سلام قسمت نُهُم از فیک “سه شب” ، نویسنده :jeengul

بابت تاخیر پیش آمده عذر میخوام (برف آذر)

CH: -1

EP: 9/The Messages Containing Worry

از زیرزمین که بیرون میومدن، بکهیون آشکارا تلو تلو می خورد و وقتی به در کارگاه رسیدن، صدای موبایل کیونگسو شنیده شد. مجبور شد بکهیونو رها کنه تا بره و تماسشو جواب بده.

به محض این که بکهیون تنها شد، قبل از اون که بتونه نفسی تازه کنه، دستش گرفته و به سمتی کشیده شد.

چانیول اونو وارد اتاق خودش (خود بکهیون) کرد و درو پشت سرشون بست. خیلی سریع اونو بین خودش و دیوار حبس کرد. “اگه اومدی دنبال من، چه طور ممکنه بخوای یه هفته دیگه بری؟”

صدای بکهیون از ته چاه دراومد: “ولم کن چانیول.” سرشو بالا نمی آورد تا نگاش کنه. حتی نمی تونست گردنشو برافراشته نگه داره.

چانیول یقه شو گرفت و محکم تکونش داد. “جواب منو بده لعنتی! می خوای بری؟”

اما بکهیون از حال رفت و رو دستای چانیول افتاد.

چانیول گنگ نگاش کرد. همین الآن چی شد؟ مردمک چشماش بی قرارتر از خودش تکون می خوردن. بکهیونو رو دستاش بلند کرد و رو تخت گذاشتش. علی رغم وجود تمام خاطرات داغی که با بکهیون از این تخت داشت، این بار به طرزی جالب، هیچ تمایلی (ج\سی) تو خودش احساس نمی کرد. فقط نگران بود _خیلی نگران. بهش نگاه کرد که چشماش بسته شده و بی حرکت بود. خدایا چی کار باید می کرد؟ نیم خیز شد تا کیونگسو رو صدا کنه (چون فکر می کرد کاری بهتر از نگاه کردن از اون بربیاد) اما وقتی مچ دستش با بی رمقی گرفته شد، برگشت و نگاهشو به بکهیونِ چشم بسته داد که قبل از بیرون اومدن کلمات معنادار از دهنش، ناله هایی می کرد و هوا بی هدف از میون ل\بای بی رنگش خارج می شد.

“بمون-پیشم بمون.” صدای بکهیون اون قدر آروم بود که شاید فقط گوشای بزرگ چانیول می تونست بشنودش.

دوباره کنارش نشست. هیچی نپرسید. هیچی نگفت. فقط بالاتنۀ بکهیونو میون دستاش گرفت و ب\غلش کرد.

ده دقیقه بعد صدای در زدن اومد. “چانیول اون جایی؟”

“بکهیون بی حاله. می مونم که مراقبش باشم.” خیلی سریع، صادقانه و بدون هیچ فکر قبلی گفته شد.

سکوتی طولانی به وجود اومد.

و بعد کیونگسو گفت: “باشه. من میرم بخوابم.”

چانیول برای مدتی طولانی بیدار و به چهرۀ بکهیون خیره موند _به اون صورت مظلوم و آرومش. خودشو لعنت می کرد که تا حالا دیدن همچین صحنۀ زیبایی (خواب بودن بکهیون) رو از دست داده. چشمای رو به پایین و مژه های کم پشتش، موهای مشکی لَختی که همیشه بالا می زد _همون موهایی که حالا درک می کرد شاید اون قدرا هم مشکی نیستن_ و حالا تو صورتش ریخته بودن، ل\باش که کمی پف کرده و رنگ باخته بود و پوست شیری رنگ صورتش که اون هم به بی رنگی می گرایید…

سه ساعت و نیم بعد، صدای نالۀ آروم و نامفهومی از بکهیون اومد.

چانیول به صداش دقت کرد. ممکن بود بکهیون در حال دیدن یه خواب بد باشه؟ آروم تکونش داد و صداش زد. “بک؟” بازوشو به نرمی فشار می داد تا هشیارش کنه. “بکهیوناه؟”

چشمای بکهیون تو یه حرکت ناگهانی باز شد و با وحشت به چانیول نگاه کرد.

نگرانی تو چشمای چانیول می رقصید. “خوبی بکهیون؟ چی شده؟”

چونۀ بکهیون شروع به لرزیدن کرد. پرده ای از اشک، از زیر پلکای پایینش بالا رفت و به تدریج بخش زیادی از زجاجیۀ چشماش رو در آغ\وش گرفت.

چانیول در شگفتی، شاهد تغییر حالت غیرمنتظرۀ بکهیون بود. “بک..” صداش بهت زده و سردرگم بود.

ل\بای بکهیون تحت تاثیر بغض دردناکی که تو گلوش داشت، از هم باز و به همون راحتی صدای نالۀ خفه ش بلند شد. دونۀ های درشت و شور اشک چشم هاشو پشت سر گذاشت و سمت گونه های رنگ پریده ش پیشروی کرد.

به همون راحتی همه چیز برای چانیول سخت شد. بکهیون در حالی که بهش خیره بود، اشک می ریخت و ناله هاشو خفه می کرد. خدایا چی کار باید می کرد؟ بکهیون چش شده بود؟ “به خاطر خدا بکهیون!” با چهرۀ تو هم رفته التماسش کرد و آروم تو دستاش تکونش داد.

بکهیون با سستی دستشو بالا آورد و سعی کرد به صورت اون نزدکیش کنه اما نهایتا مقابل سی\نه ش متوقف شد و دست معلق، رو شونۀ چانیول افتاد. “چ-چ-چانیو-یول-“

چانیول حواسشو بیش تر جمع صدای دردناک بکهیون کرد. “چیه؟ چی شده؟”

بغض بکهیون اون قدر شدید بود که قدرت تکلمو ازش می گرفت. حین این که اشک ها (به دلیل شوری و حرارت) پوست ظریف صورتشو می سوزوندن، ل\باشو تکون می داد و سعی می کرد حرف بزنه اما چیزی جز “چانیول” از دهنش خارج نمی شد.

چانیول روی مرز جنون بود. حالا اشکای خودشم پایین ریختن و صورت هر دوشونو خیس/خیس تر کردن. با ناامیدی ناله کرد: “بله بکهیون؟ چیه؟ بکهیون! تو رو خدا-تو رو خدا حرف بزن.”

بکهیون اون قدر گریه کرد که از ضعف تو بغ\ل چانیول خوابش برد.

اما چانیول هنوز اشک داشت. بکهیونو اون قدر محکم که دل خودش آروم بگیره و اون قدر سست که بدن نیمه جون اون نشکنه، به س\ینه ش فشرد. قلبش درد می کرد. از این دردناک تر هم وجود داشت؟ بکهیونش، کسی که عاشقش بود، خدای من (!) اولین عشقش، جلوی چشماش اون همه گریه کرد و چانیول عملا هیچ غلطی نتونست بکنه.

نیم ساعت بعد، یعنی ساعت سه صبح، چشمای بکهیون به آرومی باز شد.

چانیول نگاش می کرد، در حالی که دلشورۀ بدی به جونش افتاده بود. طاقت یه اکشن دردناک دیگه رو نداشت اما صورت بکهیون _خدا رو شکر_ آروم به نظر می رسید.

دستشو بلند کرد و روی صورت چانیول گذاشت. “چانیول؟” صداش هنوزم خیلی آروم بود اما لااقل طول موج کوتاه تری داشت.

نگاه چانیول با بی قراری آمیخته بود. “بله عزیزم؟ چیزی می خوای؟”

بکهیون لبخند کمرنگی زد _لبخندی که معلوم بود براش تمام ماهیچه های صورتش، تا خِرخِره گلوکز می سوزوندن چون واقعا نا بهش نبود. دستشو به سختی رو گونۀ چانیول تکون داد. “خسته شدی؟” چشماش علی رغم این که به سختی باز می موند اما برق خاصی داشت.

چانیول چند ثانیه با ناباوری نگاش کرد. این چیزی بود که بکهیون تمام این مدت می خواست بگه؟ خیلی زود خودشو جمع و جور کرد و لبخند نصفه نیمه ای تحویلش داد. “معلومه که نه.”

ابروهای بکهیون جزئی بالا رفت، انگار که بیش تر از اون قدرت نداشت. آهسته و شمرده گفت: “-ولی چشمات قرمزن.” انگشتای خوشگلشو رو گودرفتگی زیر چشم اون کشید. دقت نظر بکهیون، هنوزم رو چانیول بی نظیر بود.

چانیول سرشو کج کرد و ب\سۀ نرمی کف دست بکهیون گذاشت. نمی خواست به گریه کرنش اشاره کنه چون ممکن بود بکهیون تو اون حال متوجهش نشده باشه. پس اعتراف دروغ کرد: “چیزی نیست.” بعد سریع گفت: “تشنه ای، نه؟ میرم برات آب بیارم.” اما قبل از اون که کاملا نیم خیز بشه، دست بکهیون رو شونه ش افتاد و یقه شو به سستی بین انگشتاش گرفت. چانیول روشو برگردوند و نگاش کرد.

بکهیون با همون لبخند بی رمقش گفت: “آره تشنه م. ولی تشنۀ آب نه. میشه پیشم دراز بکشی؟”

چانیول اصلا تو شرایطی نبود که بخواد کیونگسو رو مَد نظر داشته باشه. بدون تردید و تعلل، خم شد و کنار بکهیون، روی پهلو خوابید. بکهیونو جلو کشید و کامل بغ\لش گرفت.

نفسای سخت و کوتاه بکهیون رو به آرامش می رفتن. خودشو به بدن گرم چانیول فشار داد و چشماشو بست. اون قدر آسوده بود که به همون سرعت خوابش برد.

چانیول اما تا صبح کنار بکهیون بیدار موند.

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)