هدر سایت
تبلیغات

fanfiction THE UGLY TWINS 16

فیک ترجمه ای دوقلوهای زشت 

قسمت شونزدهم

 

من عاشقتم …

عاشق ابروهات …

عاشق خط فکت …

عاشق صدات …

عاشق لبات …

تمام چیزی هستی که میتونم ببینم … بشنوم …. و لمس کنم …

تمام چیزی هستی که بهش نیاز دارم … حتی بیشتر از اکسیژنه توی هوا …

تو همونی هستی که رنگین کمان تو دلم بوجود میاری …

و وقتی که با توام …

احساس میکنم خودمو یذره بیشتر از قبل دوست دارم …

 

 

سهون نمیدونست که از کی تا حالا انقدر مشتاق دیدن جونگین شده …

روزا میگذشتن و اون تقریبا حرف روز با جونگین حرف میزد … و حتی کوچک ترین کارایی که اون میکرد سهون و کنجکاو میکرد ….

ماشینشو روبرو خونه ی جونگین پارک کرد … گوشیشو درآورد و شمارشو گرفت …

  • بله .. ؟؟

با شنیدن صدای مظلوم جونگین از پشت خط لبخندی زد

  • من بیرون خونتم !!

جونگین سورپرایز شد

  • وااااو … چه زود رسیدی !! … چند دقه دیگه میام .. صبر کن !!

سهون خندید و تماس و قطع کرد … صبورانه درحالی که با انگشتاش رو فرمون ضرب گرفته بود منتظر شد …

بعداز چند دقیقه جونگین از خونه اومد بیرون … یه تیشرت گشاده مشکی با یه شلوار جین همرنگ پیرهنش پوشیده بود … خیلی ساده بود …. ولی شدیدا نفس گیر برای سهون …

جونگین دره ماشین و باز کرد و نشست توش ..

  • سلام …

سهون لبخندی زد و جوابشو داد

  • سلام ..

جونگین درحالی که کمربندشو میبست و پرسید

  • خب … قراره کجا بریم ؟؟؟

سهون با لبخند جواب داد

  • تو دوست داری کجا بریم ؟؟
  • عه … چرا از من میپرسی ؟؟

با خنده ادامه داد

  • من واقعا هیچ جای خوبی رو سراغ ندارم ..
  • فقط هرجایی که تو ذهنت هست رو بگو …
  • امممم …
  • جایی هستش که بخوای بری ؟؟؟
  • اوه .. دوست داری کافه ی مورد علاقمو نشونت بدم ؟؟؟ … کافه ی جیب …

ابروهای سهون رفتن بالا

  • اممم .. فک کنم قبلا اسمشو شنیدم … کافه ی جیب …

جونگین با ذوق دستاشو کوبوند بهم دیگه

  • واقعاااا ؟؟؟ … بریم برییییییم … !!!!

بالاخره راه افتادن و رفتن اونجا … و سهون با دیدن کافه ی مورد علاقه ی جونگین خیلی خوشحال شد …

سهون با لبخند گفت

  • چایی حبابیای اینجا محشره … من قبلا یه بار .. نه نه … دوبار اومدم اینجا … با لوهان …

درحالی که میرفتن سمت صندوق جونگین گفت

  • واقعا ؟؟؟؟
  • درواقع اونه که من و میکشونه اینجا … چون خواهره عشقش اینجا کار میکنه ..
  • راستی .. ؟؟ کی ؟؟؟ ( چه کسی )
  • خب راستش اسمشو یادم نمیاد … ولی قیافش خیلی شبیه برادرش ژیومینه …
  • ژیومین ؟؟؟

سهون با لبخند گفت

  • بعدا بهت معرفیش میکنم …

جلوی صندوق وایستادن ..

ایونجه ( نمیدونم درسته یا نه ) با لبخند گفت

  • اومووو … جونگینا … !! … با چانیول نیومدی ؟؟؟

سهون با شنیدن یدفه ایه اسم چانیول عصبی شد … اما با نگاه کردن به منوی کافه سعی کرد نشون نده

  • نه … امروز با دوست پسرم اومدم ….
  • دوست پسر ؟؟؟ … واااااو … شما دوتا یه زوجید ؟؟؟؟ … چقدر بامزززززززه !!!!

سهون نیشخنده کوچولویی زد … کاملا از حرف ایونجه خوشش اومده بود ….

ایونجه دوباره با لبخند گفت

  • خب پس … از اونجایی شما یه زوجید و جونگین ام یکی از مشتری های ویژه ی ماست … کافه ی جیب یه سری سرویسای مخصوصی ارائه میده … که یه رازه … هه هه … خب حالا لطفا سفارشاتون و بدید !!!

جونگین و سهون ایونجه رو خیلی دوست داشتن … اون هم بامزه بود … هم خوشگل و جذاب …

بنظر جونگین … سه جور شخصیت تو این کافه وجود داشت … باهوش و کیوت … ایونجه و مینا … شیرین و باسلیقه … اون دوتا دختر شیرینی پزی که متاسفانه قیافه هاشون و یادش نمیومد … و جدی … قسمت مدیریت تیم ….

بعداز اینکه سفارششونو دادن … رفتن نشستن …

سهون پرسید

  • پس تو زیاد میای اینجا ؟؟؟

جونگین با لبخند سرشو تکون داد

  • با چانیول ؟؟

دوباره سرشو تکون داد

ابروهای سهون رفتن بالا … داشت تمام سعیشو میکرد تا قیافه ناامیدشو نشون نده …

  • تو خیلی با چانیول میری بیرون !!!!

جونگین دوباره سرشو تکون داد و گفت

  • اون یه دوسته خیلی خیلی خوبه برای من !!
  • آهان …

سهون تنها لبخند تلخی زد …

جونگین متوجه تغییر حالت یدفه ای سهون شد …

سهون دیگه داشت کنترله فضولیشو از دست میداد … در آخر پرسید

  • اما بنظرت شماها .. برای دوتا دوست … زیادی نزیک نیستید ؟؟؟

ابروهای جونگین رفتن بالا

  • هاااان ؟؟ … نهههه …
  • اوه …

سهون پوفی کشید … و تصمیم گرفت به دور و ورش نگاه کنه …

جونگین برای چند ثانیه بهش خیره شد … ولی درآخر داشت با انگشتاش بازی میکرد …

برای چنددقیقه سکوت معذب کننده ای بینشون بوجود اومد ..

جونگین یدفه شروع کرد به حرف زدن

  • وقتی راهنمایی بودم … هیچ دوستی نداشتم …

سهون سرشو آورد بالا و بهش نگاه کرد … اما جونگین خیره به پاهاش بود ..

  • برعکسه تمین .. کسی که از بچگی شهرت داشت … من همیشه ساکت و خجالتی بودم … اون همیشه میتونست با شوخیاش جو و عوض کنه و خنده بقیه رو دربیاره …

برای چند ثانیه چیزی نگفت … عوضش سرشو آورد بالا و چشم تو چشم سهون شد …

  • اما من نمیتونستم … من تمین نبودم … و نمیتونستم مثل اون باشم …

جونگین لباشو بهم فشار داد و … بعداز چندثانیه دوباره گفت

  • بچه ها از من خوششون نمیومد … میتونستم حسش کنم … وقتی پیششون بودم خیلی استرس داشتم و عصبی بودم … واسه همینم همیشه به تمین میچسبیدم … احساس میکردم که اگه پیش اون نباشم … بقیه بچه ها اذیتم میکنن …

آهی کشید و ادامه داد

  • بعداز یه مدتی … تمین دوستاشو به من ترجیح داد و کم کم ولم کرد … تنها و غمگین بودم .. اما زمانی که تنها روی نیمکت نشسته بودم و داشتم دلنوشته هامو مینوشتم ….

سهون با تمام توجهش داشت به جونگین گوش میداد

  • چانیول اومد …. میخواست ماژیکی که معلممون از کلاس ما قرض گرفته بود و بهم پس بده … و اون موقع بود که ما با هم آشنا شدیم …

سهون متوجه خوشحالیه توی نگاه جونگین شد …

  • اون باهام حرف زد … اما من اولش جوابشو نمیدادم … میترسیدم … چون خیلی باهوش و پرحرف بنظر میرسید …. اما با گذر زمان اون برام به یه آدم خوب ودوست داشتنی تبدیل شد … وسط هر کدوم از کلاسام میومد پیشم … و از اونجا بود که جرقه ی دوستیمون زده شد …

جونگین لبخندی زد

  • و از اون روز به بعد .. ما جدایی ناپذیر شدیم …

سهون پلکی زد … و آروم سرشو تکون داد

وااااو .. انگار اون دوتا برای مدت طولانی ای باهم دوست بودن …

سهون از زمانی که متوجه شده بود جونگین رو اسم تمین حساسه خیلی مراقب بود … واسه همین مردد پرسید

  • پس … ینی … تو … زمان بچگیتو با تمین نگذروندی ؟؟؟

جونگین سرشو تکون داد

  • جرات نمیکردم باهاش قاطی بشم … اون با دوستاش خوش بود …

سهون لب پایینشو گاز گرفت

  • پس .. واسه همینه که … باهم صمیمی نیستید ؟؟؟

جونگین دوباره سرشو تکون داد

  • ما قبلا خیلی بهم نزدیک بودیم … گرچه تو مدرسه باهم نبودیم … ولی تو خونه خیلی باهم حرف میزدیم … اما … اینا واسه قبل از دبیرستان بود …
  • چه اتفاقی توی دبیرستان افتاد ؟؟؟

جونگین جوابشو نداد .. به سهون خیره شد و پرسید

  • واقعا دلت میخواد بدونی ؟؟؟

سهون نمیخواست جونگین دوباره ازش عصبانی بشه … واسه همین سریع جواب داد

  • اوه …. خب مشکلی نداره اگر نخوای راجبش با من حرف بزنی …

جونگین پرید وسط حرفش

  • این فقط … بنظرم بهش نیازی ندارم …

یه لحظه سکوت شد … که سهون شکستش و گفت

  • هان ؟؟؟ منظورت از اینکه بهش نیازی نداری چیه ؟؟
  • تمین دوستای زیادی داره … واسه همین وقتش برای من خیلی کمه … توی دبیرستان حتی بدترم بود .. عادت داشت با دوستاش بره بیرون … و من تو خونه تنها میموندم … چندبارم ازم خواست تا باهاشون برم اما من قبول نکردم … نمیخواستم مثل زمان راهنمایی … با چسبیدن بهش مزاحمش بشم ..

درحالی که با انگشتاش بازی میکرد ادامه داد

  • پس … منم ازش فاصله گرفتم … و از اون موقع تا حالا … خیلی کم باهم دیگه ایم …
  • ینی زمان مدرسه رو با چانیول میگذروندی ؟؟؟

جونگین سرشو تکون داد

  • نه … دبیرستانامون باهم فرق میکرد … فقط بعداز مدرسه همدیگه رو میدیدیم …. ولی توی مدرسه … تنها بودم …
  • برای 3 سال ؟؟؟
  • اوهوم … خب …. چندتایی دوست دارم … ولی زیاد نیستن … دو یا سه تا … اما … برای من همینم کافیه …

سهون ساکت شد …. نمیدونست چی باید بگه …

جونگین دوباره گفت

  • بعضی وقتا حس میکنم دور انداخته شدم … احساس تنهایی میکنم و انگار که به این دنیا تعلق ندارم …

چشمای سهون گرد شد

  • چرااا ؟؟؟

جونگین برای چندثانیه بهش خیره شد

  • بقیه همیشه من و تمین و باهم مقایسه میکنن … چهره مون … شخصیتمون …

سهون آب گلوشو قورت داد … خب … خودشم یکی از اون آدما بود …

  • و من کسی ام که همیشه کنار گذاشته میشم … توی همه چیز … مادرپدرم هیچوقت اینو مستقیما نگفتن … ولی میدونم که ازم ناامید شدن … تمین خیلی از من بهتره … اون باهوش تره … زیباتره … و با  استعداد تره …. اون عالیه … درحالی که من … من فقط یه قسمتی از سایه ی اونم …

آهی کشید و نگاهشو از کفشاش گرفت

  • دلیلی که اون دفعه از دستت عصبی شدم … زمانی که به تمین اشاره کردی …

سهون با تمام توجهش داشت بهش گوش میداد

  • اینه که میترسیدم تمین یکی از با ارزش ترین چیزایی که دارمو ازم بگیره … من یه بار تو دبیرستان عاشق شده بودم … دیوانه وار عاشقش بودم … ولی در آخر عاشق تمین شد … از اون موقع از تمین میترسم … میترسم که عشقمو ازم بگیره … میترسم که تو رو ازم بگیره …

با قطره اشک کوچیکی که از چشمای جونگین افتاد … نفس سهون گرفت …

  • شاید بچگونه باشه … ولی بنظرم خیلی ناعادلانس … تمین خوشگل و باهوشه … ولی چرا باید به چیزایی که من دوستشون دارم جذب بشه .. ؟؟؟ …

دماغشو کشید بالا

  • واسه همینم … بخاطره کاره اون روزم ازت معذرت میخوام … سهون … منظوری نداشتم …

با معذرت خواهیه آرومی جونگین از سهون … قلبش گرفت …

هیچوقت فکرشم نمیکرد که جونگین اینهمه سختی توی زندگیش کشیده باشه … و الان … خودش خیلی بیشتر اذیتش کرده بود ….

جونگین با صدای لرزونی گفت

  • اگر در آینده .. یه روزی … توام عاشق تمین بشی … نمیدونم که ممکنه چیکار بکن——

حرفش با کاره سهون … که محکم بغلش کرد نصفه موند …

خیلی محکم ….

اونقدری که جونگین به سختی نفس میکشید …

سهون بی اونکه خودشو فاصله بده گفت

  • جونگین … خواهش میکنم این حرف و نزن … خواهش میکنم … هیچوقت این حرف و نزن ..

جونگین بی هیچ حرفی تنها صورتشو بیشتر تو گردن سهون قایم کرد … و تمام وزنشو انداخت رو شونه های پهنش … و گفت

  • عاشقتم … سهونا …

سهون احساس کرد قلبش از تپش افتاد …

عاشقتم …. 

جونگین همین الان بهش گفت که عاشقشه …

عاشقتم …

سهون چیکار باید میکرد … ؟؟؟

چی باید میگفت … ؟؟؟؟

لباشو محکم روهم فشار داد …

تصویره تمین از ذهنش گذشت و حواسشو پرت کرد …

اولش همه چی راجبه تمین بود …

اما اگر همه چی اینجوری شده …

هنوزم همه چی راجبه تمین بود … ؟؟؟

 

 

 

تو این لحظه … که چشمامو میبندم تا دعا کنم ….

قلبی که توی سینت میتپه رو به آرومی در آغوش میگیرم …

امروز یه فرصته …

اولین قدمی که برمیدارم …

 

 

 

سهون و جونگین با شنیدن صدای لطیف دختری که توی کافه پخش شد سریعا از هم جدا شدن …

برگشتن و ایونجه رو دیدن که یه لباس ساده پوشیده بود … و یه میکروفونم دست چپش بود …

دست راستشم پشتش بود …

چشماشون گرد شد …

این دیگه چی بود .. ؟؟؟ … برنامه زنده … ؟؟؟

 

 

قول میدم … که همیشه خوب باشم …

همونجور که ازم انتظار میره … همونجور که پیش بینی میشه …

برای شادی خودمون دوتا …

اولین قدمه …

 

 

 

ایونجه برگشت سمت سهون و جونگین … و نگاهه مستقیمشو بهشون داد …

 

 

 

چرا اینجوری چشمام میدرخشه …

چرا قلبم اینجور دیوانه وار میتپه …

گرچه از نفس افتادم …

ولی تو برام باارزشی ….

اینو یادت نره ….

 

 

 

ایونجه با لبخند بزرگی رو لبش گفت

  • این یه هدیه ی افتخاری از طرف کافه ی ماست … امیدوارم که رابطه تون به خوبی پیش بره … برای امروز … فردا …. و تا ابد ..

ایونجه یذره دیگه اذیتشون کرد و بعد تنهاشون گذاشت …

همین که رفت … اشکای جونگین رو صورتش روون شدن ….

زمزمه کرد

  • خدای من … من … اصلا توقع همچین چیزی رو نداشتم …

سهون بشقاب و نزدیک کشید و با خنده گفت

  • منم … میخوای یه عکسم از این بگیریم ؟؟؟

چشمای جونگین درخشید و گوشیشو درآورد

  • بگیریم !!

سهونم درحالی که گوشیشو درمیاورد با نیشخند گفت

  • عکس بگیریم و بذاریمش تو اینستاگرام …

جونگین با لبخند چندتا عکس از کیک گرفت و بعدش گوشیشو برگردوند تو جیبش …

سهون با چشمای گرد شده پرسید

  • ینی فقط از کیک عکس گرفتی .. ؟؟؟ … باید از خودمونم بگیریم … !!

جونگین پلکی زد و سرخ شد …

  • ن .. نه … نیازی نیست …

سهون اصرار کرد

  • ولی من میخوام !!!

دست راستشو دور شونه های جونگین حلقه کرد و کشیدتش نزدیک تر به خودش ..

با برخورد گونش با گونه ی سهون تپش قلبش دوبرابر شد …

  • جونگینا … سیخ نشستی ..
  • اوه … واقعا .. ؟

جونگین لب زیرینشو گاز گرفت و یکمی خودش و جابه جا کرد … اما بعدش خودشو از سهون جدا کرد و گفت

  • خب میخوای من تو عکس نباشم …

سهون احساس کرد قلبش تیر کشید …

  • چرا … ؟؟؟؟ …. چرا چرا ؟؟؟؟
  • من … زشت …. بنظر میام …

سهون جونگین و برگردوند سره جای قبلیش و غرید

  • چی میگیییی !!! … تو زشت نیستی .. باشه ؟؟؟ … حالا بخند !!!

جونگین یه لبخند زورکی زد …

چیک …

چیک …

چیک …

سهون عکسایی که گرفته بودن و نگاه کرد … جونگین توشون خیلی معذب و غیرطبیعی بنظر میرسید … لبخندشم خیلی مصنوعی بود …

نگاهی به جونگین انداخت … به خوبی میتونست پوست صاف و شکلاتیشو ببینه … بعلاوه اون بینیه پهنش که امروز خیلی بامزه بنظر میرسید .. و ابروهای صاف و بهم ریختش …

جونگین گفت

  • من خیلی توی سلفی گرفتن خوب نیستم …

سهون یدفه خم شد طرف جونگین … و جونگین با چسبیدن لبای سهون به گونش چشاش گرد شد …

چیک ….

سهون درحالی که لبخند بزرگی تحویل جونگین میداد رفت عقب …

به عکسی که گرفته بود نگاه کرد … خودش چشماشو بسته بود و داشت گونه ی جونگین و میبوسید … درحالی که جونگین ….

سهون زد زیره خنده

  • آیگووووو …. تو چرا انقدر کیوتی آخه … ؟؟؟

توی عکس جونگین چشماش گرد شده بود ودهنش به شکل بامزه ای باز مونده بود … و صورتش کاملا سورپرایز شده بنظر میرسید …

کیوت و … شیرین بود ..

جونگین با حالتی که هنوزم گیج میزد ضربه ی آرومی به پای سهون زد و گفت

  • یااا … الان … چیکار … کردی ؟؟؟؟

سهون سرشو مظلومانه تکون داد

  • بوسیدمت .. ؟؟؟ … نمیدونستم چیکار کنم … لپات خیلی باحال بنظر میرسیدن … و … من … نتونستم خودمو کنترل کنم …

در اون لحظه سهون تنها کاری که میتونست بکنه دیدن جونگین بود که داشت به قرمزی تیره تبدیل میشد  …

پسره مو بلوند سریع نگاهشو از سهون گرفت و خودشو با کیک روبروش مشغول نشون داد …

درحالی که با چنگال بازی میکرد گفت

  • هنوز اون کیکی … که .. سفارش داده بودیم و … نیاوردن … چرا انقدر طول کشید پس … ؟؟

سهون درحالی که عکس و بازرسی میکرد گفت

  • اینجا خیلی بامزه شدی … میشه یه بار دیگه خودتو این شکلی کنی .. ؟؟ میشه … ؟؟؟

جونگین همونجور که چایی حبابیشو میخورد … سعی میکرد نشون بده که صدای سهون و نمیشنوه ..

  • جونگیناااا …

سقلمه آرومی به پهلوی جونگین زد

  • جونگینا … میشه یه بار دیگه این شکلی بشی … ؟؟؟ لطفااااا ….

جونگین مضطرب سرفه ای کرد و گفت

  • میخوای یذره از این تیرامیسوعه رو امتحان کنی ؟؟ … خوشمزه اس …
  • اول جوابمو بده … جونگینیییی .. !!!

جونگین تقریبا یدفه با دهنی باز شده از تعجب به سهون نگاه کرد و گفت

  • جون … گینی …. ؟؟
  • جونگینی … جونگینی … بانمکه نه .. ؟؟

جونگین آب گلوشو قورت داد و دوباره روشو برگردوند …

سهون که بازیش گرفته بود دوباره صداش زد

  • جونگینی … فقط من میتونم جونگینی صدات کنما … فهمیدی … ؟؟

جونگین سعی میکرد صورتشو زیره چتری های بلوندش قایم بکنه … و کیک و تیکه کنه …

سهون دست به سینه لباشو داد جلو و گفت

  • جونگینیه من نمیخواد جوابمو بده … ؟؟؟ …. بدجنس نیست … ؟؟

سهون سعی میکرد به هر نحوی توجه جونگین و جلب بکنه …

  • وقتی دو نفر توی یه رابطه ان … برای همدیگه اسم مستعار انتخاب میکنن … من یدونه به تو دادم … توام نمیخوای یدونه به من بد———–

حرفش با کیکی که جونگین چپوند تو دهنش نصفه موند …

  • زیاد بخور … هونی !!!

بعداز این حرف با خجالت دوباره سرشو برگردوند و خودشو با کیک مشغول کرد …

سهون برای چند ثانیه تو شوک بود .. اما بعدش سریع کیک و قورت داد و لبخند بزرگی زد …

هونی ….

اسم بامزه ای بود …

 

 

  • به سهون زنگ نمیزنی ؟؟

لوهان نگاه خیرشو از سهون و جونگین برداشت و به پسره روبروش نگاه کرد

  • نه لازم نیست … اونا خیلی سرشون گرمه …

لبخندی زد … اما از درون غمگین بود …

آره .. اونا زوجن … درحالی که من … اینجا پیش پسری که عاشقشم نشستم … ولی اعتماد بنفس اعتراف کردن و ندارم ..

شیومین خندید و گفت

  • اما هنوزم … من به سهونی که با بچه های فوتبال میگفت و میخندید و شوخی میکرد عادت کردم … این سهونی که با دوست پسرش قرار میذاره و رمانتیک بازی درمیاره … حقیقتا برام جدیده …

لوهانم در مقابل خندید …

سرشو برگردوند و از فاصله دوری که باهاشون داشت دوباره بررسی شون کرد …

سرشو گذاشت رو دستاش ..

تو کاملا عاشقش شدی .. اوه سهون احمق …

 

 

  • هیییی … اون گوشته منه …
  • نه !!! … مال منه … !!! … من اول برداشتمش .. !!
  • جنگ چاپستیکاتون و تموم کنید … بذارید یذره سبزیجات بردارم … !!!

تمین با دیدن دعوای دوستاش سره میزه شام خندید …

آمبر درحالی که به گوشت رو گریل اشاره میکرد گفت

  • هی هیییی … ببین … گوشته سوخت … !!!

جونگهیون دادی زد و سریع گوشت و برداشت … چشم غره ای به سولی رفت و گفت

  • ببین .. تقصیره توعه ها …
  • تقصیره من … ؟؟؟ … تو بودی که میخواستی گوشتمو ازم بدزدی …

کی داد زد

  • اااه بچه هاا … !! … نونا یه سیره دیگه ام باید بذارم ؟؟؟

ویکتوریا سیر و برداشت و گفت

  • اره اینجوری بذارش … بعدشم برنج و بریز ..

مینهو درحالی که گوشت بیشتری میذاشت تو دهنش گفت

  • این خیلی خوشمزس … تمینی … اینو بخور … !!

تمین با لبخند دهنشو باز کرد تا مینهو گوشت و بذاره تو دهنش ..

اونیو خندید و گفت

  • تمین امشب خیلی خوشگل شده .. حتما از خوشحالیه …

لونا درجوابش گفت

  • آره … بخاطر قرار گذاشتن با کاپیتان تیم فوتباله کالجه …

سولی اضافه کرد

  • و انگار این دوست خوشگلمون که اینجاست هم قلبش شیکسته …

اشاره ای به کریستال کرد

  • بعنوان یکی از طرفدارای مینهو … باید بخاطرش ناراحت باشه ..

کریستال خندید

  • هی هی .. من فقط یه طرفدارم … نه بیشتر ….

همگی خندیدن …

کی داد زد

  • به سلامتیه رابطه ی کیم تمین با چویی مینهو !!!!

گیلاساشونو بهم زدن وبعدش مشروباشون و سر کشیدن …

مینهو دستشو حلقه کرد دوره شونه ی تمین و گفت

  • بیشتر گوشت بخور … امشب همتون مهمون منید … !!!

صدای خوشحالی بچه ها رفت بالا

  • اووووووووووووووو …

تمین خندید و مینهو ازش جدا شد تا جنگ بین چاپستیکای جونگهیون و سولی رو ببینه …

گوشیشو درآورد و رفت تو اینستاگرامش … و با دیدن پستی که سهون از خودش و جونگین توی کافه گذاشته بود چشماش گرد شد …

  • هههه … صورت جونگینو …

زد زیره خنده و با عشق به صورت برادرش نگاه کرد ..

هنوز ازش معذرت خواهی نکرده بود … شاید جونگین هنوز از دستش عصبانی بود … بهرحال درست بود .. تقصیره خوده تمین بود ..

بهش که فکر میکرد … خب جونگین همین الانشم با سهون بود … پس برای چی باید بیاد و رابطه ی تمین و با مینهو بهم بزنه … ؟؟؟

لباشو روهم فشار داد …

پس … چیزی که جونگین دفعه ی پیش بهش گفته بود … حقیقت داشت ؟؟؟

واقعا کسی اذیتش کرده بود … ؟؟

کسی که مینهوی اون و دوست داشته باشه .. ؟؟  

آهی کشید .. عکس و لایک کرد و رفت پایین تر تا بقیه عکسارم ببینه …

از اینستاگرام که خسته شد رفت سراغ توییتر …

بعدش سوالایی که ازش پرسیده بودن و جواب داد …

سوالایی مثل اینکه چطور از موهای بلندش نگهداری میکنه … یا غذای مورد علاقش چیه …

و بعد …

با دیدن سوالی از یه فرد ناشناخته نفسش تو سینش حبس شد …

 

عقب نمیکشی نه ؟؟؟

هه …

از اونجایی که دلت یه چالش میخواد … منم قبول میکنم …

این یه جنگه …

خودتو برای زندگیه غم انگیزت آماده کن کیم تمین …

بوس .. بوس … کسی که ازت متنفره ….

 

آب گلوشو قورت داد و سریع گوشیو خاموش کرد … با حالت مضطربی چاپستیکشو برداشت و یه تیکه گوشت گذاشت دهنش ..

لونا با خنده گفت

  • زیاد نخورید بچه ها … فردا پف میکنید …

اونیو خندید

  • مهم نیست اگر چاق بشیم … مخصوصا برای تمین .. تمینا … بیشتر بخور .. شبیه اسکلتی !! .. میترسم مینهو با یه بغل بشکوندت …

تمین یه تیکه دیگه گوشت خورد

  • دارم میخورم ..

همه خندیدن ..

همه …

غیر از یه نفر …

یه نفر که با نفرت خیره شده بود به تمین …

 

 

سهون با لبخند ماشین و جلوی خونه نگه داشت

  • رسیدیم …
  • یس …

جونگین کمربندشو باز کرد و از ماشین پیاده شد …

سهون براش دستی تکون داد و گفت

  • فردا میبینمت جونگینی .. !!

جونگینم متقابلا با خجالت دستشو براش تکون داد

  • منم همینطور … هونی !!

جونگین انقدر کیوت بود که سهون داشت به سختی جلوی خودش و میگرفت تا عمیق تر از اون نخنده ..

  • فردا میخوام ببرمت یه جایی …

جونگین با کنجکاوی پرسید

  • کجا ؟؟؟
  • یه رازه … حالا برو تو .. تا وقتی بری تو خونه صبر میکنم …

جونگین لبخندی زد و سرشو تکون داد …

رفت طرف خونش .. دره حیاط  باز کرد و وارد شد … دوباره قفلش کرد و رفت طرف در اصلی ساختمون ..

بازش کرد و برگشت طرف سهون …

  • دارم میرم تو …

سهون با لبخند جوابشو داد

  • برو

جونگین برای آخرین بار لبخندی زد … وارد خونه شد و درو بست ….

از طرف دیگه …

سهون با عشق به در بسته ای که جونگین واردش شده بود نگاه میکرد …

با ناپدید شدن جونگین از جلوی چشماش احساس خالی بودن میکرد …

جونگین یه چیزی رو از سهون گرفته بود …

و بنظر میومد سهون میدونه اون چیه …

 

 

یوهووووووووووو بالاخره نت گیر آوردم 

البته زیاد نباید ذوق کنم چون موقتیه 

ولی همینم خوبه 

برید حالشو ببرید سکای و 

سهون چه خوب شدهههههههههههه

نظرا بالای 80 = آپ بعدی 

The following two tabs change content below.

shaghi1

Latest posts by shaghi1 (see all)

shaghi1 94 نظر 18 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
narsis69
مهمان

خیلی خوب بود. :like: :yeees: :yehetohorat: مرررررسی. :yehet: :myheart:
ترجمه ت خیلی خوب و روونه. :rose: آفرین و ممنون. :yehetohorat: :like:
آخی.سهون چقد رمانتیکه!! :myheart: :charkhesh: بهش نمیاد!! :huh: :nish:
الهی،دلم واسه لولو سوخت!!! :mazlum: خب چرا به شیو نمیگه دوسش داره؟؟ :daqun: آیگووووو! :cry:
عررررر. :becharkh: اون دختری که از تمین متنفره،کریستاله؟؟!! :huh: :heeey: واقعا؟؟ :wooo:
جونگین خیلی بامزه بووود. :khande: :nish: خخخخ. :khande: دوس دارم گازش بگیرم از بس که تو این فیک کیوته!!! :yeees: :nish: :kissme:
فایتینگ :heartme: :kissme:

fatho
مهمان

ککککککک هرقسمت فراتر ازتصورم ظاهر میشه!دوسش دالم اخییییییییی سکای این داستان گوگولیه :yahoo:

Nanec
مهمان
E_Tss_N
مهمان
دیدییییییی ؟ کای رفت دنبال سهون .. عزیزممممممم تمین چقد عشق بود تو این چپتر :| اصن یه طرز عجیبی من تمین و بیش تر از همه دوست دارم .. خیلی شخصیت خوبی داره *——-* فک نکن با این حرکتای سهون دسته جونگینو یادمون رفت ._. به خانوم نویسنده بگو دهنتتت سرویس ( محترمانه تر بگو :| ) فلج نشه بدبخت شیم ؟ … همین جوریم این بچه اعتماد به نفس داره دگ فلجی چیزی بشه کلن نابود میشه ک :| اوکی : )…. این بار از همیشه بیش تر به قلم ترجمه دقیق شدم .. واقن تو یکی از… Read more »
el
مهمان

من دیگه روم نمیشه بگم ولییییییی منتظریمممممااohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

hana
مهمان
صبا کریس
مهمان

وما همچان منتظرییییممممممممممممممممممممممم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

el
مهمان

هشتادتا شدددددددد ما منتظریممممohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

ava
مهمان

وااااااااااااای…جییییییییییییغ….سکایم چ خوفهههههه…

shahrzad
مهمان
sepideh
مهمان
wpDiscuz