قسمت نوزدهم فیک ترجمه ای دوقلوی زشت  

   

قسمت نوزدهم                                                                                                   

 

  • هی … مشکل چیه … ؟؟

جونگین با شنیدن صدای چانیول کنار گوشش از جاش پرید … برگشت و با قیافه ی نگرانش مواجه شد

  • امم .. هیچی …

لبخندی زد و با حالتی مضطرب چایی حبابیشو خورد ..

  • هروقت که یه چیزی هست میگی هیچی نیست .. بهم بگو .. واقعا خوبی .. ؟

با جدیت به چانیول نگاه کرد و گفت

  • خب راستش یه چیزی هست که اذیتم میکنه …
  • چی هست … ؟؟؟
  • راجبه تمینه …

ابروهای چانیول رفت بالا

  • تمین .. ؟؟
  • میدونی .. خب … معلوم شد که تمین و مینهو با هم قرار میذارن ..

چشمای چانیول گرد شد

  • این یعنی که تمین اون تهدیدا رو نادیده گرفته …

چانیول از اتفاقی که افتاده بود خبر داشت … و عصبانی بود بخاطر رفتاری که اون مردا با جونگین داشتن …

جونگین آهی کشید و سرشو تکون داد 

  • آره … و دیشب .. اون دختره بهش زنگ زد …
  • چیییی … ؟؟ …. فک کنم خیلی شجاعه …
  • نه … یه بزدله … صداشو عوض کرده بود … من بودم که گوشی رو جواب دادم …

چانیول دوباره عصبی شد

  • تو .. ؟؟؟ چرا تو … ؟؟
  • تمین دیشب توی اتاق من خوابیده بود و واسه همینم من گوشیشو جواب دادم …
  • خب … ( لباشو خیس کرد ) … اون چی گفت .. ؟؟؟
  • چیزای وحشتناک … تازه تهدیدشم کرد … من واقعا عصبانی شده بودم …

درحالی که لیوان چایی حبابی شو فشار میداد ادامه داد

  • من نمیدونم تمین چه بدی ای در حقش کرده که داره اینجوری رفتار میکنه … ولی دیگه داره از حد میگذرونه .. اصلا کار خوبی نیست که با شماره ی شخصی به بقیه زنگ بزنی و اذیتشون کنی … واقعا واقعا احمقانس …
  • آره احمقانه اس …
  • خیلی دلم میخواد که دختره رو ببینم … تمین بهم گفت که ممکنه دوستش کریستال باشه …
  • کریستال … ؟؟
  • یکی از دوستای صمیمی ش از زمان راهنمایی … از اون چهره های شناخته شده بود و معروفیتشم بخاطره هوشش بود … آدم ترسناکیه .. ولی هیچوقت فکر نمیکردم که بتونه انقدر ظالم باشه که بخواد رابطه ی برادرم با مینهو رو بهم بزنه ..

چانیول درحالی که دست به سینه ایستاده بود با کنجکاوی پرسید

  • مطمئنی که کاره کریستاله .. ؟؟

آهی کشید

  • راستش نه … تمین فقط حدس میزنه …
  • پس نیاز به شواهد بیشتری دارید … نمیتونید همینجوری به کسی تهمت بزنید ..
  • آره راست میگی … !!!

با چایی حبابی هایی که دستشون بود از مغازه اومدن بیرون ..

چانیول پرسید

  • پس بهش کمک میکنی که بفهمه اون دختر کیه .. ؟؟؟
  • آره … نمیتونم همینجوری بشینم و هیچکاری نکنم … درحالی که میدونم برادرم اینهمه داره اذیت میشه …
  • پس مراقب باش … منم کمکت میکنم … فقط هروقت که بهم نیاز داشتی تماس بگیر …

جونگین به شیرینی خندید و سرشو تکون داد … چانیول کسی بود که همیشه میتونست روش حساب بکنه …

چانیول قایمکی خندید … اون میدونست که جونگین نسبت به تمین حس از دست رفته بودن داره .. منتهی هنوزم تمام سعیشو میکنه تا از هر آزاری در امان نگهش داره …

جونگین آدم فوق العاده ای بود …

ولی یه فرد غیرقابل دسترس برای چانیول …

درحال پیاده روی بودن که چانیول نگاهی به جونگین کرد … واقعا دلش میخواست لمسش کنه … میخواست گرمای اون پوست نرمشو حس کنه … میخواست بدنی رو که به هرکسی که در آغوشش میگرفت گرما میبخشید و بغل کنه …

اون دوتا چند وقتی بود که خیلی همدیگه رو نمیدیدن و این باعث دلتنگیه چانیول شده بود …

دستشو بلند کرد تا دوره شونه های جونگین حلقه کنه که … با جاخالی ای که داد دستش با هوا برخورد کرد ..

  • اوموووو … این چیه … ؟؟؟؟

جونگین درحالی که به یه عروسکه توتورو نزدیک میشد گفت

  • توتوروووو … خیلی بامززززس !!!

چانیول تقریبا بخاطره شکستش داشت گریه میکرد … اما با دیدن جونگین که با دیدن توتورو ذوق کرده بود لبخندی زد …

  • وقتی برم ژاپن کلی توتورو میخرم … دونات توتورو رو میخرم و موقع راه رفتن زیر ساکورا میخورمش .. و کلی چیزای دیگه مثل بستنی و سوشی و تاکویاکی میخورم …

درحالی که رویاپردازانه حرف میزد ادامه داد

  • این قیمتش چند …. اوه … خیلی گرونه … !!!

لباشو آویزون کرد و از مغازه اومد بیرون …

  • عیب نداره … هروقت رفتم ژاپن میخرمش .. حالا اونقدرم مهم نیست که از تو خوده سئول بخرمش …
  • آره … و حتما یادت باشه که لباسشم بخری و بپوشی …

چانیول بعداز این حرف زد زیر خنده … بعدشم ضربه ای از طرف جونگین دریافت کرد …

  • نخیر نخیر … عمرا این کارو نمیکنم … مهم نیست چقدر توتورو رو دوست دارم …. اما این کارو نمیکنم …
  • اما اونجوری خیلی بامزه میشی ..
  • نه !!!
  • فقط یه بار امتحانش کن … بهرحال بخوای یا نخوای یه جورایی شبیهش هستی …

جونگین شوکه شد 

  • امکان ندارررره .. !!

چانیول زد زیره خنده و ضربه ای به شونه ی جونگین زد ..

تا وقتی که برن غذا بخورن کلی همدیگه رو اذیت کردن و حرف زدن …

چانیول سرشو برگردوند و به جونگین که کنارش راه میرفت نگاه کرد … اون جسم کوچولو دوباره بخاطره ازدحام جمعیت بهش فشرده شد …

دستشو بلند کرد و دوره شونه هاش حلقه کرد …

اوه … این بار موفق شد …

جونگین برگشت و نگاش کرد .. اما دوباره نگاهشو گرفت و برگردوند طرف جمعیت … و اجازه داد که دست چانیول دوره شونه هاش بمونه …

لب های چانیول به لبخند غمگینی باز شد … اون آرزوش بود که بتونه تا ابد جونگین و اینجوری در آغوش بگیره … اما غیرممکن بود .. مگه نه … ؟؟؟

جفتشون درگیره دنیای خودشون بودن که چانیول یه دفه با کسی برخورد کرد

درحالی که میچرخید سریع عذرخواهی کرد

  • اوه .. معذرت میخوام …
  • عیبی نداره ..

جونگین با دیدن دختری با موهای فر و قده بلند که جلوشون وایساده بود شوکه شد …

کریستال …

اونم بنظر شوکه میومد …

  • ج .. جونگین .. ؟؟
  • س..سلام ..

کریستال مضطرب برگشت جای خودش .. چشماش مدام بین چانیول و جونگین در حرکت بود …

  • سلام … اممم … تو … با تمین نیستی .. ؟؟

جونگین پلکی زد و سرشو مضطرب تکون داد …

با دیدن کریستال میتونست بفهمه که معذبه …  بعداز خداحافظی ای اون و چانیول و ترک کرد ..

با چشماش دنبالش کرد و دیدتش که دست پسری رو کشید و دنبال خودش برد  …

سعی کرد قیافه ی پسر رو ببینه اما اونا خیلی سریع رفتن و … بین جمعیت ناپدید شدن …

زمزمه کرد

  • اون یارو کیه .. ؟؟ … من میشناسمش .. ؟؟
  • جوری فرار کرد انگار که روح دیده … عجیب بود !!

به محلی که کریستال تا چند دقیقه قبل اونجا بود خیره شدن .. ذهن جفتشون مشغول شده بود …

صدای تماس گیرنده ی اون روز تو ذهنش اومد ..

واقعا اون فرد کریستال بود … ؟؟

چرا کریستال جلوی جونگین اونقدر عجیب رفتار میکرد .. ؟؟ …. مشکوک بود … و اون پسری که باهاش رفت کی بود … ؟؟ دوست پسرش بود … ؟؟

نمیدونست …

 

 

  • امروز با جونگین قرار نداری … ؟؟

سهون سرشو آورد بالا و به قیافه ی کنجکاوه لوهان نگاه کرد

با حالت عصبی ای گفت

  • نه … با دوست صمیمی و عزیزش رفته بیرون …
  • آآآا … پارک چانیول و میگی .. ؟؟؟

با صدای ناراحتی جواب داد

  • آره
  • حسودیت میشه .. ؟؟
  • معلومه !!! دوست پسرش منماااا …

لوهان خندید و سرشو تکون داد

  • آروم باش بچه جان … پارک چانیول فقط دوسته جونگینه ..

سهون اعتراض کرد

  • من نمیخوام جونگینمو با کسی شریک شم … باید ببینیش ( چانیول ) … مطمئنا مثل ( فقط دوست ) نیست …
  • تا اونجایی که یادم میاد اصلا به زندگی جونگین اهمیتی نمیدادی … تنها چیزی که بود … تمین .. تمین .. تمین …
  • خب .. یه سری چیزا الان عوض شدن …

لوهان خندید

  • خب … تو بی نظیری اوه سهون … جدا میگم … من نمیدونم چیشد یدفه که انقدر دیوونه ی جونگین شدی … باید همه چیشو ذره به ذره برام تعریف کنی احمق جان …

سهون فقط نیشخندی زد

  • جونگین بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم جالبه …
  • خب .. پس ینی دیگه برنامه ای برای بهم زدن رابطتون نداری … ؟؟؟
  • دیوونه ام اگر بخوام این کارو بکنم …

هیچ کدوم از اون دوتا نمیدونستن که یه نفر دورتر ازشون نشسته و به تمام حرفاشون داره گوش میده …

لوهان گفت

  • خب .. داستانه زندگی عشقیه تو یه سناریوی خیلی عالی میشه برای یه دراما … با یه اشتباه شروع شد … و حالا اینجور دیوونش شدی …

سهون فقط لبخند زد

  • هیچوقت نذار راجبه این موضوع بفهمه … باید این راز کثیف و کوچولوتو تا ابد با خودت نگهداری ….

سهون اصلاح کرد

  • راز کثیف و کوچولوی ما .. میدونی که اگر یه دفه اشتباهی این حرف از دهنت بپره بیرون و به جونگین بگی چی میشه … ؟؟
  • چی … ؟؟؟
  • اونوقت مطمئن میشم که هیچوقت اوضاع بین تو و شیومین روبراه نشه ..

لوهان اعتراض کرد

  • خب این نامردیه … ما هنوز حتی یه زوجم نیستیم …
  • اوه .. هنوز اعتراف نکرده … ؟؟
  • هووف … فک نمیکنم بکنه .. هیچوقت نشونه ای از علاقه داشتن به من نشون نداده …
  • نشون داده ولی تو ندیدی … شیومین یذره کنده …

لوهان هوفی کشید و روشو برگردوند ..

  • اما یه روزی … باید خودم به جونگین بگم … اما چطوری باید اینکارو بکنم … ؟؟
  • راجبه اون اشتباه .. ؟ .. خب سادس … فقط بگو …. جونگینا .. من قبلا یه اشتباهی کردم … میخواستم به تمین اعتراف بکنم .. اما اشتباهی به تو اعتراف کردم … احمق بودم … اما الان رسما عاشقت شدم …
  • نمیدونم چرا … ولی حس میکنم وقتی بشنوتش عصبانی میشه …
  • خب میتونی فراموشش بکنی .. فقط تظاهر کن هیچ اتفاقی نیفتاده … فراموش کن که یه روزی عاشق تمین بودی … و الان تمام عشقت ماله جونگینه …

لوهان ادامه داد

  • اما سهونا .. الان تو عاشق اونی … تموم شد و رفت … دیگه ابراز علاقه ای به تمین وجود نداره .. و اگر روزی رسید که اون فهمید …. باید اونقدر عشقتو به پاش بریزی که ببخشتت …

سهون لبشو گاز گرفت …

لوهان درحالی که به بیمباپای سهون اشاره میکرد گفت

  • خب دیگه بذار بعدا راجبه این موضوع صحبت کنیم … اونا رو تمومش کن تا واسه کلاسه اون پروفسوره وحشتناک دیر نکردیم …

سهون سرشو تکون داد و شروع کرد به خوردن …

با ضربه ای به کمرش آروم پرید …

سرشو برگردوند و دختر زیبایی رو نزدیک به خودش دید … اونقدر نزدیک که موهای صورتی و خوش رنگش تقریبا روی شونه های سهون ریخته بودن …

دختر معذرت خواهی ای کرد و بعداز جمع کردن موهاش اون دوتا رو ترک کرد …

لوهان با دهنش که از تعجب باز مونده بود گفت

  • واااو .. ما الان یه فرشته رو دیدیم … ؟؟؟

سهون بی اونکه پلکی بزنه به دختره غریبه خیره شد … خب اون دختر خیلی زیبا بود … سهون نمیشناختتش … شاید یه رشته ی دیگه بود …

  • خب بیخیال دیگه …. بخور …

لوهان اینو گفت و سهون برگشت به خوردن …

قاشق شو برداشت و بیمباپای بیشتری رو گذاشت تو دهنش …

پروفسور لی هیوری نمیتونست دیر اومدن و تحمل کنه … واسه همین سهون باید سریعتر غذاشو میخورد تا با کون پرت نشه از کلاس بیرون … ( خخخخ )

 

 

دختر وارد سرویس بهداشتی شد .. موبایلشو  درآورد و بعداز چک کردن اطراف و مطمئن شدن ازینکه کسی اونجا نیست … دکمه ای رو فشار داد و گذاشتتش کنار گوشش …

  • بله .. ؟؟
  • سلام .. منم ..

درحالی که به دیوار تکیه داده بود و با موهاش بازی میکرد ادامه داد

  • یه سری اطلاعاته خیلی خیلی جالب برات دارم .. میدونی .. ؟؟
  • و اونوقت چی ان … ؟؟

نیشخندی زد

  • بعدا بهت میگم … بیا امروز همدیگه رو ببینیم ..

بعداز مشخص کردن محل قرار و ساعتش تماس و قطع کرد .. و موبایلشو گذاشت تو جیبش …

برگشت سمت آیینه و ظاهر خودشو چک کرد …

اندام باریکش … موهای نرمش .. با اون چشمای مرگش ( ینی خیلی زیبا ) … خب … واقعا زیبا بود …

لباش به نیشخندی باز شد .. دست زیباشو آورد بالا … به شکل یه هفت تیر درش آورد و گفت

  • کیم تمین … بنگگگگ …

بازی تازه شروع شده بود …

 

 

جونگین با دیدن مادرش که تو آشپزخونه وایساده بود شوکه شد …

  • مامان … ؟؟؟ … خونه ای …. ؟؟

مامانش سرشو تکون داد و جواب داد

  • اوهوم .. اومدم تا چند دست لباس بردارم … شب میرم خونه ی داییت میخوابم …

جونگین تنها سرشو تکون داد …

تازگیا دیدن مادر و پدرش توی خونه غیرممکن شده بود .. برای همینم با دیدن مادرش تعجب کرد …

مادرش درحالی که نگاهشو میداد به غذا پرسید

  • کجا بودی … ؟؟
  • اممم .. خب … با چانیول … بیرون بودم …
  • اوه .. ام … تمین چی … ؟؟

ابروهای جونگین پریدن بالا

  • هاه .. ؟؟؟
  • عجیب شده … حتی واسه ناهارم نیومد پایین …

جونگین شوکه شد ..

  • برو باهاش حرف بزن و مجبورش کن بیاد پایین و غذا بخوره ..
  • چشم …

سرشو تکون داد و از کنار مادرش گذشت  و رفت سمت راه پله …

ضربه ای به در اتاقش زد … چند لحظه صبر کرد تا تمین درو باز کرد …

با دیدن جونگین پشت در شوکه شد

جونگین دستشو تکون داد

  • سلام …

تمین آروم گفت

  • جونگین …

جونگین هول کرد ..

  • اممم … تو .. هنوز ناهارتو نخوردی … مامان ازت خواست بری بخوری …

تمین بی هیچ حسی گفت

  • میل ندارم …

پسر مو فندقی آهی کشید و در اتاق و بازتر کرد .. به نشونه اینکه جونگین بیاد تو …

جونگین وارد شد … و تمین دوباره رفت تو تخت خواب … بالشتشو سفت بغل کرد و گونه شو گذاشت روش …

به برادرش نگاه کرد … سعی کرد یه چیزی برای گفتن پیدا کنه … یجورایی خیلی افتضاح بود که بخوای دنبال حرف واسه گفتن بگردی … از اونجایی که قبلا فوق العاده باهم صمیمی بودن خیلی مسخره بود …

درنهایت گفت

  • معذرت میخوام … که امروز صبح تنهات گذاشتم …

چشماش خیره به زمین بود و ذهنش در پی گفتن حرفی …

تمین نگاهی بهش انداخت و لبخند زد …

  • اوه … عیبی نداره … من باید معذرت خواهی کنم که دیشب رو تخت تو خوابیدم …
  • ن..نه …. اون که مشکلی نیست … بهرحال خیلی خسته بودی …

تمین نخودی خندید

  • تو هیچوقت اعتراضی به این موضوع نمیکردی … حتی وقتی که خیلی کوچولو بودیم …

جونگینم لبخندی زد …

وقتی که بچه بودن … تمین کسی بود که بعداز دیدن فیلم ترسناک میترسید و میپرید رو تخت جونگین … و در آخر با بغل کردنش شب و صبح میکرد … و جونگین اصلا اذیت نمیشد …

تمین با خنده گفت

  • ینی … دیشب … باهم تو یه تخت بودیم .. ؟؟؟ … دوباره … ؟؟؟
  • آره …
  • نقش بچگیامون و بازی کردیم … جالب بود … ( لبخندی زد و به زمین و نگاه کرد ) … همیشه دلم برای اون موقع ها تنگ میشه …

جونگین سرشو تکون داد … بینشون سکوت شد …

جونگین نشست پایین تخت … درحالی که تمین با بالشتش بازی میکرد …

تمین مردد گفت

  • شاید … شاید باید با مینهو بهم بزنم …

چشمای جونگین گرد شد

  • دیگه نمیتونم تحمل کنم … خاطرخواهاش خیلی زیادن … هی ام منو تهدید میکنن …

دهن جونگین بسته بود … دقیقا میدونست تمین راجبه چه تهدیدایی حرف میزنه … و هنوزم جرات نکرده بود بهش راجبه اون شب بگه … چون به اندازه کافی دپرس بود … نمیخواست بیشتر از این نگرانش بکنه …

تمین زمزمه کرد

  • شاید اگر باهاش بهم بزنم … راحت بشم …

جونگین لبشو  گاز گرفت

  • مطمئنی … ؟؟؟

تمین برگشت سمتش

  • چی .. ؟؟
  • مطمئنی که میخوای باهاش بهم بزنی .. ؟؟

به چشمای تیره ی برادرش خیره شد … نه … معلومه که نمیخواست باهاش بهم بزنه …. رابطش با مینهو جدی بود … عاشقش بود …

نمیذاشت که رابطشون اینطوری بهم بریزه …. اما .. باید چیکار میکرد … ؟؟؟

از طرفیم نمیخواست امنیت جونگین و به خطر بندازه … از وقتی که اون مردا تهدیدش کرده بودن نگران بود …

غرید

  • آه … نمیدونم دیگه چیکار کنم جونگین …

جونگین آهی کشید … داشت سعی میکرد یه راه حلی پیدا کنه …

نگاهی به تمین انداخت … و بعدش به آرومی بالشتی که کنارش بود و کش رفت …

بووووم …

تمین با ضربه ای که بهش خورد شوکه شد ….

جونگین لبخندی زد

  • خودتو جمع و جور کن !!! همه چی درست میشه … باهم دیگه میفهمیم که اون کیه .. لازم نیست بترسی … من کمکت میکنم …

تمین پلکی زد و چندثانیه به برادرش خیره موند …

جونگین با نگاهه گیج و پر سواله تمین دست پاچه شد … مردد بالشت و برداشت و دوباره و اینبار آروم کوبوندتش به بازوی تمین …

  • خودتو جمع و جور کن …

تمین بار دیگه پلک زد و اینبار زد زیره خنده … قیافه ی شوکه شده و خجالت زده ی جونگین قطعا خیلی بانمک بود … این بار اونم بالشتی که داشت باهاش بازی میکرد و برداشت و پرتش کرد طرف جونگین …

با لبخند بزرگی رو صورتش گفت

  • خودتو جمع و جور کن …

اون جمله ی تشویق آمیزه جونگین یذره حالشو بهتر کرده بود …. ترسشو از اینکه چه اتفاقی میوفته از بین نبرده بود ولی … این امید و بهش داده بود که میتونه اون فرد و زمین بزنه … باهم … با برادرش …

با خودش فکر میکرد که جونگین هیچوقت دیگه پیشش برنمیگرده و کمکش نمیکنه … فکر میکرد که رابطشون خراب شده و دیگه نمیشه درستش کرد … اما معلوم شد که جونگین هنوزم جونگینه … و زمان تغییرش نداده …

 

هنوزم کیم جونگین بهترین برادر دنیا بود …

 

 

نظرا 80 تا شد اومدمممممممممممم 

یوهووووووووووو

ببینید من چقدر خوش قولم

یذره از من یاد بگیرید

خخخخخ

 قسمت بعدی سکایش خیلییییییییی خوبه 

و بنظرم یکی از بهترین و گوگول تریناس 

ینی از دستتون رفته اگر سریع نظرا رو نرسونید به 80 

تو قسمت بعد ترس سهون و به شکل شدیدا کیوتی میبینید … 

منتظرم تا نظرا 80 تا بشن 

همون لحظه آپش میکنم 

ببینم چیکار میکنید دیگه 

راستی پوسترم میخوامممممم 

ممنون میشم درست کنید و بفرستید به آیدی تلگرامم 

@shaghayeghk

خواننده های فیک برده ی من توجه کنن 

دیدید که با رسیدن نظرای دوقلوی زشت به 80 سریع آپش کردم 

راجبه برده ی منم همینطوره 

هروقت برسه به 80 میذارمش 

دست بجنبونید 

گربونتون فعلااااااااا 

The following two tabs change content below.

shaghi1

Latest posts by shaghi1 (see all)