سهون با دیدن حرکاته شیطونه جونگین لبخنده بزرگی زد … یذره رفت اونور تر تا جونگینم رو مبل جا شه …

جونگین بشقاب و گرفت طرفشو گفت

  • بیا …

سهون و لباشو آویزون کرد و گفت

  • ولی من میخوام تو بهم بدیش …

خدایاااا … خودشم نمیدونست چرا داره اونجوری رفتار میکنه … شاید به خاطره اینکه جونگین بخشیدتش خوشحال بود …

جونگین با خجالت لبخندی زد و گفت

  • ای لوووس !!!

سهون زد زیره خنده … دهنش و گنده باز کرد و گفت

  • برام مهم نیست .. فقط میخوام از دست تو بخورمش …

جونگین نخودی خندید … یه تیکه از کیک و گذاشت تو دهن سهون و پرسید

  • چطوره ؟؟

چشمای سهون گرد شد

  • امممم … خیلی خوشمزززززس !!!

جونگین خجالت زده خندید و گفت

  • خوشحالم …

سهون بعداز اینکه کل کیک و خورد جونگین و به خودش نزدیک کرد و چسبوندتش به سینه ی خودش

وقتی که سهون اونو کشید تا بشینه رو پاش جونگین صداش زد

  • سهون ؟؟

سهون دستای بلندشو دوره شونه های جونگین وحلقه کرد و مجبورش کرد تا رو دستاش بخوابه …

  • فقط یذره …

بعدش گونشو چسبوند به سره جونگین و عطره شامپوی توت فرنگی ای که ازش استفاده کرده بود و به مشامش کشید …

جونگین از اینکه اونجور دراز کشیده بود و اجازه داده بود سهون با عشق بغلش کنه قرمز شده بود ..

قلبش محکم تر از همیشه میکوبید …

از طرف دیگه سهون چشماشو بسته بود و محکم دستاشو دوره جونگین حلقه کرده بود  ..

برای چندلحظه دوست داشت دنیا رو فراموش کنه … میخواست فقط جونگین و داشته باشه … بین بازوهاش … بی هیچ دلیلی …

خب … هروقت چیزی به جونگین مربوط میشد …. سهون هیچوقت دلیلی برای احساسش نداشت …

—————————————————————————————————-

 

  • تو هنوز اینجایی ؟؟

تمین سرشو برگردوند

  • مینهو …
  • اینجا چیکار میکنی ؟؟؟
  • من …

به دور و برش نگاه کرد …. خودشم نمیدونست چطور رسیده به حیاط و تنها نشسته اینجا …

  • منتظره من بودی ؟؟

تمین لبشو گاز گرفت و سرشو تکون داد …

مینهو لبخندی زد … دستی کشید به صورت تمین و گفت

  • چیزی خوردی ؟؟

تمین ام سرشو تکون داد و خندید 

  • منتظره تو بودم … بریم با هم بخوریم …

اون دوتا دراخر کناره یکی از این غذافروشی های کنار خیابون وایستادن و جاجانگ دوک بوکی خریدن

تمین نیشخندی زد

  • بنظر خوشمزه میاد .. بیا بخوریمش …

مینهو خندید و نودل و به دو قسمت تقسیم کرد … تمین شروع کرد به خوردن

  • اممم خیلی خوشمزس …
  • واقعا ؟؟؟ … من دفعه اولمه که ازینا میخورم …
  • جدی ؟؟ … پس من اولین نفری هستم که بهت پیشنهاد دادم بخوریش …
  • آره … تو همیشه اولین نفری هستی که باعث میشی کارایی رو که تا حالا نکردم و انجام بدم ..

تمین پلکی زد و با شرم خندید

  • من باحالم … نه … ؟؟؟

مینهو زد زیره خنده و سره تمین و نوازش کرد …

بعدش اون دوتا مشغوله غذا خوردنشون شدن … و وقتی که تموم شد راه افتادن تا برگردن …

مینهو گفت

  • تا خونه باهات میام …

تمین سرشو تکون داد

اون دو درحالی که دستای همو گرفته بودن حرف زدن و حرف زدن … خندیدن و همدیگه رو مسخره کردن …

شوخی شون با مسخره کردن موهای بلنده تمین توسط مینهو شروع شد … و به تمین که راجبه موهای فره مینهو که اصلا بهش نمیومد میخندید ختم شد …

مینهو دوید دنبال تمین که میدوید و میخندید …

خوشبختانه خیابون خلوت بود و هیچکس بخاطره سروصدای زیادشون شکایت نکرد …

تمین در آخر تسلیم شد و بین دیوار گیر افتاد … مهم نبود که اون چقدر رقصنده ی خوبیه … بهرحال از پسه بازیکنه فوتبال برنمیومد ..

درحالی که بین بازوهای مینهو اسیر بود خندید و گفت

  • من تسلیمم باشه …. ؟؟

مینهو شیطانی خندید و گفت

  • نه .. تو باید تنبیه شی … !!
  • هی … من دارم راستشو میگم … خودتم میدونی
  • نه میدونم داری دروغ میگی … تو موهامو اینجوری دوست داری …

تمین بازیگوشانه خندید

  • ندارم
  • داری
  • ندارم … اه …. بیخیال .. کیوت بازی درنیار … خودت خوب میدونی که اینجوری بهت نمیاد ..

مینهو خیلی طولانی خندید …

تمین سرشو تکون داد و با قیافه مظلومی گفت

  • خیله خب … من تسلیم .. دوسش دارم … خب ؟؟؟

مینهو ابروهاش و انداخت بالا

  • خب ؟؟

تو یک ثانیه خم شد و به لبای تمین نوک زد …

تمین چشماش گشاد شد و یخ زد …

مینهو لبخندی زد … دستاشو فرو کرد بینه موهای تمین و گفت

  • خب … منم موهای تو رو دوست دارم …

تمین با گونه های قرمز شدش پلکی زد …

مینهو الان اونو …

مینهو درحالی که انگشتاشو به طرف صورتش میکشید گفت

  • تمینا … دوستت دارم ..

و یک بار دیگه تمین به بوسه ی عمیقی دعوت شد  …

فقط اون دوتا … توی ناکجاآباد … و برای اولین بار توی زندگیشون …

     ….      کیم تمین احساسه کامل بودن کرد      ….

 ———————————————————————————————————-

خدایی همین یه دفعه دلم سوختا 

شماهام یذره دلتون بسوزه دیگه … نامردی نیست ؟؟ من الان 6 ساعته تمامه پاش نشستم تا تموم شه براتون بذارم

یه دقه از وقتتونم نمیگیره 

حالا جدا از اونایی که نت خط دارن و سختشونه 

بقیه که میتونن 

همون 80 تا 

دفعه دیگه دلم نمیسوزه ها  

سکای شم این دفعه خیلی گوگول بود 

راستی پوسترم میخوام 

هرکی تونست و لطف کرد درستش کرد بفرسته به تلگرامم 

@shaghayeghk

راستی تیزره اون فیک کایسوعه که گفتمم آپ شده برید ببینید 

Print Friendly

95 Responses

  1. عخخخخخخخخخی. :nish: :bunny: خیلی خوب بود. :yeees: :yehetohorat: :like: مرررررررسی. :myheart: :yehet:
    بلاخره اوضاعشون یه کم آروم شد. :smile:
    فقط این وسط دلم واسه چانیول کبابه!! :mazlum:
    درمورد آشپزی کردن جونگین که میخونم ، یاد برنامه ی یامی یامی میوفتم که سکای توش بودن!!خخخخ. :khande: :nish: :like:
    فایتینگ :heartme: :rose:

  2. هورااااااااااااااااا پارت بعد!
    من همیشه با تاخیر میرسم شرمنده!
    سکاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    من سکای شیپرم خففففففففففففففن. هیچی سکای نمیشه
    این ته مین هودش بلد نیست با جونگین حرف بزنه بعد همه اش ادعا میکنه جونگین باهاش حرق نمیزنهohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gifohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif
    عالییی بود خسته نباشی

  3. اوه…
    اصل مطلب یادم رفت…
    کل داستان تو کف اش بودم!
    تمام این چپترها از دید جونگین حسابی دلمون براش سوخت و همدردی کردیم که وای که تو چه بدبختی… داداشت همه چی داره و تو هیچی نداری…نگو تمین هم همچین خوشحال و خوشبخت نیست….ohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif جفتشون چیزی رو دارن که اون یکی میخواد…چیزی رو میخوان که اون یکی داره…
    سخته… زیر یه سقف اینجوری زندگی کردن سخته
    ولی انگار همه چی داره عوض میشه…کاملا داره میچرخه!!!
    قراره جالب شه!

  4. یس یس یس
    این داستان خیلی باحاله…ohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif
    میبینم که قبل از من هم یکی دیگه به این نتیجه رسیده که نویسنده چشاش ایراد داره… سوتی اش تو حلقم یعنی!
    خیلی باحال بود این دفعه…خیلی رمانتیک….امن و امان… این چپتر.دوست!ohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
    کلی حال کردمohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    دیگه….ohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gifآها دیگه اینکه منتظر ادامه هستیم و تا جایی که فهمیدم زمان آپ مشخصی وجود نداره و با تعداد نظرات کار میکنی درسته؟
    پس منتظر همکاری خواننده ها و دل رحمی مترجم عزیز هستیم!
    فعلا…ohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

  5. عالی بود مرسی ممنون من عاشق این داستانم چقدر خوب که کای خوشحالههه عزیزمممم…..این قسمت یکم دلم واسه تمین سوخت گناه داشت …..مرسی مرسی مرسی

  6. بالاخره سهونی عاشق شد…
    فقط دلم برا چان میسوزه این وسط…
    فقط کارای تمین باعث دردسر برا کای نشه…
    کای هم خوب باشههههه…امیدوارم ازمایشاش نشون بده که هیچیش نیست…
    نرسی عزیزم
    خسته نباشیohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  7. وااای ینی دهنم سرویس میشه تا نظر بذارم.سایته جدیدموقع نظرگذاشتن اذیت میکنه:||
    خیلی قشنگ بوود…بلخره سهون و جونگین تونستن احساساتشونو ابراز کنن
    ممنووون…خسته نباشی

  8. بالاخره این جونگینه بدبخت رنگ خوشیم دید ohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifچقد سکایش قشنگ بووووود … با تمینم کاری ندارم اصلا بزنن لهش کننohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif کلا تو این فیک نمیتونم باش کنار بیام خیلی سر دلمهohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
    مرسییohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  9. من سکای بیشتر موخام….این قسمتی خیلی شیرین و دلنشین بودن ??
    واسم سواله که چرا تمین چیزی به مینهو نگفت ….مگه عاشقش نیستohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
    ممنون عالی بود خسته نباشی ??

  10. عرررررر سکایش چه گوگولو بود
    پohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    جونگین اومد با تمین دوبلره خوب بشه تمین تر زد
    زوج تمین و مینهو چیه؟، اونا هم ناز بودن … این تمین هشدار جونگینو باور نکرد
    جووووووووووووتز از این سکای ها بیشتر بذار عشق کردم اصن
    میسی گلم ادومه ادومه

  11. عزیزم چقدر عسلی بود سکایش …. خوشم میاد سهون بدون هیچ دلیلی کنار جونگین آروم … احساس خوبی داره و خوشحاله ohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    تمین و مینهو هم خوجل بود … فقط میترسم یه بلایی سره جونگین بیارن … و جالب بود که به خاطر این قضیه دو تا برادر بعد از یه مدت تقریبا طولانی با هم حرف زدن … و اینکه خوشحالم رفتار مامان جونگین باهاش بهتر شده بود این قسمت ohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    مرررررررررسی شقایق جونم … خسته نباشی ohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  12. وای چقدر سکایشششش خوبهههه
    وووییی گوگولن گوگووول
    ماانش چقدر خوب شده بود الهی بگردم بچم خشکش زده بود
    تمین چرا ب مینهو نگفت خوووووایب ابا اخرش یه بلا سر یکیشون میاد

  13. وای خیلی قشنگ بود مخصوصا سکایش خوشحالم کای سهونو بخشید وبیشتر
    ازاون حسی که سهون نسبت به کای پیدا کرده برای کای خیلی خوشحالم
    دلم برای تمین سوخت خدا کنه اون دختر دست از مینهو برداره و این دو با هم باشن
    ممنون عزیزم خیلی زیاد و خوب بود خسته نباشی بووووووسohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  14. رابطه بین این دوتا برادر واقعا پیچیده است ی لحظه خوبند بعد دعوا و قهر کلا همه شخصیتها این فیک ناپیدارند خودشونم نمی دونند واقعا چی می خوان
    مرسی عالی بود ترجمت عالیه ممنون ohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  15. وووای عززیزممممم سکاااایohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif
    عاغا من پشیمون شدم چانکای نمیخوام ohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif
    سکاای اکور پکورمممohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    تمین هم بچه خوبیهohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif
    میگم حالا که سکای داره خوب میشه و کای حالش بهتره نکنه مریض بشه ohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifعی خیدااااااohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    دستت درد نکنه گللم ohsehunfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifمرسی که زود گذاشتی این قسمتو

  16. چینگویاااااا… کوماوو..
    ممنون.. سهون داستانو خعلی دوس دارم ولی وای به حال روزی که لو بره که ائن اعتراف عاشقونه متعلق به تمین بوده..
    ممنون

  17. دختره ی بیتربیت میگم واسه چی میگه دلم سوحت
    عاااااااااللللللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییی بوووووووووووووووووودددددددددد

  18. من این قسمت و قسمت بعد همین چند روز پیش انگلیسی خوندم متن انگلیسیش واقعا قشنگه و ترجمه کردنش سخته …ممنون به خاطر وقتی که میزارید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *