هدر سایت
تبلیغات

fanfiction the ugly twins 21

قسمت بیست و یکم فیک ترجمه ای دوقلوی زشت 

 

 

قسمت بیست و یکم                                                                                                                               پیامک

 

اونیو با اومدن گارسون و کاسه های پر از نودل بلند گفت

  • وااااو .. اینم از نودلامون ..

جونگهیون بازیگوشانه مشتی به هوا زد … درحالی که بقیه دست میزدن و به حرکاته اون میخندیدن …

  • بیاید بخوریم ..

مینهو کاسه ی کوچیکی رو برای خودش برداشت و شروع کرد به خوردن ..

بخاره داغه نودل قرمز رنگ خیلی فریبنده بود .. مخصوصا برای بچه های گرسنه ای که تازه کلاساشون تموم شده ..

بقیه بچه هام کاسه های خودشون و برداشتن و شروع کردن به خوردن …

کی با هیجان پرسید

  • میشه بعداز اینجا بریم یه جایی … ؟ … مثل .. نمیدونم .. فیلم ببینیم … بریم کارائوکه .. نمیدونم .. کجا بریم . ؟؟

تمین نالید

  • من نمیتونم … !! باید برگردم خونه و درس بخونم … میدونی که … داریم به امتحانای میان ترم نزدیک میشیم ..

لباش آویزون شدن ..

کی یدفه دست از جویدن برداشت … آهی کشید و گفت

  • آآآه .. راست میگی .. کم کم امتحانا شروع میشن …

اونیو پرسید

  • تمینا .. ینی بیشتر از الان میخوای درس بخونی .. ؟؟ مطمئنم همین الانم کل پاراگرافای کتابتو حفظی ..

تمین زد زیره خنده

  • معلومه که باید بخونم .. هیونگ .. من نه اونقدر باهوشم .. نه اونقدر با پشتکار .. میدونی که !!!
  • تو همیشه باهوش ترین بودی .. از زمان راهنمایی … خوشگل ترین و معروف ترین بچه .. و باحال ترین رقصنده .. به معنای واقعی عالی هستی تمینا … !!

مینهو لبخندی زد و پرسید

  • واقعااا … ؟؟ … این حرفا برای من جدیدن …

کی نیشخندی زد

  • این بخاطره اینه که ما هممون از راهنمایی با هم بودیم … و آره … تمین اون موقع ها سردسته ی ماها بود …

تمین با نگاه کردن به چشمای شیطونه مینهو قرمز شد … که باعث شد دوستاش بهش بخندن ..

جونگهیون لبخند منحرفانه ای زد و گفت

  • درس خوندن با مینهو رو یه بار امتحان کن .. گرچه میترسم در آخر یه چیز دیگه رو مطالعه کنید .. میفهمی که چی میگم .. !!

تمین دست از جویدن غذاش برداشت .. یذره گیج میزد ..

برگشت و مینهو رو دید که داشت به جونگهیون چشم غره میرفت …

مینهو سریع دفاع کرد

  • چی میگی واسه خودت جونگهیون … ما اون کارو نمیکنیم .. هنوز وقتش نشده .. !!

تمین همین که فهمید دارن راجبه چی صحبت میکنن ضربه ای به جونگهیون زد و بعدش به مینهو برای سرزنش کردنش ملحق شد …

میز از صدای خنده هاشون پر شده بود …

کی بی اونکه نگاهشو از کاسه ی روبروش بگیره گفت

  • این خیلی خوشمزس .. !!! … تمینا .. میشه یه لحظه گوشیتو قرض بگیرم .. ؟؟ … واسه خودم باتری نداره …
  • البته ..

تمین گوشیشو داد

  • ولی واسه چی … ؟؟؟

کی خیلی معمولی گفت

  • میخوام از رامن م عکس بگیرم …

مینهو گفت

  • کی … تو قطعا یکی از اونایی هستی که به ویروسه اینستاگرام مبتلا شدن ..

جونگهیون گفت

  • کی هرچقدر که دلت میخواد عکس بگیر … چون من تا وقتی که اون امتحانای جهنمی تموم نشن نمیام بیرون …

غرغرکنان ادامه داد

  • مینهووو .. بهم یاد بده …
  • کیم جونگهیون … من هروقت به تو درس یاد دادم در آخر تو منو دعوت به مسابقه یا چرت زدن روی میز کردی …

ادامه داد

  • نه نه نه … امکان نداره قبول کنم ..

جونگهیون سعی میکرد بامزه بازی دربیاره

  • بیخیاااال .. من باید این ترم پاس شم .. وگرنه بابام از خونه پرتم میکنه بیرون …

کل میز به اداهای جونگهیون میخندیدن …

کی گوشی تمین و بهش برگردوند و تشکر کرد … تمین سری براش تکون داد و گوشیشو گرفت ..

  • نگران نباشید .. هممون میتونیم پاس شیم .. فایتینگ بچه ها !!!

صدا غرغره همشون دراومد و تمین زد زیره خنده …

بشقابشو کشید جلو و بقیه غذاشو خورد …

امتحانای میان ترم …

قطعا جونگین خوشش نمیومد ..

 

 

جونگین با خوندن تیتر کتاب (( مقدمه ی تجارت )) آهی کشید ..

یه ساعت بود که داشت تلاش میکرد تا بخونتش … و شرط میبست که اگر میخواست یه صفحه دیگه بخونه حتما غش میکرد ..

روبروی اون … سهونم با کتابای خودش مشغول بود ..

رشته ی اون روانشناسی بود .. واسه همین هیچکدومشون نمیتونستن به اون یکی کمکی بکنن … درساشون کاملا باهم فرق داشتن …

سهون زیر چشمی نگاهی به جونگین انداخت و به قیافه ی توهم و بهم ریخته ش خندید

  • فک کنم یه دودی چیزی دیدم که از کله ت بلند شد … مغزته که داره میجوشه .. ؟؟؟

جونگین لباشو آویزون کرد و سرشو تکون داد

  • نمیفهمم این کتاب چی میخواد بهم بگه …

سهون نیشخندی زد و کتاب و جونگین و کشید نزدیک خودش … سعی میکرد تا اون وجه ی باحالشو نشون بده

  • بذار ببینم چی برات انقدر سخت … اوه شتتتت … این دیگه چه کوفتیه .. ؟؟

جونگین ناامید شد

  • من هیچی شو نمیفهمم … هیچی شو …

سهون درحالی که نگاهش و از روی کلمه های کتاب رد میکرد کتابو هل داد طرف جونگین و گفت

  • درکم میکنم که چرا هیچی ازش سر درنمیاری .. این همش انگلیسیه … هممممش …
  • منم از انگلیسی متنفرم … همیشه نمره های بد میگرفتم تو این درس …
  • پس چجوری تونستی وارد این رشته بشی وقتی انگلیسی نمیفهمی … ؟؟ مگه شماها آزمون ورودی نداشتین ؟؟؟

جونگین با لبای آویزون جوابشو داد

  • تمام انرژیمو روش گذاشتم و شانس آوردم … خیلی خیلی درس خوندم و یه معجزه شد تا تونستم وارد این دانشگاه بشم …

سهون متعجب پرسید

  • وایسا ببینم .. تو میدونستی که زبان انگلیسی رو دوست نداری .. پس چرا این زحمت و به خودت دادی تا بیای رشته ی مدیریت تجارت بین امللی .. ؟؟ نمیدونستی که این همش راجبه زبان انگلیسیه .. ؟؟
  • میدونستم .. ولی تصمیمه پدرم بود .. چاره دیگه ای جز قبول شدن تو این رشته نداشتم … میخواست که در آینده من و تمین جایگاه خیلی بالایی توی کمپانی داشته باشیم … برعکس خودش … که تو سطح متوسطه مدیریت الان گیر کرده …

سهون بیشتر متعجب شد .. سرشو تکون داد و گفت

  • توام خیلی خوب به حرفش گوش دادی …

جونگین خنده مصنوعی ای کرد و برگشت به کتابش ..

  • پس ینی .. تو و تمین .. جفتتون اومدین این رشته بخاطر پدرتون … ؟؟

جونگین سرشو تکون داد

  • و تمین اصلا مشکلی باهاش نداره .. ؟؟
  • برای اون مشکلی نیست .. این رشته رو دوست داره .. از تجارت خوشش میاد و انگلیسی ام خوب صحبت میکنه … حتی بدون اجباره پدرمم اون این رشته رو انتخاب میکرد .. آرزوش اینه که یه تاجر بشه …

سهون کنجکاوانه پرسید

  • پس تو چی .. ؟؟
  • من … ( لب پایینشو گاز گرفت ) .. من فقط میخوام که … فقط میخوام که یه شیرینی پز بشم ..
  • شیرینی پز .. ؟؟؟

جونگین با حس نگاه خیره ی سهون صورتشو با دستاش قایم کرد …

  • آرزوی من اونقدرا بزرگ نیست .. ولی … ولی من فقط اینو دوست دارم ..

سهون پلکی زد و بی اونکه حرفی بزنه صاف سره جاش نشست ..

جونگینم آب گلوشو قورت داد و برگشت سره کتابش .. سعی کرد تمام تمرکزشو بذاره روش تا بفهمه چی میگه .. ولی حتی معنی یه کلمه شم متوجه نمیشد …

  • اگر تو یه شیرینی پز بشی …

جونگین با شنیدن یدفه ایه صدای سهون سرشو آورد بالا …

  • مطمئنم که بهترین شیرینی پزه دنیا میشی … !!!

با شنیدن اون کلمات صادقانه از زبون سهون پلکی زد …

پسره قدبلند لبخندی بهش زد …

سهون درحالی که پشت گردنشو ماساژ میداد گفت

  • پدرمادرا بعضی وقتا خیلی روی یه چیزی اصرار دارن .. و مام نمیتونیم کاری بکنیم .. اونا فقط بهترین چیزا رو برای بچه هاشون میخوان .. اونا از ما بیشتر زندگی کردن … واسه همین خیلی بیشتر از ما میدونن … بهرحال .. تنها چیزی که اونا میخوان اینه که ما اشتباهاته اونا رو تکرار نکنیم ..

جونگین با تعجب به دوست پسرش نگاه میکرد .. در آخر لباش به لبخندی باز شدن … این رویه جدیه سهون … ستودنی بود …

حالت نادری بود و بنظره جونگین خیلی بانمک بود …

سهون وقتی متوجه خندیدنش شد پرسید

  • چیه .. ؟؟

جونگین بی اونکه لبخندشو قایم کنه سرشو تکون داد

  • هیچی ..
  • عهه … الان داری به من میخندی … ؟؟؟ واقعا .. ؟؟ .. کیم جونگینننن .. ؟؟؟

جونگین فقط با حالت شیطونی شونه هاشو انداخت بالا ..

سهونم خندید و دوباره برگشت سره درسش …

چیزی نگذشت که تمرکز جفتشون به درساشون برگشت …

دینگ …

جونگین نگاهی به موبایلش کرد و برش داشت .. یه پیام جدید ..

چندتا دکمه روی گوشیه سامسونگش زد و پیام جدید باز شد …

از : شماره ی ناشناخته

(( میدونی که دوست پسرت دوستت نداره … ؟؟ ))

با خوندن پیام چشماش گرد و نفساش تند شد … دستاش شروع کردن به لرزیدن … جوری که حتی قدرت نگه داشتن موبایلم نداشت …

وات ده …

نگاهی به سهون که مشغول رنگی کردن قسمتای مهم کتابش بود کرد .. نگاهشو دوباره برگردوند به موبایل و تایپ کرد ..

 (( تو کی هستی .. ؟؟ .. منظورت چیه … ؟؟ ))

آب گلوشو قورت داد و گوشی رو با دستای لرزونش گذاشت رو میز …

استرس گرفته بود .. کدوم احمقی همچین پیام مسخره ای براش فرستاده بود … ؟؟

دینگ …

با صدای پیام گوشیش .. تو جاش لرزید …

گوشی رو با دستای لرزون برداشت و مردد پیام و باز کرد ..

(( آره … اون تو رو دوست نداره .. عاشق برادرته .. ))

با اون جمله ی ساده .. قلبش شکست …

فورا پیام و بست و گوشی رو قفل کرد … برش گردوند کنار کتابشو آب گلوشو قورت داد …

نه … نه …

سهون تمین و دوست نداشت … سهون عاشق اون بود … و چندین بار ثابتش کرده بود …

داشتن دستش مینداختن …

گوشیشو برداشت .. بازش کرد و پیام و پاک کرد … موبایلو برگردوند تو کیفش …

سهون با دیدن حالتای دوست پسرش متعجب شد

  • جونگیناا .. چیزی شده … ؟؟

با شنیدن صدای سهون تو جاش پرید .. برگشت و نگاش کرد … بعداز تکون دادن سرش دوباره توجهشو داد به کتابش …

سهون پلکی زد … بعداز چند ثانیه اونم برگشت سره درسش ..

جونگین سعی میکرد تا توجهش رو درسش باشه .. دستاش مشت شده بود و قلبش محکم میزد …

امکان نداشت … سهون عاشقش بود … اینو میدونست …

اما …

اینم میدونست که سهون قبلنا خیلی راجبه تمین سوال میپرسید …

گیج کننده بود …

بغضی تو گلوش نشست و لبشو گاز گرفت …

حتما از طرف همون کسیه که به تمین ام پیام میداد …

آره … اون فرد میخواست تا رابطه بین اون و تمین و خراب کنه …

گوشیش دوباره ویبره رفت … خودشو به زور آروم کرد و دوباره گوشی رو برداشت ..

دکمه ی خواندن و زد …

(( اگر باورم نمیکنی .. خودت ثابتش کن … ))

نفس عمیق و لرزونی کشید .. و دوباره گوشیشو برگردوند تو کیفش …

این آدم فقط داشت باهاش بازی میکرد ..

این حقیقت نداشت ..

مگه نه … ؟؟؟؟

 

 ……………………………..

 

جونگین اون شب میل به غذا نداشت .. داشت تلاش میکرد تا حواسشو بده به کتاباش .. ولی در آخر همه ی حواسش میرفت به پیامی که اون مزاحم براش فرستاده بود …

درگیره کتاباش بود که تمین برای شام صداش زد …

نگاهی به پدرش که داشت با مادرش حرف میزد کرد .. و دوباره به تمین که داشت کیمچی میخورد نگاه کرد ..

در آخر نگاهشو داد به برنجش و شروع کرد به خوردن ..

پدرش گفت

  • وقتی بزرگ شدید .. باید آدمای موفقی بشید و موقعیت خوبی توی کمپانی پیدا کنید .. و چه بهتر که کمپانی شخصی خودتون و تاسیس کنید …

تمین سرشو تکون داد .. تاسیس کمپانی خصوصی از بچگی آرزوی اون بود … اون همیشه خودشو پشت یه میز .. درحال امضای اسناد و رفتن به جلسات به همراه کت و شلوارای گرون قیمت تصور میکرد …

پدرش پرسید

  • امتحاناتون کی شروع میشه .. ؟؟

تمین جوابشو داد

  • تقریبا یه هفته دیگه ..

درحالی که به جفت پسراش نگاه میکرد گفت

  • خوب درس بخونید تا نمره های بالایی بگیرید …

تمین با اون لبخند بزرگ رو صورتش دوباره سرشو تکون داد … درحالی که جونگین مضطرب فقط لباشو بهم فشار میداد …

پدرش مستقیما بهش خیره شد و گفت

  • زیاد درس بخون جونگین .. باید با نمره های خوب فارغ التحصیل بشی .. متوجه ای … ؟؟

احساس میکرد چند تن وزنه رو شونه هاش سنگینی میکنه …

بی هیچ حرفی سرشو تکون داد …

پدرش لبخندی زد و بقیه غذاشو خورد …

جونگین به برنج جلوش خیره شد .. یدفه ای میلشو از دست داده بود … چی میشد اگر نمیتونست تو امتحانا موفق بشه .. ؟؟

میتونست از تمین کمک بخواد .. اما مطمئن نبود که بتونه کل اون کلمات انگلیسی رو توی کمتر از یک هفته حفظ بکنه ..

آهی کشید .. سرشو آورد بالا و مادرشو دید که بهش خیره شده بود …

پلکی زد و مضطرب نگاهشو ازش گرفت …

هیچوقت  نمیتونست برای مدت طولانی ای به چشماش نگاه کنه … و تازگیا حس میکرد که مادرش زیاد بهش خیره میشه … به اضافه اینکه حس میکرد این چندوقته آروم تر شده بود و کمتر سرزنشش میکرد …

قبلنا حتی برای چیزای خیلی کوچیکی که انجام میداد سرزنشش میکرد … اما تازگیا دیگه اینکارو نمیکرد …

متعجب بود که چه اتفاقی برای مادرش افتاده … اما تصمیم گرفت چیزی نگه و سوالاشو برای خودش نگه داره …

سرعت غذا خوردنش و بیشتر کرد تا بتونه برگرده بالا تو اتاقش و درس بخونه … نالید .. مجبور بود تمام اون درسا رو که اصلا علاقه ای بهشون نداشت و بخونه .. در صورتی که تمام چیزی که بهش فکر میکرد اون پیام بود …

این چیزی بود که مردم بهش میگفتن شکست روحی … و جونگین نمیدونست که تا کی میتونست دووم بیاره ..

 

 ……………………………………………….

 

 

آیرن درحالی که مینشست بالای صندلی پرسید

  • بنظرت این تهدید کار میکنه .. ؟؟ .. جدی جدی … ؟؟

فرده روبروش نیشخندی زد

  • البته !!!
  • از کجا انقدر مطمئنی … ؟؟؟
  • هیچ راهی بهتر از بهم ریختن رابطه ی این دوتا نیست .. اونجوری دیگه جونگین مثل یه قهرمان برای نجات تمین نمیپره وسط …
  • از کجا انقدر مطمئنی که اصلا جونگین حرفتو باور میکنه .. ؟؟
  • فقط بهم اعتماد کن .. ( نیشخندی زد ) … من اونا رو بهتر از تو میشناسم …

آیرن چندثانیه بهش خیره شد … و بعدش دستاشو تو هوا تکون داد و گفت

  • باشه باشه … من همه چی رو میسپرم به تو …

از جاش بلند شد و به طرف در رفت .. بازش کرد و قبل از اینکه قدم به بیرون از کلاس بذاره برگشت طرف اون شخص که هنوز نشسته بود .. و گفت

  • پس من بهت اعتماد میکنم …. ( نیشخندی زد ) … اوپا .. !!!

 

 

یوهووووووووو من دوباره اینجام

چقدر این روزا فعال شدما

دقت کردید ..؟ ؟؟!!

هه هه ههههههههههه … الان قیافه هاتون دیدن داره ها …

خب بالاخره فهمیدید که کریستاله بیچاره هیچ کارس و همه ی این قضایا زیر سره آیرن و یه پسره …!!! 

خودتون فکر میکنید کیه … ؟؟

حدس زدنش زیاد سخت نیست ..

یذره فکر کنید

ولی دیر یا زود مشخص میشه .. نگران نباشید ..

نظرا برسه 80 قسمت بعد آپ میشه

مثل همیشه

خدا پشت و پناهتووووون

 فعلا خدافظظظظظ

 

  

The following two tabs change content below.

shaghi1

Latest posts by shaghi1 (see all)

مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
narsis69
مهمان
آقااااا من به “کی ” مشکوکم!! چرا یه دفعه ایی گوشی و تمین و گرفت؟؟؟ شماره ی جونگین و برداشت !! من میدونم!!! هوووووف. آدما همیشه از کسایی که اصلا تصورشم نمیکنن ضربه میخورن!!! حالا این اوپاهه برای چی داره کمک آیرن میکنه؟؟ اینجوری چی بهش میماسه؟؟ آیگوووو! بیچاره کریستال !!! چقد بهش فحش دادیم!! :khande: خخخخخ.درس خوندن سهون و جونگین تو حلق بنده! :khande: چقد بده مجبور باشی بخاطر خانوادت کاری که دوس نداری و انجام بدی و از انجام کاری که دوس داری منعت کنن!! خیلی زوره! !واقعا ظلمه!! مامان جونگین واسه این باهاش مهربون شده،چون نگران اینه… Read more »
niloofar_exol
مهمان
شکوفه
مهمان

هعییی چرا پدرمادرها اینکارو میکنند؟
من خودم 8 سال از عمرم سر لجبازی خانواده حروم شد.
هیچ وقت نمی بخشمشون

بیچاره کای. خو دوست نداره اقتصاد. چکاریه ؟
ملت شیرینی هم میخوان همش رئیس نمی خوان :cry: :cry: :cry:

niloofar_exol
مهمان
fatho
مهمان

آیرین ویه پسر که از نظر من میتونه جونگهیون یا کی باشه شایدم اونیو :unsure:
مطمئن نیستم ولی چانیول قطعا نیست

nayere
مهمان

ای بابا خوشی به این بدبخت نیومده

Armita
مهمان

عالیهههههههههههههههههههههههه
من ادامه رو موخوااااااااااااااام

Arefeh
مهمان

شکلک قبلی دستم خورد اما بدنیس
بازم مرسی
????

Arefeh
مهمان

شکلک قبلی دستم خورد اما بدنیس
بازم مرسی

Arefeh
مهمان

من دوباره اومدم با ی نظر دیییگه یییس
مرسییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif

فاطمه
مهمان

اخه الان چه موقع درگیر کردن ذهن جونگینی بود اخه خدا برم بزنم ایرین و اون دوست تمین که ادم احتمال میده باهاش هم دسته
اوووف اخه اقتصاد دوست نداره جونگینم دلش میخاد شیرینی های خوشمزه بپزه چرا مجبورش میکنید
اوووف همه چی پیچیده میشه
ممنون خیلی خوب مینویسی سکایشو دوست دارم

Maryam
مهمان

کثافتااااا….چرا انقدر اذیتش میکنند؟؟قلبش درد میکنهههههه

Negin
مهمان

به به اوپا؟!کی مشکوک میزنه.نامردا ببین چه جوری با اعصابشون بازی میکنن.ممنون.خسته نباشی بابت ترجمهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

wpDiscuz