fanfiction three night ep8

سلام قسمت هشتم از فیک “سه شب” به نویسندگی jeengul

CH: -1
EP: 8/The Sinus
غروب که به خونه رسیدن، کیونگسو با همون لبخند بزرگ و مهربونش باهاشون احوال پرسی کرد.
بکهیون اون دو تا رو نگاه می کرد که چه قدر عمیق همدیگه رو می ب\سن و دلتنگی چندساعته شونو از بین می برن. لعنتی! چانیول یه ذره هم اهمیت نمی داد که نگاه بکهیون روشونه.
وقتی کیونگسو کنار رفت و پشت چانیول ایستاد تا کتشو دربیاره، دو نگاه رو هم افتاد و قفل شد. دو نگاه خالی _خیلی خالی. هیچ کس نمی دونست چی تو دل و ذهن چانیول و بکهیون می گذشت، وقتی به هم خیره شده بودن.
سر میز شام، در حالی که همون آرایش (جاگیری) صبح رو حفظ کرده بودن، کیونگسو سعی داشت دربارۀ کارای روزانۀ اون دو تا بپرسه اما وقتی از حالتاشون فهمید هیچ علاقه ای به تعریف کردن ندارن، با نارضایتی درونی بی خیال شد. “خیله خب. بذارین من بگم چی کار کردم.” کیونگسو دو قاشق از مخلوط ماست چکیده با سبزی های معطر رو تو بشقابش ریخت و ظرف رو دوباره جلوی بکهیون برگردوند.
بکهیون به غذاش که نمی تونست درست و حسابی بخوردش، نگاه می کرد و نهایتِ توجهش نسبت به کیونگسو، زیرچشمی دید زدنای گاه و بی گاهش بود. معده ش مثل دلش سنگین بود و غذا خوردن سخت می شد. به همین خاطر در واقع داشت با اون شنیتسل مرغ و قارچش بازی می کرد.
چانیول بی درنگ سرشو بالا آورد و در حالی که تیکه ای نون از میانۀ میز بر می داشت، توجه و نگاهشو به کیونگسو داد.
کیونگسو نگاهکی به بکهیون انداخت و با این برداشت که امروز خسته و آزرده شده، تلاشی برای جلب توجهش نکرد. به چانیول نگاه کرد و همزمان چاقو رو تو قسمتی از شنیتسلش فرو برد. “من امروز به نمایشگاه نقاشی جدید مینسوک سر زدم. از قبلیه واقعا بزرگ تر و مجلل تر بود.” اینا رو با اشتیاق فراوونی برای همسرش تعریف می کرد. “-که البته حدس می زنم نصف بدوبدوها و زحمتاش رو دوش جونگده بوده.”
چانیول لقمه شو قورت داد و پرسید: “چیزی هم خریدی؟”
کیونگسو تکۀ شنیتسلشو به سس خردل آغشته کرد و گفت: “آره. دو تا خریدم. شاید فردا هم دوباره برم.”
چانیول بهش لبخند زد و کمی آب نوشید. “امیدوارم براشون مفید هم بوده باشی.”
کیونگسو با قیافه ای حق به جانب سر تکون داد. “معلومه. من شبیه لیدرای تور شده بودم. دربارۀ ارزش هنری و ظاهر و بافت تک تک تابلوها برای بازدیدکننده ها حرف می زدم. اصلا نصف درآمدشون به لطف حضور من بود.”
چانیول تایید کرد: “قطعا همین طوره.”
کیونگسو تیکه ای مرغ تو دهنش گذاشت و جوید. “راستی-” قورتش داد و افزود: “-منم تو فکر یه نمایشگام.”
چانیول با ابروهای بالارفته نگاش کرد. “اوه! پس کالکشنت کامل شد؟”
ل\باشو تکون داد. “یه جورایی. یکی دو تا نصفه کاره موندن که اونا رو هم تکمیل می کنم.” انگشت اشارشو سمت چانیول گرفت. “اما تو باید کلی کمکم کنیا.”
چانیول لبخند زد. “با افتخار موسیو.”
کیونگسو ل\بشو کج کرد. “ایش.” نگاهش سمت بکهیون منحرف شد که ناخودآگاه بخش عظیمی از ذهنشو مشغول کرده بود. در واقع سعی داشت با حرفاش اونو هم وارد بحث کنه _که البته موفق نشد. یاد نداشت در گذشته بکهیون تا این حد آروم بوده باشه. “بکهیون؟ تو هم به نمایشگاهم سر می زنی؟”
بکهیون آروم سرشو بالا آورد و با صورتی بی حالت نگاش کرد. “نمی دونم.”
صورت کیونگسو تو هم رفت و لحنش به لوسی گرایید. “بک! تو باید بیای.”
شونه بالا انداخت. “ممکن نیست کارم بیش تر از یک هفته طول بکشه. بعدش بر می گردم شیکاگو.”
کیونگسو یه جوری شد. “ت-تو فقط یه هفته اینچئونی؟”
سر تکون داد. “-و احتمالا کم تر.”
اون سر میز، ته دل یه نفر خالی شده بود: چانیول. با اشاره به مدت زمانی که بکهیونو پیش خودش داشت، هجوم احساسات بد رو به روحش حس می کرد. چی کار می شد کرد؟
“فکر نمی کنم تا اون موقع نمایشگاهم برگزار شده باشه. ولی بیا بعد از شام بریم تو کارگاهم تا کارامو نشونت بدم.” ذوق زده به نظر می رسید.
بکهیون هیچ اشتیاقی واسه دیدن کالکشن نقاشیای کیونگسو نداشت. و چیزی هم در اعماق وجودش داد می زد: “نه” اما اون چشمای براق که مقابل چشماش پلک می زد، کارو براش سخت می کرد. با این که برعکس اولین برخورد چشمیِ کاملش با چانیول، این بار احساس می کرد مایل ها از کیونگسو فاصله داره و سال هاست باهاش غریبه ست، اما اون چشما هنوزم پرکشش و تاثیرگذار بودن _چشمایی که اون قدر برای بکهیون غریبه بود که شوکه ش می کرد، شبیه اعداد منفی، از صفر هم صفرتر. متنفر بود که چانیول اون قدر نسبت بهش مسئولیت پذیر و مراقبش نبود که از این موقعیت مسخره درش بیاره. “ّباشه.” اسمش رودربایستیه؟
پایین رفتن از اون پله ها به طرز عجیبی، حسی نوستالژیک _البته کمی تازه تر از اون_ برای بکهیون به دنبال داشت. دیوارا و پله ها تیره بود و بوی بارون (آب و گل) مطلوبی میومد.
کیونگسو چانیولو با ظرفای شام تنها گذاشته و خودش دست بکهیونو گرفته بود و اونو به کارگاه نقاشی زیرزمینیش می برد.
وقتی آخرین پله رو پشت سر گذاشتن، یه اتاق 30 متری دنج ظاهر شد که دور تا دورشو بوم ها و لوازم نقاشی پر کرده بود.
کیونگسو با لبخند به بکهیون نگاه کرد. “این بهشت منه.”
بکهیون احساس سرگیجه داشت. چه قدر بهشت کیونگسو، شبیه جهنم کابوس های خودش بود، دقیقا شبیه کابوس هایی که هیچ وقت تو بیداری به یادشون نمی آورد اما همیشه عذابش می دادن. پاهاش شل شده بود و می ترسید بیفته ولی کنترل خودشو حفظ کرد چون از ضعف نشون دادن متنفر بود. “خیلی عجیبه.” صداش مثل تصورمون از صدای فرشتۀ وحی شده بود _به همون اندازه غریب.
کیونگسو نگاش کرد. می دونست حال خوبی نداره ولی با تمام وجودش می خواست دوست قدیمیش اینا رو ببینه. دستشو محکم تر گرفت و جلو بردش.
کنار یکی از تابلوهای روی زمین ایستادن.
“این اولین نقاشی ییه که کشیدم. هنوز بهتر از این نکشیدم. حسی که بهم میده از همشون قوی تره.” با دیدن اون تصویر، صدای کیونگسو تو گوشای بکهیون مثل نواخت ناقوس شده بود _به همون اندازه تاثیرگذار اما از نزدیک شکافنده. نفسای بکهیون نامنظم شدن و آروم آروم به شماره افتادن. تصویری که جلوی چشماش می دید، کاملا تار بود. نمی تونست درست رو تابلو تمرکز کنه اما مطمئن بود اینو توی یکی از کابوس هاش دیده. این لعنتی که-این لعنتی که خیلی آشنا بود. تو ذهنش به کیونگسو التماس می کرد از اون تابلو دورش کنه _تابلویی که هنوز حتی تصویرشو تشخیص نمی داد.
کیونگسو به بکهیون نگاه کرد که عرق کرده بود. می دونست هوای زیرزمین تا حدودی شَرجیه اما نمی تونست حال بد بکهیونو به این موضوع ربط بده. بکهیونو خوب می شناخت. “بیا بریم اون یکی رو ببین.” دست بکهیونو کشید و به سمت تابلوی دیگه ای بردش.
باقیِ تصاویر برای بکهیون در هاله ای از ابهام فرو رفتن. هیچ چیز مقابل چشماش قابل تشخیص نبود. حالا تمام اشیاء و اجسام به شکل رنگ روی آب بودن: نقاشی های ابر و باد، سرشار از مفهوم اما برای کسی مثل بکهیون که قدرت تمرکز نداشت، کاملا بی معنا و گیج کننده. حالا دیگه حتی چیزهای اطراف هم آرامش نداشتن و طبق تصویری که ذهن بکهیون تشکیل می داد، به صورت موجی تکون می خوردن. صدای کیونگسو تو گوش بکهیون زنگ می زد و نمودار سینوسی به دست اومده از فرکانس بسیار بالا (=انرژی زیاد)ی اون صدا مویرگ های لنفی مغزشو پاره و ذهنشو وارد هرج و مرجِ منظمِ عجیب و ترسناکی می کرد. خدایا! این دیگه چه کابوسی توی بیداری بود؟

Print Friendly

68 Responses

  1. بیچاره کیونگی من!واقعا حرفی برای گفتن ندارمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    بالاخره بکهیون ازخودش ضعف نشون داد!
    فقط یه جمله وتمام:کیونگی مچشونو نگیره صلواتohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif

  2. من برم یکم فک کنم تا بتونم این زوج دم به دقیقه ای رو درک کنم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif خیییییلییییی باحاله …چانبک خیلی متفاوتی داره?
    ممنون عالیه خسته نباشی ????

    • فکر کردن کار خوبی است ^^ به پدیده های دور و برتم فکر کن smile !
      باحالی از خودته ^^
      ولی دیگه تفاوت از خودت نیست ککک … ممنون!
      خواهشمندم جانا … دررفت!! ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  3. من نتونستم بین اون جوااب راهی پیدا کنم ک هجواب بدم پس اینجا ادامه ی چته کککک
    من هنوزم معتقدم پایه تر از مامان تو کسی نیست..یاااا میدونستی من بکیهون لاور و کای لاور شدیدااام؟؟
    بکی رو که اضلا با هیچی عوض نمیکنم مال خودمه ولی حسی که به کای دارم خیلی برام عجیبه..کای رو بیشتر از بکی دوس دارم ولی برادرانه،همیشه توی بدترین شرایط از کای حمایت میکنم و طرفدارشم اما نسبت به بقیه اعضا یا حتی بکهیون اینطوری نیستم سعی میکنم هرچق حقیقت باشه رو بگم اما کای سعی میکنم حتی دروغ رو براش به حقیقت نسبت بدم…حسی که من به کای دارم عمیق تر از حسیه که به بقیه دارم میتونم اینو حس کنم ولی بایسمم بکهیونه….
    ماشین کوکیت ماله خودت ولی بکهیون مال من!قانون پایستگی زندگی اینه!به این میگن رازبـــــــــــــــــــقا!
    ا زمن چانبک لاور و آتیشه تر پیدا نمیکنی!!!زه وضعی من عاشق این دوتام….حاصرم خودمو از رقابتی که هیچ وقت ایجاد نمیشه ،بکشم کنار تا بکهیون به چان برسه!به این میگن عشق واقعی!از عشقت بگدری تا عشقت به معشوقش برسه!

    • چانبک لاور بودن یه طرف قضیه و بک لاور بودن طرف دیگشه … وقتایی که به سرم می زنه میگم “چانی اصلا لیاقت بکهیونیمو نداره” و معمولا همون وقتاست که دستم به سِبِک نوشتن میره … البته من هیچ وقت (حتی اگه شرایطش کاملا فراهم بود) آرزوی رسیدن به بکهیونو نداشتم … ترجیح میدم اون قدر بنویسم که _مثلا_ بشم نویسندۀ موردعلاقه ش، بد بیاد پیج اینستامو پیدا کنه، با هم چت کنیم و بهش بگم برای من چیه ^^ اصلا از نزدیک دیدن بکهیون بیش تر از اون که برام آرزو باشه، ترسناکه!
      ماشین کوکیم که بله، مال منه smile ماشین کوکی من که وانمود می کنه به کوک منه، در حالی که من هیچ وقت موفق به کوک کردنش نشدم!
      دربارۀ کای … اولین بایسم تو اکسو کای بود، چرا که از نظر ظاهری و باطنی شباهتهایی بس عمیق با داداش بزرگترم داره … و عشق اول منم داداشمه! ولی بکهیون خود منه، روح من که تو بدن اون هم نمود داشته (دو تا خال مشابه داریم عاغا!) … علاقه م به بکهیون یه جور خاصه ولی شاید از اون نظر که داداشمو بیش تر از خودم دوست دارم، کای رو هم بیش تر از بکهیون دوست داشته باشم …
      از همون روز اول حس می کردم شبیهمی ^^ لامصب :\

  4. خیلی قشنگ بود بکهیون اینارو توی خواب دیده یا قبلا براش اتفاق افتاده ؟
    یه کمی نسبت به دی او بدبین شدم نکنه بکی و چان قبلا برای هم بودن و دی او اونارو از هم جدا کرده دارم دیونه میشم اگه ممکنه قسمت بعدی رو زودتر اپ کن ممنون عزیزم بووووووووووووووووووووووووووووووووسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

    • قشنگی از خودته smile
      نمی دونممم … نظر تو چیه؟ ککک
      شایدم برعکس!
      خیلی شرمندم که فقط هفته ای یه بار عاپ می کنم … ولی این طوری شاید بهتر باشه، حس می کنم دست سرنوشت بوده که فقط سه شنبه ها بشه عاپش کرد …
      به هر حال داستان کامل کامله …
      خواهشمندم جانا smile ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  5. اول اینکه آدمکای سایت و بیشتر کنید!!چرا آدمک عصبانی نداره؟
    من الان به شدت عصبانیم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif هی تایپ میکنم،و ارسال.ولی کامنتم آپ نمیشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    چانیول کتک میخواد.هی بکی منو اذیت میکنه.بذار 2ساعت از اعترافت بگذره پسرم!!بعد از تو دماغ بک بکشش بیرون.لامصب،ایییش.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
    داستان مرمووووز تر شده!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifخوشمان آمد.ولی خداییش گوز پیچمون نکن.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
    اه امشب بی ادب شدم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gifپوووزش از همگی.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
    فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif

    • مسئولین ذی ربط رسیدگی کنن ^^
      عاخییی … بیا بزن تو سر من ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif انقد بدم میاد کامنت بپره!
      کیه که بتونه چانی رو بزنه! بلکم همون کیونگسو -_-
      اتفاقا بیش تر از دو ساعت گذشته بود ککک!!
      عه عه عه! کاری به دماغ ببک من نداشته باشینااا :\\\ من رو بینیش حساسم، گفته باشم!
      مرموز -_- الهی بمیره این داستان! من نوشتمش دیه، دیر گفتی … ولی وجدانا عجیب غریب ننوشتمش خو می بینی که
      راحت باش جان *-*
      فایتینگ! ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

  6. بی شک نویسنده این داستان علاقه و دلباختگی ناگسستنی ای نسبت به علم فیزیک و در کل، علم فیزیک که علم طبیعت هم هست، داره! شاید ازش سر در نیارم ولی، این شور و علاقه و این میزان دانایی در این زمینه رو، در شما، تحسین می کنم!^^
    خیلی با کلاسی لامصب :||||!!
    عجیبه اگه بگم بکهیونِ این داستان رو درک می کنم؟!یا شایدم ناراحت کننده باشه، ولی آره درکش می کنم!
    تک تک احساساتشو توی تک تک ثانیه های این فیک، تجربه کردم و می فهممش! و نمی دونم چی بگم! شاید بگم نمیشه کاریش کرد؟چون خودمم حقیقتاً نتونستم کاریش کنم؟!
    سخته!
    از طرفی نظرات منفی میره به سوی بکهیون، که چرا اصلاً پاشو گذاشته توی زندگی اینا و ول کنِ معامله نیست (بشدت مخالفم و البته یه چیز جالب اگه دقت کرده باشین! توی این فیک، هر سه شخصیت، هم بازخورد منفی میشه بهشون و هم مثبت! این برای من خیلی جالبه، که یک لحظه از دست فلانی شاکی و کفری میشی، و توی قسمت بعد، بسیار دلت براش میسوزه!!من این رو یه امر مثبت در نوشتار شما قلمداد می کنم نویسنده جان!!^^) و از طرفی هم شاید پرسیده بشه که بکهیونِ بیچاره، چرا اینجوری میشه یهو؟چرا اینا براش کابوسن؟ چرا اینقدر ذهنش درگیرِ چیزاییه که شاید برای ما بی اهمیت به نظر برسن؟ اصلا رابطه بین بکهیون و کیونگسو چی میتونسته باشه؟!و…و..و…
    در کل نمی خوام پیاز داغ داستان رو زیادش کنم، نویسنده تا حدالامکان سخت گیری رو گذاشته کنار و ساده و جوری که بشه بره توی مخ (تو مخ برویی :|) نوشته! و درواقع این پیچیدگی افکارِ نویسنده س، که آزار دهنده س! چون به خوبی تونستی منتقل کنی چیزی که توی فکرت بوده رو (الان درمیای و میگی نه بابا و این حرفا چیه و لطف داری به بنده اتفاقاً اون چیزی که میخواستم هم نشده!چون واقعنم نشده :| اکثریت نویسنده ها آخرشم از چیزی که میخواستن در بیارن و نتونستن، نالونن-_-یه قانون ثابته به استواریِ قانون سوم نیوتن که اصل کنش و واکنش باشه :|)
    این دراز رودگی های بنده هم صرفاً در این جهت نیستن که فاز بدم یا ندم یا انتقاد شدید(به اصطلاح، حمله ادبی منتقد به نویسنده!^^) کنم و این حرف ها! حقیقتِ داستان رو، از دید خودم می گم تا نویسنده دستشم درد نکنه میخونه کامنت من رو، در جریان باشه که این روی منِ زبون بسته چه تاثیری گذاشته! smile
    نمی گم عالی بود و اینا…برداشت منفی یا مثبتش با خودتون، ولی اونقدری کشش به خوندنش دارم، که باز هم کامنت بذارم برای قسمت های آینده(اگه عمری باشه!)^^
    حسِ بودن توی اون غبارِ خاکستری و غلیظ هنوز هم هست، ولی هم هست و هم نیست!
    این داستان خاکستریه از نظر من!چیز بیشتری نمی گم چون از نظرم بیهوده حرف زدنه!:”)
    دلیل اینجوری شدنای بکهیون هم، از اولش، یه چیز مبهمِ که بازم میدونیم چیه، ولی مطمئن نیستیم تا خود نویسنده ازش پرده برداری نکنه!
    باز من اینجور مواقع، به یاد فیکشنِ “گلهای کاغذی” می افتم و یجورایی، با اتفاقات پارانرمالی که اونجا یه کم باهاشون آشنا شدم، خودم رو قانع می کنم! که البته شاید کارم تا حدودی غلط باشه و این آشناپنداری ها، مربوط به چیز دگریست!
    در هر حال، یه خسته نباشید جانانه از طرف من به شما نویسنده عزیز! smile برنامه آپتون منظمه و اینم حائظ اهمیته و جای خوشحالی فراوان داره!^^ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    • ببخشید؟ چه طور انقدر زود فهمیدی؟! ممنونم از تحسینت واقعا! نمی دونم چرا کامنتات منو یاد کامنتای خودم می ندازه! واژۀ ناگسستنی واقعا به جاست! یکی از خواننده های قدیمیم، همین طوری منو پیدا کرد! از روی فیزیکی/علمی نوشتنم! داناییم زیادم نیست، چند وقته حس می کنم باس ریلود شم ولی خب دیگه اون شور جوونی رو ندارم >< تقصیر من نی خو دقیق اشاره نمی کنی!) ،،، تجربه باورکردنیه ولی درک بکهیون نیست! با افتخار میگم، فقط من می تونم درکش کنم ^^ شاید فعلا!
      بکهیونو هم سر سِبِک هم سر چانسو خیلی بش پروندن و من تعجب کردم که "عه وا! ملت چانبک شیپر چشون شده؟!" خدایی قبل آپ "سه شب" فکر می کردم سِبِک لاورا و چانسو لاورا کم تر از این حرفا باشن!
      برای خودمم جالبه جدا! ممنونم از این قلمداد ^^ ! خدایی تو خود من نیستی که اومدی واسم کامنت می ذاری؟ عاخه منم اسپارتاکوسو دورادور دوس دارم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
      شاید دقیقا چیزایی که برای ما بی اهمیتن! زندگی به بعضیا سخت می گیره اسپارتاکوس جان …
      و رابطۀ بین بکهیون و کیونگسو! اوووه! ممنونم smile این یکی واقعااا،،،
      عاره عاره افکارم رو “سه شب” پیچیده شد خدایی … تجربۀ پچیده تا این حد و با این غلظت نداشتم، به جز یه دونه که مال خیلی سال پیشمه! نه، من اونو نمیگم، میگم مگه تو می دونی چی تو فکر من بوده که میگی خوب تونستم منتقلش کنم؟!؟!
      اجازه دارم استثناء این قانونو “سه شب” معرفی کنم؟ “سه شب” شده، به قول خودم دراومده … من اگه یه چیزی درنیاد، آپش نمی کنم! برای همینه که کل فیکو می نویسم و ویرایش محتوایی نهایی رو انجام میدم و بعد شروع می کنم به آپ و بازم برای هر پارت دو سه بار ویرایش زبانی و علمیشو قبل هر آپ انجام میدم! و “سه شب” واقعا برای من دراومد … من معتقدم هیشکی بهتر از من ایدۀ منو نمی نویسه! و این موضوع برای هر نویسنده ای صادقه. این جا من هر چیو که می خواستم برسونم، به آدمای ژرف نگر رسوندم و هر چیو هم که نمی خواستم برسه، حتی از ابرژرف نگرها هم پنهون کردم! کار محیر العقولی نیست، هر کی که داستانشو جرقه ای پیش ببره، به این نتیجه می رسه
      از این کلمه هه بدم اومد :\ دراز رودگی! نه من از کامنتات خوشم اومد … گفتم که؟ اصلا شک دارم که خودم نباشی! ممنونم که منو در جریان می ذاری ^^
      منم اون قدری کشش به خوندن کامنتای تو دارم که باز هم جواب کامنتتو بدم برای قسمت های آینده (اگر عمری باشه!) ^^
      همین چند وقت پیش داشتم به یکی می گفتم هنوز نتونستم عادت خاکستری – کرمی نوشتنو از سرم بپرونم …. ولی خب منم همراه با خواننده هام تو اون غبارم! بیرونش یا تولیدکننده ش نیستم!
      خب اگه می دونی، بگو منم بدونم ^^ دور هم، جلسۀ دونستن داشته باشیم دیه، چه عیبی داره؟ اگه بخوای منتظر پرده برداری بمونی شاید سه سال طول بکشه ها! ککک من زندم عصن؟!
      دربارۀ “گلهای کاغذی”، نویسنده خودش قید می کنه که سورئاله … ولی “سه شب” رئاله! پس؟ “گلهای کاغذی” خیلی بهتر از “سه شب”ه … “سه شب”، نمونۀ کامل مغلطه ست … چون تو چیزایی غیرمنطقی توش می بینی که با منطق عینی و شهودی توجیه میشن. تاکید می کنم “گلهای کاغذی” واقعا بهتره! من هیچ وقت چیزاییو که مغلطه و سفسطه دارن با چیزای خوب و کامل مقایسه نمی کنم.
      سلامت باشی smile در رفت جانا!
      برنامۀ آپ واسه خودم خیلی مهمه و خودمم از همکاری آجی شمیم خوشحالم ^^

      • فکر کنم تا حدودی مسخره کردید(نه!؟:|) فهمیدنِ این که به فیزیک علاقه مندی کارِ دشواری نبود پس این رو میذارم پای عوض کردن جو توسط نویسنده خوش ذوق!!
        خخخ به چی دقیق اشاره نکردم دوست عزیز؟!^^
        اگر نویسندهء داستان و خالق شخصیت بکهیونِ سه شب، اینطور میگه، پس باشه! smile من دیگه حرفی ندارم!^^
        بحث سرِ این نیست که طرفدارِ کدوم کاپلی، اینجور مواقع کارِ درست اینه که کاپلو بذاری کنار و به جای این که یقه طرف رو بگیری و بگی : سِبِکش کن،چانبکش کن،چانسوش کن؛ ببینی روند داستان چیو میطلبه :| ! خب اونایی که دلشون می خواست داستان با سهون و بکهیونِ خوشحال و راضی، روی تخت خواب، بعد از یه شبِ طولانی و پرحرارت؛ تموم بشه، به خواسته شون نرسیدن چون حتی از اولم می شد تشخیص داد سهون اگه زنده بمونه هم، سِبِک زیاد پایدار نمی مونه-_- برا همینه که من ترجیح میدم از بحث های کاپلی بکشم کنار اینجور مواقع :”/
        یعنی چون اسپارتاکوس رو دوست داشتی، فکر کردی من، خودتم که اومدم و کامنت میذارم؟^^ جالبه smile پس حتماً فیلمش رو ببین دوست جان!
        “و رابطهء بین بکهیون و کیونگسو!اوووه!ممنونم smile این یکی واقعااا…” به گمانم حرف بدی زدم،نه؟!:| می خواستم توی پرانتز، اضافه کنم که منظورم دوستیِ دیرینه این دو نفر هست و چه قدر جالب که بکهیون با کیونگسو قبلاً دوست صمیمی بوده در صورتی که الان عکسش رو نشون میده (حداقل که از جانب بکهیون اینطوره!و همشم بخاطر این پارک چان یوله!>.<)در کل منظور بدی نداشتم و دلیل دلخوریتون رو درک نمی کنم!:"(
        مگه حتما باید از چیزی که توی ذهن نویسنده هست، با خبر بود؟!^^ حرفاتون که اینجور نشون میده!smile
        پیش بینی این رو هم می کردم که این قانونِ من در آوردی همین امشب و توسط شما نقض شه!!و خب…خوشحالم!^^خیلی خیلی خوبه که اینقدر حواستون به همه چیز هست و محتاطانه در نوشتن، عمل می کنید smile
        اتفاقاً این دراز زودگی فیتِ خودمه نویسنده جان!:/ من خیلی حرف می زنم حتی بیشتر از مامی!! :|
        ان شاء الله که عمری هست و هردومون از کامنت ها و جواب های همدیگه، فیض می بریم!^^
        خاکستری-کِرِمی؟؟؟؟چرا این دو رنگ؟؟؟؟
        هرچقدرم طول بکشه مهم نیست، بالاخره که آخرِ داستان معلوم میشه،نه؟^^
        این که می گید سه شب، یه جور گفتار غیر منطقیه رو، قبول ندارم :| به عنوان یه خواننده، بِهِم برخورد -_-
        و این که این تصمیم خواننده اس که بگه کدوم داستان، از کدوم داستان، بهتره :| و درسته قبول دارم، مقایسه این دو، کارِ بسیار اشتباهی ست(که البته من هم نخواستم مقایسه کنم و به احتمال زیاد منظور من رو بد برداشت کردین،که خودتون شروع کردین به مقایسه این دو نوشته!:|) ولی این که من ناخودآگاه به یادِ مسائلِ توی اون فیک میفتم، به معنای این نیست که برداشتم فیک شمارو با اون فیک مقایسه کردم!!(من غلط بکنم اصلاً!:|||)
        "خوب و کامل…"؟
        زنده باشی :")
        دست خودت و شمیم جون درد نکنه!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif

  7. رابطه بکهیون و چانیول و از طرفی چانیول و کیونگسو چقدر مبهمه smile
    به هیچ وجه دلم نمی خواد چانسوی این فیک فرو بپاشه (اعتراف می کنم چانبک رو هارد شیپینگ می کنما :| ولی خب، شخصیت متغیر کاراکتر ها هم خالی از لطف نیست!) با این که بکهیون، مجذوب کننده س، ولی به همون اندازه هم مبهمه!منظورم اینه که، مشخصاً خودش میدونه که چی میخواد، ولی به گونه ای بروزش میده انگار که تکلیفش با خودش و طرفش که چانیول باشه، مشخص نیست!
    شاید خیلیا بگن خب چانیول جان، چند چندی با خودت آخر؟ :| بکهیون، یا کیونگسو؟! ولی چانیول هم در عین گیجی ـش، دقیقاً میدونه که چی میخواد!!
    حدس های متنوع و خنده داری در مورد این فیک دارم و ترجیح میدم بیشتر از این روده درازی نکنم، ولی همیشه این سبک فیلم-داستان-رمان-کتاب رو دوست داشتم :”)
    در سادگی و شیوایی قلم نویسنده شکی نیست، گیج کننده و فیلسوف پسندانه نمی نویسی(البته تا حدودی!) ولی گیرایی زیاد نوشته، خواننده رو به این فکر میندازه که : اوه خدایا چقدر گیج کننده و چقدر مغزمو درگیر کرد و اینا! :| من با این که هر فیلم یا کلاً، هر اثری که در سادگی تمام تونست روی افکار شخص تاثیر بگذاره رو، اسمش رو بذاریم چالش بر انگیز و یه چیزی که مغز از تحلیلش، عاجزه، بشدت مخالفم.
    قصدم جسارت نبود، فقط خواستم بدونی، چیزی که شما داری می نویسی، ساده س و این سادگیش جای تقدیر داره smile
    چند شبیه که دارم به این فکر می کنم، چرا سه شب؟
    و همینطور، چند روزه که در پیِ یافتن سبکی نو در نوشتار شما هستم.
    فکر کنم این بی انصافی باشه اگه بگم به بن بست خوردم؛ولی امشب کاملاً نظرم در این باره تغییر کرد و ازت ممنونم :”)) البته همچنان جای این هست که به کل سبک جدیدی در نوشتن ارائه بدی^^ گرچه شما تا همین الانشم پیرو چیز یا شخص خاصی نبودی، ولی همینی که اوایل داستان، حسِ خوندن فیک ترجمه شده یا داستانی که از تاثیرات فیلم های خارجی برروی نویسنده، ریشه گرفته، بازتاب می شد،می تونه یه ضعف کوچیک (یا شایدم بزرگ!بستگی به سلیقه خواننده داره!) باشه و صد البته در کارهای بعدی برطرف بشه!^^
    به یادم اومد می خواستم پرچونگی نکنم ها، ولی خب چه میشه کرد :/ من تازه شروع به خوندن داستان کردم(خواننده جدیدم^^) و حرف های ناگفته زیاد دارم!!^^ عذرخواهم نویسنده جان! :”)
    ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    • هنوز نفهمیدم دقیقا چرا به رابطه هاشون میگین “مبهم”!
      چانبک هارد شیپر؟! بیا در آغوش خواهر ^^ ! اگه به من باشه که ترجیح میدم این فیک هیچ کاپلی نداشته باشه :|
      بکهیون مجذوب کنندس؟ ینی جذابه؟ جذاب نوشتن بکهیون فکر کنم عادت من شده! ولی مبهم؟ خودش چی می خواد … واقعا این طور بروز داده؟ اوه! جالب شد! نکنه اشتباه بدونه؟!
      صب کن! چانیول می دونه چی می خواد؟ برام دلیل بیار! خیلی جالب شد ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
      حدساتو بگو … تا الان که خیلی جذاب بود …
      این سبک؟ دقیقا چه جورشو؟ من هر چی که بنویسم، نهایتا اکثر نوشته هامو ملودرامیک می دونم،،، ولی فکر نکنم منظور تو این باشه، هوم؟
      بذار شیوایی رو با دهخدا چک کنم ……………………… شاید، فقط شاید تو شیوایی به جاهایی رسیده باشم … اما سادگی،،، تا منظور از سادگی چی باشه. من معمولا تو نوشتار ساده م و خیلی وقتا تو پرداخت داستان هم تکلف زیادی ندارم اما تو مکالمات زیاد سعی نمی کنم به سادگی پایبند باشم و اگه ساده باشه، سادگی خود کرکتر و اگه پرتکلف باشه، سختی خود کرکتره. گیج کننده که،،، هیچ وقت سعی نکردم با نوشتارم خواننده رو گیج کنم! تو این مورد معمولا همه چیو واضح رسوندم، به جز جاهایی که اقتضای داستان اجازه نمی داده. و فیلسوف پسندانه،،، کلا من برای پسند قشر خاصی نمی نویسم! از فلسفه برای پرداخت و مکالمات استفاده می کنم (اونم معمولا فلسفه های شخصیم) ولی برای نوشتار نه!
      گیرایی … چیزی که من می بینم ذهن عده ای از خواننده هامو درگیر کرده، پرداخت ناکامله و نه نوشتار! توی نوشتار اکثرا هیچ رازی نیست و عموما واضحه …
      چالش برانگیز! تحلیل! تاثیربرانگیز یا تاثّربرانگیز با چالش برانگیز فرق داره! نمیشه گفت چیزای ساده توانایی یی واسه ایجاد چالش ندارن … چرا که الان شخصیت سادۀ بکهیون برای چانیول تبدیل به یه چالش شد! نمیشه تاثیربرانگیز و چالش برانگیزو یکی دونست، معلومه که نمیشه! من هیچ وقت ادعای چالش برانگیز نوشتنو نداشتم … ولی تلاش کردم تاثیرگذار بنویسم، نه تو نوشتار، بیش تر تو موضوع و پیام های کلی و جزئی.
      عه وا! مگه جسارت کردی ککک؟ … چیزی که دارم می نویسم؟ دقیق متوجه نمیشم! ایدۀ اولیۀ داستان به حد مرگ ساده بود، اگه تیزرو خونده باشی، مشخصه … هنوزم همه چیز سادست به نظرم! من هیچ وقت سعی نکردم عجیب و غریب بنویسم! خواهش می کنم smile می دونم. ولی بین کسی که معمولا حرفای منو موقع نوشتن “سه شب” شنیده، اونی که بیش تر داستانو می دونه و شماها که بار اولتونه فرق هست … بین اونایی که منو موقع نوشتنش دیدن و زیرلبیامو شنیدن با شما فرق هست … اونا خیلی عمیق تر به هر چیز “سه شب” نگاه می کنن و من اینو به فال نیک می گیرم!
      گفته بودم؟ اول اسمش “اتفاق” بود … هنوزم فایل کاملش که تو کامپیوتر دارم، همون اسمو داره … خودمم نمی دونم چرا “سه شب”! باید از بکهیون پرسید ^_^
      سبکی نو؟ فکر نمی کنم سبک خاصی داشته باشم … اگه چند تا داستان از من بخونی، اصلا شک نمی کنی که همون نویسنده باشم! ایضا ممنون میشم بهم نگی “شما”! اون موقع حس می کنم نباید بهت بگم “تو”!
      یعنی “سبکی نو” رو یافتی؟!!!! یعنی این پارت بهتر از بقیه بود؟ دقیقا از چه نظر -_- ؟ وای من تو این دو سه خط گیج شدم یه کم ><
      دنبال ارائۀ سبک جدید نیستم … برام جذابه بگن "سه شب" رو دوست داشتیم، نه صرفا قلم "Jeengul" رو … برام جذابه که اثرم تو یادها بمونه، نه خودم. بنابراین سعی نکردم سبک جدیدی ارائه بدم …
      اوایل داستان؟ اوه واقعا؟ یادمه چند ماه پیش همین موضوع "شباهت به فیکای خارجی" رو به عنوان انتقاد به نویسنده ای گفتم … اون سعی کرد از خودش و قلمش دفاع کنه … ولی من این کارو نمی کنم! این انتقاده؟ پس من می پذیرمش! ولی قول نمیدم این نقص _به قول تو_ برطرف شه … موضوع چیه اسپارتاکوس جان؟ داستانا و فیلمای خارجی خدان؟ تعریفتون از خارجی چیه خدایی؟ … اگه از نظر تو یا هر کس دیگه این طوره، من خرده نمی گیرم، مشکلی هم ندارم. شبیهه؟ خب باشه! غیر از اینه که مترجمای ما معمولا فقط کارای خوبو ترجمه می کنن (هیشکی واسه یه کار بد وقت نمی ذاره که)؟ پس این که حس خوندن فیک ترجمه ای بهت دست داده یعنی حس خوندن یه کار خوب بهت دست داده! من این طوری برداشت می کنم و ممنونم! برای من این نقص نیست. به عنوان یه آدم کاملا کم تجربه تو خوندن نوشته های دیگران و فیلم دیدن، واقعا نقص نمی دونمش. پس بازم میگم قرار نیست برطرف بشه! قرار نیست حس خوندن یه کار خوب از بین بره! فقط به من بگو کجاش و چرا به نظرت خارجی اومد؟
      پرچونگی این طوری خیلیم خوبه! من عاشق این شدم که به چالشم کشیدی! واقعا ممنون و متشکرم! خوشحالم که به جمع بسیار کوچیکمون اضافه شدی smile هر چه دلِ تنگ می خواهد بگو!! نیازی به عذرخواهی نیست اسپارتاکوس جان!
      ضمنا … واقعا جدیدی؟ خیلی آشنا می زنی عاخه!
      ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

      • برام خیلی شوکه کننده بود وقتی بعد از حدود 20 دقیقه(شایدم سه 20 دقیقه:/-درست به خاطر نمیارم!^^) ریلود کردن صفحهء کامنت ها، پاسخت رو دیدم.شاید از اولش، انتظار داشتم تو جواب بدی!منظورم اینه که…بلافاصله بعد از نظر دادن برای سه شب،برای لیتل آپولو کامنت گذاشتم و خب صفحه کامنتای لیتل آپولو رو، اینقدر رفرش نکردم!شایدم چون می دونستم نویسنده ش تا یه هفته دیگه مقدور به پاسخ گویی نیست!
        در هر حال…!سرعت عملت باعث شد خیلی ذوق کنم^^!و از وقتی خوندم جواباتو، یه بند دارم حرفاتو توی ذهنم تجزیه تحلیل می کنم.تحلیل که نه، ولی مثل لقمه ای میمونه که از خوشمزگی، دلت نمیاد قورتش بدی!مدام میجویش و میجویش و مزه شو هربار دقیق تر از بار قبل، توی ذهنت ضبط می کنی!(شایدم مثالی که آوردم،یکم منزجر کننده بود:”|)
        منم نمی فهمم چرا به رابطه هاشون می گیم مبهم، ولی اینو شاید بشه گفت، که اگر هر رابطه ای به انشعابات و شاخه شاخه ای شدن(در واقع خیانت:|گرچه گمان می کنم خیانت هم کلمه مناسبی نیست!به هیچ وجه!) منجر بشه، ما اسمش رو میذاریم مبهم!اینی که یه نفر توی دوراهی، توی انتخاب، بمونه و مردد باشه و وقت نیاز داشته باشه، می گیم مبهمه!چون ما از انتخابش مطمئن نیستیم،حتی خودشم در ابتدا نمی دونه چیو در آخر انتخاب می کنه!(مسلماً الان حرفای منو رد می کنی،چون خودمم با حرفایی که الان زدم،اصلاً موافق نیستم:|!!!)
        بله،بکهیون جذابه و مجذوب کننده س!^^شخصیتش تا حدود زیادی(یعنی نسبت به بقیه شخصیت ها)از شخصیت شما و تصویری که در ذهنتون ازش ساختید،تشکیل شده!بی نقص نیست ولی ارزشمنده!و دوست داشتنی!اگر قرار باشه، برای مثال، چیزی رو که خیلی دوستش داری، به خورد یکی از شخصیت های داستانت بدی(منظورم غذا نیستا،در کل هرچیزی!میتونه اتفاق،لباس،خبر،…باشه!)مسلماً اون بکهیونه…غیر از اینه؟بکهیون مبهم نیست!اینطور بروز داده…اینطور نشون میده که توی انتخاب مردده و تا چانیول حرکتی نزنه، بکهیون هم دست و پاش بسته س!این در حالیه که تو دلش مدام التماس میکنه به جون چانیول، که فلان کارو انجام بده..اسمشو نمی شه گذاشت واگذاری،میشه؟اختیار دست خودشه،ولی نیاز به چانیول داره،تا این نظمو بر همش بریزه..تا این روندو،این جریان رو،مطابق میل باطنیش،عوض کنه!میدونه که به شیکاگو قراره بره ولی توی دلش از چانیول خواهش میکنه که جلوی این کار رو بگیره!و اگر چانیول همچین کاری نکنه..؟اونوقت بکهیون دست روی دست میذاره و توی هواپیمای اینچئون-شیکاگو، در حال خوردن قهوه و ورق زدن مجله های فیزیک(!!)، دیده میشه!!
        چانیول میدونه چی میخواد^^!برات دلیل میارم، اون با کیونگسو ازدواج کرده در حالی که فکر میکنه یه بند،خودش و بکهیون رو بهم متصل کرده!رابطه اش با بکهیون گنگِ محضه!!مثل شنا کردن توی آبِ سنگین(:|) می مونه!میدونه که قانوناً به کیونگسو “باید” پای بند باشه و میدونه که نمیدونه چه بلایی دقیقاً داره به سرش میاد!اون هم بکهیونو میخواد و هم جوری رفتار میکنه که انگار فقط تنِ بکهیون براش عزیزه!بکهیون رو دوست داره ولی نمی دونه چجوری.!چرا..؟!…چانیول هم بکهیون رو میخواد و هم کیونگسو رو!و در آخر این بکهیونِ که اگه هیچ تعهد یا وابستگی ای به چیزی یا شخصی نداشت، انتخابش می کرد!(خیلی شبیه رابطه دو نفر شد که میشناسمشون،عمیقاً همدیگه رو میخوان و از طرفی وقتی همو میبینن، لال میشن!از هم میگذرن!و جوری رفتار می کنن که انگار نباید با هم باشن!هستند روابطی که دو طرف عمیقا همدیگه رو میخوان، ولی خودشون مانع خودشون میشن!smile )
        سبکی که از تو می خونم،جدا از اون ملودرامیک و اینا(من هیچ سر رشته ای توی ژانرهای مختلف ندارم:/ )،برای من آشناست و به دل می شینه!به اتفاقی که برای چانیول و بکهیون افتاد،توی اولین روز دیدارشون سر میز ناهار،اعتقاد داری؟اگه داری، در اونصورت نباید مشکلی باشه!چون من خودم می فهمم اون چیه که به یکباره منو جذبِ یک چیز می کنه!حتی اگه اطرافیانم زیاد اهمیت ندن،ولی یه چیزی هست که بین منِ درونم و اون چیز،عجیب رابطه برقرار کرده!
        تمام حرف هایی که درمورد خودت زدی رو،قبول دارم smile حداقلش اینه که خیلی خوب چیزی که می نویسی رو، می شناسی.منظورم از فلسفی نوشتن، این نبود که صرفاً برای یه مشت از اهل دلان و کتاب خونا بنویسی، منظورم اینه که اون قدر متن سنگین باشه که هر فردی، نتونه موضوع رو دریابه و بفهمتش!مشخصه که در نوشتار چنین ساختاری رو به کار نمی بری ولی در مکالمات که به نوعی مثل آیینهء شخصیت کاراکتر ها هم هست، فلسفه های شخصیت رو بکار گرفتی و بسیار هوشمدانه است! درواقع من از مکالمات شخصیت ها بیشتر اطلاعات دستگیرم میشد(و لذت می بردم!)تا بقیه متن.
        “اکثرا هیچ رازی نیست و عموماً واضحه…” خودت واقعاً همچین فکری می کنی؟smile البته این که قید “اکثراً” رو به کار بردی خیلی معنای جمله رو تغییر داده.ذهن عده ای از خواننده هاتو درگیر کرده چون نوشته ای که ذهن رو درگیر نکنه، ارزش خوندن نداره!^^و البته، درگیری داریم تا درگیری!!
        با حرفت کاملاً موافقم؛چالش بر انگیز بودن با تاثیر بر انگیز بودن بسیار متفاوته smile برای من، تاثیر بر انگیز بودن و متاثر بودن همیشه در اولویت بوده smile
        درسته؛فرق هست!و مسلماً کسی که بیشتر داستان رو می دونه و حرفای شما رو هم شنیده، به زعم خودتون، عمیق تر می تونه ببینه و نظرش هم به مراتب،گرانمایه تره!:”)
        منظور من از سه شب، این هستش که چرا سه شب؟سه شب توی خونهء چانیول خوابیدن؟سه شب چی؟!بالاخره، همینجوری که این اسم انتخاب نشده(باورت بشه یا نشه،می خواستم بنویسم “اتفاق نشده”:/!)و سه شب یه اتفاقی افتاده دیگه!:/
        دقیقاً که نمی شه گفت سبک نویی پیدا کردم!فقط می خواستم ببینم، دنباله روِ چیز خاصی نیستید! مثلاً تاثیرات خوندن فیک های دیگه، توی متنتون مشهود نباشه!من خودم،اگر الان فیکِ شما رو بخونم و برم که فیکِ خودم رو بنویسم، بالطبع چیزی که از آب درمیاد، 100% نمی تونه مال خودم باشه! برای همینه که بعضی اوقات، خوندنِ چیزی که حس می کنم عمیقا توی طرز نوشتنم تاثیر گذاشته رو، متوقف می کنم.به نظرم چیزی که گفتم، گیج کننده نبودsmile شاید انتظارم نامعقول بوده که فکر می کردم نوشتن همه نویسنده ها باید با هم فرق داشته باشه!مثلاً یه نفر نقل قول هاشو یه جور دیگه میگه یا… .اشکالِ کار از من بود نه شما!^^
        حس می کنم این حرفی که زدم خیلی بهتون فشار آورد!قصدم این نبود که بگم طرفِ خارجی یا ایرانیو میگیرم و این بهتره یا اون بدتر!
        اتفاقاً همین فیکای خارجی که تا ترجمه میشن غوغا به پا می کنن، عمراً بتونن به پای فیکای معروف خودمون برسن!و شدیداً از این که کلمهء “خدا” یا “بی نظیر” براشون استفاده بشه، متنفرم!
        از این که شاید ناراحتتون کردم، عذر می خوام!سعی می کنم کمتر توی علائق شخصی شما و جوری که دوست دارید بنویسید، دخالت کنم! smile
        ممنون از پاسخگوییتون و وقتی که صرف کردید!
        ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  8. دلمـ واسهـ کیونگی میسوزهـohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif
    بکهیون یکم اینجا خبیثهـ ولی خب عاشق (البته اگه واقعا اینطور باشه)ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
    چانی اینجا گیج شدهـohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
    یا بهتر بگم احساستش قاطی شدن … تکلیفش با خودش مشخص نیست و اینکه بک داره میره خوب نیس چون بنظرم چانی به تایم بیشتری نیاز داشته باشه تا بفهمه چیو واقعا میخوادohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif
    نمیدونمـ آخر این فیک چی میشهـohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
    ولی حداقل دوس ندارم کیونگی آسیب ببینهـ اینجا واقعا مظلومه(البته اگر همش نقشه نباشه)
    نمیدونم منم گیج شدمـohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
    مرسی ?

      • کروم عیز مای استایل ولی فایر فاکسو من از یه جهت خعععلی دوس دارم! چون فایر قدرت چانیول و فاکس لقب بکهیونه ……… و اگه به لوگوی فایر فاکسم دقت کنی، حس می کنی بکهیونیه که قدرت چانیول دربرگرفتتش!!
        البته اگه فکر سکای بهت مهلت بده یا تا اون حد مخ کی-پاپری داشته باشی :\
        نکته: من با کروم میام و مشکلی ندارما! نکنه مشکل از منه :|
        یه نکتۀ دیگه: من از پدرت عذر می خوام و ممنونم که کامنت گذاشتی ^^ عشقی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

        • در کل چانبک، همه جا هست!
          خیلی جالب بود برام!تا به حال دقت نکرده بودم، یعنی کرده بودما!ولی نه تا این حد موشکافانه و دقیق! همیشه به این فکر بودم که چقدر جالبه که دمِ روباهی که دنیارو احاطه کرده، چرا باید به آتیش تمثیل شده باشه!؟(تمثیل، تشبیه، استعاره، جایگزینی..؟!)و البته چقدر جالبه که به آتیش شباهت داره و برو بچ فایرفاکس(فایر+فاکس->چرا آتیش و روباه؟!رابطه نهفته میان این دو چیست؟)چرا اومدن همچین خلاقیتی روی روباه و لوگوی مرورگرشون پیاده کردن!؟!:| {در کل من یه کم خود درگیری در این زمینه با خودم پیدا می کنم!شما جدی نگیرید!)
          ولی این روباهی که شما گفتید، یاد فیکِ “نامه” از اکسوبابز افتادم (اتفاقاً همین امروز جهت مرور خاطرات،دوباره فایل پی دی افش رو باز کردم و از خط اول (مقدمه:از دو سال پیش بکهیون مخفیانه عاشق و دلباخته…) شروع به خوندنش کردم!^^ (البته الان اینجاشم:اما بکهیون از اعماق قلبش حس می کرد که اصلا اینطور نیست.)
          چقدر که اونجا چانیول به بکهیون نگفت روباه :| (درواقع Vixen،که یجور صفت زننده و به معنای زن شرور و زن بد.کاره و ایناس-_-حالا مثلاً مترجم خیلی هوای مارو داشته و به نحوی خوش بینانه تر،روباه کوچولوی شرور، ترجمه ش کرده^^توی سریال گریم هم،ویکسِن ها روباه های حیله گر(و البته جذا.ب)ی اند که یکی از بلودبادا با یکی شونم ازوداج کرد:/) و چقدرم که من رو حرص نداد سرِ این صفت>.< ولی خب خیلی صفت مناسبیه (روباه کوچولو) برای بکهیون^^ خود به خود صورت کوچیک و هیکل ظریفش، در ذهن نمایان میشه!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

          • مگه جریان فایر فاکسو نمی دونی؟
            خب مگه به بریتانیا نمیگن “روباه پیر”؟ آتش هم نماد چیزیه که می تونه به سرعت بال و پر و همه جا رو در بر بگیره … یا حتی نماد سوزندگی و نابودکنندگی و … البته من اولیو واسه این موضوع ترجیح میدم
            بریتانیا با این مرورگر تونسته دنیا رو به دست بگیره، چرا که اون روباه هم دور کرۀ زمین پیچیده
            این تعبیر رو اقتباسا نقل کردم ^^
            عاغا ایمیلتو بده من کارت دارم … اصلا کسی که دربارۀ The Letter حرف می زنه، گلیه از گلهای بهشت! یه عایدی یی چیزی از خودت بده، من رسما کارت دارم … عصن باید بفهمم چرا کامنتا و حرفا و افکارت شبیه منه!!

      • کروم کلاً قاته دوست عزیزم! :|
        تمام دو هفته ای که باهاش بالاجبار کار می کردم، دلم میخواست سرم رو بکوبم به دیوار >.<
        البته خب برای همه اینجوری نیست، مشکل از سیستم من بود به احتمال زیاد. ولی برای منی که از اول در آغوشِ اکسپلورِر (اغغغ:|) و فایرفاکس و سایبرفاکس (بشدت عشقه این سایبرفاکس!^^رنگش عابیه(♥) و شدیداً در عذابم که چرا روی ویندوز 64بیتیِ ما، دیگه بالا نمیاد!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif)
        در کل من با کروم پدرکشتگی دیرینه ای داشتم و دارم، برای همینم اگه خیلی کارتون ضروریه باهاش، پیشنهاد می کنم یه کم توی Tools تنظیماتش رو انگولک بدید شاید درست شد!اگرم نشد که، توی اینترنت یه سِرچی کنید، شاید راهکارش پیدا شد!:”)))ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif

        • عِوااا :|
          کامنتم نصفه اومد چرا؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
          میخواستم بگم برای منی که از اول در آغوش اکسپلورر و فایرفاکس و سایبرفاکس گروییدم :|
          با عرض شرمندگی! ^.^ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif

    • یه چی بگمت؟ عاغا خیلی چیز شدی، چی بش میگن؟ عمقی نگر و شکاک! تاثیر چرت و پرتای منه :| شرمنده، کلا به همه چی مشکوکت کردم کککک!
      قبلنم گفتم کیونگسو دل سوزاننده ست ولی خب شاید نه از اون نظری که شما میگین …
      خبیث چرا عاخه T_T ؟! زمین و زمان بگن چانی این جا بده، مشکلی ندارم ولی به بکی گیر بدین، آمپر می چسبونما!! خصوصا تو که فیزیکی هم زورم بت می رسه :|
      چانیِ گیج دوس دارم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif خیلی بش میاد سردرگم باشه! عصن کلا بش میاد قدرت تصمیم گیریش صفر باشه!
      نوع احساساتش که شاید قاطی نشده باشن (گفتم شاید)، شاید بیش تر طرف احساساتش قاطی شده باشه، هوم؟
      ینی عاشقتم که یه جوری حرف می زنی انگار بار اولته اینو می خونی!! شک می کنم بهت ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
      موضوع چانیول تایم نیست … تو دیگه باید چانیولو بهتر از همۀ خواننده ها بشناسی! از نظر من، به چانیول هر چه قدرم تایم داده بشه، فقط در جا می زنه -.- عین وقتایی که درس نمی خونیم، میگیم فرجه ش کمه! موضوع چانیول اینه که تا ضربه نخوره، نمی جنگه! تو که رزمی کار کردی، دیدی بعضیا تازه وقتی به خودشون میان که ضربه می خورن؟ خیلی نامردیه که انقد دارم واست شفاف سازی می کنم :| الان بهار میاد همشو می خونه، بیچارم می کنه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
      کککک منم نمی دونم!!! ….. ولی خیلی چیزیا :| من تهشو واست گفتم …. البته طوری گفتم که الان نمی دونی یا یادت نمیاد ،،، در واقع ربط حرفامو نمی دونی وگرنه من کمابیش کل داستانو بهت گفتم!
      اینو که گفتی فکر کردم ببینم کیونگی کجا انقد مظلوم بوده … یادم اومد که هر جا هم مظلوم بوده، نهایتا اون روی متفکر و شومشو نشون داده! البته کی می تونه مطمئن باشه که این جا هم این طوره؟ همش نقشه؟ وااای چه باحاللل! خلت کردم عین خودم smile
      تو که کلا گیجی!! شکی درش نیست باتم جان ^^
      قربان تو ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    • یه چیزیو خواستم تله بگمت، خب نبودی :| (پدرم دراومد تا با آزمون و خطا عایدیتو یادم اومد! شمارت که هیچ عصن! تازه هنو مطمئن نیستم، اونی که یافتم خودتی یا نه :دییی)
      به هر حال، چون لازم دونستم و به دلیل حافظۀ درخشانم که مطلِعی ازش، همین الان میگم smile
      کامنتتو نگا …
      اولاش گفتی چانی گیج شده …
      و آخراش گفتی منم گیج شدم …
      باید کم کم به این نتیجه برسونمت که واقعا این چانیولو از رو شخصیت تو نوشتم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif

        • دیروز کی؟ شب خونه مامان بزرگم بودیم :| وای دیروز محمد یه پدری ازم درآورد! مجبور شدم کل حیاطو بشورم … عصن نفس نمونده واسم، سرما هم که خورده بودم ><
          با لپ تاپ مامانم که صُب اومده … ککک … در واقع با کروم!

  9. دلمـ واسهـ کیونگی میسوزهـohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif
    بکهیون یکم اینجا خبیثهـ ولی خب عاشق (البته اگه واقعا اینطور باشه)ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
    چانی اینجا گیج شدهـohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
    یا بهتر بگم احساستش قاطی شدن … تکلیفش با خودش مشخص نیست و اینکه بک داره میره خوب نیس چون بنظرم چانی به تایم بیشتری نیاز داشته باشه تا بفهمه چیو واقعا میخوادohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif
    نمیدونمـ آخر این فیک چی میشهـohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
    ولی حداقل دوس ندارم

  10. این فک کنم دفعه سوم و یا چهارمی هست که صفحه رو باز میکنم و بالاخره موفق به خوندنش میشم!!!! نمیدونم مشکل این مرورگر های ما با فونت سایت چیه!
    چه قدر اوضاع برا بکی باید سخت باشه! خیلی دوست دارم بدونم این دو تا چشونه!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif

    • من از طرف “فونت”، “مرورگرهای ما/شما”، “دفعۀ سوم و یا چهارم” و ایضا “مشکل” عذر می خوامت! موفقیتت مستدام smile
      میگن “این تو بمیری، از اون تو بمیریا نیست”، حالا “این بکهیونی، از اون بکهیونیا نیست!” گفتم که در جریان باشی سخت گرفتن به بکهیونی عیز نات مای استایل خدایی ولی این سخت گرفتن، عیز هیز استایل هیِر انگار!! ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif
      دقیقا کدوم دو تا؟

  11. واقعا چانیول اینجا هیچ وجه ی خوبی نداره … بنظرم حتی وقتی با بکهیون خوبه و بهش ابراز احساسات میکنه فقط داره خیانت میکنه نه فقط به کیونگسو .. به خودش و بکهیون … احساساتش شاید واقعی باشن ولی نمیدونه باید چیرو انتخاب کنه
    هنوزنمیتونم بکهیونو درک کنم … اینکه چی تو ذهنشو هست چی تو گذشتش بوده رو هنوز نمیشه فهمید …
    ممنون زحمت کشیدی خیلی خوب بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    • بی چاره چانیولم … خدایی دیگه تا این حدم نمی خواستم مزخرف بنویسمش ولی شد دیگه … باز می ذارمش تقصیر اقتضای داستان :|
      خیانت … نمی تونم مطمئن باشم … بازتر دیدن شرطه
      انتخاب مهمه ولی چرا میگی “نمی دونه” باید چی رو انتخاب کنه؟ چرا نمیگی “نمی تونه”؟ یا حتی “نمیشه”!
      سعیِتو بکن ^^ مثل من! این جا فقط من بکهیونو درک می کنم! مطمئنی خود بکهیون اینا رو “فهمیده” یا “می فهمه”؟
      خواهشمندم جانا. زحمتی نیست ککک smile نظر لطفته! ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  12. زندگی برای خوب بودن سخت میشه
    یه دسته ی خاص از آدما گاهی بخاطر شرایط نهایت وجود شیطانی میشن تا بالهای فرشته های دیگرو ببرن ویا نهایت وحود فرشته های پاک که در آخر بالاشون برید میشه
    این افراد جزو آسون ها نبودن نیستن و نخواهند بود سرنوشت آسون چه خوب چه بد ندارن چون باید تغییر دهنده باشن. …یاد نقاشی های ونگوک افتادم بخاطر حساشون وقتی نگاهشون میکنم …
    و یه تابلوی خاص مثل تابلوی جیغ که حسش شبیه اونه …(احساسات بکهیون با نقاشی ها شبیهاحساس من با این تابلو ها)
    خیلی وقتا شده. که وقتی اتفاقی داره میافته به خودمون بگیم من اینو دیدم (چه بد چه خوب)
    خب آدما واقعا آیندرو تو خواب میبینن ولی کسی یادش نمیمونه و شاید فقط وقتی یادمون بیاد که آینده درحال اتفاق باشه

    • قرار نیست همیشه این طور باشه! حتی اگه هست، لااقل من یکی مخالفشم!
      چرا شیطان؟ وای خدیا! چرا انقد فجیعش کردی؟!
      حس می کنم داری دربارۀ کیونگسو میگی. ممنونم که بهش توجه داری. تغییردهنده،،، شاید،،،
      من بی ربط ترین آدمم به نقاشی! نمونۀ کامل بد نقاشی کشیدنم! اعتماد به نفسم برای نقاشی صفره و معمولا دوست ندارم کسی کارامو ببینه. اینا رو واقعا میگما! حتی پایه ترین مبانی نقاشی رو هم نمی دونم … حتی از طراحی هم هیچی نمی دونم!
      ولی همیشه یه چیزی می کشم … به خصوص واسه طرحای نوشتاریم … شاید یه روزی این نقاشیای کیونگسو رو کشیدم و نشونتون دادم (شایده الکیه، باید این کارو بکنم!)
      و من نمونۀ کامل داشتن دژاوو، دژااینتندو و حتی دژاسنتی ام! به حد دیوونه شدن! … خیلیاشونو با اطمینان کامل میگم تو خواب دیدم!
      حس می کنم جواب بعضی از کامنتا رو که طولانی میدم، داستان از زیر زبونم _در واقع دستم_ درمیره :|
      متشکرم!

      • راست میگه!!این توی همون تیزر فیک سه شب داستان رو بهم لو داد!!کک فک کن تو تیزر ککک!!!
        دوس دارم نقاشیاتو یه بار ببینم بهشون نمره بدم
        عاره-___-با منم توی دژاووش اشنا شده!!!

        • لو دادنش ناممکنه ^_^ ولی اگه دوس داری، تو همین خیال بمون عرررر
          نه تو رو خدا ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif نقاشیام چیزن عصن … در حد مثلا بچه کوچولوها، اون طوری :\ ممنون که دوس داری! چش مایی
          یس یس ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif
          یه چی بگم؟ هفت متر واسه این کامنتت، جواب نوشته بودم، همش پرید! شاید اون موقع خیلی چیزا رو بهتر درک می کردی عرررر

  13. چانیول رو دوس دارم به بند مرگ بگیرمک و چنگال های کوچکم گلویش را بدرم تا دگر از این غلط ها نکند
    دی او چینقده بامزه ست اینجا

    • حرص نخور، موهات سفید میشه ^^ ! چه قدر خشن! این جا با بی رحمی موافقم ولی خشونت نه!
      بامزه؟ خدایی؟ عرررر چرا حس نکردم من؟! واییی سوسوم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif ممنون!

      • موهام از سفیدم گذشته بخدا!
        عرهه خیلی کیوته اینجا تضروم با موهاش قهوه ایه…دقت کردی دی او وقتی میرقصع چینقدره فندوق میشهههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

        • وا :| مگه زمستونی تو؟! عه -_-
          کیوت؟! اوووه مای کیوت کیونگی *———-* فندق که بله … ولی از تور امریکا حس می کنم یه چند تا کلاس “چگونه با رقص س\\کسی از یودا دلبری کنیم؟!” پیش بکهیون رفته :| خدایی حس می کنم داره سعی می کنه مث بکهیون دلبری کنه، مثلا اون کارا، همون کارا که اگه با مامانم اجرایی رو ببینم، سعی می کنم پشت سرش بایستم که صورتمو نبینه -_- حالا نه صرفا دلبری واسه چانیول :| از فنا کلا! شعار جینگول اینه: “هر چه قدرم چانبک لاور باشم، هستم، بکهیون اول مال اریاس! همان گونه که اریا اول مال بکهیونن!!”

          • بخدا من بهارم!!به مرگ خودم بهارم
            رقش همه ی اینا رو بخیایل شی باید کای رو بچسبی!!!ینی اگر ننم رقض کای رو ببینه لپ تابو میزنه میشکونه!
            این شعار کای نبود که اکسوال ها مال منن؟؟
            اصلا به این اری اری که بکی میگه احساس خوبی ندارم!!عررر ولی بعضی وختا جوگیر میشم
            چه چیزا ؟؟کلاس؟؟کلاس رقض نه!!کلاس آموزش ج.ن.سی رو میتونم باهات پایه باشم!
            راستی امتحاناتت کی تموم میشه؟

          • کککک عاخییی دیگه جا نی جواب بنویسم -_- رسما داریم چت می کنیم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
            خب منم گرسنه م، دعوا نداره که :\
            صب کن صب کن صب کن! تو حوزۀ رق\ص، اصلا سعی نکن کای و بکهیونو کنار هم قرار بدی، چون به این نتیجه می رسم که می خوای بک کوچولومو ضایع کنی، می کشمت :| اگه به منِ خل بک لاور (خل بک لاور، به بک لاورِ خل گویند!) رقص بکی از کایم دوست داشتنی تره! مامان من اتفاقا رق\ص کایم می بینه، کای لاورم هست، هر روزم منتظره کای بیاد منو ببره سر خونۀ بخت، می ترسه بکهیون بدبختم کنه -_- اوایل انقد می گفت دومادم دومادم، شرف خانوادگیمو برد :| تازه من همیشه هم بهش میگم، من راضی ام چانبک ازدواج کنن، من به کای برسم، اشکال نداره! بد میگه استغفرالله ولی واقعا حیفن!! فازش رو چانبک نامشخصه مامانم! به هر حال، طوری که بکهیون رو من تاثیر می ذاره، کای نمی ذاره، بین من و بکهیون یه رابطۀ روحانی و معنوی هست، باور کن!
            شعار کای بود، ولی شعار من فرق داره -_- من همینم که خودمو با بقیۀ اریا جمع می بندم، می خوام که رو حرف عاقامون حرف نزده باشم وگرنه اگه به من باشه، فقط من مال بکهیونم و با/بدون اجازۀ کل کاپلای بک، بکهیونم فقط مال منه!! (ینی فقط سر این مورد چان لاوری من کمرنگ شد! همین حس حسادت :|)
            من به هر چی که از دهن خوشگل این نوتلا بیاد بیرون، عشق می ورزم *-* (الان میگی این دیگه کیه :|) اری رو هم واسه این استفاده می کنم چون چیزیه که خودش بهم میگه پس واقعا برام باارزش و عزیزه!
            ببخشید؟! این بدبختا وقت همچین کلاسایی رو دارن ینی :| صب تا شب دارن کار می کنن ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif راس میگم! نمیگم رفته پیشش کلاس ولی از رقصش الهام گرفته! سعی خودشو کرده smile ینی آرزوی قلبی من صمیمی شدن رابطۀ بکهیون و کیونگسوئه! خدایی یه آرزوی خیلی مهم شده واسم!
            دقیقا یه روز قبل تولدم، 12 خرداد عاخریو میدم :| و تو؟

  14. بکی چی رو فراموش کرده که این همه داره عذابش میده از قسمت اول همین طوری بود انگار که یه قسمت از زندگیش و گم کرده!
    چانیول واقعا که آدم به درد نخوریه و به نظر من تا حدیم سواستفاده گر از روز اولم نباید وقتی می دونست که بکهیون با سهونه به خودش اجازه می داد بهش دست بزنه و این قدر درگیر خودش کنش و حالا هم با این که نمی تونه از کیونگسو بگذره بکی رو دوباره وارد این بازی کرده انگار که توقع داری بکی همیشه به عنوان معشوقه کنارش بمونه!
    خیلی خوب بود ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

    • سوال خوبیه! گم کردن … چرا نگفتی یه قسمت از زندگیش گم شده؟ چرا گفتی گم کرده؟ تو گم کردن، چاشنی یی غلیظ از تعمّد احساس میشه!
      آدم به دردنخور، سوءاستفاده گر، سست عنصر … خیلی از چیزای این طوری … یکی از نفرت انگیزترین چانیولایی که تو عمرم نوشتم، همینه smile این داستان برای زمان تسلیم منه. وقتی تسلیم شدم مادام که بکهیون هست، من نمی تونم چانیولو خوب و جذاب بنویسم! پس شروع کردم به راضی شدن به “بد بودن چانیول”! و این در حالیه که از اولین بار هدفم از چانبک نوشتن، دوست داشتنی نوشتن چانیول بود! اما بعد دیدم واقعا کاری از دستم برنمیاد! بعد از دوران تسلیم، گاهی یه چانیولای دوست داشتنی یی در اومد البته smile
      چرا بهش میگی “بازی”؟ و چرا میگی “نمی تونه” از کیونگسو بگذره؟ و این بار تو “نتونستن” یه بی عمدی یی حس میشه!
      خوبی از خودته دوست جان *-* فدات!

    • ممنون که از این کلمۀ “سست عنصر” استفاده کردی … میشه گفت موافقم!
      این جمله سوالی بود یا عاطفی؟ بکهیون رو این جا فقط من درک می کنم ^^ من و کیونگسو!
      (تیک تیک … جینگول نباید زیاد حرف بزنه!)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *