fanfiction Three Night ep9

سلام قسمت نُهُم از فیک “سه شب” ، نویسنده :jeengul

بابت تاخیر پیش آمده عذر میخوام (برف آذر)

CH: -1

EP: 9/The Messages Containing Worry

از زیرزمین که بیرون میومدن، بکهیون آشکارا تلو تلو می خورد و وقتی به در کارگاه رسیدن، صدای موبایل کیونگسو شنیده شد. مجبور شد بکهیونو رها کنه تا بره و تماسشو جواب بده.

به محض این که بکهیون تنها شد، قبل از اون که بتونه نفسی تازه کنه، دستش گرفته و به سمتی کشیده شد.

چانیول اونو وارد اتاق خودش (خود بکهیون) کرد و درو پشت سرشون بست. خیلی سریع اونو بین خودش و دیوار حبس کرد. “اگه اومدی دنبال من، چه طور ممکنه بخوای یه هفته دیگه بری؟”

صدای بکهیون از ته چاه دراومد: “ولم کن چانیول.” سرشو بالا نمی آورد تا نگاش کنه. حتی نمی تونست گردنشو برافراشته نگه داره.

چانیول یقه شو گرفت و محکم تکونش داد. “جواب منو بده لعنتی! می خوای بری؟”

اما بکهیون از حال رفت و رو دستای چانیول افتاد.

چانیول گنگ نگاش کرد. همین الآن چی شد؟ مردمک چشماش بی قرارتر از خودش تکون می خوردن. بکهیونو رو دستاش بلند کرد و رو تخت گذاشتش. علی رغم وجود تمام خاطرات داغی که با بکهیون از این تخت داشت، این بار به طرزی جالب، هیچ تمایلی (ج\سی) تو خودش احساس نمی کرد. فقط نگران بود _خیلی نگران. بهش نگاه کرد که چشماش بسته شده و بی حرکت بود. خدایا چی کار باید می کرد؟ نیم خیز شد تا کیونگسو رو صدا کنه (چون فکر می کرد کاری بهتر از نگاه کردن از اون بربیاد) اما وقتی مچ دستش با بی رمقی گرفته شد، برگشت و نگاهشو به بکهیونِ چشم بسته داد که قبل از بیرون اومدن کلمات معنادار از دهنش، ناله هایی می کرد و هوا بی هدف از میون ل\بای بی رنگش خارج می شد.

“بمون-پیشم بمون.” صدای بکهیون اون قدر آروم بود که شاید فقط گوشای بزرگ چانیول می تونست بشنودش.

دوباره کنارش نشست. هیچی نپرسید. هیچی نگفت. فقط بالاتنۀ بکهیونو میون دستاش گرفت و ب\غلش کرد.

ده دقیقه بعد صدای در زدن اومد. “چانیول اون جایی؟”

“بکهیون بی حاله. می مونم که مراقبش باشم.” خیلی سریع، صادقانه و بدون هیچ فکر قبلی گفته شد.

سکوتی طولانی به وجود اومد.

و بعد کیونگسو گفت: “باشه. من میرم بخوابم.”

چانیول برای مدتی طولانی بیدار و به چهرۀ بکهیون خیره موند _به اون صورت مظلوم و آرومش. خودشو لعنت می کرد که تا حالا دیدن همچین صحنۀ زیبایی (خواب بودن بکهیون) رو از دست داده. چشمای رو به پایین و مژه های کم پشتش، موهای مشکی لَختی که همیشه بالا می زد _همون موهایی که حالا درک می کرد شاید اون قدرا هم مشکی نیستن_ و حالا تو صورتش ریخته بودن، ل\باش که کمی پف کرده و رنگ باخته بود و پوست شیری رنگ صورتش که اون هم به بی رنگی می گرایید…

سه ساعت و نیم بعد، صدای نالۀ آروم و نامفهومی از بکهیون اومد.

چانیول به صداش دقت کرد. ممکن بود بکهیون در حال دیدن یه خواب بد باشه؟ آروم تکونش داد و صداش زد. “بک؟” بازوشو به نرمی فشار می داد تا هشیارش کنه. “بکهیوناه؟”

چشمای بکهیون تو یه حرکت ناگهانی باز شد و با وحشت به چانیول نگاه کرد.

نگرانی تو چشمای چانیول می رقصید. “خوبی بکهیون؟ چی شده؟”

چونۀ بکهیون شروع به لرزیدن کرد. پرده ای از اشک، از زیر پلکای پایینش بالا رفت و به تدریج بخش زیادی از زجاجیۀ چشماش رو در آغ\وش گرفت.

چانیول در شگفتی، شاهد تغییر حالت غیرمنتظرۀ بکهیون بود. “بک..” صداش بهت زده و سردرگم بود.

ل\بای بکهیون تحت تاثیر بغض دردناکی که تو گلوش داشت، از هم باز و به همون راحتی صدای نالۀ خفه ش بلند شد. دونۀ های درشت و شور اشک چشم هاشو پشت سر گذاشت و سمت گونه های رنگ پریده ش پیشروی کرد.

به همون راحتی همه چیز برای چانیول سخت شد. بکهیون در حالی که بهش خیره بود، اشک می ریخت و ناله هاشو خفه می کرد. خدایا چی کار باید می کرد؟ بکهیون چش شده بود؟ “به خاطر خدا بکهیون!” با چهرۀ تو هم رفته التماسش کرد و آروم تو دستاش تکونش داد.

بکهیون با سستی دستشو بالا آورد و سعی کرد به صورت اون نزدکیش کنه اما نهایتا مقابل سی\نه ش متوقف شد و دست معلق، رو شونۀ چانیول افتاد. “چ-چ-چانیو-یول-“

چانیول حواسشو بیش تر جمع صدای دردناک بکهیون کرد. “چیه؟ چی شده؟”

بغض بکهیون اون قدر شدید بود که قدرت تکلمو ازش می گرفت. حین این که اشک ها (به دلیل شوری و حرارت) پوست ظریف صورتشو می سوزوندن، ل\باشو تکون می داد و سعی می کرد حرف بزنه اما چیزی جز “چانیول” از دهنش خارج نمی شد.

چانیول روی مرز جنون بود. حالا اشکای خودشم پایین ریختن و صورت هر دوشونو خیس/خیس تر کردن. با ناامیدی ناله کرد: “بله بکهیون؟ چیه؟ بکهیون! تو رو خدا-تو رو خدا حرف بزن.”

بکهیون اون قدر گریه کرد که از ضعف تو بغ\ل چانیول خوابش برد.

اما چانیول هنوز اشک داشت. بکهیونو اون قدر محکم که دل خودش آروم بگیره و اون قدر سست که بدن نیمه جون اون نشکنه، به س\ینه ش فشرد. قلبش درد می کرد. از این دردناک تر هم وجود داشت؟ بکهیونش، کسی که عاشقش بود، خدای من (!) اولین عشقش، جلوی چشماش اون همه گریه کرد و چانیول عملا هیچ غلطی نتونست بکنه.

نیم ساعت بعد، یعنی ساعت سه صبح، چشمای بکهیون به آرومی باز شد.

چانیول نگاش می کرد، در حالی که دلشورۀ بدی به جونش افتاده بود. طاقت یه اکشن دردناک دیگه رو نداشت اما صورت بکهیون _خدا رو شکر_ آروم به نظر می رسید.

دستشو بلند کرد و روی صورت چانیول گذاشت. “چانیول؟” صداش هنوزم خیلی آروم بود اما لااقل طول موج کوتاه تری داشت.

نگاه چانیول با بی قراری آمیخته بود. “بله عزیزم؟ چیزی می خوای؟”

بکهیون لبخند کمرنگی زد _لبخندی که معلوم بود براش تمام ماهیچه های صورتش، تا خِرخِره گلوکز می سوزوندن چون واقعا نا بهش نبود. دستشو به سختی رو گونۀ چانیول تکون داد. “خسته شدی؟” چشماش علی رغم این که به سختی باز می موند اما برق خاصی داشت.

چانیول چند ثانیه با ناباوری نگاش کرد. این چیزی بود که بکهیون تمام این مدت می خواست بگه؟ خیلی زود خودشو جمع و جور کرد و لبخند نصفه نیمه ای تحویلش داد. “معلومه که نه.”

ابروهای بکهیون جزئی بالا رفت، انگار که بیش تر از اون قدرت نداشت. آهسته و شمرده گفت: “-ولی چشمات قرمزن.” انگشتای خوشگلشو رو گودرفتگی زیر چشم اون کشید. دقت نظر بکهیون، هنوزم رو چانیول بی نظیر بود.

چانیول سرشو کج کرد و ب\سۀ نرمی کف دست بکهیون گذاشت. نمی خواست به گریه کرنش اشاره کنه چون ممکن بود بکهیون تو اون حال متوجهش نشده باشه. پس اعتراف دروغ کرد: “چیزی نیست.” بعد سریع گفت: “تشنه ای، نه؟ میرم برات آب بیارم.” اما قبل از اون که کاملا نیم خیز بشه، دست بکهیون رو شونه ش افتاد و یقه شو به سستی بین انگشتاش گرفت. چانیول روشو برگردوند و نگاش کرد.

بکهیون با همون لبخند بی رمقش گفت: “آره تشنه م. ولی تشنۀ آب نه. میشه پیشم دراز بکشی؟”

چانیول اصلا تو شرایطی نبود که بخواد کیونگسو رو مَد نظر داشته باشه. بدون تردید و تعلل، خم شد و کنار بکهیون، روی پهلو خوابید. بکهیونو جلو کشید و کامل بغ\لش گرفت.

نفسای سخت و کوتاه بکهیون رو به آرامش می رفتن. خودشو به بدن گرم چانیول فشار داد و چشماشو بست. اون قدر آسوده بود که به همون سرعت خوابش برد.

چانیول اما تا صبح کنار بکهیون بیدار موند.

Print Friendly

50 Responses

  1. بک بدجور داره عذاب میکشه ینی چرا.. aaaar …چان باید تصمیم بگیره دیگه داره هردوتاشونو عذاب میده هم بک هم گیونگی.. againagain

  2. من امیدورام با هم بمونند اصلا نمی خوام از هم جداشن ادم ی اشتباه رو اخه چند بار تکرار میکنه
    خیلی دوسش دارم ممنون واقعا عالی بود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

    • الهی! اصلا “سه شب” رسالتش امیدوار کردن شماست انگار خخخ!
      حالا معلوم نیست نهایتا به امیدتون پاسخ دلخواه بده یا نه ککک!
      وای از این جملهء “عادم یه اشتباه رو عاخه چند بار تکرار می کنه”ت
      خعلی خوشم اومد! واقعا تناسب بداشت smile مرسی
      “سه شب” هم تو رو دوست داه جانا *-*
      خواهشمندم ?
      نگاهت عالیه ?

  3. آخی.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifخیلی صحنه ی آخرش عشقولانه بووووود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif ای جوووونم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif
    فکر کنم الان هم به من و هم به خود چانیول ثابت شد که چقد بکی و دوس داره.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gif ولی همچنان به نظرم عشقشون عجیبه.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif
    ولی دوست داشتنین.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    واقعا تلفن کیونگی انقد واجب بود که بکی و تو اون وضع وحال ول کرد رفت؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gif عجب دوستی!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/ejn5d7q2vqf4peufz6o.gifاصلا خوبت شد که چانیول رفت با بکی.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif
    فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif

    • عررر >< الهییی ?
      نارسیس تو اینو هر پارت داری میگی دخترم ^^ فدای این نظرت که همیشه
      مبنی بر عجیب بودن احساسشونه! به چانیولم ثابت شد؟ جالبه!!
      تو هم دوست داشتنی یی ??
      تلفن کیونگسو؟ همینو بگو!! ککک ?
      حالا می خوای کیونگسو رو بزنی؟! عاخییی
      فایدینگ! ??

      • بجان خودم هرکاری میکنم درکشون نمیکنم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gif
        ولی خیلی خوبن.بخصوص روابطشون تو این داستانohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif
        نه کیونگی زدن نداره که.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifهمینکه چانیول سرش هووو میاره کافیشه.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/8a3fa35a.gif
        به چانیول ثابت شد،بنظرم،چون وقتی دید انقد نگران بکی شده حس کردم یه کم جا خورد.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/hamwheelsmilf.gif (حرف میذارم تو دهن مردمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif)
        فایتینگ.زود به زود آپ کن.مررررسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

  4. سلام
    من … خوب میشه گفت یه جورایی خواننده جدیدم
    میگم یه جورایی چون قسمت اول این فیکتو خوندم ولی به دلایلی نشد ادامه بدم
    خوب به هرحال من هر اثری که از تو باشه رو دوست دارم بنابراین دلم نیومد برنگردم و ادامش ندم
    الان همه ی قسمتای تا اینجارو خوندم و باید بگم از تصورم خیلی بهتر بود
    بازم ممنون smile
    این دفعه دیگه واقعا هستم smile
    تابعد

    • سلام جانم ^^
      خوشبختم خوانندهء یه جورایی جدید smile
      آهان، که این طور. برگشتت مایهء افتخار بنده ست.
      ببخشید؟ می شناسیم همو ما؟ بقیهء آثار منو کجا خوندی جانا؟ به هر حال
      لطفت باعث خرسندی بنده ست. متشکرم. من و آثارمم دوست داریم ?
      خوشحالم که از تصورت بهتر بوده. نظر لطفته ^~^
      خواهشمندم گلم!
      جای شادی و قدردانی داره *-*
      سارشفزین!

  5. کیونگی بیچاره تو این فیک خنگ میزنهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif
    ینی از رفتاراشون از نگاهاشون نفهمیدohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    ینی فشار روحیه بکی چقد زیاد بوده که روی جسمشم تاثیر گذاشتهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif
    کاش زود خوب شهـohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    فک کنم الان میشه فهمید بکی خیلی باارزش ترهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif
    ینی ی چیزی هس که میگن عشق اول ی چیزه دیگسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gif
    خخخ ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gif
    من چانبک دوس دارمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif
    ولی امیدوارم کیونگی اذیت نشه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    نمیدونم چرا حس میکنم پایان این داستان طوری نیس که ماها فکر میکنیم ینی من دارم به چیزای دور از انتظار فکر میکنمـohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/8a3fa35a.gif
    و
    مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuh3.gif

    • هه :\ این همه بکهیونو خنگ نوشتن، یه بارم کیونگسو -_- البته این بدین معنی نیست که من اعلام کردم “کیونگسو خنگه”! و خلافشو هم نگفتم!
      رفتارشون چی داشت خدایی؟ یا نگاهشون؟ یادم نمیاد به مسئلهء “ضایع بودن” اشاره ای کرده باشم تو متن.
      عرررر بک بکممم … واقعا چه قدر احساسی شدی رفیق ^^ بهت تبریک میگم!
      در کل باارزش تره یا واسه چانیول؟! خو کیونگسو که حالش خوب بود -.- پس این عازمایش کنترل شده نیست چون دو نمونه تو شرایط یکسان نبودن! با این وجود، برداشت با خودته smile
      تو که به عشق اعتقاد نداری خانومی =|
      چانبکم تو رو دوس داره عشقم!
      به فرج هم امید داشته باش ~_~
      خب بیا تلگرام بگو بینم چه فکر می کنی! من چه می دونم چه فکری دربارهء پایان دارین 0_0 ینی به نظرت دور از انتظاره ولی فکر می کنی اون طور نمیشه؟! :| بیام ببینم چی میگی تو :\
      فدات *-*

  6. این واقعا از احساسه
    چانیول زمانی سعی کرد تا با داشتن دی او بکهیونو فراموسش کنه ولی بکهیون …
    این ظالمانس …

    بکهیون تا چه حد میتونه ادامه بده تا زمانی که چانیول تمامش مال اون باشه…؟
    ممنون

    • من به احساس اعتقاد دارم!!
      کی می دونه؟ شایدم حسی که چانیول به بکهیون داره با حسی که به کیونگسو داره، هم جنس و هم اندازه باشه! … فراموش شدن معمولا مظلومانه ست، ولی نمیشه گفت فراموش کردن همیشه ظالمانه ست. نمی دونم!
      پس ذهنیت تو اینه که هدف بکهیون، داشتن تمام و کمال چانیوله؟ اوم، شاید. تو متن به سختی کشیدن بکهیون اشاره شده ولی میزان تحملش نه. پس بازم، کی می دونه؟ تازه، به دلیل سختی کشیدنش هم به وضوح اشاره نشده، قبول داری؟
      خواهشمندم هلیم جانم

  7. بکهیون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif دلم سووووخت ??
    خیلی خوبه که توی فیک هیچ‌حاشیه‌ای نیست (خب البته شایدم باشه، ولی من متوجه نشدمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif ) خیلی خوشگل فقط به موضوع اصلی که چانبکه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif پرداخته شده، آخه ازین بهتر؟ ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

    مرسی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    • پس تو هم از اون عدهء معدودی که دلشون واسه بکهیونی سوخت! مرسی واقعا ^^
      منظورت از حاشیه پرداختن به چیزاییه که تو روند پیشرفت کاپلا و پیشبرد داستان تاثیری نداره؟ یا منظورت مومنتای مثب\ت هج\دهه؟ به هر حال هر چی هست، خوبی از خودته و ممنونم smile نگاهت خوشگله!
      شاید به خاطر ناشی گری منه که به چیزای دیگه پرداخته نشده! نظر لطفته ^~^
      خواهشمندم جانا ??

  8. خیلی قشنگ بود چرا همش احساس میکنم بک و چانی در گذشته برای هم بودن و یه اتفاقی این دو رو از هم جدا کرده از همون قسمت اول که چانی احساس کرد بکی و خودش مثل کلید و قفل در خونه میمونن اونم خونه خودش ، این حسو داشتم
    من عاشق این فیکم و الان که شرایطی برای زندگیم وکار به وجود امده ودیگه نمیتونم همه فیک هارو بخونم ودنبال کنم ولی این فیک هنوز بخشی از زندگیمو به خودش اختصاص داده
    ممنون عزیزم خسته نباشی دوست دارم بووووووووووووسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

    • قشنگی از خودته ^^
      چرا؟ واقعا چرا؟ ^___^ الهی!
      این فیک و نویسندشم عاشق توئن جانا *-*
      اوه! واقعا؟ خواننده جانم، هر وقت مشکلی بود که شرایطشو نداشتی ولی می خواستی بخونی، می تونی بهم یه آدرس بدی واست بفرستمش، چون نمی خوام اذیت بشی. برای کامنت گذاشتنم، احتمالا می دونی که؟ هیچ وقت اجباری نبوده. هر وقت واقعا دوست داشتی چیزی بهم بگی، کامنت بذار و اگه شرایطشو نداشتی، هیچ اشکالی نداره ^^
      واقعا باعث افتخار بنده ست که همچین حسی به “سه شب” داری. لطفته *~*
      قربان شما! در رفت خستگیم ؛) زنده باشی! منم دوست دارم گل من =* ???

  9. هقققق
    سلام عزیزمم
    من خواننده جدیدم
    قبلا قسمته 8 رو خونده بودم یهویی ولی نظرم نیومد کلا برای فیکایی که میخونم تا میتونم نظر میزارم اما الان از اول خوندم خیلی خوب بود
    خیلییی
    ببین شخصیت سهون تو فیک لیتل آپولو شبیه شخصیت محبوب من تو رمان برباد رفته بود ینی خیلیییی شبیهش و در اینجا هم همچنین
    چرا من هرجامیرم باید برباد رفته برام خداعی بشه:-|
    ولی شخصیت بکهیون شبیه شخصیت اصلی فیک بود…اسکارلت و بگم که چقدر از اسکارلت متنفر بودم چون در تمام رمان داشت سعی میکرد قلب همسر ملانی رو بدزده..اما اینجا همچین حسی ندارم..راستش توی فیکا از شخصیتایی که عشقه کسی دیگه ای رو میدزدن متنفرم..من عاشقه لوهانم اما تو یکی از فیکای خیلی معروف لوهان قلبه سهونو دزدیده بود …سهون قبلش با یکی دیگه بود..وقتی که دیدم فیک اینطوریه از اون فیک متنفر شدم..رمان بربادرفته رو هم به خاطر ملانی شخصیت بسیارررر مورد علاقم خوندم….اما در این فیک نمیتونم از بکهیون بدم بیاد..با توجه به اینکه بکی شبیه اسکارلته رفتاراش و من از اسکارلت متنفرم:-\ )اصلی ترین شخصیت رمان اسکارلت بود)
    و همچنین بکهیون داره قلب همسر کیونگسوی مهربان (رو که همانند ملانی برای همسرشه) میدزده….
    چرا از بکی بدم نمیاد ؟؟واقعا چرا؟؟چرا؟؟
    بلکه بیشتر عاشقشم شده:-|
    آخره بربادرفته ملانی مرد(عشقمممم:'()و اسکارلتم فهمید همسره ملانی رو دوست نداره بلکه تازه متوجه شد که چقدر عاشقه همسره خودشه!
    و همسره خودشم که از علاقه اسکارلت به همسر ملانی آگاه بود ترکش کرد…
    دوست ندارم تهش بکهیون و چانیول به هم نرسن از یه طرف دوست ندارم گزندی (تاثیره ادبیاته:-| )به کیونگسوی مهربانم برسه..هقققققق خیلیی خوب مینویسی خیلییییی قشنگ بود
    قسمتای بعدم بزااررررررررررررر جونه من عزیززززم
    اگه تونستی اون رمانم بخون…بربادرفته…یکی به تو پیشنهادش کردم یکی به red..ولی آفرین عالی مینویسییییی فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

    • هققق؟! باشه هققق!
      سلام جانا ^^
      خوشبختم *-*
      عاخی نیومد؟ خوبی از خودته عزیزم، لطف داری
      فیلم بربادرفته رو خیلی سال پیش دیدم و درست حسابی یادم نیست، رمانشم تا حالا نخوندم متاسفانه
      عررر برم بکهیون ددی رو بغل کنم! این واسه من اوج افتخاره که حتی با این تفاسیر، نه تنها ازش بدت نمیاد، بلکه عاشقشم شدی! واقعا خوشحالم D=
      کلا ویژگی ماها اینه که دلمون می خواد ته داستان هیشکی بد نیاره (حتی خودمم وقتی یه چیزی می خونم این طورم!) … من قول میدم مناسب ترین پایان رو برای “سه شب” بخونین! همیشه گفتم با این که فیکم حتی خوب هم نیست ولی سعی کردم تناسب رو توش رعایت کنم.
      عر عرووو هققق >< ممنونم جانا! شرمنده می کنی *~* نگاهت قشنگه ؛)
      هر سه شنبه، حول و حوش ساعت سه بعدازظهر عاپ میشه. پارتا پیش آجی barf.azar هستن، پس نگران عاپش نباش ^^
      فکر نکنم بخونمش چون تنها نثرهایی که داستان رمنتیک غلیظی رو تعریف می کنن و من می خونمشون، همین فن فیکان. تو کتاب خوندن سلیقه م متفاوته ^^ ولی خوندن بربادرفته قطعا سعادت می خواد. نمی دونم، شایدم یه روزی خوندمش. سپاسگزارم از پیشنهادت
      متشکرم دوست جان. خوشحالم که خوشت اومده
      فایدینگ!

  10. جینگول خانوممونم نویسنده بوده و من نمیدونستم-_-باید بهم می گفتی،که زودتر بخونم:/نه الان که چهارقسمته دیگه به پایان داستان مونده!(راستش من زیاد به فیکایی که آپ میشن دقت نمی کنم-در کل به هیچی دقت نمیکنم:/)
    بگذریم!و بریم سراغ عجیب ترین(و جذاب ترین!)بکهیونی که من تابحال توی فیکا خوندمsmileیه چیزی بگم،که همزمان هم عاشق بکهیونم و هم دل خوشی ازش ندارم!یه چیزی که در مورد این زوج خاص سه شب هست،اینه که زود عاشق هم شدن.چطوری این عشقو پرورش دادن؟همینکه همینجوری موندن،احساسشون عوض نشده،جای بسی تحسین داره! البته که برا کسی که تجربه ش نکرده،قبول کردنش عجیبه:”)))نمیدونم اگه تو موقعیتشون قرار بگیرم،ممکنه منم عاشق بشم یا نه(وای بلا به دور:|)
    دلگیری ای از بکهیون(و خالقش که شما باشی،بانو!)دارم!چرا اینقدر نسبت به مرگ سهون بی تفاوت بود؟باشه،درسته،عاشق چانیول شده!ولی بهرحال سهونم کسی بوده که بهش محبت میکردهsadالبته شایدم قضیه ی مرگش مشقی بوده:/نمیدونم>.<)

    • نصف کامنتم پریده:/چه احساس گندی>.<البته چیز خاصی نبودا،همچنان گله بود از بکهیون،نسبت به رفتارش در مورد سهون:دی و همچنین کمی تعریف و تمجید^^که شما نیاز ندارید،غیر از این است؟!
      باز فیک بنویس،خانومی:")برای این یکی که دیر رسیدم.حداقل بعدی ها رو از اول بخونم^^(ان شا الله!)
      تشکر می کنم و،خسته نباشی^.^

      .

    • جینگول خانوم کوچیک شماست >< خجالتم میدی! در برابر نوشته های شما که چیزی نیست خانوم، من روم نمی شد! لطف داری واقعا (تو از اون سری یی که بعد امتحانا می زنن تو سرشون که بی دقتی داشتن؟!)
      عجیب؟ به قول مامانم خو این بکهیونی هم یه بکهیونیه مث همۀ بکهیونیا (البته نه اون طورام!)! ممنونم که بهش میگی جذاب و باید بگم من عاخه بکهیونو جذاب ننویسم کیو بنویسم؟! عررر! ممنون که عاشقشی و بهت حق میدم که دل خوشی نداشته باشی!
      زوج خاص؟!! زود … خب … بله من کرکترامو تحسین می کنم ککک! می دونم، همه هم از همین می نالن که غیر قابل قبوله. ولی خب … (الان یه لبخند مرموز دارم!)
      بلا به دورو خوب اومدی! امکان"عشق در نگاه اول" بستگی به شخصیت آدم داره. تو فکر می کنی به شخصیت این دو نفر میاد که اهل "عشق در نگاه اول" باشن؟ اگه عاره که خب، اگه نه پس حتما کاسه ای زیر نیم کاسه ست.
      ولی بذار ذهنیت خودمو بهت بگم. من معتقدم عشق تو وجود همۀ ما هست و فقط وقتی اون آدم به چشممون میاد، شروع به قلیان می کنه. اگه از این نظر نگاش کنی، احتمالا قابل قبول تره. من معتقدم اگه عادم کسیو که عاشقشه، ببینه، مدام حس می کنه که قبلا دیدتش و باهاش آشنایی داره (خودم دچار این مورد دربارۀ بکهیون هستم!) چون عشق چیزیه که از ابتدا تو وجودش بوده
      من خالق کرکترها نیستم، بانو! من معمولا برداشت می کنم! تمام شخصیت ها وجود دارن و من فقط از طبیعت وارد داستان صُنعیم می کنم. با این عقیده، فقط از این بکهیون دلگیر باش ^^
      من این عدم داشتن صحۀ صدر رو پای سهون لاوری شدیدت می ذارم، جانا (چرا که خودمم پای بکهیون وسط باشه، چشممو رو زمین و زمان می بندم :|)!
      بی تفاوت بودن چیه؟ تو می دونی سهون کِی مرده؟ از کجا می دونی که تو این سه سال بکهیون عزادار نبوده؟ از کجا می دونی محبتش تو این سه سال هم ادامه داشته؟
      حالا شایدم واقعا سهون آدم خوبی بوده و عصن همین یه هفته پیش به دیار فانی شتافته،،، چرا باید بکهیون آدم خوبی باشه؟ چرا باید به سهون وفادار باشه؟ چرا باید همیشه همه چی طبق منطق عمومی باشه؟ مگه همیشه ما اون طور که باید رفتار می کنیم؟ مگه والدین تو خانه های سالمندان رها نمیشن و بچه ها تو پرورشگاها؟ مگه حقیقت جز اینه که همه اون طور که باید رفتار نمی کنن؟
      نمی خوام بگم بکهیون بده یا خوب، شخصیتای من همیشه کرمی – خاکستری ان ولی می خوام بگم اگه دلت می خواد بکهیونو بد برداشت کنی، خب برداشت کن! چرا با خودت کلنجار میری که نباید بد باشه؟ کی گفته آدم بد یا عجیب و غریب وجود نداره؟
      و کامنت دومت،،،
      متاسفم منم زیاد دچار این احساس شدم -_- گله از بکهیون؟! عی بابا! تعریف و تمجید فقط شرمندم می کنه، تو که کار خودت خیلی عالیه عاخه
      من همیشه در حال نوشتنم smile ان شاء الله تابستون بیش تر وان شات منتشر می کنم
      سرافرازم می کنی که می خونی ^^
      خواهشمندم. در رفت!! مرسی واسه گلایه ها ککک
      الان دیدمت استرس پارتایی رو که از لیدل آپولو (به قول خودم آپولو کوچولو!) عقب موندم گرفتم!! امروز امتحان آخرم بود، فکر کنم باید یک ماه کلاس جبرانی فیکای از دست رفته رو برم!

      • شخصیت آدم!آره-من خودم با عشق در نگاه اول موافق نیستم! حسم به سهونی هم،بعد از مدت ها شکل گرفت!اون اوایل حتی درست نمی دیدمش.طول کشید تا با تجزیه و تحلیل رفتارش،فهمیدم این موجود،آدمیه که لیاقت دوست داشتنو داره،خیلی م داره!البته منظورم این نیست که بقیه ندارن…..بهرحال من برای دوست داشتن یه ملاکایی رو دارم،که سهون داشته اکثرشون رو:”)یه چیزی بگم،اون تصوری که من از عشق دارم،حسیه که با گذشت زمان و با شناخت به وجود میاد.برای همین حس چانیول رو نمیتونم درک کنم.گفتم حس چانیول،چون این وسط مطمئنم چان واقعا عاشقه.شکم فقط در مورد بکهیونه.اینکه حتی به همین سادگی اجازه داد که چانیول باهاش بخوابه شب اول هم،همچنان برام شک برانگیزه.پشت این صورت کوچیک و معصوم،حتما یه چیزی هست!شم نویسندگیم اینو میگه><
        لوگوی اکسو رو دیدی؟داشتم تحلیلشو میخوندم،به یه جاییش که رسیدم فوری یاد سه شب افتادم.تحلیل می گفت توی تیزر کلمه ی Exact خیلی واضحه.هم میشه هزار جور برداشت پیچیده ازش کرد،هم میشه گفت این کلمه ی خلاصه ی ساده ایه برایexo act 3 !یعنی به همین سادگی!دقیقا مثل سه شب.من میتونم با لبخند بگم که خب،بک و چان عاشقن،موضوع رو به دی او میگن و اون ناراحت میشه اما احتمالا کار زیادی انجام نمیشه و بعدم همه چی تموم.اما در عین حال میتونمم بگم که یه ناخالصی توی رفتار بکهیون هست که احتمال داره با نقشه ی قبلی چانیول رو وارد این بازی کرده باشه.
        اینم بگم که،حتی اگرم شخصیتا وجود داشته باشن،بازم این تویی که خالقشی.این تویی که به دلخواهت تغییرش میدی،دستکاریش میکنی،تا میشه اون چیزی که میخوای!این خاصیت نویسندگیه.شخصیتا کار دست ماست،درسته از شخصیت واقعیشون یه خورده استفاده میکنیم،اما در آخر،این ماییم که اونارو خلق کردیم!
        سادگی در عین پیچیدگی!نوشتنش کار ساده ای نیستا.اینو گفتم که بدونی قدر کارتو،دیدم تو پستای قبل هی ارزش نوشته ت رو پایین آورده بودی-_-نکن اینکارو خب،دختر خوب!
        در مورد گله ها،صد البته که همه برمیگرده به سهون لاور بودنم!راستش بعد از حرف بکهیون در مورد مرگ سهون، حس مادری رو داشتم که به تنها پسرش کم محلی شده:/درک کن بانو^.^
        امتحانای منم امروز تموم شد:")) تبریک به جفتمون:دی

        .

        • حدس می زدم موافق نباشی ^^ حس من به بکهیون هم احتمالا عشق در نگاه اول نبود. بکهیون کسی بود که از وقتی یادم میومد عاشقش بودم، قهرمانی ذهنی که برای خودم ساخته بودم و با الگو قرار دادنش پرورش پیدا می کردم. نهایتا من تو پونزده سالگی، اون شخصیتو تو دنیای واقعی پیدا کردم! ملاک من برای دوست داشتن آسونه. عاشق آدمای شبیه خودم که تو ذهنم هستن میشم.
          و من معتقدم تعریف زمان همیشه و همه جا دچار نوسانه. پس تو از کجا می دونی چانیول یک عمر تو ذهنش یه شخصیت رو پرورش نداده و تو ذهنش عاشق اون نشده تا تو این سن ببیندش؟ از کجا می دونی تصویر بکهیون یک عمر تو ذهن چانیول نبوده؟
          شم نویسندگی سرکار علّیّه رو چشمای بنده جا داره قطعا چون هیونگمم هستی ^^ ولی دیگه با مقدسات من شوخی نکن آجی زهرا >< اوه! ببخشید
          من برات آرزو می کنم که بکهیون یه روز بتونه توجیهت کنه (قرار نیست تمام آرزوهامو بنویسم :|) تا این احساس بد رو نداشته باشی. قطعا درک می کنم. وقتی گفتی "پشت این صورت کوچیک و معصوم، حتما یه چیزی هست!" قلبم آسیب دید. پس مطمئن باش درکت می کنم.
          تبریییک! ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  11. عالی بود من دلم برای کیونگسو میسوزه امیدوارم کایو پیدا کنه خخخخ اما هب چانبک شیپرم و چانبکو عشقه الهی عشقم بکی زود خوب شو
    من انقدر فیک میخونم قاتی میکنم قشنگ تا سه چهار هط اول یادم نیس موضوع هیچ فیکیو ولی خوب بعدش مثل ساعت یادم میاد دقیق
    ممنون اجی

    • عالی بودن از خودته ^^
      چه قدر سوزنده دلان زیاد شدن!!
      کای؟! همتونم رو کای سرمایه گذاری کردین ککک!!
      عافرین که چانبک شیپری!
      عاغا دمت گرم! بالاخره یکی به فکر بکیِ من افتاد!
      ککک فیک خوندنت مستدام خواهر!
      منم قبلا این طور بودم ولی یه مدت بعد اسما رو بهتر تو ذهنم نگه داشتم که یادم نره smile
      خواهشمندم جانا

  12. بااینکه دلم برا کیونگی میسوزه ولی به روال داستان(چانبک) عادت کردم!یه جورایی قلبم با کیونگی وعقلم با چانبکohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif ولی امیدوارم یکی پیداشه که کیونگی شکست عشقی نخورهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif

  13. درسته دلم برای کیونگی میسوزه ولی خب از طرفی آن حق رو به چانی میدم آخه اون عاشق بکی بود ولی بکی با سهون رفت و خب چانی هم نمیدونست که بکی دوسش داره و قراره برگرده اونم ازدواج کرد و حالا بکی برگشته
    امیدوارم آخرش یجوری بشه که دل کسی نشکنه

    • میگم شما چرا به طور متحد الشکل کامنت گذاشتین؟! انگار هماهنگ بودین خخخخ
      واقعا چرا؟ فکر می کنی سؤال من نیست؟
      باز هم چرا؟
      ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif

    • چرا کیونگسو نباید بذاره چانیول پیش بکهیون بمونه؟ مگه به چانیول شک داره؟
      می خوای بگم دوستی هم دوستیای قدیم، ختم قائله کنم؟ کککک

    • تو دلت پره انگار خواهرم!
      دی.او. لاوری؟ خوش به حال دی.او. ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif
      ببین جانا، دست روی دست بسیار است!
      من شرمندم که درک نمی کنی تقصیر منه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *