fanfiction THE UGLY TWINS 18

قسمت جدید فیک ترجمه ای دوقلوهای زشت

قسمت هجدهم      

 

تمین با حالت عصبی ای به صفحه موبایلش زل زده بود … الان چند روز گذشته بود و مزاحم تلفنی ش پیامی بهش نداده بود ..

اما این اصلا باعث نمیشد که خیالش راحت باشه … انگار که آرامش قبل از طوفان بود  …

  • تمییییین !!!

با ضربه محکمی که به شونه ش خورد از جاش پرید … سرشو برگردوند و کی رو دید که داشت با نیش باز نگاش میکرد …

  • کی … ( نفسشو فوت کرد ) … ترسوندیم …

کی زبونشو بهش نشون داد و نشست کنارش

  • دارم از گشنگی میمیرم .. بریم یه چیزی بخوریم …
  • همممم ..

تمین گوشیشو گذاشت تو جیبش و گفت

  • بقیه کجان .. ؟؟؟
  • اونیو و جونگهیون هنوز سره کلاسن .. مینهو چی .. ؟؟
  • اونم هنوز سره کلاسه … خب .. کجا بریم … ؟؟؟
  • اممم .. بریم بیرون … دوست دارم یه چیزی مثل پاستا … یا .. پیتزا … میخوام غذا ایتالیایی بخورم …
  • امممم … ایتالیایی … اوکی .. بریم …

دوتایی از دانشگاه رفتن بیرون … راجبه هرچیزی حرف زدن .. فیلمای جدید …. جاهای باحال واسه گردش .. و ….

  • اون کریستال نیست … ؟؟؟

تمین سرشو به سمتی که کی نشون میداد برگردوند … آره … صددرصد کریستال بود …

توی یه رستوران ژاپنی داشت با سولی و آمبر غذا میخورد …

  • بریم پیششون .. ؟؟

کی لباشو بهم فشرد و مردد گفت

  • اممم … نه …
  • چرا ؟؟؟

آهی کشید

  • فقط … بنظرم کریستال … عوض شده …
  • منظورت چیه .. ؟؟
  • دیگه خیلی با ما نمیپره … و فک کنم که …

تمین منتظر موند تا کی حرفشو تموم کنه .. اما اون ادامه نداد …

  • هیچی .. بیخیالش !! بیا بریم پاستای خودمون و بخوریم … !!

کی با شادی دست تمین و گرفت و کشیدتش …

تمین با چشمای گرد شده پشت سرش میرفت  … آره خب … درست بود … کریستال چندوقتی بود که نه باهاشون میگشت … نه خیلی باهاشون حرف میزد …

فقط مواقع ضروری …

کی راست میگفت … کریستال فرق کرده بود …

کی یدفه با صدای آرومی گفت

  • من میترسم که یه وقتی بخاطره قرار گذاشتن تو و مینهو باهم باشه … خودت خوب میدونی که کریستال طرفداره پر و پا قرصه مینهوعه … مگه نه … ؟؟؟

ابروهای تمین رفت بالا

  • ولی خودش گفت که فقط در حده یه طرفداره …
  • اوه بیخیال تمین … کریستال مینهو رو دوست داره … این کاملا مشخصه …

رنگش پرید

  • امکان نداره ..
  • هوووف … هرچی تو بگی اصلا ..

کی دسته تمین و که ضربان قلبش رفته بود بالا رو کشید تا ببرتش رستورانه ایتالیایی …

کریستال هیچوقت مینهو رو دوست نداشت … هیچوقت چیزی از خودش نشون نداده بود … و با شنیدن خبر قرار گذاشتن تمین و مینهو خیلی خوشحال شده بود ….

یا ….

ینی همش بازی بود … ؟؟؟

  • از کجا میدونی … ؟؟؟ که کریستال مینهو رو دوست داره …
  • خب … ( لبشو گاز گرفت ) .. فراموشش کن تمین …

تمین محکم بازوشو کشید

  • چی .. ؟؟ .. چرا فراموشش کنم .. ؟؟
  • خب شاید من دارم اشتباه میکنم … یه احساسی بهم میگه که مینهو رو دوست داره … اما شایدم دوست نداشته باشه … واسه همین نمیخوام دوستی مونو خراب کنم … پس … فقط … فقط حرفی که زدم و فراموش کن …

دیگه چیزی نگفت … روحش دیگه اونجا نبود …

ینی … ینی کریستال … کسی بود که اون کارا رو میکرد … ؟؟؟؟

باید از جونگین بپرسه ..

 

 

جونگین با پست کردن آخرین مطلب توی وبلاگش لبخندی زد …

هر روز که میگذشت .. جونگین حس میکرد که سهون رمانتیک تر میشه … به اضافه اینکه دیگه نه راجبه تمین حرف میزد .. نه سوالی میکرد …

تازه به چانیول م  احساس حسادت شدیدی میکرد …

با یادآوری بوسه ی اون روزشون لبخندی رو لبش اومد ..

هر ثانیه شو کامل به یاد داشت … و اون بهترین چیزی بود که تا حالا دریافت کرده بود …

موبایلوش برداشت و دید که یه پیام از طرف سهون داره

  • جونگینی !! … پس فردا بیکاری … ؟؟

هیجان زده شد … سریع تایپ کرد

  • آره ..

صبورانه به موبایلش خیره شد تا سهون جوابشو بده …

  • بعداز کلاست میام دنبالت … دو روز دیگه …

لبخندی زد و تایپ کرد

  • اوکی

با خوشحالی موبایلشو بغل کرد و به سینه ش فشرد …

خیلی خیلی خوشحال بود … اونقدری که میتونست تو همون حالت گوشیشو بخوره … ( خخخخخ دیوونه )

تو خوابشم نمیدید که دوست پسر جذابی مثل سهون داشته باشه …                 

درواقع … هیچوقت فکر نمیکرد کسی رو داشته باشه که دوستش داشته باشه … اما سهون این فکر و تغییر داده بود …

خیلی خیلی خدا رو بخاطرش شکر میکرد …

میخواست لب تابشو خاموش بکنه که دره اتاقش یه دفعه باز شد …

و تمین عصبی و رنگ پریده ظاهر شد …

دهن جونگین از تعجب باز مونده بود

  • تمین .. ؟؟ … اتفاقی افتاده .. ؟؟؟
  • جونگین …

نزدیکش شد .. دستاشو گذاشت رو شونه های جونگین و ادامه داد

  • جونگینا … دوباره بهم بگو اونشب اون پسرا چی بهت گفتن .. ؟؟
  • پسرا … ؟؟؟ کدوم پسرا .. ؟؟
  • اونایی که … اونایی که تهدیدت کردن .. !! .. همونایی که گفتن من نمیتونم با مینهو باشم … !!

چشمای جونگین گرد شد

  • آه ..آهان .. اونا ..
  • بهم بگو چی ازت میخواستن …
  • اونا … اونا میخواستن که تو … از مینهو فاصله بگیری …
  • و بعدش … ؟؟
  • و اگر اینکارو نکنی …

سعی کرد بیشتر به خودش فشار بیاره تا یادش بیاد ..

  • اممم .. تو .. توی دردسر میوفتی …
  • میدونی کی فرستاده بودتشون .. ؟؟؟

عمیق تر فکر کرد

  • نه … نمیدونم … ولی نه صبر کن …

تمین با بی صبری و استرس منتظر ادامه ی حرف جونگین بود …

  • (( اما تو خیلی زیبایی … عجیب نیست که اون دختر انقدر بهت حسودی میکنه .. ))

جونگین  محتاطانه ادامه داد

  • اون دختر .. اون یارو یه چیزی راجبه اون دختر گفت .. اسمشو نگفت … ولی مطمئنم که یه دختره …

تمین احساس میکرد قلبش توی دهنش داره میزنه …

یه دختر …

کریستال .. ؟؟؟

  • اونا .. چیزه دیگه ای نگفتن .. ؟؟

با این حرف بی اونکه بفهمه بازوهای جونگین و فشار میداد ..

جونگین آب گلوشو قورت داد و گفت

  • اونا .. اونا گفتن که اگر راجبه این مسئله حرفی به کسی بزنم ..

تمین احساس کرد داره عصبانی میشه …

  • دوباره میان و اذیتم میکنن …
  • فاااااااک … چطور جرات کردن !!!!

شونه های جونگین و ول کرد ..

ترسیده و بهم ریخته بود ..

انگشتاشو بین موهاش کشید … چشماش و بست و با ناله ی بلندی روی زمین سر خورد …

جونگین با ملایمت پرسید

  • چیشد … ؟؟؟؟

تمین چشماشو باز کرد و به چشمای نگران برادرش خیره شد ..

  • تمینا … چه اتفاقی افتاده .. ؟؟

احساس میکرد داره میلنگه … قسم میخورد که دیگه نمیتونه تحمل کنه … این دیگه زیادی بود … پیام های تهدیدآمیز … درخواستای تهدیدآمیز …

شبا نمیتونست آروم بخوابه و از تظاهر کردن جلوی دوستاش که حالش خوبه خسته شده بود …

اما مقابله برادره کوچیکترش .. دیگه نمیتونست تظاهر کنه …

درحالی که اشکاش میریختن رو صورتش با صدای لرزونی گفت …

  • جونگینا … من میترسم … … چیکار باید بکنم … ؟؟ …

چشمای جونگین با دیدن برادرش که داشت گریه میکرد گشاد شد … شوکه شد … مگه چه اتفاقی افتاده بود … ؟؟

جلوی برادرش زانو زد و سعی کرد صورتش بین موهای بلند و فندقی ش ببینه ..

  • تمینا … چه اتفاقی افتاده .. ؟؟

تمین میون هق هقاش گفت

  • من … من .. خودمم نمیدونم … نمیدونم اونا چرا دنبال منن .. . که چرا نمیتونم با مینهو باشم … و … و اون دختر کیه .؟

با شنیدن هق هقای برادرش آب گلوشو قورت داد … بی اونکه متوجه بشه .. کشیدتش میون بازوهای خودش و به آرومی دور بدنش حلقه کرد …

رو شونه ی برادرش با صدای بلند گریه کرد

  • چیکار باید بکنم … ؟؟ … جونگینا ….. چیکار باید بکنم … ؟؟؟

چشمای جونگین خیس شدن و بغضش گرفت … عمیقا میتونست حال برادرش و درک کنه … چیزی نگذشت که اونم به گریه افتاد … دیگه حرفی نزد و اجازه داد تا برادرش آروم شه …

تمین نمیتونست گریه شو تموم کنه … خیلی وقت بود که خشم و ترسشو پنهان کرده بود …

داشتن برادرش کنارش … میتونست به اندازه یه رودخونه گریه کنه …

جونگین تنها کسی بود که میتونست توی دنیا بهش اعتماد کنه …

و خیلی خوشحال بود که زمانی که متلاشی شده بود برادرش کنارش بود ..

زمانی که خیلی بهش احتیاج داشت …

 

 

به برادره غرق خوابش خیره شد … چشماش به خاطر گریه زیاد پف کرده بود … صورتش قرمزه قرمز بود … ولی هنوز زیبا …

جونگین لبشو گاز گرفت …

واقعا چه اتفاقی افتاده بود .. ؟؟ اون آدمای بد اومده بودن و تمین و اذیت کرده بودن … ؟؟

تمین هیچی نگفت … فقط هی پشت سر هم تکرار میکرد که میترسه … اما واضح نگفته بود که چیشده ..

جونگین گذاشت برادرش رو تختش بخوابه و وقتی که بیدار شد ازش بپرسه …

لباشو بهم فشار داد …

شاید باید میرفت آب میاورد .. برای وقتی که تمین از خواب بلند میشد ..

از جاش بلند شد تا بره بیرون که موبایلی زنگ خورد …

از جاش پرید تا سریع پیداش کنه …

ماله تمین بود …

نگاهی بهش انداخت ..

سریع موبایل و برداشت و از اتاق دوید بیرون … میترسید که صدای بلندش تمین و بیدار کنه …

دره اتاق و بست و نگاهی به صفحش کرد ..

تماس از یه شماره ی شخصی …

شماره ی شخصی .. ؟!

اونقدر خیره بهش موند که تماس قطع شد …

شماره ی شخصی … ؟؟ … کی با یه شماره ی شخصی با تمین تماس گرفته بود … ؟؟؟

اوه صبر کن …

نکنه این همون دختریه که …

گوشی دوباره زنگ خورد و … این بار … جونگین بی هیچ تاملی دکمه ی پاسخ و زد ..

تکیه شو داد به دیوار و به صدا گوش داد

  • کیم تمین … توی لعنتی …

با عوض شدنه صدا به صدایی شبیه به ربات تعجب کرد … ( منظورش همین برنامه هاییه که صدا رو عوض میکنه )

  • تو یه بچه ی لوس و حق نشناسی … من بهت یه شانس دادم ولی تو گند زدی بهش … جدا جدا عصبانیم کردی …

درحالی که دندوناشو روهم فشار میداد منتظر ادامه ی جملش شد …

قلبش به شدت میزد …

این کدوم عوضی ای بود که با برادرش تماس میگرفت و حرفای بیجا بهش میزد …

  • میدونی چیه کیم تمین .. ؟؟ … من نقطه ضعفتو فهمیدم .. و با همونم بهت ضربه میزنم …

با عصبانیت آب گلوشو قورت داد … داشت سعی میکرد تا به خودش مسلط باشه …

  • تیکه تیکه ت میکنم … جوری که هیچوقت مثل قبل نشی .. عذابت میدم و جلوی بقیه تحقیرت میکنم …. مخصوصا جلوی… مینهو ….

 یدفه گفت 

  • تو کی هستی … ؟؟؟

تماس گیرنده فورا ساکت شد …

  • چطور جرات میکنی … ؟؟ … چطور جرات میکنی شمارتو شخصی کنی و صداتو عوض کنی … ؟؟ … تو کی هستی … ؟؟

تماس گیرنده هنوز ساکت بود …

با قطع شدن تماس … سعی کرد نفساشو آروم کنه …

تماس و قطع کرده بود …

گوشی رو سفت گرفت تو دستش … اونقدری که انگشتاش سفید شد …

لعنت به هرکی که زنگ میزد … چه بزدلی …

هیچوقت انقدر عصبانی نشده بود … شدیدا دلش میخواست اون کسی که این کارو میکرد و ببینه و بکوبه تو صورتش …

اون تمین و … برادره اون و چی صدا کرده بود …  ؟؟؟

دیواری محافظت کننده توی قلبش بوجود اومد ..

درست بود که به هرچی که تمین داشت حسودی میکرد …

درست بود که به توجهی که تمین همیشه دریافت میکرد حسودی میکرد …

اما …

هیچوقت … هرگز … اجازه نمیداد اینطور به برادرش توهین و بی احترامی بشه …

نگاهی خیره به در بسته ی اتاقش کرد …

اوه راستی …

تمین …

در اتاق و باز کرد و تمین و دید که هنوز غرق خواب بود …

رفت سمتش و کنار تخت رو زمین نشست ..

سعی کرد قفل گوشیشو باز کنه تا بتونه بقیه پیامای تهدید آمیزی که تمین دریافت کرده بود و ببینه … اما باز نمیشد … پسوردشو بلد نبود …

آهی کشید و سرشو برگردوند طرف برادرش ..

چندوقت بود که تمین این تماسا رو دریافت میکرد … ؟؟؟

با توجه به حرفای تماس گیرنده … این اولین بار نبود …

اون ترسوهای بزدل حتما تا حالا چندین بار  باهاش تماس گرفته بودن …

تعجبی نداشت که تمین اونجور شده بود ….

کی میتونست انقدر تحمل بکنه …؟؟؟ …

جونگین تمین و خوب میشناخت … اون هیچوقت به کسی راجبه اتفاقاتی که براش میفتاد چیزی نمیگفت …

برای اون … اعتماد کردن به دیگران کار راحتی نبود …

آهی کشید و به ظاهره وحشتناکه برادرش خیره شد …

این حقش نبود …

به هیچ وجه این تهدیدا حقش نبود …

 

 

  • این جونگین بود … !!!

به گوشی خیره شده بود … وقتی که جونگین جواب داده بود خیلی سورپرایز شد …

باید تمین میبود  …

خوده کیم تمین …

  • لعنت بهت کیم تمین … بهت گفته بودم که به هیچ کس حرفی نزنی … از جمله برادر دوقلوت …

با عصبانیت کوبوند رو میز …

آهی کشید

  • خیله خب … دیگه کاسه صبرم و لبریز کردی … مطمئن باش نابودت میکنم … خودت و … زندگیتو .. رابطه ت با دوستاتو … دوست پسرتو …

برگشت و به عکسی از تمین که رو دیوار بود خیره شد … کندتش و پارش کرد …

  • و حتی برادرتو ….

قطره اشکی از چشمای قهوه ایش ریخت رو صورتش …

  • ازت متنفرم کیم تمین … !!!

عکس مچاله شده رو پرت کرد رو زمین …

  • حالم ازت بهم میخوره … !!!

 

 

 

نظرا رو با اون یه نفری که توی تلگرام همیشه نظر میداد حساب کردم شد 80 تا 

و بچه ها واقعا میگم خجالت بکشید … 

با اون دسته افراد تنبلم 

باشه ؟ 

خجالت بکشید 

نظرا نرسه 80 آپ نمیکنممممممممممم 

 

                                            

Print Friendly

90 Responses

  1. آخی. :mazlum: چقد خوب شد که تمین به جونگین گفت . :yehetohorat: :like: حالا که مشکل تمینو میدونه میتونه کمکش کنه. :mazlum: :sut:
    اوه!! :yeees: جونگین چقد با غیرته!! :nish: خوشم اومد. :yehet:
    هووووف.این دختره!!! :qorqor: :heeey: کریستاله واقعا دیگه؟!!! :chebedunam: :becharkh: چقد حقیره! :kissme: خود بی عرضه اش نتونسته مینهو رو بدست بیاره،حالا از تمین میخواد که عقب بکشه؟؟؟!!! :huh: :qorqor: :wooo: اییییییش!!! :qorqor: :qorqor: امیدوارم جونگین و تمین یه درس درست حسابی بهش بدن!!! :yeees: :nish: :yehet:
    فایتینگ :heartme: :byebye: :rose:

  2. من وقت نکردم بخونم ولی قسمت قبل خوندم نظر گذاشتم یا نه یادم نمیاد خیلی وقت خیلی عالی بود مرسی بابت ترجمه
    من برم بعد بخون

  3. دختره کریستاله دیگه
    چرا عکس تمینو زده بود به دیوار اتاقش ؟؟ رقیب عشقیش بوده که هی مثلا دارت بازی می کرده یا اصلا معشوقش بوده ؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuh3.gif
    سکایش خیلی خاصه … هرچی میره بهتر میشه
    ترجمتم خیلییییییییییییییییییی خوبه خسته نباشی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

  4. وووووووووووویی چقدر خوب بود …. انقدر دوست داشتم این قسمتو …. چون رابطه بین تمین و کای یکم بهتر شد …. از حسی که کای نسبت به تمین داشت خیلی خوشم اومد …. خیلی خوب بود …. این حسه برادرانشو خیلی دوست داشتم …. ولی ترسیدم خیلی …. میترسم کریستال واقعا یه بلایی سره یکدومشون بیاره ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif

    وووووووووویی اونجایی که سهون بهش پیام داده بود …. عزیزم جونگینی چه ذوقیم کرد …. چقدر خوبه که انقدر همو دوست دارن …. با اینکه سهون حرصمون داد تا حسشو به جونگین بفهمه ولی الان که فهمیده خیلی خوبه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

    مررررررررسی شقایق جونم …. ممنون بابت ترجمه قشنگت …. خسته نباشی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

  5. الان باید استرس واینا پیداکنم ولی از اینکه تمین وجونگین بهم نزدیک شدن خیلی خوشحالم.واقعا احساساتی بود.ممنون وخسته نباشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

  6. من متاسفم ._. واسه قسمت قبل کامنت نذاشتم ._. البته بگمااااا قسمت قبلم تازه امروز صبح خوندم ولی باور کن حس کامنت گذاشتن نبود ._.
    من تعجب میکنم این نویسنده هه ماری جوانا میکشه موقع نوشتن؟؟؟؟ 0____0 نمی فهمم کجای تمین خوشگل تر از کایه دقیقا؟؟؟؟ 0____0
    موهاشو بلوند کرده و بهش نمیومد؟؟؟؟ 0______0 وتف…….
    درسته که ارومه ولی اونم خیلی مهربونه چرا باید تمینو بیشتر دوست داشته باشن اخه؟؟؟؟
    این انیمه ها جلوی فیک خوندنه منو میگیرن واقعا بی شرمانست -______- زین پس هیچ انیمه ای جلوی عمل شرافتمندانه ی فیک خونیه من رو نخواهد گرفت حتی ناروتو -_____-

    مرسییییییییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  7. کیم کای غیرتی میشودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gifای جونم فدا این حساس بودناش رو تمینohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifنمیدونم چرا اخرشو که خوندم حسم بم گفت ممکنه دختره عاشقه تمین باشه نه مینهوohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifدر کل حق نداره به کای کاری داشته باشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/air.gif
    عزیزمممم سهون خیلی اکورپکور شده جدیداohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuh3.gif
    خسته نباشی عزیزممممohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuhD.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  8. عالیییییی،چرا یه لحظه حس کردم سهونه؟؟اگه حدث من درست باشه و تماس سهون باشه باید خفش کرد.اما خب گفت دختر خدانکنه یه درصد سهون باشه حتی یه صدohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifم درصد.هر کی که هست باید کتک بخوره حسابی

  9. واییی چه خوب بود
    یعنی کی بوووددد کی جرأت کرده با تمین اینجوری حرف بزنه
    اوه اوه غیرت مای تو حلقم الهی فداش بشم رو برادر غیرت داره
    اینجوری که من میبینم جونگین قراره بدجور شاخ بشه
    مرسی عزیزم مثل همیشه عالی بود انشالله قسمت بعد هم زود اپ میشه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

  10. سلام.
    شما ابجی شقایقید درسته؟؟؟
    من اوایل فیک ردلاین تو وب میخوندم …بعدشم اواخر بعد ترم تومدم بخونم که وب فیل.تر شد و من دیگه سراغ فیک نیومدم…
    اما الان که دوباره اومدم تو کارش خیل منتظر بودم تا پست جدید بذاربن .من دوقلوهای زشت رو تا اینجا خوندم…
    اینکه بین دونا برادر این قد تبعیض قائل شن واقعا درک نشدنیه…اینک نویسنده میگه تمین خوشگلتره که اصن درک نمیشه…
    اما اون کیه که میخواد تمین رو نابود کنه…؟؟؟به بقیه چیکار داره…
    کلا فیک قشنگیه …من ورژن اصلیشو تا یه جایی خوندم…سکایم که هست حله…
    ابجی من یه دوست دارم اسمش هاناس…اونی موردعلاقش تو این سایت شمایین…البنه نمیدونم میشناسینش یا نه…
    هروقت همو میدیدم کلا داشت درباره فیکای شما برای منو خواهرش تعریف میکرد…کلا خیلی دوستتون داره‌…
    به منم گفت که حتما بیام‌و فیکاتونو بخونم…
    خب سرتونو دردنیارم…از این بعد من ازخواننده های فیکم پس اچن عدد تبدیل میشه به81.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
    فقط میشه پیتای قبلی رو کامنت نذارم؟؟؟
    مرسی

  11. چه زود گزاشتی این دفعه مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhufF.gif
    روابط کای و تمین داره بهبود پیدا میکنه و این به نظرم عالیه!اما میترسم کریستال همه چیو نابود کنه….ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

  12. خیلی مرسی بابت اینکه زود اپ کردی
    واااقعا خوبه داستان واااقعا جذابه فقط این یارو چشم قهوه ای زودتر ملوم شه ما ازین استرس نجات پیدا کنیم….عخ عخ رابطه سکای رو بهم نریزه فقط…عالی بود مرسی

  13. جونگین رو هم میشناخت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    کی میتونه باشه؟ واقعا کریستال؟!
    فکر نکنم.
    نکنه طرف اصلا هدفش مینهو نیست و تمینو دوس داره؟ نه نه نه…آدم با عشقش همچین نمیکنه…
    وای خدا…مرگ اش چیه؟!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gif

  14. ینی طرف کریستاله؟ ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif
    قسمت قبل خیلی بود،فک کنم ناشکری کردیم این قسمت آب رفته ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif
    مرسی که زود آپ کردی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    منتظر ادامه ش هستم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifتازه داره به جاهای خوبش میرسهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif

  15. اقا این کیه؟؟؟؟مگه نه؟؟.؟منظورم این نیست که کیه ها!!منظورم اینه ک کی دوستشه
    ای بابا مرده شوره این اسمشو ببرن
    اگه فهمیدی منظورمو ک هیچی نفهمیدیم خب بازم هیچی
    عزیزم جونگین عصبی دوس دارم گوگولک
    ممنون

  16. ممنون برای این قسمت ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifبی صبرانه منتظر کاری که کریستال میخواد با کای بکنه هستم ووییییی دل تو دلم نیسسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/8a3fa35a.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/8a3fa35a.gifخواننده های ساکت یه کمکی برسونید عجقا ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gifمنتظریممممم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif

  17. سلام….
    وایی ینی کیه که اینجوری تهدید میکنه؟؟؟فک کنم یارو عاشق تمین بوده که ابنجوری میکنه…. ولی چرا؟؟؟
    چحتما تمین دلشو شکسته….
    آه…. ممنون چینگویی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *