قسمت بیست و دوم فیک ترجمه ایه دوقلوی زشت 

پوستره خوشگلمونم از گیلدا خانومه 

خیلی دوسش دارم دستت درد نکنه عزیزم

قسمت بیست و یکم                                                                                                                                     زهر

 

  • هنوزم متوجه نمیشی .. ؟؟

کیونگسو آهی کشید و دوباره به قسمتی که داشت تدریسش میکرد اشاره کرد

  • بین این قسمت و این قسمت باید تعادل برقرار بشه .. اوکی .. ؟؟ … همیشه یادت باشه .. سرمایه برابره با بدهی مضائف … فهمیدی .. ؟؟؟

جونگین فقط عمیقا بهش خیره شده بود … مغزش سخت در تلاش بود تا بفهمه پسره چشم گنده چی میگه ..

کیونگسو آهی کشید و گفت

  • فک نمیکنم این روش جواب بده … ینی حتی یذره ام به حرفای پروفسور سره کلاس توجه نکردی .. ؟؟
  • من …

لبشو گاز گرفت و با قیافه آویزونی گفت

  • خب متوجه نمیشدم که چی داره میگه .. پس …
  • همیییین .. تعجبی نداره که هیچی از حرفامو نمیفهمی ..

جونگین لبخنده شیرین و خجلی زد

کیونگسو گفت

  • فکر کنم دیگه واسه الان بسه .. ( وسایلاشو جمع کرد و گذاشتتشون تو کیفش ) … فردا ادامه میدیم باشه … ؟؟

جونگین سرشو تکون داد و خودشو ریخت رو میز

  • اوکی ..

گوشیه کیونگسو زنگ زد .. برگشت … کیفشو گذاشت رو میز و گوشیشو درآورد ..

جونگین دیدتش که چطور دستپاچه تماس و جواب داد …

  • ب..بله .. ؟؟

وات ..؟؟

صداش میلرزید … ؟؟

  • اوه .. اوه آره .. آره .. من .. من تو راهم ..

تمام این حرفا رو با صدای لرزون و صورت سرخ شده میگفت ..

جونگین کنجکاوانه نگاش میکرد … پشت خط کی بود که باعث شده دوستش انقدر عجیب رفتار کنه .. ؟؟

  • بیرون وایستادی .. ؟؟

کیونگسو شوکه شد .. و برگشت تا از پنجره بیرون و نگاه کنه ..

جونگین حرکاتشو دنبال میکرد .. و پسر ریزه میزه ای و اون بیرون دید …

امممم ..

بکهیون .. ؟؟

صبر کن …

چیییی .. ؟؟

بکهیووووون … ؟؟؟

کیونگسو درحالی که تماس و قطع میکرد گفت

  • اوکی .. الان میام بیرون ..

جونگین نگاهشو به کیونگسو داد .. در هرحالی که اون سعی میکرد از چشمای جونگین دوری کنه و خودشو مشغول جمع کردن وسایلش نشون بده …

  • بکهیون .. ؟؟

کیونگسو قرمز شد

  • ما هیچ رابطه ای باهم نداریم .. !!!

جونگین دوباره نگاهی به بکهیون کرد و گفت

  • خب پس .. ولی اون منتظرت وایستاده …
  • اون فقط ازم خواست تا باهاش درس کار کنم …

ضربه ای به شونه ی جونگین زد و گفت

  • من رفتم دیگه ..

جونگین نیشخندی بهش زد … چرخید و داد زد

  • تبریک میگممممممم … !!!

کیونگسو برگشت و ترسناک ترین چشم غره ای که میتونست و تحویلش داد .. ولی جونگین فقط میخندید .. بعدش کیونگسو از کتابخونه رفت بیرون و جونگین بکهیون و دید که ازش میخواست تو آوردنه کتاباش کمکش کنه ..

ینی قرار نبود توی کتابخونه درس بخونن ..

لباشو بهم فشار داد و کتاباشو جمع کرد .. بعدش گوشیشو درآورد و شماره ی سهون و گرفت …

موبایل و گذاشت دم گوشش و منتظر شد ..

  • الو .. ؟؟

با شنیدن صدای دوست پسرش .. از شدت هیجان تقریبا پرید بالا .. این اواخر صدای سهون یکی از چیزای مورد علاقه ش شده بود …

  • سهونیی .. کجایی ..؟؟
  • تو استودیو رقص … بیا اینجا .. بیا .. !!!

لبشو گاز گرفت ..

سهون با خنده گفت

  • تو تا حالا رقصیدنه منو ندیدی نه .. ؟؟
  • نه ..
  • پس بیا اینجا عزیزم .. !!

با شنیدن کلمه ی عزیزم از دهن سهون آب گلوشو قورت داد .. لبخنده پهنی زد و جواب داد

  • تا چند دقیقه دیگه اونجام …

 

 

  • صبر کنید .. بسسسه .. !!!

هیوکجه کات داد و موزیک و قطع کرد ..

رقصنده ها که مشغول دنبال کردنه حرکاته رقص بودن وایستادن … و برگشتن سمت مربیشون ..

هیوکجه با ابروهای بالا رفته پرسید

  • تمینا .. چته .. ؟؟ امروز خیلی خطا داشتی .. !!!

تمین که صورتش قرمز شده بود .. تعظیمی برای معذرت خواهی کرد …

هیوکجه دستشو تکون داد

  • برگردید سره جاهاتون .. تمین .. تمرکز کن .. !!!

تمین درحالی که نفساشو منظم میکرد سرشو تکون داد ..

سهون که کنارش ایستاده بود با نگرانی پرسید

  • حالت خوبه .. ؟؟

تمین نگاش کرد و سرشو تکون داد .. خب حقیقتش اصلا حالش خوب نبود .. تا دیروقت بیدار بود و درس میخوند … کابوسه اون مزاحم و دیده بود … صبحم دیر بیدار شده بود و وقت نکرده بود تا صبحونشو بخوره ..

  • یک .. دو .. سه .. !!!

هیوکجه موزیک و روشن کرد و بچه ها برگشتن به رقص ..

مربی به تک تک بچه ها نگاه میکرد … یک ماهه دیگه تا مسابقه ی رقص مونده بود و وقت زیادی برای تمرین نداشتن ..

و بچه ها بخاطره امتحاناشون نمیتونستن بیان و این ینی که کلاسشون تا دو هفته برگزار نمیشد .. به اضافه اینکه بچه ها هنوز نمیتونستن حرکاتشون و باهم هماهنگ کنن …

از طرف دیگه جونگین بیرون از استدیو پشت پنجره مردد وایساده بود و تماشاشون میکرد .. تمرینشون بنظر جدی میومد .. واسه همین فقط میتونست از بیرون تماشا کنه ..

کنارش چندتا دختر و پسره دیگه ام وایساده بودن و رقص و نگاه میکردن ..

دختری با موهای بلند و فر هیجان زده گفت

  • هانبین خیلی باحالهههه !!!

یکی دیگه گفت

  • مینوو بامزس .. !! ( این مینهو نیستا … مینووعه … قاطی نکنید باهم ) 

جونگین توجهی به حرفاشون نمیکرد ..  

دخترا هر از چندگاهی راجبه هیوکجه .. لی .. تمین .. و حتی سهون نظر میدادن … و جونگین بی اونکه دست خودش باشه با شنیدن اسم سهون از زبونشون حسودیش میشد ..

سهون قطعا کلی طرفدار تو دانشگاه داشت ..

صورتشو به آرومی قایم کرد تا اونا نبیننش .. چشماش و چرخوند دوره استدیو و سهون و دید که با چه دقتی داشت میرقصید … دقیقا کناره تمین …

با دیدن حرکاته اون دو که چقدر بهم میخوردن آب گلوشو قورت داد ..

اونا …

اونا باهم خیلی خوب بودن …

(( اون تو رو دوست نداره .. عاشق برادرته … ))

اون کلمات که از ذهنش گذشتن … از تلخیش به خودش پیچید …

احساساتشو کنار زد و نگاهشو داد به تمین …

اون رقصنده ی خیلی قوی ای بود .. از زمانی که دبیرستان میرفتن خوب بود ..

زمانی که راهنمایی بودن تمین با دوستای صمیمیش کلاس رقص ثبت نام کرد … و جونگین چون نمیخواست سربارش باشه .. برخلافه علاقه ی زیادش باهاش نرفت .. و خودش رقص و یاد گرفت …

حرکاته رقصه تمین تیز و تمیز بودن .. بدنشو به نرمی تکون میداد و عالی بنظر میرسید …

  • تمین و سهون جفت خیلی خوبی میشن … !!!

با حرفی که دختر زد .. جونگین حس کرد قلبش ایستاد …

  • خیلی باهم مچن .. !!!

زیرچشمی سمت راستشو نگاه کرد تا ببینه کی اون حرف و زده .. و دختری با موهای بلنده صورتی رو دید … که خیره به تمین و سهون شده بود ..

دختری دیگه با موهای بلند و آبی جواب داد

  • آیرن .. سهون دوست پسره جونگینه .. !!!
  • سهون به تمین بیشتر میاد … خیلی به جونگین نمیخوره .. !!! … اگر تمین و سهون باهم بودن .. پرنس و پرنسسه حقیقی میشدن … !!!

حس میکرد گلوش خفه شده .. لبشو گاز گرفت و درحالی که حس میکرد الان اشکاش میریزن مشتشو محکم تر فشار داد …

دختری با موهای زرد یدفه گفت ( -_____________- )

  • آیرن … ؟؟ … حالت خوبه … ؟؟

آیرن بی اونکه نگاهشو از تمین بگیره نیشخندی زد .. میدونست که جونگین کنارشون ایستاده و بخاطره همین اون حرفا رو زده بود …

جونگین آب گلوشو قورت داد و نگاهی به تمین و سهون کرد …

اونا باهم خوب بنظر میان …

بهم دیگه میان ..

دوست پسرت دوستت نداره …

عاشق برادرته …

نفس عمیق و لرزونی کشید … برگشت و اتاق تمرین و ترک کرد …

آیرن یه مقدار سرشو چرخوند و از گوشه چشم به جونگین که داشت میرفت نگاه کرد ..

دختره مو سبز پرسید  ( اااه .. اینام رنگین کمون راه انداختن )

  • آیرن مریضی چیزی نیستی .. ؟ … الان داشتی از کیم تمین تعریف میکردی … مطمئنی حالت خوبه .. ؟؟؟

آیرن سرشو برگردوند و گفت

  • نه … فقط یه لحظه زبونم درست نچرخید … اونا مثله پرنس و پرنسس نیستن .. بیشتر شبیهه .. امم … دیو و دلبرن .. و البته که …

هیسی کرد و ادامه داد

  • کیم تمین دیوه …

یه دیوه زشت و بی ارزش که مینهوعه آیرن و دزدیده …

عشقه اول و آخره آیرن … چویی مینهو …

 

 

  • تمااام !!!

هیوکجه لبخندی زد و ادامه داد

  • عالی هستید بچه ها .. میتونید فعلا برید … دو هفته دیگه دوباره همو میبینیم .. امتحاناتون و خوب بخونید … فعلا …

بچه ها مودبانه تعظیمی کردن و هیوکجه بعداز برداشتنه ضبطه بزرگش از استدیو رفت بیرون …

مینوو آهی کشید و با ماساژ دادن عضله هاش گفت

  • آااه .. بالاخره تموم شد .. دلم یه حموم آب گرم میخواد .. !!

ییشینگ نیشخندی زد و دستشو حلقه کرد دوره گردن مینهو

  • میخوای کمکت کنم … ؟؟؟

مینوو با چشمای گرد شده دست هیونگه مورد علاقشو پس زد و گفت

  • اذیتم نکن .. !!!

ییشینگ ناله ی ریزی کرد و دستشو برداشت ..

سهون که داشت نگاهشون میکرد سرشو تکون داد و برگشت سمت پنجره .. سعی کرد تا دوست پسرشو بین جمعیت پیدا بکنه …

اما جونگین اونجا نبود .. تعجب کرد .. مطمئن بود که وقتی داشت میرقصید یه لحظه دیده بودتش …

پس کجا رفته بود .. ؟؟

رفت سمت در .. خواست دنبال جونگین بگرده که اتفاقی به تمین برخورد کرد …

  • آه … سهو—–

هنوز فرصت معذرت خواهی پیدا نکرده بود که تمین پرت شد روش … سریع بازوش و گرفت و سعی کرد بلندش کنه …

  • تمینا …

به آرومی نشست رو زمین .. و تمام تلاششو کرد تا سره تمین با پاهاش برخورد نکنه … تمینم فورا  با دستاش گرفتتش … جفتشون شوکه از ضعف کردنه یدفه ایش بودن …

  • تمینا … ؟؟

سهون به آرومی بدن لاغرشو تکون داد .. ولی جوابی نگرفت … سریع بغلش کرد و دوید از استدیو بیرون ..

باید سریع به درمانگاه میرسوندتش …

 

 

کی ( کیبوم ) داشت توی خیابونه شلوغ راه میرفت .. تازه از خونه ی دوستش دراومده بود و متاسفانه کاملا قرارش با اونیو رو فراموش کرده بود …

  • تو راهم !!

سریع بهش اطلاع داد و تصمیم گرفت سریع تر راه بره …

وارد ایستگاهه مترو شد و با دیدن قطاره پر از جمعیت چشماش گرد شد .. آهی کشید و درنهایت  سوار شد …

بین یه عده پیر و پاتال و زنای پرحرف ساندویچ شده بود ..

بعداز پیدا کردنه یه جا کناره یه پیرزن .. اونم به سختی .. غرغری کرد …

خودشو پرت کرد رو صندلی و سرشو تکیه داد به شیشه … رفتن توی قطار توی بعدازظهر … یکی از چیزایی بود که شدیدا ازش متنفر بود … و اگر بخاطره قرارش با اونیو نبود عمرا این کارو میکرد …

میخواست هدفونشو بذاره گوشش که پیر زنی و دید که با پاهای لرزون روبروش وایستاده بود ….

برای چندمین بار تو اون روز آهی کشید .. از جاش بلند شد و صندلیشو به پیرزن داد …

خب … جنتلمنا همین کارو میکنن دیگه …

سرشو چرخوند تا دنبال یه صندلیه خالی دیگه بگرده و بشینه … ولی اصلا انتظار نداشت که کریستال و با یکمی فاصله از خودش ببینه ..

با یه پسری بود و به شکل جدی ایم داشتن بحث میکردن …

چشمای کوچیکشو چرخوند و تلاش کرد تا پسرو بشناسه .. بعداز چند دقیقه آنالیز کردنش چشماش گرد شد ..

اون پسر ..

کسی بود که میشناختتش ..

باهم به یه مدرسه میرفتن .. و صمیمی بودن ..

اون پسر .. دوست پسره سابق تمین بود …

کیم یوگیوم …

سلااااااام 

من برگشتم 

حالا دلیله رفتارای عجیبه کریستال و فهمیدید .. ؟؟ .. بیچاره رو کلی الکی فحش دادید 

دیدید جونگینموووووووو … عزیزززززززززم … چقدر این آیرن انهههههههههه 

بگید .. شماهام بگید 

فحشش بدید … 

خانومای آرمیتا .. عارفه 

مگه من دستم به شماها نرسه 

چرا انقدر میاید نظره تکراری میذاریییییید …. 

خفتون کنم .. 

خب انقدر زود نظرا رو میرسونید من دهنم سرویس شده انقدر تند تند ترجمه میکنم 

یذره دلتون بسوزه به حاله من  1 _51_  1 _51_  1 _51_ 

خلاصه که انقدر اذیتم نکنید 

من باید به برده ی منم برسم .. منتهی انقدر فعال شدید تازگیا و زود زود نظرا رو میرسونید همش درحاله ترجمه ام .. خخخخخ 

سریه بعدی نوبته برده ی منه .. 

ایشالله فردا میذارمش اونو 

بعدش دوباره نوبته شماها میشه 

نظرا رو برسونید 80 

خب من دیگه رفتم 

فعلااااااااا 

راستیییییییییی اون قلب کوشولوعه رم بزنید پیلیییییییز 

 

 

The following two tabs change content below.

shaghi1

Latest posts by shaghi1 (see all)