هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Three Night ep13 END

سلام قسمت سیزدهم(قسمت پایانی) از فیک “سه شب” به نویسندگی jeengul

CH:  

EP: 13/Yeol! Now!

/15 دسامبر/

وقتی بکهیون هشیار شد، بدنشو احساس بدی پر کرد، طوری که حتی نمی خواست چشماشو باز کنه. آه! پس بالاخره صبح شده بود. اون قدر همه چی تلخ بود که بکهیون دلش می خواست یکی پشتش بزنه تا همشونو بالا بیاره. البته هیچ کدوم از این احساسات، مربوط به حضور گرم غولش کنارش نبود. همش به خاطر سه ساعت دیگه بود. سه ساعت دیگه که قرار نبود این حضورو حس کنه. سه ساعت دیگه …

*سه ساعت بعد*

وقتی چانیول هشیار شد، به قدری لبریز از احساسات مسرت بخش بود که می خواست هر چه زودتر چشماشو باز کنه و بدن کوچیک عشقشو کنارش ببینه. اما وقتی چشماشو باز کرد …

آروم باش چانیول. بدبین نباش! شاید مثل فیلما داشت تو آشپزخونه صبحونه حاضر می کرد.

پس چانیول لبخندی زد و اون احساساتیو که به قلبش خنجر می زد، از خودش دور کرد. از تخت پایین رفت و حین مرتب کردن شلوار راحتیش تو تنش، بکهیونو صدا زد: “بـــک. بــک.” اما جوابی نیومد. اخمی کرد و از اتاق بیرون رفت. شاید دستشویی بود. یه نگاه به آشپزخونۀ خالی انداخت، یه نگاه به سالن نشیمن، یه نگاه به سرویسای بهداشتی … و در تموم اون لحظه ها که امیدش شبیه دونه های شن یه ساعت شنی، در حال فرو ریختن بود، قلبش تند و سنگین به س\ینه ش کوبیده می شد. بهش میگن آدرنالین! حتی تا جایی ممکنه بالا بره که در جا بمیری! چانیول مدام آب دهنشو قورت می داد، در حالی که نمی تونست حنجره شو به کار بندازه و بکهیونو صدا کنه. یه چیز سفت تو گلوش داشت که هر چه قدر هم مشتشو به سی\نه ش می کوبید، فشار ایجادشده باعث نمی شد اون چیز بیرون بیاد و راه تنفسیشو باز کنه. بدنش به طرزی سنگین می لرزید، طوری که فکر می کردی داره خودشو تکون میده. نهایتا یه جایی از خونه که نمی دونست کجاست، پاهاش سست شدن و رو زمین افتاد. اون قدر محکم زمین خورده بود که انگار زانوهاش شکستن.

و اشک ،،، اشکایی که الآن موقعشون بود اما غده های اشکی چانیول اصلا همکاری نمی کردن. اون معمولا زیاد گریه نمی کرد پس این منصفانه نبود که اشکاش تموم شده باشه.

فکر کرد … هیچ نشونی از بکهیون نداشت. لعنتی، حتی فامیلیشو هم نمی دونست! آخه چه طور ممکنه؟ چه طور ممکنه که-اَه! نه شمارۀ تلفنی، نه آشنایی، هیچی … البته ،،، کیونگسو بود. اون گفته بود بکهیون دوستشه دیگه، آره؟ ولی لعنت! گفته بود دوست قدیمی. حتی با این وجود زنگ زدن بهش فکر بدی نبود.

نفهمید چه طور خودشو به اتاق و گوشیش رسوند … و بازم لعنت! اتاقی که همین دیشب توش با بکهیون خوابیده و گوشیش تو جیب لباسایی پیدا می شد که همین دیشب به دست بکهیون درآورده شده بود. قلبش اون قدر سنگین شده بود که چانیول حس می کرد هر آن ممکنه یه جایی رو کف همین اتاق بیفته.

به کیونگسو زنگ زد ولی گوشیش در دسترس نبود. برای صدمین بار لعنت! چی کار باید می کرد؟

وقتی گوشیش توی دستش لرزید، قبل از اون که آهنگ زنگش پخش بشه، به گوشش رسوندش و جواب داد چون فکر می کرد این بکهیونه که داره باهاش تماس می گیره. ولی وقتی صدایی رو که متعلق به بکهیون نبود، از اون طرف خط شنید، برای هزارمین بار به خودش لعنت فرستاد چون هیچ وقت شمارشو به اون نداده بود. دقت کرد. ممکن بود صدای کیونگسو باشه؟ خدایا!

اما وقتی مخاطب پشت خط صداشو بالا برد تا بالاخره جوابی از چانیول بشنوه، تونست تشخیص بده که اون لوهانه. “هی یول! می شنوی چی میگم؟”

اختیار زبونش دست خودش نبود. با صدایی وارفته، شکسته و بهت زده و تنالیته ای که علی رغم آروم بودن شدیدش، به دل آدم چنگ می زد، گفت: “خبری از بکهیون داری؟”

اون طرف خط، سکوتی کوتاه برقرار شد. و بعد لوهان با تردید جواب داد: “آره خب.” حرفاشو تند تند ادامه داد چون مطمئن نبود چانیول زیاد حوصله داشته باشه. “امروز یه نامه از دفتر اسناد اومد. یه نامه که نشون می داد تمام اموال اوه سهون مرحوم، توسط همسرش، بیون بکهیون، به نام تو که تنها وکیل کره ایش هستی، زده شده. تو ضمیمه قید شده بود به امضای خودتم نیازه ولی چون بیون بلیت داشته و باید سریع بر می گشته، نتونسته منتظر امضات بمونه و یه وکالت نامۀ فرمالیته به دفتردار داده تا از تو امضا بگیره و همه چی به نامت بشه-“

حالا قیافۀ چانیول واقعا دیدنی بود. هیچی جز این نشنید: بیون بکهیون، بلیت.

“پس فردا با قطار میرم.”

“اولین بلیت هواپیما برای یه هفتۀ دیگه بود. امروز صبح یه بلیت قطار رزرو کردم که زودتر برگردم.”

“پس فردا-پس فردا با قطار میرم.”

“پس فردا با قطار میرم.”

“اولین بلیت هواپیما-امروز صبح یه بلیت قطار رزرو-“

“-ولی چون بیون بلیت داشته-“

“بلیت داشته و باید سریع بر می گشته-“

“-ولی چون بیون بلیت داشته-“

“-با قطار میرم.”

***

تقریبا وسط سالن ایستاده بود و چشماشو هر طرفی می چرخوند و گردن می کشید. “احمق! باید بری گیشه.” چیزی تو ذهنش تشر زد و به سمت گیشۀ بلیت فروشی دووندش.

حتی سعی نکرد نفسشو تازه کنه. “آ-آجوشی-آجوشی. بلیتی به نام بیون-بکهیون ثبت شده؟”

مرد اخمویی سرشو بلند و به قیافۀ داغون چانیول نگاه کرد. مکثی کرد که از نظر چانیول می تونست مغز استخونشو بمِکه. “صبر کن.” در حالی که قلب چانیول نزدیک دهنش و با سرعتی عجیب می تپید، یه چیزایی رو تو مانیتور روبروش چک کرد و بعد گفت: “قطارش داره-” صورتش جمع شد و سرفۀ خشکی کرد. “-به سمت-” چند تا مشت به س\ینه ش زد تا بتونه سرفه شو کنترل کنه.

چانیول که از حد تحملش گذشته و از کوره در رفته بود، دستشو از جدارۀ سطح شیشه ای پیشخون عبور داد و به یقۀ مرد چنگ زد. “دِ حرف بزن لعنتی!”

مرد گردنشو صاف کرد و نگاهی خالی و بی تفاوت تحویل چانیول داد. آب دهنشو به زحمت قورت داد و گفت: “به این نام یه بلیت غیرمستقیم به شانگهای ثبت شده که قطارش داره حرکت می کنه.”

و برای چانیول همین کافی بود. دیگه روبروشو ندید. چشماشو بست و با چیزی فراتر از سرعت و توانی که در اون لحظه و حتی در بهترین موقعیت داشت، به سمت ریل دوید.

فقط وقتی توقف کرد که بعد از ثانیه هایی صدای قطارو شنید. اهرمای زیر قطار به آرومی شروع به حرکت کرده بودن. فقط مسافرای اندکی که خداحافظیشون طول کشیده بود، کنار قطار دیده می شدن و نه بیون بکهیونی که هیچ کسو برای خداحافظی نداشت. و لعنت! حتی این واقعیتم قلب چانیولو مچاله می کرد.

تا می تونست سر چرخوند و چهره های مردمو دید زد اما هیچ کدوم بکهیون خودش نبودن.

حالا نیمۀ بالای ساعت شنی امید چانیول داشت کاملا خالی می شد.

بکهیون رفته بود ،،، بدون هیچی ،،، بدون حتی یه چمدون … و حالا حرفایی که شنیده اما توجه نکرده بود، تو گوشش تکرار می شدن.

“تمام اموال اوه سهون مرحوم، توسط همسرش، بیون بکهیون، به نام تو که تنها وکیل کره ایش هستی، زده شده.”

“تمام اموال اوه سهون-“

“-توسط همسرش-“

“-توسط همسرش، بیون بکهیون-“

“تمام اموال اوه سهون-“

“-به نام تو-“

“تمام اموال اوه سهون-توسط-بیون بکهیون-به نام تو-“

“-توسط-بیون بکهیون-“

“مثل این که تا حالا عاشق نشدی.”

و بکهیون حتی به شیکاگو برنگشته بود …

همه چیز فقط بهانه بود … بکهیون اومده بود تا چانیولو مال خودش کنه … واقعیت از همون اول معلوم بود … اون نه دنبال اموال سهون بود و نه حتی قرار بود به هر چی که تو گذشته داشته برگرده … فقط داشت شانسشو امتحان می کرد … فقط می خواست ببینه می تونه مرد/عشق زندگیشو تو “سه روز” مال خودش کنه یا نه … و در حالی که چانیول فکر می کرد همه چی آرومه، فکر بکهیون پیش شناسنامه ای بود که اسم کیونگسو توش ثبت شده بود … پس نمی تونست چانیولو مال خودش بدونه …

صدایی تو گوشش پیچید …

ـ ییفان! تو نباید بری. نمی بینی که-

ـ بس کن جونمیون. موندن من این جا چه فایده ای واسه تو داره؟ غیر از اینه که فقط دردسرم واست؟

ـ ولی من می خوام پیشم باشی. فقط همینو می خوام.

چانیول می دونست. می دونست مقصر همه چی خودشه. ولی چی کار باید می کرد؟

مشخص بود. باید کاریو می کرد که بکهیونم کرده بود. اون چی کار کرده بود؟ از همه چیزش به خاطر چانیول گذشته بود. پس چرا چانیول نتونه؟

گوشۀ لبمو به یه سمت کشیدم و کمی بین دندونام بردم. وقتی بکهیون تو صحنۀ مقابلم نباشه، داستانی که تهشو می دونم، جذابیتی برام نداره.

چانیول روشو برگردوند و به در قطار روونی که هنوز بسته نشده بود، نگاه کرد. سرعت قطار به مرور زیاد می شد. با این حال، زوجی که صداشونو شنیده بود، هنوز اون جا بودن و پسر کوتاه تر، آستین پسر بلندتر رو تو دستش می فشرد.

به جز اون سه نفر دیگه هیچ کس اون جا نبود و ،،، چانیول به تقدیر اعتقاد پیدا کرد!

قدم های نامطمئن اما بلندی به سمت اون دو نفر برداشت. و وقتی بهشون رسید، بدون گفتن هیچ حرفی، بلیت رو از دست پسر بلندتر قاپید و خودشو از دری که نیمه باز بود، تو قطار انداخت.

سلام ^^
دختر خوبی باشم و زیاد حرف نزنم
ممنونم که همراهیم کردن
کامنتاتون واقعا برام باارزش بود
من کلی آدم متفکر با “سه شب” پیدا کردم! واقعا خوشبختم *-*
جای بسی افتخاره که داستان منو می خوندین (صرف نظر از لایک و کامنت)
متاسفم اگه به اندازۀ عالی بودن خواننده هام، حتی نویسندۀ خوبی نیستم ><
ممنون میشم این پارت هر چی تو دلتونه بگین 
این پوستره گل گلی محشرم RED جان عزیزم برام فرستاده =))
بچه ها یه نیم پارت هست که بعدا نشونتون میدم (انتظاری ازش نداشته باشین )
به خیلی از جواباتون نرسیدین، درسته؟ متاسفم!
منتظر کارای دیگه م باشین ^^ چون من عادت ندارم کسیو بی جواب بذارم ;)
با عشق، Jeengul، بکهیونز اری
سارشفزین!

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 25 نظر 9 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
maryam
مهمان

میگم چرا این طوری تموم شد؟ حالا به هم رسیدن؟ ها

fatemeh
مهمان

اخیییی چه خوب تموم شد!
خسته نباشی
منم منتظر کار هایربعدیت هستم۰

sepid
مهمان

عررر انتظار نداشتم اینقد خوب تموم شه…اماده شده بودم واسه عرر زدن و گریه کردن .چانیول طول داستان خیلی ضعف نشون داد ولی بالاخره از همه چی گذشت..فک کنم این بهترین اتفاق داستان بود. bunny
.حیف که اینقد دیر خوندم فیکتو .ولی مهم اینه که خوندم بی صبرانه منتظر کارای بعدیت هستم.. 47b20s0
عشقشون خیلی قشنگ بود و قشنگترم تموم شد heart

Sahar
مهمان
sachankyul
مهمان

خیلیییییییی محشر بود? ولی من پای حرفم هستم میگم این بک مشکوکه?
نه خداییییی خیلی قشنگ تموم شد ?
ممنون عزیزم منتظر کامبکت هستم?

afsaneh LCS
مهمان

اوه خدای من…فوق العاده بود
ممنونم که تونستی مرا تا چند روز توی هپروت به خاطره اتمامه فیکت غرق کنی(دارم رمانه ادبی میخونم!^^)
واقعا عالی بود…نمیدونم چی بگم…ممنونم به خاطره فیک …این کافی نیست اما من نمیدونم چی کار کنم جز تشکر…
بازم ممنونم

Yashiin
مهمان

چراتموم شد aaaar فوق العاده بود?مرسی heart

Byun Nomi
مهمان

عــــــــــالی بود*-*

بازم کاراتو میخونیم جیگولی”^^

Taooooooo
مهمان

بابا نویسنده تومحشرییی.جینگول منی بوس بوس منتظرهستیم بینهایت

سیما
مهمان

من الان داستانتوکامل خوندم.واقعا قشنگ بود.کاش لحظه دوباره همو دیدنشونم میذاشتی.ولی باز عالی بود. :yahoo:

eli
مهمان
یعنی..یعنی ..یعنی میتونم بگم این داستان محشر بود، بدون هیچگونه سفسطه، مغلطه، چاپلوسی، هندونه گذاشتن و اینا..مدل نوشتارش واقعا دوست داشتنی بود، هر هفته واسه خوندنش واقعا لحظه شماری میکردم، جدا از اینکه دوست داشتم ادامه داستانو بدونم بیشتر منتظر نوشتاره قشنگش بودم..از جملات بکی خوشم میومد، از نگاهاش خوشم میومد، از سکوتاش کیف میکردم، من قدرت تخیلم خیلی زیاده و کاملا داستان تو ذهنم یه فیلم میشد و این مدل فیلمو دوست داشتم..داستان تند نبود، نمیخواست به زور تموم بشه یا الکی آب بندی کنه، روال خودشو داشت..از اطلاعات عمومی دقیق نویسنده، وسط داستان ذوق میکردم..یه ربع پیش که… Read more »
fatho
مهمان

میخواستم ازهمین تریبون استفاده واعلام کنم متاسفم بکهیون متاسفم چانیول متاسفم نویسنده عزیز که درطول فیک بااینکه دیر اضاف شدم ولی همواره مورد عنایت من قرار گرفتید ولی خوب بالاخره تموم شد دیگه استرسش رو ندارم!هرچند معتقدم نویسنده میتونست بهترازاین عمل کنه که داستان دیگه ته این شکلی نداشته باشه ولی خوب داستان نوشتن یه چیز سلیقه ای ونمیشه به نویسنده مورد عنایت من ایرادی گرفت!ولی بازم ممنون که به قول خودت با آدمای متفکری آشنا شدی ماهم همینطور ممنون که مارویاخودت آشنا کردی :yahoo:

maryeol
مهمان

من هنوز نخوندمش ولی قسمت آخر oooo oooo
خیلی فیک رو دوس داشتم خاص بود یکم زیاد heart
مرسی عزیزم منتظر کارای دیگت هستم 4chsmu1 4chsmu1

فرناز
مهمان

مرسی عزیزم واقعا از خوندنش لذت بردم
پایانش خاص بود

رزا
مهمان

عرررررر
عالی بود.
نظرت چیه یه قسمت اسپشیال بنویسی که بکو. چان همو دیدن

فاطی
مهمان

وای خیلی قشنگ بود خیلی خیلی زیاد پر از حس دوست داشتن خالصانه بود این حسو دوست دارم
مرسی واقعا عالی تمومش کردی موفق باشی :

narsis69
مهمان
واو خیلی خوب وبد..معرکه بود.خیلی خاص تموم شد!! :yahoo: :good: بلاخره چانیول انتخابش و کرد.از گذشته و هرچی که داشت گذشت بخاطر بکی. :yahoo: وای بکی خیلی عاشق بود. heart inlove خیلی عشقشون عجیب ولی زیبا بود. oooo daqun درسته یه کم زیادی ممنوعه بود!!!چه همون شب اولی که چانبک باهم بودن(بکی نامزد سهون بود و داشت با سهون ازدواج میکرد)و بعدش هم که بک برگشت،ایندفعه چانیول بود که ازدواج کرده بود و به کسی جز بکهیون متعهد بود. againagain میدونی ،تصمیمات چانبک خودخواهانه و گناه آلود بود :scratch: .ولی باز هم آدم وقتی خودش بذاره جاشون،پیش خودش میگه مگه… Read more »
Linachi
مهمان

پس این حالتایی که بکهیون داشت چی شد؟ چرا اون روز حالش بد شد؟
دلم می خواست این چیزا مشخص بشه!
بازم ممنون از خوندنش لذت بردم

wpDiscuz