قسمت بیستم فیک ترجمه ای دوقلوی زشت 

قسمت بیستم                                                                                   (( چرخ و فلک ))

 

جونگین با هیجان از خواب بلند شد .. قرار بود با سهون بره سر قرار و سهون بهش نگفته بود که کجا میخوان برن ..

لباساشو پوشید و درحالی که منتظره دوست پسرش بود رفت جلوی آیینه تا ظاهرشو چک کنه …

گوشیش که زنگ خورد بلافاصله جواب داد …

  • دارم میام !!!

صدای خنده سهون از پشت خط اومد

  • منتظرت میمونم پس ..

لبخند هیجان زده ای زد و تماس و قطع کرد … وسایلاشو برداشت و از اتاق رفت بیرون …

خونه خالی بود … مادرش دوباره خونه ی داییش بود و پدرشم که سرکار بود .. به اضافه تمین که با مینهو رفته بود بیرون و خونه نبود …

دره خونه رو قفل کرد … رفت بیرون و ماشین سهون و دید …

لباش به لبخندی باز شد و رفت سمتش …

سهون درحالی که میخندید گفت

  • سلام خوشگله !!

جونگین هل کرد و قرمز شد ..

  • سلام …

سهون ماشین و روشن کرد

  • امروز میخوام یه جایی ببرمت … امیدوارم خوشت بیاد …

جونگین با کنجکاوی پرسید

  • کجا اونوقت .. ؟؟

بازیگوشانه جواب داد

  • حالا میبینی …

جونگین درحالی که سعی میکرد حدس بزنه لباشو بهم فشار داد …

از طرف دیگه سهون تنها کاری که میکرد موزیانه خندیدن بود … از تمین راجبه جایی که جونگین دوست داشته باشه بره پرسیده بود … و وقتی که تمین بهش گفته بود کاملا سورپرایز شده بود … چون از قضا مکان مورد علاقه خودشم بود …

در هر صورت مهم نبود … براش اهمیتی نداشت اگر مکان مورد علاقه ی جونگین ساحل ، جنگل … یا حتی فضا باشه … تمام تلاششو میکرد تا ببرتش اونجا .. چون فقط خواسته ی جونگین براش مطرح بود … و اینکه خوشحالیه اون  … خوشحالیه خودشم بود …

 

 

  • این خیلی درازه …

تمین درحالی که با مینهو بستنیه 32 سانتی متریش و میخورد خندید ..

  • باید سریع بخوریمش … وگرنه آب میشه …

مینهو نیشخندی زد

  • امم … خوشمزس .. میتونم ده تا ازشون بخورم ..

تمین درحالی که نخودی میخندید گفت

  • عمراااا … میدونم که چیزای شیرین و دوست نداری …
  • دوست دارم … بستنی … دسر .. پن کیک … و کلا از اینجور چیزا دوست دارم …
  • دروغگوووو … !!! چجور روحی تسخیرت کرده الان … ؟؟؟ … پری ه شیرینی آ … ؟؟ … تو از اون دسته از آدمایی نیستی که بستنی میخورن …

مینهو بی اونکه جوابشو بده بستنی شو خورد … دستش و دوره کمر تمین حلقه کرد و گفت

  • خب بعد از این چیکار کنیم … ؟؟

اون یکی دستشم بطری آبی بود که بلافاصله بعداز تموم شدن بستنیش خریده بود و فورا خورده بودتش …

  • چی میخوای …. ؟؟؟ … غذا … ؟؟ … نوشیدنی … ؟؟ … یا خرید … ؟؟
  • اممم …

تمین یذره اینور اونور و نگاه کرد و در آخر بازیگوشانه جواب داد

  • دسر یخ زده میخوام … !!!

مینهو برای چندلحظه بهش خیره شد … گیج میزد ..

تمین زد زیره خنده و گفت

  • چیه .. ؟؟؟
  • دسر یخ زده … ؟؟؟؟ … اوکی … اما … بیا اونو بعداز غذا بخوریم … یه چیزی مثل سونده یا شبیهش …

تمین با دیدن صورت متعجب دوست پسرش خندشو جمع کرد .. دوست پسرشو خیلی خوب میشناخت .. از چیزای شیرین خوشش نمیومد .. و اصلا نمیتونست باهاشون کنار بیاد ..

کاملا معلوم بود … از اونجایی که بعداز خوردن بستنی یه بطری آب و سر کشیده بود …

  • ولی تو گفتی که بخاطره من به چیزای شیرین علاقه مند شدی … !!!

مینهو پلکی زد و دستپاچه سرشو تکون داد

  • آره آره … درسته … پس بیا بریم کافه …

تمین زد زیره خنده و قبل از اینکه مینهو راه بیفته بره تا دنبال کافه بگرده دستشو گرفت

  • نه … فقط داشتم شوخی میکردم .. بیا بریم غذا بخوریم ..

با این حرف انگار زندگیه دوباره به مینهو بخشیدن … تمین دوباره زد زیره خنده ..

  • همچنان ادعا میکنی که میتونی شیرینی بخوری … خب چرا خودتو چیزی که نیستی نشون میدی .. درحالی که اصلا نمیتونی شیرینی رو تحمل کنی … ؟؟

مینهو برای چند ثانیه بهش خیره شد .. در آخر سرشو خاروند و گفت

  • خب … آخه … امروز بنظر ناراحت میومدی … !!

خنده ی تمین قطع شد

  • هان .. ؟؟
  • خیلی گرفته بودی .. و من فکر کردم که .. با خوردن شیرینی که دوست داری حالت خوب میشه ..

ادامه داد

  • تو به من نمیگی چرا ناراحتی … واسه همین من چاره ای جز خوروندنه شیرینی بهت ندارم …

تمین هیچی نمیگفت ….

مینهو دوباره گفت

  • یجورایم موفق شدم فکر کنم … یا نه … ؟؟

تمین یدفعه لبخندی زد .. اصلا توقع همچین جوابی رو نداشت ..

این چند روزه همش ناراحت بود .. ولی نمیتونست به مینهو دلیلش و بگه …

  • تمینا … ؟؟!!

چشماش پر اشک شد … قلبش گرم شد …

نمیتونست به مینهو راجبه اتفاقی که براش افتاده بود بگه … چون … چون از عکس العملش میترسید …

عصبانی میشد .. یا اصلا اهمیت نمیداد .. ؟؟

حتی جرات فکر کردن بهشم نداشت …

در آخر لبخندی زد و سرشو تکون داد

  • من خوبم …

مینهو بهش خیره شد … میدونست که حال دوست پسرش اصلا خوب نیست … اما مجبورش نکرد تا حرف بزنه …

به جاش ..

به آرومی دستشو گرفت و انگشتاشونو بهم قفل کرد …

تمین به دستاشو نگاه کرد …

مینهو با لبخند گفت

  • اگر بهم نیاز داشتی .. میدونی که همیشه پیشت هستم … !!

تمین چیزی نگفت .. با محکم تر شدن حلقه ی دستاشون پلکی زد  …

دستای مینهو بزرگ و گرم بود … و حس امنیت به تمین میدادن  …

لبخندی زد و گفت

  • میدونم … !!

درحالی که بهم لبخند میزدن تمین زد زیره خنده و گفت

  • خب حالا بریم غذا بخوریم … ؟؟
  • آره بریم …

پا گذاشتن توی خیابون تا دنبال رستوران بگردن …

تمین داشت گردن میکشید اینور اونور تا بتونه رستوران پیدا بکنه … اونقدر حواسش پرت پیدا کردن رستوران بود که متوجه نشد مینهو یدفه وایساده …

تو یه لحظه محکم خورد به پشت مینهو و جیغ آرومی کشید ..

درحالی که پیشونی شو که چند لحظه قبل به شونه ی مینهو خوره بود و گرفته بود گفت

  • مینهو … ؟؟

مینهو جوابی نداد و تنها به شخص روبروش خیره شد …

تمین کنجکاو شد … برگشت تا ببینه مینهو میخ کی شده .. یذره دورتر از مینهو دختری زیبا با موهای بلنده صورتی وایساده بود …

چشمای زیباش قفله چشمای مینهو شده بود …

تمین یذره سرشو کج کرد …

صبر کن … تا حالا این دختر و ندیده بود …

دختر یدفه با لبخندی رو لبش گفت

  • مینهو …

مینهو ام در جوابش خیلی سرد گفت

  • آیرن …
  • اینجا چیکار میکنی … ؟؟؟

دختر که اسمش آیرن بود برگشت طرف تمین و ادامه داد …

  • سره قراری … ؟؟

تمین متوجه قفل شدن فک دوست پسرش شد …

  • خودت داری میبینی … !!!

ابروهاش با شنیدن جواب ساده ی مینهو رفتن بالا … اما بعداز چند ثانیه برگشت به حالت اصلیه خودش .. نگاه خیرشو داد به تمین و گفت

  • خوشگله …

تمین با حرف آیرن قرمز شد … مینهو تو جاش تکونی خورد … دستشو دوره شونه ی تمین حلقه کرد و گفت

  • آره هست ..

آیرن با حالت غیرقابل تشخیصی بهش خیره شد …. در آخر لبخندی زد و گفت

  • خب .. من دیگه باید برم .. از قرارتون لذت ببرید …

مینهو چیزی نگفت .. اما تمین به رسم ادب لبخندی زد … و آیرن با نیشخندی که رو لبش بود از کنارشون گذشت …

با رفتنش مینهو آه آرومی کشید ..

تمین درحالی که از روی شونه ش داشت نگاه میکرد پرسید

  • اون کی بود … ؟؟؟
  • یکی از دوستای قدیمی م .. ولش کن … بیا بریم ..

تمین پلکی زد و ابروهاش رفت بالا .. یه چیزی عجیب بود …

لبش و گاز گرفت و سعی کرد افکار منفی رو از خودش برونه … اون دختر دوست قدیمی مینهو بود و بنظر دختر خوبی میومد …

اون دوتا به گشتن دنبال رستوران ادامه دادن … بی اونکه بدونن یه جفت چشم قهوه ای تمام کاراشون و زیر نظر داره …

اونجا … نه خیلی دور ازشون … آیرن با نگاهی عصبانی زیرنظرشون داشت …

  • پررو ا …

آهی کشید … برگشت و اونجا رو ترک کرد …

خب … این پررویی تون زیاد دووم نمیاره …

 

 

 

 

  • خب .. هیچ نظری راجبه اینکه کجا داریم میریم نداری … ؟؟؟

جونگین با نگاهی مظلومانه برگشت طرفش و ابروهاش و به حالت فکر کردن برد تو هم …

  • از اونجایی که هرچقدرم بپرسم یه نفر نمیخواد بگه کجا داریم میریم .. نظری ندارم ..

سهون به حرفش خندید ..

  • فقط چیزی که توی ذهنت هست و بگو …

جونگین چشماشو درشت کرد

  • صددرصد کافه ی جیب نمیریم …
  • پس .. ؟؟

شونه هاشو انداخت بالا

  • نمیدونم …
  • داری تسلیم میشی ینی … ؟؟

سرشو تکون داد

  • آره .. درهرصورت مهم نیست … چون من با هرجایی که بریم اوکیم ..
  • اگر ببرمت جایی که دوس نداری چی .. ؟؟
  • جایی که دوست ندارم .. ؟؟؟

سرشو کج کرد .. بیمارستان … ؟؟

سهون درحالی که قایمکی نگاش میکرد تکرار کرد

  • جایی که دوست نداری … اگر اینکارو بکنم عصبانی میشی .. ؟؟

جونگین با لبخندی جوابشو داد

  • نه …
  • واقعا .. ؟؟

دوباره سر تکون داد

  • چرا … ؟؟؟
  • چون که …

برای چند لحظه ساکت شد … درآخر روشو برگردوند طرف سهون و ادامه داد

  • هرجایی که باتو باشم برام لذت بخشه …

با جوابی که جونگین داد سهون شوکه شد … اون حرف و خیلی خالصانه زده بود  …

جونگین بنظر خیلی از حرفش مطمئن بود .. چون بعدش لبخندی به سهون زد و روشو برگردوند …

احساس کرد دلش تکون خورد  …  چیز کوچیکی بود  ..  اما سهون میخواست پرواز کنه  ..

چه بیان بی ریا ای … اونقدری که از نفس انداختش …

محکم به فرمون چنگ زد .. سعی کرد تا اون حس خوبشو نادیده بگیره ..

  • اوه … صبر کن …

جونگین سرشو میچرخوند و اینور اونور و نگاه میکرد … مشتاق و کنجکاو بنظر میومد …

  • صبر کن … تو … ینی میشه …

سهون درحالی که سعی میکرد نخنده پرسید

  • چی … ؟؟
  • ینی میشه که .. ؟؟ ….

چند لحظه سکوت کرد … برگشت طرف سهون و با شک و تردید گفت

  • امکان نداره …

سهون دوباره لبخند زد …

  • کجا میتونه باشه .. ؟؟
  • ینی داریم میریم …

جونگین احساس میکرد قلبش تندتر از هروقت دیگه ای داره میزنه …

  • ینی داریم میریم … به … لوته وورد … ؟؟؟
  • پرفکتتت …. ( نیشخندی زد ) … آفرین …

جونگین تقریبا تو جاش پرید و با دهن باز مونده پرسید

  • واقعا میگی .. ؟؟ … ینی واقعا داریم میریم اونجا .. ؟؟

سهون فقط لبخندی زد و سرشو تکون داد …

تو جاش تکونی خورد

  • اوووووووووو … واقعااااا … ؟؟؟

سهون زد زیره خنده …

  • وقتی برسیم اونجا باور میکنی …

زمزمه کرد

  • اوه خدا …

درحالی که  کف دستاشو گذاشته بود روی گونه های سرخش ادامه داد

  • من اونجا رو خیلییییییی دوست دارم … خیلی خیلی خیلییییییی …

سهون یجورایی از انفجار یدفه ایه جونگین تحت تاثیر قرار گرفته بود …

خیلی بامزه تو جاش وول میخورد .. چشماش میدرخشیدن و دستاشو از هیجان محکم بهم فشار میداد ..

کیوت بود … خیلییییییییییی کیوووووووووت …

جونگین یدفه ای متوجه شد که خیلی هیجانی شده … فورا صاف نشست سره جاش و با گونه هایی قرمز شده از خجالت گفت

  • ببخشید … خیلی ذوق زده شدم یه لحظه …

سهون زد زیره خنده و دست کشید تو موهای طلاییش …

اوه پسر … ینی جونگین کیوت تر از اینم میتونست باشه … ؟؟

به راهشون ادامه دادن تا وقتی که رسیدن به اونجا … جونگین شدیدا هیجان زده بود و نمیتونست قایمش بکنه ..

سهون کاملا متوجه درخشش چشماش زمانی که به دستگاه ها نگاه میکرد میشد …

جونگین داد زد

  • من عاشق اینمممم … !! … سوار شیییییم …

سرشو برگردوند و دوباره مشغول پیدا کردن بازی های جالب شد … سهونم میخندید و پشت سر جونگینه هیجان زده میرفت …

جونگین صداش کرد

  • سهونییی … بریم اون و بازی کنیم ..

سهون نگاهی به وسیله ای که جونگین انتخاب کرد بود انداخت ….. کشتی ..

  • اوه ..

با انتخاب جونگین یذره سورپرایز شد …

  • خب .. این انتخاب خوبیه …

جونگین لبخند زیبایی بهش زد و سریع اومد جلو  … به نرمی دستشو گرفت و کشید دنبال خودش …

سهون با دیدن کشتی آب گلوشو قورت داد .. تا حالا سوار این وسیله نشده بود .. ولی میدونست که وحشتناک ترسناکه ..

اصلا فکرشم نمیکرد که جونگین همچین چیزی رو انتخاب کنه …

صبورانه توی صف منتظر موندن .. سهون زیر چشمی نگاهی به جونگین انداخت .. خیلی هیجان زده بود …

  • خب پس از این جور بازیا خوشت میاد ..

تمام تلاششو میکرد تا ظاهره وحشت زده شو نشونه جونگین نده …

جونگین درحالی که لبخند میزد گفت

  • این یکی از وسیله های مورد علاقمه ..
  • اوه ..

دهن سهون به شکل (( او )) باز مونده بود .. دستاپاچه سرشو برگردوند تا هرجایی و نگاه کنه غیراز جونگین ..

جونگین با هیجان گفت

  • نوبته ماست !!! … بریم .. بریییییم ..

سهون باره دیگه آب گلوشو قورت داد و پشت سر جونگین رفت ..

مسئول اونجا درحالی که به صندلی ای اشاره میکرد گفت

  • لطفا ردیف اول بشینید !!

سهون زمزمه کرد

  • وات ده فااااک … !!!

این درحالی بود که جونگین با خوشحالی سرشو تکون داد …

  • باشه ممنون …

سهون با کشیده شدنش توسط جونگین تسلیم شد ..

نشستن تو جای خودشون  .. و سهون بی اونکه دست خودش باشه پاهاش شروع کردن به لرزیدن ..

درحالی که سرشو میچرخوند گفت

  • واااو ..

جونگین سریع برگشت نگاش کرد و پرسید

  • توام این بازی رو دوست داری … ؟؟

سرشو به معنی آره تکون داد … داشت تمام تلاششو میکرد تا ظاهره خونسرد و باحالشو حفظ کنه …

  • ا.. البته .. منم این بازی و خیلی دوست دارم …

جونگین سرشو کج کرد و لبخندی زد

  • خوبه پس …

سهون با شنیدن صدایی که داشت حرکت کشتی رو اعلام میکرد آب گلوشو قورت داد … دستش رو کمربندش قفل شد …

از طرف دیگه جونگین به اضافه هیجان زده بودنش .. آروم بود …

  • 3 ….

با شروع شمارش تو جاش لرزید …

  • 2 ….

با قرار گرفتن دستی گرم روی دستش از جاش پرید …

چشماشو باز کرد و برای یه ثانیه صورت خندون جونگین و روبروی خودش دید …

  • شروع ….

با حس حرکت کشتی به عقب و جلو چشماشو محکم بست …

یکم که گذشت حرکتش سریع تر شد …

با تمام توانش فریاد زد

  • آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ …

بلند داد میزد و دست جونگین و محکم فشار میداد …

اون چند دقیقه ای که قبل از ایستادن کشتی گذشت … جهنم و تجربه کرد …

  • واااه …

چشماشو باز کرد …

عرق سرد از گوشه ی شقیقش پایین میریخت و هنوز دسته جونگین و فشار میداد …

جونگین خندید و گفت

  • باحال بود … نه … ؟؟

سهون با قیافه ای که میگفت (( شوخیت گرفته ؟؟!! )) برگشت و نگاش کرد …

  جونگین با دیدن قیافه ش زد زیر خنده … دستشو دراز کرد تا عرق رو پیشونیشو پاک کنه …

سهون با حس گرمای دست جونگین روی پوستش یخ زد .. اوه لعنتی … حالا دیگه جونگین داشت از اون مراقبت میکرد … خجالت آور بود …

درحالی که کمربند ایمنی شو باز میکرد گفت

  • باحال بود … دوستش داشتم … خب حالا بازی بعدی چیه .. ؟؟

جونگین دوباره خندید و گفت

  • اممم … بعدی … نظرت راجبه .. حلقه غول پیکر چیه .. ؟؟

ابروهای سهون رفتن بالا

  • اینی که میگی چی هست حالا .. ؟؟

جونگین برگشت و به دستگاهی اشاره کرد … که اینکار باعث شد فک سهون بیفته رو زمین …

اون یه سواریه چرخشیه 360 درجه بود …

فاااک ….

 

 

  • باحال بود …

جونگین درحالی که هی اینور اونور وول میخورد دوباره گفت

  • خیلیییی باحال بود …!!
  • آ ..آره … البته …

پسر قد بلند با حالت بی روحی پشت جونگین راه میرفت .. ( منظور از ترس زیادشه )

جونگین برگشت

  • خب حالا کدوم و بازی کنیم … ؟؟

سهون درحالی که از حرفی که میخواست بزنه مطمئن نبود گفت

  • تو کدومو دوست داری .. ؟؟

جونگین با لبخند سرشو تکون داد و گفت

  • نه … تو دوست داری کدومو بازی کنیم .. ؟؟ تو همش به حرف من گوش دادی .. حالا نوبت منه ..

سهون یذره اینور اونور و نگاه کرد

  • بیا فعلا چوروس بخریم … ( ناموسا نمیدونم چیه .. فک کنم خوردنیه )

جونگین خندید و موافقت کرد ..

رفتن مغازه و دوتا بسته سفارش دادن … بعدش رفتن سراغ بازیه بعدی …

در آخر .. سهون تصمیم و به عهده ی جونگین گذاشت …

اونا تمام بازیا از نه خیلی ترسناک و تا فوق ترسناک و بازی کردن …

سهون از اونجایی که کل انرژی شو مصرف کرده بود … حس میکرد که میتونه یه روز کامل و بخوابه …

زمان گذشت و … عصر شد …

هوا داشت تاریک میشد .. ولی پارک هنوزم شلوغ بود ..

سهون درحالی که دست جونگین و میکشید گفت

  • بیا چرخ و فلکم سوار شیم !!

سوار شدن و روبروی هم نشستن ..

چرخ و فلک شروع به حرکت کرد و چیزی نگذشت که اون دوتا تونستن غروب آفتاب و ببینن ..

جونگین آهی کشید

  • آه .. خیلی قشنگه ..

سهون با دیدن دوست پسرش که تحت تاثیر زیبایی غروب آفتاب قرار گرفته بود لبخندی زد …  برگشت و به آسمون بنفش نگاه کرد ..

جونگین نگاهی بهش انداخت و خیره شد ..

سهون تو سکوت … محو منظره ی روبروش شده بود ..

نوری از غروب آفتاب .. روش میتابید و باعث درخششش میشد … چشماش جرقه میزد و پوست تنش برافروخته شده بود …

اوه سهون ..

فوق العاده زیبا بود …

جونگین .. آب گلوشو قورت داد .. نفس عمیقی کشید و روشو برگردوند ..

و درد به سراغش اومد …

با حس درد توی قفسه سینش .. چشماش گشاد شد ..

نفساش سخت شد …

درحالی که تلاش میکرد تا هوا رو به ریه هاش بکشونه دستاش مشت شدن ..

سهون با شنیدن صدای نفسای خفه ی جونگین برگشت … نگران شد ..

  • جونگین .. ؟؟ ….چیشده .. ؟؟

جونگین درحالی که چشماشو محکم روهم فشار میداد و قفسه سینه شو چنگ میزد .. سعی میکرد تا نفساشو آروم کنه ….

سهون سریع شونه هاشو گرفت و کشیدتش تو آغوشش ..

  • جونگین … ؟؟ .. جونگینااا … منو نترسون لطفا ..

با برخورد صورتش به پوست خوش بوی گردن سهون نفس نفس زد ..

سهون با نگرانی پرسید ..

  • جونگینااا … چه اتفاقی افتاده … ؟؟

جونگین احساس میکرد که گونه هاش دارن سرخ میشن .. و به شکل عجیبی نفساش دارن طبیعی میشن …

  • جونگین .. ؟؟ جونگین .. ؟؟

با برگشتن نفسش به حالت نرمال پلکی زد …

  • جونگینا .. لطفا منو نتر——-

جونگین با سختی و ضعف پرید وسط حرفش

  • من خوبم …
  • چی … ؟؟
  • من …

به آرومی و با خجالت خودشو از آغوش سهون کشید بیرون

  • من .. من خوبم …

سهون با شک بهش خیره شد …

جونگین درحالی که با حالت دستپاچه ای میخندید دست مشت شدشو از سینش فاصله داد

  • هههه … معذرت میخوام … ههه …
  • من الان جدی ام .. بهم بگو چه اتفاقی افتاد .. ؟؟ تو .. تو .. آسمی چیزی داری … ؟؟؟

جونگین پلکی زد و سرشو تکون داد

  • نه نه ..
  • پس این چی بود .. ؟؟

جونگین ضعیف خندید

  • هیچی نبود …
  • جونگیناااا …

چشماشو بست و به آرومی تو آغوش سهون فرو رفت …

  • جونگین … ؟؟؟

خودشو بیشتر تو بغل سهون مچاله کرد و عطر خوش بدنشو به ریه هاش کشید ..

سهون با حس نفسای جونگین روی گردنش به خودش لرزید

  • جونگینا ….

دستاشو دوره بدن دوست پسرش حلقه کرد و یذره از خودش فاصله داد ..

جونگین با حس از دست دادن گرمای بدن سهون چشماشو باز کرد ..

سهون با دیدن صورت جونگین .. اونقدر نزدیک به خودش .. آب گلوشو قورت داد ..

اون چشمای مبهم … اون لبای برجسته …

جونگین آروم زمزمه کرد

  • سهونا … من حالم خوبه …

سهون چیزی نگفت .. فقط به چشمای سیاهش خیره شد …

جونگین دوباره صداش زد

  • سهون …

چیزی درون سهون تکون خورد … و تنها چیزی که بعدش متوجه شد .. این بود که داره جونگین و میبوسه …

جونگین با حرکت ناگهانیش شوکه شد و به آرومی ناله کرد … اما سهون بی توجه به بوسیدنش ادامه داد …

عمیق تر … عمیق تر … عمیق تر … تا جایی که جونگین تو بوسه غرق شد …

دستای سهون محافظت گرانه دوره شونه های جونگین حلقه شد … بدنشو بیشتر به خودش فشرد و عمیق تر از قبل بوسیدش …

جونگین ناله ی آرومی کرد و دستای سهون تو موهاش لغزیدن … حلقه ی دستاشو دور بدن جونگین محکم تر کرد .. انگار که میخواست با هم یکی بشن … و از چشم بقیه دورش کنه …

حس مالکانه ای روز به روز درونش رشد میکرد و بزرگ تر میشد … نمیخواست که دست هیچکس به دوست پسرش بخوره …

کیم جونگین ماله اوه سهون بود …

آره …

فقط ماله اون …

 

 

 

سلاااام 

من بازم اومدم 

با تشکر از اونایی که نظر گذاشتن 

از این به بعد روال کارمون همین جوریه 

هروقت که نظرا 80 بشه من همون موقع میذارمش داستانو 

پوستره زیبامون و دیدید ؟؟  از برفی جونمه .. نویسنده ی سایته خودمون 

بچه ها یه چیزی … 

داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم و ازتون گله میکردم که یه چیزی بهم گفت 

که شاید اون کسایی که لایک میکنن داستان و اونایین که نمیتونن نظر بذارن 

بعدش فکر کردم دیدم حرفش درسته 

گفتم به شماهایی که نمیتونید نظر بذاریدم اینو بگم 

اگر واقعاااا نمیتونید 

به جاش لایک بکنید داستانو 

خوبه نه ؟؟؟ 

ببینید چقدر باهاتون راه میام 

ولی منو از خوندن نظرای قشنگتون محروم نکنیدا 

بخدا کلی حال میکنم با دونه به دونشون 

خلاصه … 

دیدید چقدر گوگول بود این قسمتتتتتتتتتت … ؟؟؟ !! 

این قسمت و حال کردید ولی عوضش قسمت بعد استرسی ناجور بهتون وارد میشه 

یوهاهاهااااااااااا 

نظر بذارید زودی بذارمش 

فهلااااااااااااااا 

 

The following two tabs change content below.

shaghi1

Latest posts by shaghi1 (see all)