هدر سایت
تبلیغات

fanfiction three night ep10

سلام ، قسمت 10 از فیک “سه شب” نویسنده : jeengul

CH: 0

EP: 10/A Not Intended Day

/14 دسامبر/

*صبح، دفتر چانیول*

چانیول نمی تونست نسبت به بکهیون که مدام نگاهشو بین خودش (خود چانیول) و اطراف می گذروند، بی تفاوت باشه. دست خودش نبود. هیچ تمرکزی رو کارش نداشت و نهایتا هم متوجه شد مدت زیادی فقط بکهیونو زیر نظر داشته. می دونست اتفاق دیشب رو ذهنش تاثیر گذاشته و به همین دلیله که الان یه حس خفیف اما آزاردهندۀ آشوب داره. هم نگران بود هم بهت زده. چه طور بکهیون به اون سرعت این قدر تغییر حالت می داد؟ آخه وقتی بیدار شدن، دیگه هیچ اثری از دیشب تو رفتارش نبود، انگار که اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده. می تونست اعتراف کنه که دیشب بکهیون موفق شده بود دامنۀ توجه چانیولو روی خودش چند برابر کنه. الآن اگه یه اخم کوچیک هم رو صورت بکهیون می افتاد، چانیول به سرعت واکنش نشون می داد.

بعد از یک ساعت حضور در محل کار چانیول، بکهیون مستقیم به چشمای اون نگاه کرد. با دستش اشاره داد. “بیا بشین این جا.”

ابروهای چانیول بالا رفت اما درنگ زیادی نکرد. اون سر مبل اداری یی که بکهیون روش نشسته بود، نشست و بهش خیره موند.

بکهیون نیشخندی زد. کفشاشو با ب\غل پاش درآورد. پاهاشو رو مبل بالا آورد و روی زانوهاش به سمت چانیول رفت. کنار پاهای اون متوقف و تو صورتش خم شد. دستشو بالا آورد و رو صورت اون گذاشت. انگشتاشو از برآمدگی گونه تا کنار چونۀ چانیول کشید. بعد فک اونو کشید و صورتشو جلو آورد. بیش تر خم و چشماش بسته شد و گوشۀ ل\ب چانیولو آروم ب\سید. ل\بشو از صورت اون جدا نکرد. به نرمی رو پوست چانیول کشیدش و موازی با خط تقارن صورتش بالا رفت. کنار چشم چانیول متوقف شد و عمیق نگاش کرد، به اون چشمای رو به بالایی که می تونست سرشار از شیطنت باشه اما خستگی و درماندگی زندگی انگار خیلی زود روش تاثیر گذاشته بود. ل\بشو جلو برد و گوشۀ چشم چانیول (گوشه ای که نزدیکِ بینیش بود) رو هم آروم ب\سید. بعد دستاشو خیلی سریع و محکم دور گردن اون حلقه کرد و کامل روی پاهاش نشست. رو ل\باش خم شد و به سرعت اونا رو به دهن گرفت.

بکهیون اون قدر محکم می ب\سیدش که چانیول حس کرد می خواد ل\باشو بکَنه.

به چانیول اجازۀ ب\سیدن نمی داد. اون لحظه می خواست فقط خودش از این ب\سه سهم داشته باشه. دستاشو بیش تر دور گردن اون فشرد و اهمیت نداد احساس خفگی بهش دست بده. ل\بای چانیولو محکم می کشید و حتی از دندوناشم استفاده می کرد. با م\ک زدن فشار خیلی زیادی رو ل\باش می آورد.

چانیول دوست داشت بکهیون بب\سدش، حتی اگه تا این حد وحشیانه و دردناک می شد. اما حسی که اون ب\سه و اون نزدیکی داشت، یه کم برای چانیول دلهره آور بود. نمی خواست چیزیو از قبل حدس بزنه اما ممکن بود …؟

بعد از ده دقیقه بکهیون ل\باشو ول کرد و از فرط بی نفسی آه بلندی تو صورت چانیول کشید و نفس نفس زد. دستاشو دور گردن چانیول شل اما رهاش نکرد. سرشو رو کتف اون انداخت و شونه هاشو ب\غل گرفت. “دوست دارم-م. خی-لی دوست دارم-“

نفسای بکهیون تند تند به پوست گردنش می خورد و حس قلقلک جالبی رو بهش می داد. دستاشو بالا آورد و رو کمر بکهیون کشید. “منم دوست دا-“

بکهیون خیلی سریع سرشو برداشت و دستاشو جدا کرد. تو چشمای چانیول زل زد. “نه!” صداش بلند شده بود.

چانیول با چشمای گشاد نگاش کرد. “بکهیون-“

نتونست چیزی بگه. سرشو پایین انداخت و چشم هاش پر از اشک شد.

چانیول با ناباوری بهش خیره بود. یه لحظه صحنۀ دیشب براش تداعی شد. دستشو زیر چونۀ بکهیون برد اما قبل از اون که بتونه سر اونو کامل بالا بیاره، دستای بکهیون دوباره و محکم تر از قبل دور گردنش قفل شد و سر اون به شونه ش چسبید.

سرشو رو کتف چانیول تکون می داد و سعی می کرد گریه هاشو آروم و هق هقاشو خفه کنه.

وقتی صورت بکهیون به گردنش می خورد، به راحتی می تونست خیسیشو حس کنه. دوباره تو همون موقعیت لعنتی قرار گرفته بود. نمی دونست باید چی کار کنه چون اصلا نمی دونست که بکهیون چه مشکلی داره. “بکهیون.” سعی کرد با دست سر اونو از خودش جدا کنه تا ببیندش اما بکهیون محکم بهش چسبیده بود و نمی ذاشت.

ـ م-متاسفم. متاسفم. من-خیلی رقّت انگیزم.

و با شنیدن این صدا بود که چانیول بیش تر از هر وقت دیگه ای از خودش متنفر شد. صدای بکهیون اون قدر شکسته بود که دل هر کسیو به درد می آورد. چرا بکهیون گریه می کرد؟ چرا می گفت متاسف و رقت انگیزم؟ “بکهیون.” دستشو پشتش کشید و بازم تلاش کرد.

بکهیون بعد از ده دقیقه گریۀ مداوم، جدا شد و با سر و دستای افتاده جلوی چشمای چانیول و روی پاهای اون موند.

چانیول با تعجب و نگرانی صداش کرد: “بــک؟ چی شده؟”

بکهیون سرشو بالا آورد.

چشمای قرمز پف کرده و ابروهای جمع شده، صورت خیس که به خاطر سوزناک بودن سرخ شده، موهای سرگردان اطراف پیشونی، ل\بای افتاده … این اصلا چیزی نبود که بخواد از بکهیون ببینه. قلبش بی قراری می کرد. اون لحظه حاضر بود هر کاری بکنه تا بکهیونش این طوری نباشه.

“به تعویق انداختنش، فقط وقت تلف کردنه. باید بگم.” صدای بکهیون آروم و آسیب دیده بود.

چانیول با چشما و گوشای بازتر بهش توجه کرد. نمی خواست حتی یه «واو» از اون حرفا رو از دست بده.

“-اما میشه حین این که میگم بغ\لم کنی؟” چشماش بی اندازه خواهش داشت.

حالا دهن چانیول کمی باز مونده بود. سریع سرشو تکون داد و با فاصله دادن دستاش، آغ\وش بزرگشو برای تن کوچیک بکهیون باز کرد.

بکهیون لبخندی بی جون اما از ته دل زد و بی درنگ خودشو تو بغ\ل چانیول انداخت. دستاشو دور بازوهای اون حلقه کرد و سرشو رو سی\نه ش گذاشت. با حس دستای اون غول دور کمرش، لبخندش بازتر شد. سرشو بالا گرفت و به صورت _هنوز_ جذاب چانیول نگاه کرد.

چانیولم سرشو پایین گرفت تا صورت _هنوز_ خوشگل بکهیون کاملا تو دیدش باشه. در جواب به لبخندش لبخند زد.

بکهیون دستشو بالا آورد و صورت چانیولو لمس کرد. انگشتای بلند و باریکشو رو ل\بای نرم و گوشتی اون می کشید. “اون یه هنرمنده.” خط سبیل _نداشتۀ_ چانیولو که حالا لبخندش محو شده بود، دنبال کرد و انگشتشو تا پایین فک اون آورد. “حرفه ای نقاشی می کنه.” شستشو کنار چونۀ گرد چانیول گذاشت و نوازشش کرد. “دستپختش محشره.” دو انگشت دیگشو هم روی چونۀ اون گذاشت و زیر ل\باش کشید. “همیشه لبخند می زنه.” کف دستشو روی برآمدگی جذاب گونۀ چانیول گذاشت و صورت اونو جلوتر کشید. “تو لبخندش-” ل\بای چانیولو ب\سید. “تو نگاهش-” سرشو کمی بالا کشید و یه چشم چانیولو ب\سید. “امید هست، زندگی هست.” لبخند تلخی زد. “با هم راحتین.” پشت دستشو رو گونۀ چانیول گذاشت. “با هم خوبین.” بازم نوازشش کرد. “بهت آرامش میده.” ابروهاش بالا رفت. “دوسِت داره.” مکث دردناکی کرد. “دوسِش داری.”

چانیول تمام مدت به بکهیون نگاه کرده و حرفاشو دقیق گوش داده بود. با این وجود هنوزم گیج بود.

 

بکهیون لبخند زد. صاف نشست و مستقیما به چشمای چانیول نگاه کرد. دست دیگشو هم بالا آورد و صورت چانیولو کامل قاب گرفت. “پرسیدی یه هفتۀ دیگه میرم یا نه.” لبخندش عریض تر شد.

بدن چانیول تا حدودی لرز داشت. منتظر بود. این لبخند چه معنایی می تونست داشته باشه؟

کمی بیش تر به صورت اون فشار آورد. بعد خم شد و ل\بای غنچه شدۀ چانیولو ب\سید. رو ل\بای اون، خیره به چشماش، لبخندزنان و نجواگونه گفت: “نه.”

اون پنجه ای که محکم قلب چانیولو می فشرد، ناپدید شد و آروم گرفت. حالا لبخندی از روی آسودگی ل\باشو پوشوند.

بکهیون حین حفظ پوزیشنش ادامه داد: “-فردا با قطار میرم.”

سقف آسمون رو سر چانیول افتاد.

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 23 نظر 18 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
sepid
مهمان

نه چرا داره میره اخه…..بازم مث سه سال پیش میخاد بره.. aaaar

fatemeh
مهمان

نمیدونم الان خوشحال باشم یا ناراحت ، از طرفی اگر بره دلم به حال بکهیون میسوژه و از طرفی هم اگه نره به حال کیونگسو و این چانیول هم که عین اسن پپه ها هیچکاری نمیکنه و عزضه انتخاب هم نداره!!!!! daqun

eli
مهمان

من به شخصه به جای همه ی خواننده ها درخواست می کنم زوووودتر ادامه ی این داستان پیچیده و جذاب رو بذاری؟؟؟؟ خیلللللی داستان فوق العادست، جدا از همه تعارف ها و هندونه زیر بغل گذاشتنا، شخصیت مرموز بکی رو خیلی میپسندم، خیلی جذابش کرده!!!!! ای نویسنده هندتان گلللللدن باد

fatho
مهمان

خوب مثکه بکی داره میره!ولی حسم میگه چانی هم دنبالش میره!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
مررررسی

afsaneh LCS
مهمان

چی بگممم
واقعا چی بگم هققققققق
بکیییی نروووو
وای من چانبک میخواممم
حیف آخره اکثر فیلما همینه…راستش نمیخواستم کیونگسو هم بهش آسیبی برسه اما خوب میخواستم چانبک هم باشه…حالا نمیشه کیونگسو آخره فیک بمیره چانی بره دنباله بکی؟؟
خیلی قشنگ بود لطفا قسمته بعدی رو سری تر بزاررر

narsis69
مهمان

عرررررر!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
الان چی شد؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gif
بکهیون میخواد زودتر برگرده؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif
آخه چرا؟؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif
باز این وروجک چه نقشه ای کشیده؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
شایدم سر عقل اومده نمیخواد زندگی دوستش کیونگسو رو بهم بریزه!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gifنمیدونم واقعا!!اصلا نمیتونم حدس بزنم این بکهیون آتیش پاره چی تو سرش میگذره!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gif
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhufF.gif

fj-baeky
مهمان

کابوسی که بکی میبینه اخرش چیه شاید اگه دوستیشو با چانی ادامه بده اتفاقی بیفته
چرا هنوز احساس میکنم چانی قبلا برای بکی بوده خدایا سر این فیک دارم دیونه میشم
اونی اگه امتحانات تموم شده زود به زود اپ کن ممنون دوست دارم بووووووسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Sahar
مهمان

وااااااااااااااااااااااااااااآاااآاای
ععععععععععععرohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

Naomi Mianaka
مهمان

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه><
چـانی گنـاه داره…نکن اینکارارو باهاشون خووووohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
البتـه من فکر میکنم بک میخواد یه جورایی چان رو امتحان کنه….ببینه به خاطر اون از دی او دست میکشه یا نه…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif
البته دور از گفته نماند که با این حرفش و کارش،چانیولِ بیچاره رو که قبلا ترک خورده بود رو میشکنهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/ejn5d7q2vqf4peufz6o.gif

sahelam
مهمان

من نفهمیدم اصلا فاز اینا میاد و میره هیچی به هیچی
مرسی عالی بود و ممنون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Linachi
مهمان

بکهیون چشه؟ دیشب چی شد که این قدر بهمش ریخته؟ واقعا کنجکاوم که بدونم چی رو فراموش کرده یا این که چی رو داره مخفی می کنه که این قدر داره عذابش میده!
ولی ممکنه که به کیونگسو مرتبط باشه؟
من فکر نمی کنم برگشت بکی فقط به خاطر علاقه به اون رابظه یه شبه ای باشه که با چان سه ساله پیش داشته!
خیلی خو ب بود ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Helium
مهمان

سلام
لطف ایمیلتو چک کن اینجا واقعا کچل شدم از این سیستم …واقعا کامنت گذاشتن سخته

a>]
مهمان
.من بکی رو دوست دارم تو داستان .بی شرمانه است اما با کاری هم که با زندگیه چانی میکنه مشکلی ندارم .یه چیزی توش هست مثل یک حس ناخودآگاه کاملا آگاه که به اون اراده و ثبات بخشیده تا چانیول رو بدست بیاره.. حتی به نظرم خیلی هم تکلیفش با خودش مشخص تر از چانیه … کیونگسو دوست داشتنیه و گناه داره … اما حس بکهیون عشق یا شهوت با یه رفتار عاقلانه و زیرکانه توامانه که باعث میشه نتونم قضاوت کنم. خیلی بامزه ست کاری که چان با زندگی بکهیون وقتی که ازدواج کرده بود کرد حالا بکهیون داره… Read more »
sachankyul
مهمان

این بکی کرم داره ها همه رو میبره تو حس بعد خیلی شیک میرینه تو حس آدم
من به این جونور خود درگیر هنوز مشکوکم ….این بکی چرا آدم نمیشه خو?
ممنون عزیزم عالی بود??…ممنون که منو گوزپیچ میکنی? خو این بکی چشه?

wpDiscuz