قسمت جدید فیک ترجمه ای دوقلوهای زشت

قسمت هجدهم      

 

تمین با حالت عصبی ای به صفحه موبایلش زل زده بود … الان چند روز گذشته بود و مزاحم تلفنی ش پیامی بهش نداده بود ..

اما این اصلا باعث نمیشد که خیالش راحت باشه … انگار که آرامش قبل از طوفان بود  …

  • تمییییین !!!

با ضربه محکمی که به شونه ش خورد از جاش پرید … سرشو برگردوند و کی رو دید که داشت با نیش باز نگاش میکرد …

  • کی … ( نفسشو فوت کرد ) … ترسوندیم …

کی زبونشو بهش نشون داد و نشست کنارش

  • دارم از گشنگی میمیرم .. بریم یه چیزی بخوریم …
  • همممم ..

تمین گوشیشو گذاشت تو جیبش و گفت

  • بقیه کجان .. ؟؟؟
  • اونیو و جونگهیون هنوز سره کلاسن .. مینهو چی .. ؟؟
  • اونم هنوز سره کلاسه … خب .. کجا بریم … ؟؟؟
  • اممم .. بریم بیرون … دوست دارم یه چیزی مثل پاستا … یا .. پیتزا … میخوام غذا ایتالیایی بخورم …
  • امممم … ایتالیایی … اوکی .. بریم …

دوتایی از دانشگاه رفتن بیرون … راجبه هرچیزی حرف زدن .. فیلمای جدید …. جاهای باحال واسه گردش .. و ….

  • اون کریستال نیست … ؟؟؟

تمین سرشو به سمتی که کی نشون میداد برگردوند … آره … صددرصد کریستال بود …

توی یه رستوران ژاپنی داشت با سولی و آمبر غذا میخورد …

  • بریم پیششون .. ؟؟

کی لباشو بهم فشرد و مردد گفت

  • اممم … نه …
  • چرا ؟؟؟

آهی کشید

  • فقط … بنظرم کریستال … عوض شده …
  • منظورت چیه .. ؟؟
  • دیگه خیلی با ما نمیپره … و فک کنم که …

تمین منتظر موند تا کی حرفشو تموم کنه .. اما اون ادامه نداد …

  • هیچی .. بیخیالش !! بیا بریم پاستای خودمون و بخوریم … !!

کی با شادی دست تمین و گرفت و کشیدتش …

تمین با چشمای گرد شده پشت سرش میرفت  … آره خب … درست بود … کریستال چندوقتی بود که نه باهاشون میگشت … نه خیلی باهاشون حرف میزد …

فقط مواقع ضروری …

کی راست میگفت … کریستال فرق کرده بود …

کی یدفه با صدای آرومی گفت

  • من میترسم که یه وقتی بخاطره قرار گذاشتن تو و مینهو باهم باشه … خودت خوب میدونی که کریستال طرفداره پر و پا قرصه مینهوعه … مگه نه … ؟؟؟

ابروهای تمین رفت بالا

  • ولی خودش گفت که فقط در حده یه طرفداره …
  • اوه بیخیال تمین … کریستال مینهو رو دوست داره … این کاملا مشخصه …

رنگش پرید

  • امکان نداره ..
  • هوووف … هرچی تو بگی اصلا ..

کی دسته تمین و که ضربان قلبش رفته بود بالا رو کشید تا ببرتش رستورانه ایتالیایی …

کریستال هیچوقت مینهو رو دوست نداشت … هیچوقت چیزی از خودش نشون نداده بود … و با شنیدن خبر قرار گذاشتن تمین و مینهو خیلی خوشحال شده بود ….

یا ….

ینی همش بازی بود … ؟؟؟

  • از کجا میدونی … ؟؟؟ که کریستال مینهو رو دوست داره …
  • خب … ( لبشو گاز گرفت ) .. فراموشش کن تمین …

تمین محکم بازوشو کشید

  • چی .. ؟؟ .. چرا فراموشش کنم .. ؟؟
  • خب شاید من دارم اشتباه میکنم … یه احساسی بهم میگه که مینهو رو دوست داره … اما شایدم دوست نداشته باشه … واسه همین نمیخوام دوستی مونو خراب کنم … پس … فقط … فقط حرفی که زدم و فراموش کن …

دیگه چیزی نگفت … روحش دیگه اونجا نبود …

ینی … ینی کریستال … کسی بود که اون کارا رو میکرد … ؟؟؟؟

باید از جونگین بپرسه ..

 

 

جونگین با پست کردن آخرین مطلب توی وبلاگش لبخندی زد …

هر روز که میگذشت .. جونگین حس میکرد که سهون رمانتیک تر میشه … به اضافه اینکه دیگه نه راجبه تمین حرف میزد .. نه سوالی میکرد …

تازه به چانیول م  احساس حسادت شدیدی میکرد …

با یادآوری بوسه ی اون روزشون لبخندی رو لبش اومد ..

هر ثانیه شو کامل به یاد داشت … و اون بهترین چیزی بود که تا حالا دریافت کرده بود …

موبایلوش برداشت و دید که یه پیام از طرف سهون داره

  • جونگینی !! … پس فردا بیکاری … ؟؟

هیجان زده شد … سریع تایپ کرد

  • آره ..

صبورانه به موبایلش خیره شد تا سهون جوابشو بده …

  • بعداز کلاست میام دنبالت … دو روز دیگه …

لبخندی زد و تایپ کرد

  • اوکی

با خوشحالی موبایلشو بغل کرد و به سینه ش فشرد …

خیلی خیلی خوشحال بود … اونقدری که میتونست تو همون حالت گوشیشو بخوره … ( خخخخخ دیوونه )

تو خوابشم نمیدید که دوست پسر جذابی مثل سهون داشته باشه …                 

درواقع … هیچوقت فکر نمیکرد کسی رو داشته باشه که دوستش داشته باشه … اما سهون این فکر و تغییر داده بود …

خیلی خیلی خدا رو بخاطرش شکر میکرد …

میخواست لب تابشو خاموش بکنه که دره اتاقش یه دفعه باز شد …

و تمین عصبی و رنگ پریده ظاهر شد …

دهن جونگین از تعجب باز مونده بود

  • تمین .. ؟؟ … اتفاقی افتاده .. ؟؟؟
  • جونگین …

نزدیکش شد .. دستاشو گذاشت رو شونه های جونگین و ادامه داد

  • جونگینا … دوباره بهم بگو اونشب اون پسرا چی بهت گفتن .. ؟؟
  • پسرا … ؟؟؟ کدوم پسرا .. ؟؟
  • اونایی که … اونایی که تهدیدت کردن .. !! .. همونایی که گفتن من نمیتونم با مینهو باشم … !!

چشمای جونگین گرد شد

  • آه ..آهان .. اونا ..
  • بهم بگو چی ازت میخواستن …
  • اونا … اونا میخواستن که تو … از مینهو فاصله بگیری …
  • و بعدش … ؟؟
  • و اگر اینکارو نکنی …

سعی کرد بیشتر به خودش فشار بیاره تا یادش بیاد ..

  • اممم .. تو .. توی دردسر میوفتی …
  • میدونی کی فرستاده بودتشون .. ؟؟؟

عمیق تر فکر کرد

  • نه … نمیدونم … ولی نه صبر کن …

تمین با بی صبری و استرس منتظر ادامه ی حرف جونگین بود …

  • (( اما تو خیلی زیبایی … عجیب نیست که اون دختر انقدر بهت حسودی میکنه .. ))

جونگین  محتاطانه ادامه داد

  • اون دختر .. اون یارو یه چیزی راجبه اون دختر گفت .. اسمشو نگفت … ولی مطمئنم که یه دختره …

تمین احساس میکرد قلبش توی دهنش داره میزنه …

یه دختر …

کریستال .. ؟؟؟

  • اونا .. چیزه دیگه ای نگفتن .. ؟؟

با این حرف بی اونکه بفهمه بازوهای جونگین و فشار میداد ..

جونگین آب گلوشو قورت داد و گفت

  • اونا .. اونا گفتن که اگر راجبه این مسئله حرفی به کسی بزنم ..

تمین احساس کرد داره عصبانی میشه …

  • دوباره میان و اذیتم میکنن …
  • فاااااااک … چطور جرات کردن !!!!

شونه های جونگین و ول کرد ..

ترسیده و بهم ریخته بود ..

انگشتاشو بین موهاش کشید … چشماش و بست و با ناله ی بلندی روی زمین سر خورد …

جونگین با ملایمت پرسید

  • چیشد … ؟؟؟؟

تمین چشماشو باز کرد و به چشمای نگران برادرش خیره شد ..

  • تمینا … چه اتفاقی افتاده .. ؟؟

احساس میکرد داره میلنگه … قسم میخورد که دیگه نمیتونه تحمل کنه … این دیگه زیادی بود … پیام های تهدیدآمیز … درخواستای تهدیدآمیز …

شبا نمیتونست آروم بخوابه و از تظاهر کردن جلوی دوستاش که حالش خوبه خسته شده بود …

اما مقابله برادره کوچیکترش .. دیگه نمیتونست تظاهر کنه …

درحالی که اشکاش میریختن رو صورتش با صدای لرزونی گفت …

  • جونگینا … من میترسم … … چیکار باید بکنم … ؟؟ …

چشمای جونگین با دیدن برادرش که داشت گریه میکرد گشاد شد … شوکه شد … مگه چه اتفاقی افتاده بود … ؟؟

جلوی برادرش زانو زد و سعی کرد صورتش بین موهای بلند و فندقی ش ببینه ..

  • تمینا … چه اتفاقی افتاده .. ؟؟

تمین میون هق هقاش گفت

  • من … من .. خودمم نمیدونم … نمیدونم اونا چرا دنبال منن .. . که چرا نمیتونم با مینهو باشم … و … و اون دختر کیه .؟

با شنیدن هق هقای برادرش آب گلوشو قورت داد … بی اونکه متوجه بشه .. کشیدتش میون بازوهای خودش و به آرومی دور بدنش حلقه کرد …

رو شونه ی برادرش با صدای بلند گریه کرد

  • چیکار باید بکنم … ؟؟ … جونگینا ….. چیکار باید بکنم … ؟؟؟

چشمای جونگین خیس شدن و بغضش گرفت … عمیقا میتونست حال برادرش و درک کنه … چیزی نگذشت که اونم به گریه افتاد … دیگه حرفی نزد و اجازه داد تا برادرش آروم شه …

تمین نمیتونست گریه شو تموم کنه … خیلی وقت بود که خشم و ترسشو پنهان کرده بود …

داشتن برادرش کنارش … میتونست به اندازه یه رودخونه گریه کنه …

جونگین تنها کسی بود که میتونست توی دنیا بهش اعتماد کنه …

و خیلی خوشحال بود که زمانی که متلاشی شده بود برادرش کنارش بود ..

زمانی که خیلی بهش احتیاج داشت …

 

 

به برادره غرق خوابش خیره شد … چشماش به خاطر گریه زیاد پف کرده بود … صورتش قرمزه قرمز بود … ولی هنوز زیبا …

جونگین لبشو گاز گرفت …

واقعا چه اتفاقی افتاده بود .. ؟؟ اون آدمای بد اومده بودن و تمین و اذیت کرده بودن … ؟؟

تمین هیچی نگفت … فقط هی پشت سر هم تکرار میکرد که میترسه … اما واضح نگفته بود که چیشده ..

جونگین گذاشت برادرش رو تختش بخوابه و وقتی که بیدار شد ازش بپرسه …

لباشو بهم فشار داد …

شاید باید میرفت آب میاورد .. برای وقتی که تمین از خواب بلند میشد ..

از جاش بلند شد تا بره بیرون که موبایلی زنگ خورد …

از جاش پرید تا سریع پیداش کنه …

ماله تمین بود …

نگاهی بهش انداخت ..

سریع موبایل و برداشت و از اتاق دوید بیرون … میترسید که صدای بلندش تمین و بیدار کنه …

دره اتاق و بست و نگاهی به صفحش کرد ..

تماس از یه شماره ی شخصی …

شماره ی شخصی .. ؟!

اونقدر خیره بهش موند که تماس قطع شد …

شماره ی شخصی … ؟؟ … کی با یه شماره ی شخصی با تمین تماس گرفته بود … ؟؟؟

اوه صبر کن …

نکنه این همون دختریه که …

گوشی دوباره زنگ خورد و … این بار … جونگین بی هیچ تاملی دکمه ی پاسخ و زد ..

تکیه شو داد به دیوار و به صدا گوش داد

  • کیم تمین … توی لعنتی …

با عوض شدنه صدا به صدایی شبیه به ربات تعجب کرد … ( منظورش همین برنامه هاییه که صدا رو عوض میکنه )

  • تو یه بچه ی لوس و حق نشناسی … من بهت یه شانس دادم ولی تو گند زدی بهش … جدا جدا عصبانیم کردی …

درحالی که دندوناشو روهم فشار میداد منتظر ادامه ی جملش شد …

قلبش به شدت میزد …

این کدوم عوضی ای بود که با برادرش تماس میگرفت و حرفای بیجا بهش میزد …

  • میدونی چیه کیم تمین .. ؟؟ … من نقطه ضعفتو فهمیدم .. و با همونم بهت ضربه میزنم …

با عصبانیت آب گلوشو قورت داد … داشت سعی میکرد تا به خودش مسلط باشه …

  • تیکه تیکه ت میکنم … جوری که هیچوقت مثل قبل نشی .. عذابت میدم و جلوی بقیه تحقیرت میکنم …. مخصوصا جلوی… مینهو ….

 یدفه گفت 

  • تو کی هستی … ؟؟؟

تماس گیرنده فورا ساکت شد …

  • چطور جرات میکنی … ؟؟ … چطور جرات میکنی شمارتو شخصی کنی و صداتو عوض کنی … ؟؟ … تو کی هستی … ؟؟

تماس گیرنده هنوز ساکت بود …

با قطع شدن تماس … سعی کرد نفساشو آروم کنه …

تماس و قطع کرده بود …

گوشی رو سفت گرفت تو دستش … اونقدری که انگشتاش سفید شد …

لعنت به هرکی که زنگ میزد … چه بزدلی …

هیچوقت انقدر عصبانی نشده بود … شدیدا دلش میخواست اون کسی که این کارو میکرد و ببینه و بکوبه تو صورتش …

اون تمین و … برادره اون و چی صدا کرده بود …  ؟؟؟

دیواری محافظت کننده توی قلبش بوجود اومد ..

درست بود که به هرچی که تمین داشت حسودی میکرد …

درست بود که به توجهی که تمین همیشه دریافت میکرد حسودی میکرد …

اما …

هیچوقت … هرگز … اجازه نمیداد اینطور به برادرش توهین و بی احترامی بشه …

نگاهی خیره به در بسته ی اتاقش کرد …

اوه راستی …

تمین …

در اتاق و باز کرد و تمین و دید که هنوز غرق خواب بود …

رفت سمتش و کنار تخت رو زمین نشست ..

سعی کرد قفل گوشیشو باز کنه تا بتونه بقیه پیامای تهدید آمیزی که تمین دریافت کرده بود و ببینه … اما باز نمیشد … پسوردشو بلد نبود …

آهی کشید و سرشو برگردوند طرف برادرش ..

چندوقت بود که تمین این تماسا رو دریافت میکرد … ؟؟؟

با توجه به حرفای تماس گیرنده … این اولین بار نبود …

اون ترسوهای بزدل حتما تا حالا چندین بار  باهاش تماس گرفته بودن …

تعجبی نداشت که تمین اونجور شده بود ….

کی میتونست انقدر تحمل بکنه …؟؟؟ …

جونگین تمین و خوب میشناخت … اون هیچوقت به کسی راجبه اتفاقاتی که براش میفتاد چیزی نمیگفت …

برای اون … اعتماد کردن به دیگران کار راحتی نبود …

آهی کشید و به ظاهره وحشتناکه برادرش خیره شد …

این حقش نبود …

به هیچ وجه این تهدیدا حقش نبود …

 

 

  • این جونگین بود … !!!

به گوشی خیره شده بود … وقتی که جونگین جواب داده بود خیلی سورپرایز شد …

باید تمین میبود  …

خوده کیم تمین …

  • لعنت بهت کیم تمین … بهت گفته بودم که به هیچ کس حرفی نزنی … از جمله برادر دوقلوت …

با عصبانیت کوبوند رو میز …

آهی کشید

  • خیله خب … دیگه کاسه صبرم و لبریز کردی … مطمئن باش نابودت میکنم … خودت و … زندگیتو .. رابطه ت با دوستاتو … دوست پسرتو …

برگشت و به عکسی از تمین که رو دیوار بود خیره شد … کندتش و پارش کرد …

  • و حتی برادرتو ….

قطره اشکی از چشمای قهوه ایش ریخت رو صورتش …

  • ازت متنفرم کیم تمین … !!!

عکس مچاله شده رو پرت کرد رو زمین …

  • حالم ازت بهم میخوره … !!!

 

 

 

نظرا رو با اون یه نفری که توی تلگرام همیشه نظر میداد حساب کردم شد 80 تا 

و بچه ها واقعا میگم خجالت بکشید … 

با اون دسته افراد تنبلم 

باشه ؟ 

خجالت بکشید 

نظرا نرسه 80 آپ نمیکنممممممممممم 

 

                                            

The following two tabs change content below.

shaghi1

Latest posts by shaghi1 (see all)