قسمت 24 فیک ترجمه ای دوقلوی زشت 

 

قسمت بیست و چهارم

 

کریستال با لبای لرزون گفت

  • می .. میتونم توضیح بدم .. این … من .. من … معذرت میخوام تمینا ..

ابروهای تمین رفت بالا … به کریستال و یوگیوم نگاهی کرد و گفت

  • معذرت .. واسه چی .. ؟؟؟

یوگیوم گفت

  • ما با همیم .. !!!

بعدش اومد پشت کریستال و دستشو گذاشت رو شونه ش ..

چشمای تمین گرد شد

  • شماها چی … ؟؟ باهم .. ؟؟

کریستال با چشمای ترسیده گفت

  • من .. من معذرت میخوام .. تمینا ..
  • خب چرا داری از من معذرت خواهی میکنی .. ؟؟

تمین از رفتار کریستال گیج شده بود ..

یوگیوم بی اونکه دستشو از رو شونه کریستال برداره توضیح داد

  • کریستال بخاطر این که من دوست پسر سابق توام ترسیده .. !!

ابروهای مینهو رفت بالا ..

دوست پسر سابق .. ؟؟؟

  • چرا باید بترسه .. ؟؟

یوگیوم دوباره توضیح داد

  • بخاطره اینکه یه دوست خوب هیچ وقت با پارتنرای سابق دوستش رفیق نمیشه .. !!

تمین برای چند لحظه هیچی نگفت … مغزش داشت سعی میکرد تا کلمات و آنالیز کنه … و بعداز چند ثانیه چیزی تو ذهنش جرقه زد …

زد زیره خنده و گفت

  • اوووووه … ینی تو ترسیدی که یه وقتی من از دستت عصبانی بشم .. ؟

کریستال پلکی زد و آروم سرشو تکون داد ..

تمین همچنان میخندید ….

  • کریستال .. من اصلا عصبانی نیستم .. یوگیوم مثل .. دوست پسر قدیمیه قدیمیه قدیمیه منه .. هههه … ما حتی عاشق هم دیگه ام نبودیم …

کریستال درحالی که با انگشتاش بازی میکرد گفت

  • اما خب هنوزم … بالاخره یه روزی دوست پسرت بوده …

تمین دوباره خندید .. بنظرش کریستال خیلی بامزه شده بود ..

  • این مسئله برای من مهم نیست کریستال .. و خیلی ام خوشحالم که الان شما دوتا باهمید ..

یوگیوم خندید و به کریستال گفت

  • دیدی .. ؟؟ … بهت گفتم که ..

روشو کرد طرف تمین و ادامه داد

  • میدونستی تمین .. هروقت که با من میومد بیرون همش حواسش اینور اونور بود … همیشه میترسید که یه وقت اتفاقی به تو بربخوره …. و هفته پیش که برادر دوقلوت و دیده بود وحشت کرده بود .. میترسید که یه وقتی برادرت ما رو باهم ببینه و بیاد به تو بگه .. ولی باور کن .. همیشه میخواست که بهت توضیح بده .. ولی هروقت که می دیدتت نمیتونست ..

تمین با دیدن صورت قرمز شده ی کریستال خندید

  • آه .. پس بخاطره همینه که این روزا همش از من دوری میکنی .. !!
  • آ..آره .. من … من شهامت روبرو شدن باهات و نداشتم ..

تمین آهی کشید و سره کریستال و نوازش کرد ..

کریستال اصولا سرد و بداخلاق بنظر میرسید .. ولی شخصیت واقعیش اصلا به صورتش نمیخورد ..

اون درواقع دختر مظلومی بود که به روابط دوستانش خیلی اهمیت میداد …

بخاطر اینکه این چندوقته بهش مشکوک بود احساس بدی پیدا کرد ….

پس … اگر کریستال اون مزاحم نبود … پس کی بود … ؟؟؟

باز فکرش بهم ریخت … اما ته دلش خوشحال بود که اون مزاحم دوست صمیمی ش نبود ..

در آخر مینهو رو به یوگیوم معرفی کرد و اونا رو ترک کردن …

مینهو گفت

  • دوست پسر سابقت یجورایی .. خوش قیافه س .. !!!
  • اینطور فکر میکنی .. ؟؟؟
  • تو اینطور فکر نمیکنی .. ؟؟
  • خب .. اون خوش قیافه س .. ولی مورد علاقه من نبود ..

سر مینهو برگشت طرفش

  • هوم .. ؟؟ … ینی با این حال که ازش خوشت نمیومد باهاش قرار میذاشتی .. ؟؟؟ .. اونوقت تو از چه تیپی خوشت میاد … ؟؟؟

تمین لبخند شیرینی زد ..

  • خب معلومه .. تو .. !!

مینهو برای چند ثانیه قفل شد رو صورت تمین  …

  • اوه ..

صورتش قرمز شد و تمین زد زیره خنده … !! .. مینهو وقتی قرمز میشد خیلی بامزه میشد ..

میخواست به اذیت کردن دوست پسرش ادامه بده که تلفنش زنگ خورد ..

موبایل و در آورد و جواب داد ..

با فهمیدن اینکه جونگینه چشماش گرد شد ..

  • بله .. ؟؟
  • تمینا .. !! .. میتونی بیای ایستگاه پلیسه نزدیک خونه ی چانیول … ؟؟؟

داد زد

  • چیییییی .. ؟؟؟ .. مگه چیشده .. ؟؟؟ …. کاری کردی .. ؟؟ یا نکنه کسی اذیتت کرده .. ؟؟؟
  • نه .. فقط همین الان بیا اینجا !!!

با قطع شدن تماس تمین گوشی رو از گوشش فاصله داد

مینهو با دیدن حالت صورتش نگران شد و پرسید

  • چی شده .. ؟؟ . اتفاق بدی افتاده .. ؟؟
  • من .. من باید برم … ( دست مینهو رو فشرد ) … فردا همدیگرو میبینیم باشه … ؟؟

مینهو چشاشو چرخوند

  • چی … ؟؟

اما تمین رفته بود …

با ناپدید شدن دوست پسرش بین جمعیت آهی کشید …

تمین یه چیزیش میشد .. میتونست اینو حس کنه .. و دلش میخواست که تو مشکلاتش کمکش کنه … ولی ..

تمین هیچوقت راجبه مشکلاتش با اون حرف نمیزد …

 

 


 

 

  • ردگیریه اون مزاحم … ؟؟ ..

چشمای تمین گرد شده بود و .. الان توی ایستگاه پلیس نشسته بود …

چانیول با آرامش توضیح داد

  • آره .. اون مزاحم به جونگینم پیام داده بود .. و خوشبختانه ما تونستیم ردگیری کنیم شماره رو .. !!
  • پیام … ؟؟

برگشت سمت جونگین

  • جونگین .. ؟؟ .. پیام … ؟؟؟ .. چرا به جونگین .. ؟؟

جونگین فقط پلک میزد .. درواقع اصلا دلش نمیخواست تمین بدونه که اون مزاحم چی بهش گفته …

پلیسی هیکلی با بدنی ورزیده پرسید

  • خب اقای کیم … این فرد تا حالا به شما پیام نداده بود … ولی عوضش از یه شماره شخصی استفاده کرده و باهاتون تماس گرفته .. درسته .. ؟؟؟

تمین سرشو تکون داد

  • بله ..
  • درعوض پیام تهدید آمیز به برادرتون فرستاده .. چه مدت این تماسا ادامه داشتن .. ؟؟
  • از .. امم … ماه پیش فکر کنم … اون فرد یدفه با اون شماره ی شخصی به من زنگ زد و شروع به تهدید کردن کرد …
  • هیچوقت این مشکل و به پلیس گزارش ندادید .. ؟؟

تمین با انگشتاش بازی کرد

  • ن .. نه …
  • باید زودتر اینو گزارش میکردید .. اگر برادرتون اینکارو نمیکرد ممکن بود قضیه ازینم پیچیده تر بشه ..

فقط سرشو تکون داد .. احساس بی مصرفی میکرد …

  • ما امشب این شماره رو ردیابی میکنیم و نتیجه رو فردا بهتون اطلاع می دیم .. لطفا اول مشخصاتتون و بنویسید ..

سرشو تکون داد و مشخصاتشو وارد کرد .. اسم .. آدرس .. و شماره ..

  • اگر چیزی پیدا کردیم با آقای پارک چانیول تماس میگیرم .. نتیجه رو فردا بهتون اعلام میکنیم …

بعداز چند دقیقه کارشون تموم شد و پلیس اجازه ی رفتن بهشون داد ..

تمین گفت

  • جونگینا .. اون مزاحم چی بهت گفته .. ؟؟

جونگین هل شد

  • اممم .. ه .. هیچی ..

ابروهای تمین رفتن بالا

  • هیچی .. ؟؟ نمیشه که .. حالا گذشته ازین .. شماره ی تو رو از کجا میدونست … ؟؟

چانیول گفت

  • اون فرد کسیه که یا به شماها … یا به دوستاتون نزدیکه … !!

چه کسی .. ؟

تمین آهی کشید .. کریستال نبود … نه . ؟؟ … اون دیگه هیچ انگیزه ای نداشت .. به اضافه اینکه برای اینکار .. مزاحم شدن و ازین جور چیزا .. خیلی خوب بود ..

ضربان قلبش و حس میکرد .. این قضیه داشت بیشتر و بیشتر پیچیده میشد ..

بقیه راه به سکوت گذشت .. و چانیول اون دوتا رو رسوند به خونشون ..

جونگین با دیدن چهره ی رنگ پریده ی برادرش پرسید

  • حالت خوبه .. ؟؟؟
  • آره ..

سرشو تکون داد …

حرفش کاملا خلاف ظاهرش بود .. تمین اصلا حالش خوب نبود .. داشت از استرس میمرد ..

چانیول گفت

  • تمینا … پلیس سریع اون مزاحم و پیدا میکنه .. اونا قول دادن که هروقت چیزی فهمیدن به من اطلاع بدن .. منم شما دوتا رو خبر میکنم ..

تمین بی اونکه حرفی بزنه سرشو تکون داد و تکیه داد به صندلی ..

جونگینم آهی کشید و برگشت .. نگاهی به چانیول که اونم داشت نگاش میکرد انداخت ..

تمین استرس زیادی داشت و این برای جونگین وجهه ی جدیدی از برادرش بود ..

اون هیچوقت حالت ناراحت نداشت و این برای جونگین استرس آور بود که برادرش 180 درجه نسبت به خود واقعیش تغییر کرده ..

پلکی زد و به خیابون نگاه کرد .. روبروی خونشون بودن .. و .. اوه … یه نفر جلوی خونه بود ..

یه مهمون .. ؟؟

چانیول به آرومی ماشین و جلو خونه نگه داشت و اون فرد سریع برگشت ..

سهون …

جونگین با دیدن دوست پسرش چشماش گرد شد .. اون اینجا چیکار میکرد …. ؟؟

سهون با دیدن جونگین تقریبا پرید سمتش .. ولی با دیدن چانیول تعجب کرد ..

تمین از پشت سرشون گفت

  • اوه .. سهون … !! …. جونگینا .. اون کل روز و دنبال تو میگشت .. !!

جونگین با نگاهی که سهون بهش انداخت تقریبا به خودش لرزید و آب گلوشو قورت داد ..

از طرف دیگه .. فک چانیول قفل شده بود .. اون واقعا از سهون خوشش نمیومد ..

یکی به خاطره گرفتن جونگین ازش .. و یکی دیگه بخاطره درآوردن اشک جونگین ..

تمین درو باز کرد و از ماشین اومد بیرون … جونگینم خواست اینکارو بکنه که چانیول به نرمی دستشو گرفت و نذاشت ..

  • حالت خوبه .. ؟؟؟

به چشمای بزرگ و نگران چانیول نگاه کرد و سرشو تکون داد

  • خوبم ..

چانیول با تردید دست جونگین و ول کرد .. و جونگین در ماشین و باز کرد و ازش رفت بیرون ..

سهون با چشمای تیزش هر حرکت چانیول و زیر نظر داشت .. و دید که اونم با چشمای سردی بهش نگاه میکنه ..

بی معطلی دست جونگین و گرفت و بی اونکه نگاهشو از چشمای چانیول بگیره … در آغوشش کشید ..

خیلی واضح حس مالکیتش و نسبت به جونگین نشون داد ..

جونگین سرشو برگردوند و برای چانیول دست تکون داد .. و با حالت دلخوری خودشو از بغل سهون کشید بیرون ..

چانیول پلکی زد … شک داشت که بره یا نه .. اما در آخر تصمیم گرفت که بهتره تنهاشون بذاره ..

با رفتن ماشین چانیول .. سهون فورا پرسید

  • کجا بودی .. ؟؟ .. چرا هیچ کدوم از تماسام و جواب ندادی .. ؟؟

جونگین بهش خیره شد .. با اون چشمای نافذ و عصبانی …

ینی سهون راجبه رابطشون جدی بود .. ؟؟؟

هنوزم دوستش داشت .. ؟؟؟

ینی با این حال که تمین نزدیکشون بود … کنار جونگین میموند .. ؟؟

امکان داشت که عاشق زیبایی تمین بشه .. ؟؟؟

تمین که متوجه حسودی سهون شده بود .. به جای جونگین جواب داد

  • باید یه کاری رو با چانیول انجام میداد …
  • چه کاری .. ؟؟

جونگین زیر لب گفت

  • به تو ربطی نداره .. !!

اینو که گفت  خواست از کنارش بگذره که سهون دوباره دستشو گرفت

  • جونگینا .. چیشده .. ؟؟ ..

سهون ناراحت و نگران بود ..

  • من کاره اشتباهی کردم .. ؟؟

قطعا سهون وحشت کرده بود .. چون جونگین قبل از اینکه اون ازش بخواد بیاد استدیو رقص خوب بود ..

تمین ام مثل سهون با حالتی گیج شده زل زده بود به برادرش ..

چون جونگین از اون دسته آدمایی نبود که همچین حرف ظالمانه ای رو به کسی بزنه ..

مثل چیزی که الان به سهون گفته بود ..

جونگین دوباره آروم گفت

  • تو کاری نکردی .. !!

تمام سعیشو کرد تا صداش نلرزه و چشماش خیس نشن .. اما با دست گرمی که رو دستش قرار گرفت و صدایی نزدیکش … درهم شکست ..

سهون تسلیم نشد

  • پس چرا داری اینجوری رفتار میکنی .. ؟؟
  • دلیل خاصی نداره .. !!

اینبار با خشونت دستشو از چنگ سهون در آورد

  • ولم کن .. !!

اینو گفت و تمین و سهون و تنها گذاشت ..

سهون برگشت طرف تمین

  • قضیه چیه .. ؟؟
  • من .. منم نمیدونم … بذار .. بذار باهاش حرف بزنم ..

با چشمایی که آتیش خشم ازشون میبارید گفت

  • نکنه اون چانیول .. چیزی بهش گفته .. ؟؟ … چطور میشه که جونگین انقدر یدفه ای با من سرد بشه .. ؟؟ … ما تا عصر باهم خوب بودیم … !!!

ابروهای تمین رفت بالا

  • چانیول .. ؟ … امکان نداره که چانیول بد راجبت حرف بزنه … !!
  • چرا میتونه .. !! .. ( به مسیری که چانیول رفته بود اشاره کرد ) .. بنظره من اون آدم خوبی نیست .. و ازین که من و جونگینم باهمیم اصلا خوشش نمیاد .. !!

تمین سعی کرد بخنده و جو فضا رو عوض بکنه …

  • خیلی حساس شدی .. !! .. چانیول برای تو و جونگین خوشحاله .. اون بهترین دوست جونگینه … میدونی که .. ؟؟

سهون غرید

  • ولی من میتونم ببینم که اون چیزی بیشتر از یه رابطه ی دوستانه میخواد … میتونم ببینم که اون درواقع از جونگین خوشش … تمین .. ؟؟ .. چرا داری میلرزی .. ؟؟؟

با دیدن صورت سفید شده و بدن لرزون تمین شوکه شد ..

  • امم .. نه .. من .. فقط یذره سردمه …

دستاشو به نشونه این که سردشه کشید رو بازوهاش ..

  • آه .. آهان .. دارم میبینم .. خب .. بهتره که بری تو .. ببین .. رنگت پریده ..

با نگرانی چتری های تمین و که چسبیده بود به پیشونی ش و کنار زد و گفت

  • هی .. عرق کردی ..؟؟ … تو این سرما … ؟؟؟

تمین قدمی به عقب برداشت و آهی کشید … لطفا لطفا مریض نشم .. !!!

  • من خوبم .. !!!

سهون به نرمی گفت

  • برو تو و استراحت کن … منم میرم الان !!!

تمین سرشو تکون داد

  • سعی میکنم با جونگین حرف بزنم .. !!
  • ممنونم ..

سهون با لبخندی دستشو برای تمین تکون داد … رفت سمت ماشینش و درو باز کرد ..

نگاهه آخرو به در بسته ی خونه ی جونگین انداخت … امیدوار بود که بیاد بیرون و بتونه ببینتش .. اما وقتی هیچ نشونه ای ازش ندید .. آهی کشید و نشست تو ماشین ..

جونگین همه چیزو از پشت شیشه دیده بود .. آهی کشید و سرشو به قاب پنجره تکیه داد …

دیده بود … که چطور سهون موهای تمین و لمس کرد .. که چطور مهربون و شیرین باهاش برخورد کرد ..

سهونا …

ینی ..تو …

واقعا .. واقعا ..

تمین و دوست داری … ؟؟؟

 

 


 

فردی با موبایلی صورتی سمت گوش راستش داشت اطراف دانشگاه قدم میزد ..

از پله ها رفت بالا  و وارد کلاس خالی ای شد ..

  • همش و کپی کردی .. ؟؟

سرشو برگردوند و دختری مو صورتی رو دید که داشت بهش نزدیک میشد ..

آیرن ..

  • تمومه .. !!

لبخندی زد و موبایل و به صاحب اصلی ش برگردوند ..

آیرن درحالی که موبایلشو برمیگردوند تو کیفش … سرشو تکون داد و گفت

  • اوکی .. میبینمت ..
  • میبینمت ..

آیرن رفت پایین و اون فرد و تنها گذاشت ..

قبل از اینکه در بازه کلاس بسته شد زیرلب گفت

  • احمق .. !!

 


 

اون روز بی هیچ اتفاق خاصی گذشت .. و روز بعد .. تمین و جونگین به دانشگاه رفتن و کلاساشون و تموم کردن ..

تمین دیشب اونقدر خسته بود که نتونسته بود با جونگین حرف بزنه …

(( بعدا باهاش حرف میزنم .. ))

تو فکر بود که برگه ای جلوش ظاهر شد ..

کی روبروش بود .. و خیلی جدی به قانونای اقتصاد که رو اون برگه نوشته شده بود خیره شد …

لباش و آویزون کرد و گفت

  • آه .. خیلی سخته .. !!!

تمین لبخندی زد .. برگه رو از دست کی گرفت و شروع به یاد دادن بهش کرد .. قدم به قدم …

گوشی شو کمی دورتر از خودش گذاشت و رو تدریس اون قانونا تمرکز کرد .. بی اونکه بدونه دستی به آرومی گوشیشو برمیداره ..

وقتی توضیحاتش تموم شد گفت

  • متوجه شدی .. ؟؟

کی لباشو بهم فشار داد

  • آره …

تمین سرشو با رضایت تکون داد … بی اونکه دست خودش باشه ذهنش دوباره بهم ریخت ..

ینی چه اتفاقی بین جونگین و سهون افتاده .. ؟؟

 


 

جونگین به آرومی سقلمه ای تو پهلوی کیونگسو زد

  • دوباره منتظرته .. !!

کیونگسو زمزمه کرد

  • دوباره میخواد که تو درساش بهش کمک کنم .. !!!
  • تازگیا خیلی میاد پیشت .. مطمئنی فقط قصدش درخواست کمکه .. ؟؟
  • منظور ؟؟

نیشخندی زد

  • اگر چیز بیشتری بخواد چی … ؟؟ .. یه چیزی مثل …
  • شششششش …

اینبار کیونگسو زد تو پهلوی جونگین

  • انقدر بلند حرف نزن … !!! .. ممکنه بشنوه .. !!

کیونگسو از جاش بلند شد و وسایلاش و جمع کرد .. درحالی که جونگین میخندید ..

  • من رفتم !!

جونگین با لبخندی رو لبش گفت

  • اوکی ..
  • جونگیناااا .. انقدر نخند .. عجیبه .. !!

خندش عمیق تر شد و کیونگسو آهی کشید ..

دستی برای جونگین تکون داد و از کلاس رفت بیرون ..

جونگین با دیدن کیونگسو و بکهیون کنار همدیگه آهی کشید … اونا بهم میومدن .. و مطمئن بود که بزودی باهم قرار میذارن  ..

اما .. خودش و سهون چی .. ؟؟؟

مطمئن نبود .. !!!!

حقیقتش فکر میکرد که رابطه ش قراره داغون بشه ..

اصلا سهون و ندیده بود و تماساشم جواب نمیداد ..

یا شایدم باید جواب میداد .. ؟؟؟

گوشیشو درآورد و نگاهی به صفحه ش کرد .. عکسش اون عکس خودش و سهون بود که توی کافه جیب گرفته بودن .. .. اون موقعی که سهون گونه ش و بوسیده بود ..

قلبش گرفت و چشماش خیس شدن .. دلش برای سهون تنگ شده بود ..

انگشتش رفت سمت قفل صفحه ..

سهون قرار نبود بهش خیانت کنه .. اون دوستش داشت … مطمئن بود ..

با زنگ خوردن گوشیش دستش رو هوا خشک شد ..

چانیول بود ..

سریع جواب داد

  • الو .. ؟؟
  • جونگین .. ؟؟ … الان پیش تمینی .. ؟؟
  • نه چطور .. ؟؟؟
  • پلیس شماره رو ردیابی کرده … اون شماره واقعیه و چند ماهیم هست که ازش استفاده میشه ..
  • واقعا .. ؟؟ .. خب صاحبش کیه .. ؟؟
  • یه دختر .. توی چانگچعون دونگ زندگی میکنه و اسمش …

جونگین صبورانه منتظر موند .. قلبش تو دهنش میزد ..

  • آیرن .. اسمش آیرنه .. و پلیسا الان تو راه خونش ن تا بگیرنش ..

 

 

 

استرس فراوونه و درک میکنم 

نظرا برسه 80 قسمت بعد آپ میشه 

شرمنده حالم گرفتس حوصله حرف زدن ندارم 

نظرای برده ی منم نزدیکه یذره دیگه زور بزنید رسیده 

اونوقت بی رمزی کردن آپش میکنم 

فعلا 

به امید دیدار 

 

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

shaghi1

Latest posts by shaghi1 (see all)