سلام قسمت هشتم از فیک “سه شب” به نویسندگی jeengul

CH: -1
EP: 8/The Sinus
غروب که به خونه رسیدن، کیونگسو با همون لبخند بزرگ و مهربونش باهاشون احوال پرسی کرد.
بکهیون اون دو تا رو نگاه می کرد که چه قدر عمیق همدیگه رو می ب\سن و دلتنگی چندساعته شونو از بین می برن. لعنتی! چانیول یه ذره هم اهمیت نمی داد که نگاه بکهیون روشونه.
وقتی کیونگسو کنار رفت و پشت چانیول ایستاد تا کتشو دربیاره، دو نگاه رو هم افتاد و قفل شد. دو نگاه خالی _خیلی خالی. هیچ کس نمی دونست چی تو دل و ذهن چانیول و بکهیون می گذشت، وقتی به هم خیره شده بودن.
سر میز شام، در حالی که همون آرایش (جاگیری) صبح رو حفظ کرده بودن، کیونگسو سعی داشت دربارۀ کارای روزانۀ اون دو تا بپرسه اما وقتی از حالتاشون فهمید هیچ علاقه ای به تعریف کردن ندارن، با نارضایتی درونی بی خیال شد. “خیله خب. بذارین من بگم چی کار کردم.” کیونگسو دو قاشق از مخلوط ماست چکیده با سبزی های معطر رو تو بشقابش ریخت و ظرف رو دوباره جلوی بکهیون برگردوند.
بکهیون به غذاش که نمی تونست درست و حسابی بخوردش، نگاه می کرد و نهایتِ توجهش نسبت به کیونگسو، زیرچشمی دید زدنای گاه و بی گاهش بود. معده ش مثل دلش سنگین بود و غذا خوردن سخت می شد. به همین خاطر در واقع داشت با اون شنیتسل مرغ و قارچش بازی می کرد.
چانیول بی درنگ سرشو بالا آورد و در حالی که تیکه ای نون از میانۀ میز بر می داشت، توجه و نگاهشو به کیونگسو داد.
کیونگسو نگاهکی به بکهیون انداخت و با این برداشت که امروز خسته و آزرده شده، تلاشی برای جلب توجهش نکرد. به چانیول نگاه کرد و همزمان چاقو رو تو قسمتی از شنیتسلش فرو برد. “من امروز به نمایشگاه نقاشی جدید مینسوک سر زدم. از قبلیه واقعا بزرگ تر و مجلل تر بود.” اینا رو با اشتیاق فراوونی برای همسرش تعریف می کرد. “-که البته حدس می زنم نصف بدوبدوها و زحمتاش رو دوش جونگده بوده.”
چانیول لقمه شو قورت داد و پرسید: “چیزی هم خریدی؟”
کیونگسو تکۀ شنیتسلشو به سس خردل آغشته کرد و گفت: “آره. دو تا خریدم. شاید فردا هم دوباره برم.”
چانیول بهش لبخند زد و کمی آب نوشید. “امیدوارم براشون مفید هم بوده باشی.”
کیونگسو با قیافه ای حق به جانب سر تکون داد. “معلومه. من شبیه لیدرای تور شده بودم. دربارۀ ارزش هنری و ظاهر و بافت تک تک تابلوها برای بازدیدکننده ها حرف می زدم. اصلا نصف درآمدشون به لطف حضور من بود.”
چانیول تایید کرد: “قطعا همین طوره.”
کیونگسو تیکه ای مرغ تو دهنش گذاشت و جوید. “راستی-” قورتش داد و افزود: “-منم تو فکر یه نمایشگام.”
چانیول با ابروهای بالارفته نگاش کرد. “اوه! پس کالکشنت کامل شد؟”
ل\باشو تکون داد. “یه جورایی. یکی دو تا نصفه کاره موندن که اونا رو هم تکمیل می کنم.” انگشت اشارشو سمت چانیول گرفت. “اما تو باید کلی کمکم کنیا.”
چانیول لبخند زد. “با افتخار موسیو.”
کیونگسو ل\بشو کج کرد. “ایش.” نگاهش سمت بکهیون منحرف شد که ناخودآگاه بخش عظیمی از ذهنشو مشغول کرده بود. در واقع سعی داشت با حرفاش اونو هم وارد بحث کنه _که البته موفق نشد. یاد نداشت در گذشته بکهیون تا این حد آروم بوده باشه. “بکهیون؟ تو هم به نمایشگاهم سر می زنی؟”
بکهیون آروم سرشو بالا آورد و با صورتی بی حالت نگاش کرد. “نمی دونم.”
صورت کیونگسو تو هم رفت و لحنش به لوسی گرایید. “بک! تو باید بیای.”
شونه بالا انداخت. “ممکن نیست کارم بیش تر از یک هفته طول بکشه. بعدش بر می گردم شیکاگو.”
کیونگسو یه جوری شد. “ت-تو فقط یه هفته اینچئونی؟”
سر تکون داد. “-و احتمالا کم تر.”
اون سر میز، ته دل یه نفر خالی شده بود: چانیول. با اشاره به مدت زمانی که بکهیونو پیش خودش داشت، هجوم احساسات بد رو به روحش حس می کرد. چی کار می شد کرد؟
“فکر نمی کنم تا اون موقع نمایشگاهم برگزار شده باشه. ولی بیا بعد از شام بریم تو کارگاهم تا کارامو نشونت بدم.” ذوق زده به نظر می رسید.
بکهیون هیچ اشتیاقی واسه دیدن کالکشن نقاشیای کیونگسو نداشت. و چیزی هم در اعماق وجودش داد می زد: “نه” اما اون چشمای براق که مقابل چشماش پلک می زد، کارو براش سخت می کرد. با این که برعکس اولین برخورد چشمیِ کاملش با چانیول، این بار احساس می کرد مایل ها از کیونگسو فاصله داره و سال هاست باهاش غریبه ست، اما اون چشما هنوزم پرکشش و تاثیرگذار بودن _چشمایی که اون قدر برای بکهیون غریبه بود که شوکه ش می کرد، شبیه اعداد منفی، از صفر هم صفرتر. متنفر بود که چانیول اون قدر نسبت بهش مسئولیت پذیر و مراقبش نبود که از این موقعیت مسخره درش بیاره. “ّباشه.” اسمش رودربایستیه؟
پایین رفتن از اون پله ها به طرز عجیبی، حسی نوستالژیک _البته کمی تازه تر از اون_ برای بکهیون به دنبال داشت. دیوارا و پله ها تیره بود و بوی بارون (آب و گل) مطلوبی میومد.
کیونگسو چانیولو با ظرفای شام تنها گذاشته و خودش دست بکهیونو گرفته بود و اونو به کارگاه نقاشی زیرزمینیش می برد.
وقتی آخرین پله رو پشت سر گذاشتن، یه اتاق 30 متری دنج ظاهر شد که دور تا دورشو بوم ها و لوازم نقاشی پر کرده بود.
کیونگسو با لبخند به بکهیون نگاه کرد. “این بهشت منه.”
بکهیون احساس سرگیجه داشت. چه قدر بهشت کیونگسو، شبیه جهنم کابوس های خودش بود، دقیقا شبیه کابوس هایی که هیچ وقت تو بیداری به یادشون نمی آورد اما همیشه عذابش می دادن. پاهاش شل شده بود و می ترسید بیفته ولی کنترل خودشو حفظ کرد چون از ضعف نشون دادن متنفر بود. “خیلی عجیبه.” صداش مثل تصورمون از صدای فرشتۀ وحی شده بود _به همون اندازه غریب.
کیونگسو نگاش کرد. می دونست حال خوبی نداره ولی با تمام وجودش می خواست دوست قدیمیش اینا رو ببینه. دستشو محکم تر گرفت و جلو بردش.
کنار یکی از تابلوهای روی زمین ایستادن.
“این اولین نقاشی ییه که کشیدم. هنوز بهتر از این نکشیدم. حسی که بهم میده از همشون قوی تره.” با دیدن اون تصویر، صدای کیونگسو تو گوشای بکهیون مثل نواخت ناقوس شده بود _به همون اندازه تاثیرگذار اما از نزدیک شکافنده. نفسای بکهیون نامنظم شدن و آروم آروم به شماره افتادن. تصویری که جلوی چشماش می دید، کاملا تار بود. نمی تونست درست رو تابلو تمرکز کنه اما مطمئن بود اینو توی یکی از کابوس هاش دیده. این لعنتی که-این لعنتی که خیلی آشنا بود. تو ذهنش به کیونگسو التماس می کرد از اون تابلو دورش کنه _تابلویی که هنوز حتی تصویرشو تشخیص نمی داد.
کیونگسو به بکهیون نگاه کرد که عرق کرده بود. می دونست هوای زیرزمین تا حدودی شَرجیه اما نمی تونست حال بد بکهیونو به این موضوع ربط بده. بکهیونو خوب می شناخت. “بیا بریم اون یکی رو ببین.” دست بکهیونو کشید و به سمت تابلوی دیگه ای بردش.
باقیِ تصاویر برای بکهیون در هاله ای از ابهام فرو رفتن. هیچ چیز مقابل چشماش قابل تشخیص نبود. حالا تمام اشیاء و اجسام به شکل رنگ روی آب بودن: نقاشی های ابر و باد، سرشار از مفهوم اما برای کسی مثل بکهیون که قدرت تمرکز نداشت، کاملا بی معنا و گیج کننده. حالا دیگه حتی چیزهای اطراف هم آرامش نداشتن و طبق تصویری که ذهن بکهیون تشکیل می داد، به صورت موجی تکون می خوردن. صدای کیونگسو تو گوش بکهیون زنگ می زد و نمودار سینوسی به دست اومده از فرکانس بسیار بالا (=انرژی زیاد)ی اون صدا مویرگ های لنفی مغزشو پاره و ذهنشو وارد هرج و مرجِ منظمِ عجیب و ترسناکی می کرد. خدایا! این دیگه چه کابوسی توی بیداری بود؟

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)