fanfiction the ugly twins 19

قسمت نوزدهم فیک ترجمه ای دوقلوی زشت  

   

قسمت نوزدهم                                                                                                   

 

  • هی … مشکل چیه … ؟؟

جونگین با شنیدن صدای چانیول کنار گوشش از جاش پرید … برگشت و با قیافه ی نگرانش مواجه شد

  • امم .. هیچی …

لبخندی زد و با حالتی مضطرب چایی حبابیشو خورد ..

  • هروقت که یه چیزی هست میگی هیچی نیست .. بهم بگو .. واقعا خوبی .. ؟

با جدیت به چانیول نگاه کرد و گفت

  • خب راستش یه چیزی هست که اذیتم میکنه …
  • چی هست … ؟؟؟
  • راجبه تمینه …

ابروهای چانیول رفت بالا

  • تمین .. ؟؟
  • میدونی .. خب … معلوم شد که تمین و مینهو با هم قرار میذارن ..

چشمای چانیول گرد شد

  • این یعنی که تمین اون تهدیدا رو نادیده گرفته …

چانیول از اتفاقی که افتاده بود خبر داشت … و عصبانی بود بخاطر رفتاری که اون مردا با جونگین داشتن …

جونگین آهی کشید و سرشو تکون داد 

  • آره … و دیشب .. اون دختره بهش زنگ زد …
  • چیییی … ؟؟ …. فک کنم خیلی شجاعه …
  • نه … یه بزدله … صداشو عوض کرده بود … من بودم که گوشی رو جواب دادم …

چانیول دوباره عصبی شد

  • تو .. ؟؟؟ چرا تو … ؟؟
  • تمین دیشب توی اتاق من خوابیده بود و واسه همینم من گوشیشو جواب دادم …
  • خب … ( لباشو خیس کرد ) … اون چی گفت .. ؟؟؟
  • چیزای وحشتناک … تازه تهدیدشم کرد … من واقعا عصبانی شده بودم …

درحالی که لیوان چایی حبابی شو فشار میداد ادامه داد

  • من نمیدونم تمین چه بدی ای در حقش کرده که داره اینجوری رفتار میکنه … ولی دیگه داره از حد میگذرونه .. اصلا کار خوبی نیست که با شماره ی شخصی به بقیه زنگ بزنی و اذیتشون کنی … واقعا واقعا احمقانس …
  • آره احمقانه اس …
  • خیلی دلم میخواد که دختره رو ببینم … تمین بهم گفت که ممکنه دوستش کریستال باشه …
  • کریستال … ؟؟
  • یکی از دوستای صمیمی ش از زمان راهنمایی … از اون چهره های شناخته شده بود و معروفیتشم بخاطره هوشش بود … آدم ترسناکیه .. ولی هیچوقت فکر نمیکردم که بتونه انقدر ظالم باشه که بخواد رابطه ی برادرم با مینهو رو بهم بزنه ..

چانیول درحالی که دست به سینه ایستاده بود با کنجکاوی پرسید

  • مطمئنی که کاره کریستاله .. ؟؟

آهی کشید

  • راستش نه … تمین فقط حدس میزنه …
  • پس نیاز به شواهد بیشتری دارید … نمیتونید همینجوری به کسی تهمت بزنید ..
  • آره راست میگی … !!!

با چایی حبابی هایی که دستشون بود از مغازه اومدن بیرون ..

چانیول پرسید

  • پس بهش کمک میکنی که بفهمه اون دختر کیه .. ؟؟؟
  • آره … نمیتونم همینجوری بشینم و هیچکاری نکنم … درحالی که میدونم برادرم اینهمه داره اذیت میشه …
  • پس مراقب باش … منم کمکت میکنم … فقط هروقت که بهم نیاز داشتی تماس بگیر …

جونگین به شیرینی خندید و سرشو تکون داد … چانیول کسی بود که همیشه میتونست روش حساب بکنه …

چانیول قایمکی خندید … اون میدونست که جونگین نسبت به تمین حس از دست رفته بودن داره .. منتهی هنوزم تمام سعیشو میکنه تا از هر آزاری در امان نگهش داره …

جونگین آدم فوق العاده ای بود …

ولی یه فرد غیرقابل دسترس برای چانیول …

درحال پیاده روی بودن که چانیول نگاهی به جونگین کرد … واقعا دلش میخواست لمسش کنه … میخواست گرمای اون پوست نرمشو حس کنه … میخواست بدنی رو که به هرکسی که در آغوشش میگرفت گرما میبخشید و بغل کنه …

اون دوتا چند وقتی بود که خیلی همدیگه رو نمیدیدن و این باعث دلتنگیه چانیول شده بود …

دستشو بلند کرد تا دوره شونه های جونگین حلقه کنه که … با جاخالی ای که داد دستش با هوا برخورد کرد ..

  • اوموووو … این چیه … ؟؟؟؟

جونگین درحالی که به یه عروسکه توتورو نزدیک میشد گفت

  • توتوروووو … خیلی بامززززس !!!

چانیول تقریبا بخاطره شکستش داشت گریه میکرد … اما با دیدن جونگین که با دیدن توتورو ذوق کرده بود لبخندی زد …

  • وقتی برم ژاپن کلی توتورو میخرم … دونات توتورو رو میخرم و موقع راه رفتن زیر ساکورا میخورمش .. و کلی چیزای دیگه مثل بستنی و سوشی و تاکویاکی میخورم …

درحالی که رویاپردازانه حرف میزد ادامه داد

  • این قیمتش چند …. اوه … خیلی گرونه … !!!

لباشو آویزون کرد و از مغازه اومد بیرون …

  • عیب نداره … هروقت رفتم ژاپن میخرمش .. حالا اونقدرم مهم نیست که از تو خوده سئول بخرمش …
  • آره … و حتما یادت باشه که لباسشم بخری و بپوشی …

چانیول بعداز این حرف زد زیر خنده … بعدشم ضربه ای از طرف جونگین دریافت کرد …

  • نخیر نخیر … عمرا این کارو نمیکنم … مهم نیست چقدر توتورو رو دوست دارم …. اما این کارو نمیکنم …
  • اما اونجوری خیلی بامزه میشی ..
  • نه !!!
  • فقط یه بار امتحانش کن … بهرحال بخوای یا نخوای یه جورایی شبیهش هستی …

جونگین شوکه شد 

  • امکان ندارررره .. !!

چانیول زد زیره خنده و ضربه ای به شونه ی جونگین زد ..

تا وقتی که برن غذا بخورن کلی همدیگه رو اذیت کردن و حرف زدن …

چانیول سرشو برگردوند و به جونگین که کنارش راه میرفت نگاه کرد … اون جسم کوچولو دوباره بخاطره ازدحام جمعیت بهش فشرده شد …

دستشو بلند کرد و دوره شونه هاش حلقه کرد …

اوه … این بار موفق شد …

جونگین برگشت و نگاش کرد .. اما دوباره نگاهشو گرفت و برگردوند طرف جمعیت … و اجازه داد که دست چانیول دوره شونه هاش بمونه …

لب های چانیول به لبخند غمگینی باز شد … اون آرزوش بود که بتونه تا ابد جونگین و اینجوری در آغوش بگیره … اما غیرممکن بود .. مگه نه … ؟؟؟

جفتشون درگیره دنیای خودشون بودن که چانیول یه دفه با کسی برخورد کرد

درحالی که میچرخید سریع عذرخواهی کرد

  • اوه .. معذرت میخوام …
  • عیبی نداره ..

جونگین با دیدن دختری با موهای فر و قده بلند که جلوشون وایساده بود شوکه شد …

کریستال …

اونم بنظر شوکه میومد …

  • ج .. جونگین .. ؟؟
  • س..سلام ..

کریستال مضطرب برگشت جای خودش .. چشماش مدام بین چانیول و جونگین در حرکت بود …

  • سلام … اممم … تو … با تمین نیستی .. ؟؟

جونگین پلکی زد و سرشو مضطرب تکون داد …

با دیدن کریستال میتونست بفهمه که معذبه …  بعداز خداحافظی ای اون و چانیول و ترک کرد ..

با چشماش دنبالش کرد و دیدتش که دست پسری رو کشید و دنبال خودش برد  …

سعی کرد قیافه ی پسر رو ببینه اما اونا خیلی سریع رفتن و … بین جمعیت ناپدید شدن …

زمزمه کرد

  • اون یارو کیه .. ؟؟ … من میشناسمش .. ؟؟
  • جوری فرار کرد انگار که روح دیده … عجیب بود !!

به محلی که کریستال تا چند دقیقه قبل اونجا بود خیره شدن .. ذهن جفتشون مشغول شده بود …

صدای تماس گیرنده ی اون روز تو ذهنش اومد ..

واقعا اون فرد کریستال بود … ؟؟

چرا کریستال جلوی جونگین اونقدر عجیب رفتار میکرد .. ؟؟ …. مشکوک بود … و اون پسری که باهاش رفت کی بود … ؟؟ دوست پسرش بود … ؟؟

نمیدونست …

 

 

  • امروز با جونگین قرار نداری … ؟؟

سهون سرشو آورد بالا و به قیافه ی کنجکاوه لوهان نگاه کرد

با حالت عصبی ای گفت

  • نه … با دوست صمیمی و عزیزش رفته بیرون …
  • آآآا … پارک چانیول و میگی .. ؟؟؟

با صدای ناراحتی جواب داد

  • آره
  • حسودیت میشه .. ؟؟
  • معلومه !!! دوست پسرش منماااا …

لوهان خندید و سرشو تکون داد

  • آروم باش بچه جان … پارک چانیول فقط دوسته جونگینه ..

سهون اعتراض کرد

  • من نمیخوام جونگینمو با کسی شریک شم … باید ببینیش ( چانیول ) … مطمئنا مثل ( فقط دوست ) نیست …
  • تا اونجایی که یادم میاد اصلا به زندگی جونگین اهمیتی نمیدادی … تنها چیزی که بود … تمین .. تمین .. تمین …
  • خب .. یه سری چیزا الان عوض شدن …

لوهان خندید

  • خب … تو بی نظیری اوه سهون … جدا میگم … من نمیدونم چیشد یدفه که انقدر دیوونه ی جونگین شدی … باید همه چیشو ذره به ذره برام تعریف کنی احمق جان …

سهون فقط نیشخندی زد

  • جونگین بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم جالبه …
  • خب .. پس ینی دیگه برنامه ای برای بهم زدن رابطتون نداری … ؟؟؟
  • دیوونه ام اگر بخوام این کارو بکنم …

هیچ کدوم از اون دوتا نمیدونستن که یه نفر دورتر ازشون نشسته و به تمام حرفاشون داره گوش میده …

لوهان گفت

  • خب .. داستانه زندگی عشقیه تو یه سناریوی خیلی عالی میشه برای یه دراما … با یه اشتباه شروع شد … و حالا اینجور دیوونش شدی …

سهون فقط لبخند زد

  • هیچوقت نذار راجبه این موضوع بفهمه … باید این راز کثیف و کوچولوتو تا ابد با خودت نگهداری ….

سهون اصلاح کرد

  • راز کثیف و کوچولوی ما .. میدونی که اگر یه دفه اشتباهی این حرف از دهنت بپره بیرون و به جونگین بگی چی میشه … ؟؟
  • چی … ؟؟؟
  • اونوقت مطمئن میشم که هیچوقت اوضاع بین تو و شیومین روبراه نشه ..

لوهان اعتراض کرد

  • خب این نامردیه … ما هنوز حتی یه زوجم نیستیم …
  • اوه .. هنوز اعتراف نکرده … ؟؟
  • هووف … فک نمیکنم بکنه .. هیچوقت نشونه ای از علاقه داشتن به من نشون نداده …
  • نشون داده ولی تو ندیدی … شیومین یذره کنده …

لوهان هوفی کشید و روشو برگردوند ..

  • اما یه روزی … باید خودم به جونگین بگم … اما چطوری باید اینکارو بکنم … ؟؟
  • راجبه اون اشتباه .. ؟ .. خب سادس … فقط بگو …. جونگینا .. من قبلا یه اشتباهی کردم … میخواستم به تمین اعتراف بکنم .. اما اشتباهی به تو اعتراف کردم … احمق بودم … اما الان رسما عاشقت شدم …
  • نمیدونم چرا … ولی حس میکنم وقتی بشنوتش عصبانی میشه …
  • خب میتونی فراموشش بکنی .. فقط تظاهر کن هیچ اتفاقی نیفتاده … فراموش کن که یه روزی عاشق تمین بودی … و الان تمام عشقت ماله جونگینه …

لوهان ادامه داد

  • اما سهونا .. الان تو عاشق اونی … تموم شد و رفت … دیگه ابراز علاقه ای به تمین وجود نداره .. و اگر روزی رسید که اون فهمید …. باید اونقدر عشقتو به پاش بریزی که ببخشتت …

سهون لبشو گاز گرفت …

لوهان درحالی که به بیمباپای سهون اشاره میکرد گفت

  • خب دیگه بذار بعدا راجبه این موضوع صحبت کنیم … اونا رو تمومش کن تا واسه کلاسه اون پروفسوره وحشتناک دیر نکردیم …

سهون سرشو تکون داد و شروع کرد به خوردن …

با ضربه ای به کمرش آروم پرید …

سرشو برگردوند و دختر زیبایی رو نزدیک به خودش دید … اونقدر نزدیک که موهای صورتی و خوش رنگش تقریبا روی شونه های سهون ریخته بودن …

دختر معذرت خواهی ای کرد و بعداز جمع کردن موهاش اون دوتا رو ترک کرد …

لوهان با دهنش که از تعجب باز مونده بود گفت

  • واااو .. ما الان یه فرشته رو دیدیم … ؟؟؟

سهون بی اونکه پلکی بزنه به دختره غریبه خیره شد … خب اون دختر خیلی زیبا بود … سهون نمیشناختتش … شاید یه رشته ی دیگه بود …

  • خب بیخیال دیگه …. بخور …

لوهان اینو گفت و سهون برگشت به خوردن …

قاشق شو برداشت و بیمباپای بیشتری رو گذاشت تو دهنش …

پروفسور لی هیوری نمیتونست دیر اومدن و تحمل کنه … واسه همین سهون باید سریعتر غذاشو میخورد تا با کون پرت نشه از کلاس بیرون … ( خخخخ )

 

 

دختر وارد سرویس بهداشتی شد .. موبایلشو  درآورد و بعداز چک کردن اطراف و مطمئن شدن ازینکه کسی اونجا نیست … دکمه ای رو فشار داد و گذاشتتش کنار گوشش …

  • بله .. ؟؟
  • سلام .. منم ..

درحالی که به دیوار تکیه داده بود و با موهاش بازی میکرد ادامه داد

  • یه سری اطلاعاته خیلی خیلی جالب برات دارم .. میدونی .. ؟؟
  • و اونوقت چی ان … ؟؟

نیشخندی زد

  • بعدا بهت میگم … بیا امروز همدیگه رو ببینیم ..

بعداز مشخص کردن محل قرار و ساعتش تماس و قطع کرد .. و موبایلشو گذاشت تو جیبش …

برگشت سمت آیینه و ظاهر خودشو چک کرد …

اندام باریکش … موهای نرمش .. با اون چشمای مرگش ( ینی خیلی زیبا ) … خب … واقعا زیبا بود …

لباش به نیشخندی باز شد .. دست زیباشو آورد بالا … به شکل یه هفت تیر درش آورد و گفت

  • کیم تمین … بنگگگگ …

بازی تازه شروع شده بود …

 

 

جونگین با دیدن مادرش که تو آشپزخونه وایساده بود شوکه شد …

  • مامان … ؟؟؟ … خونه ای …. ؟؟

مامانش سرشو تکون داد و جواب داد

  • اوهوم .. اومدم تا چند دست لباس بردارم … شب میرم خونه ی داییت میخوابم …

جونگین تنها سرشو تکون داد …

تازگیا دیدن مادر و پدرش توی خونه غیرممکن شده بود .. برای همینم با دیدن مادرش تعجب کرد …

مادرش درحالی که نگاهشو میداد به غذا پرسید

  • کجا بودی … ؟؟
  • اممم .. خب … با چانیول … بیرون بودم …
  • اوه .. ام … تمین چی … ؟؟

ابروهای جونگین پریدن بالا

  • هاه .. ؟؟؟
  • عجیب شده … حتی واسه ناهارم نیومد پایین …

جونگین شوکه شد ..

  • برو باهاش حرف بزن و مجبورش کن بیاد پایین و غذا بخوره ..
  • چشم …

سرشو تکون داد و از کنار مادرش گذشت  و رفت سمت راه پله …

ضربه ای به در اتاقش زد … چند لحظه صبر کرد تا تمین درو باز کرد …

با دیدن جونگین پشت در شوکه شد

جونگین دستشو تکون داد

  • سلام …

تمین آروم گفت

  • جونگین …

جونگین هول کرد ..

  • اممم … تو .. هنوز ناهارتو نخوردی … مامان ازت خواست بری بخوری …

تمین بی هیچ حسی گفت

  • میل ندارم …

پسر مو فندقی آهی کشید و در اتاق و بازتر کرد .. به نشونه اینکه جونگین بیاد تو …

جونگین وارد شد … و تمین دوباره رفت تو تخت خواب … بالشتشو سفت بغل کرد و گونه شو گذاشت روش …

به برادرش نگاه کرد … سعی کرد یه چیزی برای گفتن پیدا کنه … یجورایی خیلی افتضاح بود که بخوای دنبال حرف واسه گفتن بگردی … از اونجایی که قبلا فوق العاده باهم صمیمی بودن خیلی مسخره بود …

درنهایت گفت

  • معذرت میخوام … که امروز صبح تنهات گذاشتم …

چشماش خیره به زمین بود و ذهنش در پی گفتن حرفی …

تمین نگاهی بهش انداخت و لبخند زد …

  • اوه … عیبی نداره … من باید معذرت خواهی کنم که دیشب رو تخت تو خوابیدم …
  • ن..نه …. اون که مشکلی نیست … بهرحال خیلی خسته بودی …

تمین نخودی خندید

  • تو هیچوقت اعتراضی به این موضوع نمیکردی … حتی وقتی که خیلی کوچولو بودیم …

جونگینم لبخندی زد …

وقتی که بچه بودن … تمین کسی بود که بعداز دیدن فیلم ترسناک میترسید و میپرید رو تخت جونگین … و در آخر با بغل کردنش شب و صبح میکرد … و جونگین اصلا اذیت نمیشد …

تمین با خنده گفت

  • ینی … دیشب … باهم تو یه تخت بودیم .. ؟؟؟ … دوباره … ؟؟؟
  • آره …
  • نقش بچگیامون و بازی کردیم … جالب بود … ( لبخندی زد و به زمین و نگاه کرد ) … همیشه دلم برای اون موقع ها تنگ میشه …

جونگین سرشو تکون داد … بینشون سکوت شد …

جونگین نشست پایین تخت … درحالی که تمین با بالشتش بازی میکرد …

تمین مردد گفت

  • شاید … شاید باید با مینهو بهم بزنم …

چشمای جونگین گرد شد

  • دیگه نمیتونم تحمل کنم … خاطرخواهاش خیلی زیادن … هی ام منو تهدید میکنن …

دهن جونگین بسته بود … دقیقا میدونست تمین راجبه چه تهدیدایی حرف میزنه … و هنوزم جرات نکرده بود بهش راجبه اون شب بگه … چون به اندازه کافی دپرس بود … نمیخواست بیشتر از این نگرانش بکنه …

تمین زمزمه کرد

  • شاید اگر باهاش بهم بزنم … راحت بشم …

جونگین لبشو  گاز گرفت

  • مطمئنی … ؟؟؟

تمین برگشت سمتش

  • چی .. ؟؟
  • مطمئنی که میخوای باهاش بهم بزنی .. ؟؟

به چشمای تیره ی برادرش خیره شد … نه … معلومه که نمیخواست باهاش بهم بزنه …. رابطش با مینهو جدی بود … عاشقش بود …

نمیذاشت که رابطشون اینطوری بهم بریزه …. اما .. باید چیکار میکرد … ؟؟؟

از طرفیم نمیخواست امنیت جونگین و به خطر بندازه … از وقتی که اون مردا تهدیدش کرده بودن نگران بود …

غرید

  • آه … نمیدونم دیگه چیکار کنم جونگین …

جونگین آهی کشید … داشت سعی میکرد یه راه حلی پیدا کنه …

نگاهی به تمین انداخت … و بعدش به آرومی بالشتی که کنارش بود و کش رفت …

بووووم …

تمین با ضربه ای که بهش خورد شوکه شد ….

جونگین لبخندی زد

  • خودتو جمع و جور کن !!! همه چی درست میشه … باهم دیگه میفهمیم که اون کیه .. لازم نیست بترسی … من کمکت میکنم …

تمین پلکی زد و چندثانیه به برادرش خیره موند …

جونگین با نگاهه گیج و پر سواله تمین دست پاچه شد … مردد بالشت و برداشت و دوباره و اینبار آروم کوبوندتش به بازوی تمین …

  • خودتو جمع و جور کن …

تمین بار دیگه پلک زد و اینبار زد زیره خنده … قیافه ی شوکه شده و خجالت زده ی جونگین قطعا خیلی بانمک بود … این بار اونم بالشتی که داشت باهاش بازی میکرد و برداشت و پرتش کرد طرف جونگین …

با لبخند بزرگی رو صورتش گفت

  • خودتو جمع و جور کن …

اون جمله ی تشویق آمیزه جونگین یذره حالشو بهتر کرده بود …. ترسشو از اینکه چه اتفاقی میوفته از بین نبرده بود ولی … این امید و بهش داده بود که میتونه اون فرد و زمین بزنه … باهم … با برادرش …

با خودش فکر میکرد که جونگین هیچوقت دیگه پیشش برنمیگرده و کمکش نمیکنه … فکر میکرد که رابطشون خراب شده و دیگه نمیشه درستش کرد … اما معلوم شد که جونگین هنوزم جونگینه … و زمان تغییرش نداده …

 

هنوزم کیم جونگین بهترین برادر دنیا بود …

 

 

نظرا 80 تا شد اومدمممممممممممم 

یوهووووووووووو

ببینید من چقدر خوش قولم

یذره از من یاد بگیرید

خخخخخ

 قسمت بعدی سکایش خیلییییییییی خوبه 

و بنظرم یکی از بهترین و گوگول تریناس 

ینی از دستتون رفته اگر سریع نظرا رو نرسونید به 80 

تو قسمت بعد ترس سهون و به شکل شدیدا کیوتی میبینید … 

منتظرم تا نظرا 80 تا بشن 

همون لحظه آپش میکنم 

ببینم چیکار میکنید دیگه 

راستی پوسترم میخوامممممم 

ممنون میشم درست کنید و بفرستید به آیدی تلگرامم 

@shaghayeghk

خواننده های فیک برده ی من توجه کنن 

دیدید که با رسیدن نظرای دوقلوی زشت به 80 سریع آپش کردم 

راجبه برده ی منم همینطوره 

هروقت برسه به 80 میذارمش 

دست بجنبونید 

گربونتون فعلااااااااا 

Print Friendly

89 Responses

  1. وای چرا این هونهان اینقد خنگن؟؟ :huh: :chebedunam: :wooo: تو سلف جای گفتن رازاشونه آخه؟؟؟ :qorqor: عررررر. :gerye:
    وای اگه جونگین بفهمه که سهون اشتباهی بهش اعتراف کرده، :huh: بعد چانیول میفهمه!! :heeey: بعد چان ک/ون سهون میذاره!!! :nish: :khande: سهون به فنا میره!!! :khande: خخخخخ :nish: :haha:
    وای چقد خوبه که دوقلوهای افسانه ای ما،باهم خوب شدن!! :rose: :heartme: :bunny: عاشق جونگین باغیرتم!!! :yeees: :like:
    اییییییش!! :qorqor: دختره ی حسود!! :qorqor: ! چرا همیشه دخترا رو بد نشون میدن تو فیکا؟؟ :mazlum: عررر!! :gerye: بعنوان یه دختر بهم برخورد!!! :aaar: البته حقیقت تلخه!! :cry: همیشه زنا هستن که گند میزنن به همه چی!! :dislike: :gijiviji:
    عالی بود. :yehet: :like: :myheart:
    فایتینگ :heartme: :rose:

  2. ای وای من چند وقت نبودم اومدم دیدم دوقسمت آپ شده کهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gifحس میکنم جونگین به تمین کمک میکنه و دراین بین ماجرای سهونو میفمه وخودشم صدمه میبینه.اه.ممنون بابت ترجمه خسته نباشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

  3. من میشه برم بمیرم …. شدیدا برای فهمیدن همه چیز بوسیله جونگینی استرس دارم …. حس میکنم به طرز شدیدا بدی میفهمه … و واقعا خیلی حالم بد شد …. اه دختره بوق …. مامان ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif

    تازه داره رابطه تمین و جونگین خوب میشه …. چقدرم که من دوست دارم رابطشونو ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

    سهونی واقعا عاشق جونگینه …. وووووووویی سکای پر پر نشه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

    از اون طرف دلم برای چانیم کبابه …. چرا انقدر جونگینو دوست داره …. نمیشه یکی بیاد … فکر جونگینو از سرش بندازه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

    مررررررررررسی شقابق جونم … خیلی خوجل بود …. مررررررسی بابت ترجمه قشنگت ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

  4. یه حس مزخرفی بهم میگه کای قراره به بدترین شکل ممکن قضیه ی اعتراف اشتباهه سهون و بفهمه :|
    و قراره نابود بشه :|
    و قراره سهون کلی منت کشی کنه :|
    شایدم رابطشون تا یه مدتی بهم بخوره :|
    و ما به فنا بریم :|
    بم بگو حسم اشتباهه :| :| :|
    از ه طرف تکای خیلی خووووبن*—* از اون طرف هونهان چقد عشقه *—*
    از این طرف چانکای اصن جالب نیس :| :|
    مرسی : )

  5. وای چقد خوش قول تعجب کردم دیدم به این زودی اپ شده دمت گرمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifاین دختره کی بود؟؟من نگران شدم امار سهونو به کی داد…چرا اینقد پیچ در پیچ شد؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gifایول من عاشق سکای گوگولیم دفه پیشم فتی سکای گوگولی داریم محشر بود.مطمینم اینم عالیهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

  6. دخدره کریستاله دیگه حتما =/ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/g022.gifعزیزممم دلم واسه میسوزه گناه داره خوووohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
    البته بیشتر دلم واسه چان میسوزهههohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifچانکای دوس دارممم خوohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif
    سکای هم دوست دارمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gifینی دچار دوگانگیه کاپلی شدمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif
    اما فعلن سکایو بچسبم که داره به ف.ا.ک میره =/
    ینی قشنگ مشخصه میوان به کای بگن قضیه سهون و تمین چی بودعohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifواای کای افسرده میشههههohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
    وووی منتظره قسمته بعدمممم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

  7. چ برادرهای دلسوزین واسه هم…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    اون دختره کی بود ممکنه با کریستال رابطه ای داشته باشه …
    واز این حرفا واسه نابودی جونگین استفاده کنهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif
    نمیدونم
    ولی خیلی بیرحمیه جونگین چیزیش بشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    مرسی

  8. اخ اخ اخ اخخخخخخخ …
    من اخره سر کای و یه لقمه میکنم ….
    کای مسلما یه فرشته ست !!! هم تو واقعیت هم تو داستان ..
    امیدوارم مشکل جدی ای پیش نیاااد ..
    چانم دوست دارم .. دلم براش کبابه ..
    عالییییی بووووود مثله همیشه .. مرسیییییییییی ..

  9. الهی من قربون این جونگییییییییییین بشم اخه چرااااا انقدر گوگولک شده تو این فیک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرااااااااااااا؟؟؟!!!!!!!نخودفرنگیییییییه اصن
    عخییی عخیی چقدر خوبه که رابطش با تمین داره بهتر میشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    ولی اون دختره کی بود؟؟؟؟؟حرفایی که شنید راجع به جونگین بود چه ربطی به تمین داشت؟؟؟
    اقا اصن چرا تمین به مینهو نمیگه که تهدیدش میکنن؟؟؟
    واییییی بچم مثه خودم عاشقه توتوروعههههههههه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gifخیلی خوبه اصن
    من از کریستال بدم میاد همه جا باید باشه ایییش ایششششششohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif
    ممنوووووون از ترجمه خوبت ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    ولی من دارم از فضولی میمیرم و قاتلم تویی اینو بدونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif

  10. هی کای چقدر مهربون فقط این اسم کریستال وسط میاد حالم بد میشه
    ایشالله این ماجرا به خوبی تموم شه مرسی بابت ترجمه خسته نباشی

  11. ابرفضل دختره بیشعور الدنگ کته کله نره به جونگین بگه که سهون اشتب اعتراف کرده !! ووووووویییییی
    خدا نگذره از باعث و بانی این تهدیدا … خیلی دختره خره
    مرسی گلم

  12. چرا این جونگین انقد مهربونه؟؟؟؟ اخیییی رابطش با تمینم داره خوب میشه هر چند هنوزم علاقه ای به تمین ندارم ._.
    چی میشد اگه چانبکم بود؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    مرسی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  13. اون جاسوس خونه خراب کن مو صورتی کی بود؟!!!
    نویسنده ی این داستان مرده؟ چرا این داستانو طوری نوشته که از زن بودن خودم هم بدم میاد؟ همه چی زیر سر همین مو صورتی و رفیقشه!!!!
    یعنی چی میشه؟

  14. وای کریستال موهاش صورتیه؟=|
    ببین نمبدونم چرا کریستال به نظرم خوشگل نیس-_- جسیکا عشقه^~^
    ایول به این میگن اتحاد برادری حالا برید جلو بینمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    مرییییی عالیهههohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhufF.gif

  15. واااووو…لابداون دختره داره واس کریستال جاسوسی میکنه.نکنه واس این که به جونگین ضربه بزنه رازه سهونو بگه):ینی بدجور3میشه هاااا
    طفلی چااانی(〒︿〒)
    منتظره قسمته بعد هستم…سکاای^_^
    خیلی عااالی بووود…ممنووون

  16. خیلی وقت بود ترجمشو نخونده بودما..اخی..یادم به اونجاش که جونگین میفهمه جریانو میوفته پرپر میشم..سهون میاد اصن…عرohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif
    بذار نگم تصن..مرسی ..ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

  17. وای خیلی قشنگ بود از حسادت های سهون خوشم میاد
    ولی خودمونیم کای خیلی باحاله چقدر هوای برادرشو داره ایول
    ممنون عزیزم عالی بود بوووووووووووووووسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

  18. عالی بوددددد من خیلی این فیک رو دوست دارم….<<img class='wpml_ico' alt='ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif' src='ohsehunfansfiction1.in/wp-ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif’ />

  19. عالییییییییی تکاااای با هم دیگه دوباره خوب شدنohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifولی هنوز کنجکاوم بدونم اون دختره کیه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gifاونا حتما میخوان رابطه ی سهونو کای و از اون طرف رابطه ی کای و تمین رو خراب کنن ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gifبیصبرانه منتظر چپتر بعدی امohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *