هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Three Night ep6

سلام ، اومدم با قسمت ششُم از فیک ” سه شب ” به نویسندگی Jeengul

CH: -2
EP: 6/
ساعاتی بعد، وقتی وارد آشپزخونه شد، کیونگسو و بکهیون رو دید که دور میز نشستن و آروم مشغول گفتگوان. سلام کرد. در حالی که کیونگسو سر میز و بکهیون کنار نشسته بود، خودش سر دیگۀ میز نشست.
کیونگسو با لبخند بلند شد. برای چانیول قهوه ریخت و مقابلش گذاشت. “امروز بکهیونم باهات میاد دفتر کارت. من بهش گفتم که بعد از ازدواجمون، تو دیگه کاراتو تو خونه انجام نمیدی.”
چانیول به کیونگسو که سر جاش می نشست سر تکون داد و سوالی نگاه بکهیون کرد.
بکهیون با سر تایید و کمی از چایشو مزه کرد.
کیونگسو ظرف مربا رو به بکهیون نزدیک تر کرد و گفت: “خوبه. پس من برای شام منتظرتون می مونم.”
چانیول به این فکر کرد که پنگوئن مهربونش، نمی دونه دوستش چه روباه حیله گریه.
خداحافظی با کیونگسو یه کم به بکهیون سخت گذشت چون دیدن ب./سۀ اون دو تا یه جورایی راه نفسشو می بست. ذاتا صبور بود و می دونست نهایتا چانیول مال خودشه ولی این موضوع تازه همه چیزو سخت تر هم می کرد. چرا یکی که مال خودته باید یکی دیگه رو بب./سه؟ کاملا متوجه بود چانیول حتی تا حدودی از این که بکهیون می بیندشون راضیه. می دونست سعی داره با نشون دادن علاقه ش به کیونگسو بکهیونو از سر خودش باز کنه ولی خب، کور خونده بود!
بعد از اون سوار ماشین شدن و حرکت کردن. اما همین که یه کم از خونه دور شدن، چانیول ترمز کرد.
بکهیون نگاش کرد تا ببینه چی شده.
“پیاده شو.” سردترین لحنی که می تونستی تصور کنی البته با کمی لرزش.
بکهیون اخم کرد. خب این یکی، یه کم خارج از مهندسیاش بود اما می تونست بفهمه چندان جدی نیست. “-و چرا؟”
شونه بالا انداخت. “چون تو هیچ کاری تو دفتر من نداری. پس دلیلی نداره بخوای با من بیای. مگه خودت نگفتی اگه می تونی بندازم بیرون؟” خیله خب تو می تونی بگی که چانیول بعد از اون سرویس سه ستارۀ دیشبش، یه عوضیه ولی اون هنوز حتی سرشو کامل بالا نیاورده و به چشمای بکهیون نگاه نکرده. ممکن نیست که یه آدم اون قدر افکار دورکنندش روش تاثیر بذاره که یهو فراموش کنه داره با کی حرف می زنه؟
و جالب تر از اون که بکهیون می دونست چی بگه تا چانیولو متوجه خودش کنه: واقعیت. “اما تو اون جایی. این دلیل کافی نیست؟”
چانیول کاملا از این جواب شوکه شد. سرشو بالا آورد تا بگه “نه”، بگه “نه” و خودشو راحت کنه، خودشو از این کرم درختی که یهو سراغ زندگیش اومده بود راحت کنه اما وقتی صورتشو دید ،،، خدایا چی کار داشت می کرد؟ می خواست کیو از خودش برونه؟ کسیو که مدت ها برای از دست دادنش، خودشو لعنت کرده بود؟ کسیو که بی وقفه می خواست؟ “چی کار می خوای بکنی؟” نهایتا با یه بازدم عمیق اینو گفت.
رو صورت بکهیون پوزخندی نشست. “بهتره بهم اعتماد کنی عزیزم.”
چانیول آهی کشید. سعی می کرد زیاد رو چشمای بکهیون تمرکز نکنه. “اعتراف می کنم خیلی خواستنی هستی. احتمالا خیلیا آرزوتو دارن و من به یاد دارم که سهون چه طور عین پرنسسا باهات رفتار می کرد-اما من ازدواج کردم، خب؟ من به کیونگسو تعهد دارم.”
پوزخند بکهیون پابرجا بود. “خوشحالم که می شنوم پیونددهندۀ شما فقط یه تعهده-و نه عشق!”
این پسره یه چیزیش بود، نه؟ “اون طور که میگی هم نیست.”
لحن بکهیون جدی و اون پوزخند کوچیک پاک شد. “ببین چانیول. من قرار نیست عشقمو ازت گدایی کنم. تو نمی تونی پسم بزنی و این کاملا واضحه. من فقط کارایی رو انجام میدم که تو قادر نیستی.”
هوفی کشید. “-و اگه من نخوام؟”
پوزخند کمرنگش برگشت و لحنشو کنایه دار کرد. “تو که می خوای. ولی فکر کن یه ذره اهمیت بدم!”
وقتی رسیدن، از ماشین پیاده شدن، چند قدم جلو رفتن و مقابل ساختمون کم ارتفاعی با تزئین کاشی هایی قدیمی ایستادن.
نگاه بکهیون به ساختمون بود. “پس اینه؟”
چانیولم همون جلو رو نگاه می کرد. “این دفتر هم مثل خونه، یادگار پدرمه. دوسش دارم و به یکی بهترش فکر نمی کنم.”
بکهیون سر تکون داد.
هر دو بالا رفتن و بعد از پیمودن پله ها، به طبقۀ اول رسیدن. از یه در چوبی باز گذشتن و وارد سالن انتظار کوچیک دفتر چانیول شدن.
دختر زیبایی از پشت میز بلند شد و لبخند زد. “سلام چانیول. امروز حالت چه طوره؟”
چانیول لبخند بی جونی بهش زد. “سلام لوهان. خوبم. کسی برای امروز وقت قبلی گرفته؟”
لوهان سرشو به نشونۀ نفی تکون داد.
چانیول اوهومی گفت و به سمت در اتاقش رفت.
وقتی چانیول از کنارش رد می شد، پسر ریزنقشیو دید که اونو دنبال می کرد. چه قدر چهره و اندام این مراجعه کننده براش آشنا بود. “پارک شی؟ باید برای ایشون پرونده تشکیل بدم؟”
دست چانیول روی دستگیرۀ در متوقف شد. یه نگاه به بکهیون پشت سرش انداخت. رو به لوهان گفت: “نه. لازم نیست.” و با بکهیون وارد اتاق شد.
به محض این که چانیول پشت میز روی صندلی گردونش نشست، بکهیون که به سمت مبل اداری روبروی اون می رفت، گفت: “فکر نمی کردم دفترت این قدر خلوت باشه.”
چانیول از زیر چشم نگاش کرد. “انتظارت چی بود؟”
بکهیون شونه بالا انداخت و نشست. “انتظاری نداشتم.”
زمان می گذشت. چانیول با پرونده هاش ور می رفت و گاهی به تلفناش جواب می داد. اما جالب تر از همه نگاه هایی دزدکی بود که به بکهیون می نداخت. هر بار سعی می کرد نگاش کنه به این امید بود که اون حواسش جای دیگه ایه اما هر بار به این نتیجه می رسید که بکهیون واقعا حقیقتو گفته: “اما تو اون جایی. این دلیل کافی نیست؟” چون بدون یک لحظه قصور، در حال خیره نگاه کردن به چانیول بود و حتی کوچک ترین حرکاتشو هم زیر نظر داشت و از اون جایی که گاهی لبخند می زد چانیول متوجه می شد که اون داره از این نگاه کردن بهش لذت می بره. یک ساعت قبل از ظهر که کاراش سبک تر شده بود، سرشو بالا آورد، در حالی که از دقایقی قبل سعی کرده بود جرئت مکالمه و مناظره با بکهیون رو تو خودش به وجود بیاره. “خسته شدی؟” لحنش چندان هم دلسوزانه نبود.
بکهیون که دستاشو رو س\ینه ش صلیب کرده بود، لبخند مهربونی بهش زد. “حتی یه ذره.”
دلش می خواست بهش بگه چه قدر این لبخندشو دوست داره _وقتایی که ساده و فقط به خاطر چانیول لبخند می زد. از طرفی هم می خواست دربارۀ دیشب حرف بزنه و حتی اون شبی که سه سال پیش با هم داشتن. دوست داشت ازش بپرسه که درد داره یا نه، این که می تونه درست راه بره یا نه. آه.
ـ چیه؟
چانیول متوجه شد مدت زیادیه که در سکوت به بکهیون خیره مونده. “اشکالی داره اگه منم بخوام نگات کنم؟” از ته دل گفته بود اما همون لحظه پشیمون شد.
لبخند بکهیون بزرگ تر شد. “نه.” از جاش بلند شد و سمت چانیول رفت. میزشو دور زد و کنارش ایستاد. مقابل چشمای متعجب چانیول جلو رفت و روی پاهای اون نشست. دستشو رو صورت اون گذاشت و ب./سۀ آرومی به ل\باش زد. در حالی که فاصلۀ کم صورتاشونو حفظ می کرد، خیره به چشماش گفت: “حالا هر چه قدر می خوای از نزدیک نگام کن.” می دونست که خود چانیول هم همینو می خواد.
چانیول یه کم هول بود. حالا می فهمید نزدیکی تو شب با نزدیکی تو روز خیلی فرق داره. کلا انگار میزان هوشیاری آدم تو روز بالاتره. با چشمای درشتش که حالا گشادتر هم شده بود، به بکهیون نگاه می کرد.
بکهیون ل\باشو جمع کرد و با اخم دستشو پایین آورد و دور شونۀ چانیول انداخت. پیشونیشو رو کتف چانیول گذاشت و با حالت قهر گفت: “نگاه کردن بهم این قدر بده؟ نمای نزدیکم زشته؟”
چانیول که دلش از این حرکت کیوت بکهیون قنج رفته بود، دستشو زیر چونۀ اون گذاشت، سرشو بالا آورد و صورتاشونو دوباره مقابل هم قرار داد. با جرئت و جدیت گفت: “تا حالا از تو زیباتر ندیدم.”
و به همون راحتی لبخند رو ل\ب بکهیون اومد _لبخندی که چانیول به راحتی عاشقش شده بود.
خیلی سریع چونۀ بکهیونو کشید، صورتشو نزدیک آورد و ل\باشونو رو هم گذاشت. نمی خواست حرکتی کنه. فقط می خواست حسش کنه و از نرمیش لذت ببره. سعی می کرد نفساشو رو ل\بای بکهیون بکشه تا بوی خوبشو بیش تر حس کنه. تا اون جا که چانیول فهمیده بود بکهیون معمولا از لوازم آرایشی و خوشبوکننده استفاده نمی کرد اما صورتش و به خصوص ل\باش از نزدیک یه بوی کهنۀ تازگی می داد که چانیول اصلا نمی شناختش اما جایی در سیاه چاله های حافظۀ درازمدتش احساس آشنایی باهاش داشت (می تونید دربارۀ سیاهچاله های فضایی سرچ کنید). و همین باعث می شد که هم اون بو رو دوست داشته باشه و هم براش دیوونه کننده باشه. بیش تر رو بکهیون خم شد. هلش داد و رو میز کارش خوابوندش. ب./سه رو عمیق کرد و زبون اونو داخل دهن خودش کشید.
پوزیشن بکهیون افتضاح بود ولی زیر چانیول بودنو دوست داشت. هر جا بود، خوب بود. یادش میومد که سه سال پیش هم چانیول روی میز غذاخوری آشپزخونه _که امروز روش صبحونه خورده بودن_ ب./سیده بودش. دستاشو تو موهای پرپشت چانیول فرو برد. سرشو جلو کشید و ل\بشو بیش تر م\کید.
چانیول پایین تر رفت و ل\بای داغشو رو گردن بکهیون گذاشت. عمیقا م\کش زد و از بکهیون ممنون بود که گردنشو کج کرده تا فضای بیش تری بهش بده.
بکهیون خوشحال بود که تا این حد برای چانیول جذابیت داره اما از این که دوباره رابطه (ی ج.\سی)شون شروع شده بود، دل خوشی نداشت. آخه رابطه هایی که با هم داشتن، با این که با رضایت کامل هر دوشون بود اما یه ورژن نرم از س./س خشک به حساب میومد چرا که هیچ حرفی _حتی دوسِت دارم_ بینشون رد و بدل نمی شد. درسته که بکهیون یه آدم خیلی کم حرف بود ولی واقعا دوست داشت با چانیول حرف بزنه. به هر حال اون کسی بود که عاشقش بود بنابراین از حرف زدن باهاش، درست مثل س./س داشتن، لذت می برد. اما چانیول انگار از این موضوع اجتناب داشت و این بکیهونو اذیت می کرد.
چانیول پوست نرم گردن بکهیونو محکم کشید و تو دهنش بهش زبون زد.
نالۀ بکهیون بلند و احساس سختی توی پایین تنه ش شروع شد.
چانیول عاشق صدای قشنگ و گیرای ناله های بکهیون بود. نمی تونست تحمل کنه. دستش سمت دکمه های بکهیون رفت و تند تند از زیر کتش بازشون کرد تا س\ینه هاشو لمس کنه.
ناله های نامنظم بکهیون به آه های کوتاه و بلندی وصل می شد.
دردی که چانیول تو پایین تنه ش داشت، حالا دیگه واقعا غیر قابل تحمل شده بود. بکهیون رو از کمر گرفت و رو دستاش بلندش کرد. جلو رفت، روی مبل گذاشتش و قبل از این که دوباره روش قرار بگیره، درو قفل کرد.

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 46 نظر 21 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
sepid
مهمان
امنه
مهمان

:cry: دلم برا کیونگی میسوزه
ممممنون اجی

fatho
مهمان

واااااااای این بکهیون چرا انقدرفتنه است؟؟؟خخخخخ کلی نال ونفرینش کردم!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif

Linachi
مهمان
fatemeh
مهمان

این چه جای تموم کردن داستان بود!!!
میسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif

Jeengul
مهمان

عاغا این یکی فرق داره … نمی دونم چرا تو این داستانم عصن بارتم نیست که تا مرحلۀ اصلی پیش برم … که بس بعید است از من :| (بارت کسی نبودن: کنایه ایست بختیاری، تو مایه های همون استایلم نیست)!
قربونت ^^

pedram
مهمان
فرناز
مهمان

چانبک دوس دارم
ولی خیانت نه…..
مرسی

Jeengul
مهمان

کیه که دوست نداشته باشه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif
خدایی منم خیانت دوست ندشاتماااا نمی دونم جدیدا چم شده :|
خواهشمندم :)

hermaini
مهمان

چطور جرات میکنن به ساتانسو بزرگ خیانت کنن؟از جونشون سیر شدنohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif

ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

Jeengul
مهمان

نچ نچ نچ! واقعنم -_- براشون متاسفم :|
خدایی این طور که تو گفتی منم ترسیدم عررر
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

jichang wook
مهمان

ای بابا .. بازم که نگفتی سهون چی شد!!!!!
بکی و چانی قبلا تو ضمیر ناخودآگاهشون همو میشناسن؟؟
این دلیل علمی داره یا فقط یه حسه؟؟

Jeengul
مهمان

جوابیو که به کامنتت تو پارت 5 دادم، خوندی؟!
اوه! چه تفسیری … عایا؟!
دلیل علمی ،،، حس ،،، باید دید ،،، تا حالا همچین تجربه ای نداشتی؟ حس آشنا بودن کسیو میگم …

M.A
مهمان

بکی عجب جونوریه
دلم میخاد جفتشدنو همچین بزنم که استخون سالم تو بدنشون نمونه
چطوری میطونن به دی او خیانت کنن
مرسی

Jeengul
مهمان

الله اکبر!
عررر من بچه هامو بگیرم بغ\لم فرار کنم، این جا امنیت جانی ندارن انگار :|
واقعنم -_- بچه های بد :/ چه طور می تونین به بچه پنگوئنم خیانت کنین >< ؟!
فدات!

mahtisa-l
مهمان

مرسی عالی بود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifمنتظر قسمت بعدی امohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif

narsis69
مهمان

حلوای من ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
خیلی خفن بووود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
بکی چه جونوریه ها.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifچانی و چه قشششنگ بازی میده و کنترل میکنه.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
لوهان راس راستی دختره؟!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
دوس دارم زودتر ببینم بقیه ی ماجرا چی میشه.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Jeengul
مهمان

حلوا عاره، ولی حلوا شکریااا!!!
خفنیّت از خودتونه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
چه صفات جالبی تو کامنتا می بینم برای بکهیون! بلییی بکهیون اییینههه!!!
عررررر عاره -_- انقد بدم میاد لوهان دختر باشه ولی خب دیگه چه میشه کرد :|
بقیۀ ماجرا هم دوست داره زودتر تو رو ببینه ^^^^ (چار تا چون عینکی ام!)
فایتینگ ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif !

sahelam
مهمان

نمی دونم چرا با خیانتشون ناراحت نمی شم من چانبک دوست دارم بازم ممنون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Jeengul
مهمان

تو از اون دسته آدمای خطرناکی!! مراقب باش خخخخ
چانبکم تو رو دوست داره عررررر ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif
خواهشمندم گلم :)

تینا
مهمان

امیدوارم یک نفر بیاد تا بتونه به دی او کمک کنه
این دوتا از هم جدا نشن خواهشا

Jeengul
مهمان

مثلا زورو؟ یا سوپر من؟ بتمن؟ می خوای خودت بری اصا؟ ککک شوخی می کنما ببخشید … امیدوار باش ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif
چانیول و بکهیون جدا نشن یا چانیول و کیونگسو؟

fj-baeky
مهمان

خیلی قشنگ بود این بکی چه بلاییه به یه اشاره چانم رو انگتش میچرخونه
خدا کنه بکی بتونه چانی رو کامل برای خودش کنه دلم برای کیونگی یه کمی میسوزه ولی چانبک از تمام اخلاقیات مهمتره
ممنون عزیزم بوووووووس ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Jeengul
مهمان

چشماتون قشنگ می بینه ^^^^ (چار تا چون عنکی ام!) عررر بکیِ بلا دوست دارم! از این کنایۀ “به یه اشاره…” خوشم اومد :)
واسه فرج دعا کن مؤمن!! خخخخ “یه کمی”؟! خدایی “یه کمی”؟! خدا از چانبک لاوری کمتون نکنه ><
خواهشمندم خجالتم نده دیه عر عرووو ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif

fj-baeky
مهمان

هوراااااااااااااااااااااااااااااا تری نایت امد برم بخونم از اشتیاق زیاد دارم میمیرم
ممنون بووووووووووووووووووووووسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Jeengul
مهمان

انقد از این احساسات واسه فیکای مختلف داشتم،،، خدایی تو مخیّله مم نمی گنجید کسی (اونم نه هر کسی!!!! فیک خون معروف! اف جِی بکی عرررر) واسه فیکم اشتیاق داشته باشه … واقعا شگفت زده شدم TT ! لطفته!
قربان شما ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Helium
مهمان
سلام من خواننده ی جدیدم به یاد ندارم زمانیرو که سر دوست داشتن چیز خاصی خیلی حساس باشم واین که فعلا سر چیزی که بشدت حساسم و اولین حساسیت طولانیم شده چانبکه واقعا چانبک شیپر خیلی خیلی حساسی هستم پس این فیک که من میبینم میتونه برام مهم باشه و خیلی تاثییر گذار باشه درباره ی بکهیون فعلا نظری ندارم چون چپتر های قبلیرو نخوندم بزودی میرم کهبخونم حس اولیش منو یاد شکارچی های روسی گوزن میندازه د)یه شکارچی خیلی سرسخت که ت. بوران هم دنبال شکارش میره که البته برا جونش خطرناکه چانیول میتونه یه شکار خوب باشه پوست… Read more »
Jeengul
مهمان
سلام خوانندۀ جدید ^^ (یاد این جتماعات ترک اعتیاد افتادم خخخ البته بلا به نسبتتون!) ولی من تا دلت بخواد سر دوست داشتن چیزای مختلف حساس شدم! البته حساسیتم رو چانبک طوریه که دهن اطرافیانمو باز نگه داشته! تا یه مدت غیر قابل تحملی، این کسی که شعرای عارفانه می گفت، به حدی چانبک شیپر شده بود که نمی تونست جز چانبک بنویسه! چانبک برای من منبع الهام بوده! ولی از یه جایی به بعد، نقش تثنوی این کاپل کم تر و تاثیر فردیت بکهیون برای من بیش تر شد … در واقع این ماشین کوکی (بکهیون) رو هر چی… Read more »
Yashiin
مهمان

عالی بود^^
مرسی
خیلی کنجکاوم ببینم سهون چ بلایی سرش اومده!!
در اخرش ک چانبک داریم^^
و من اصلا دلم برای دی او نمیسوزه●_●با اینکه دوسش دارم-_-
چ سنگدل شدم:|
لاویا❤

Jeengul
مهمان

شما نیز عالی هستید دوست جان :)
خواهشمندم!
بازم از اون کنجکاویایی که من ندارم!
در آخر، بازگشت همۀ ما به سوی اوست، عزیزم :| !
عاخی سوسوییم! احتمالا داری با خودت میگی خب دوست داشتنم حدی داره دیگه، نه به قیمت چانبک ککک!
نچ نچ نچ -_- حیف کیونگیم نیست عاخه؟!
ما بیشتر جانا ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

wpDiscuz