سلام قسمت سوم مینی فیک “زیر پوست اون”

با درد و تیر شدیدی که توی پیشونیش حس کرد کم کم بهوش اومد .

یه نفر با دستمال در حال تمیز کردن زخم و پاک کردن خون های خشک شده روی صورتش بود

خواست گردنش رو بچرخونه و به فرد بغل دستش نگاه کنه ولی از درد آخ کوتاهی گفت

” گردنتو تکون نده ، احتمالا ضرب دیده “

پلک زد و قطره ی اشکی از کنار چشمش روی زمین ریخت.

” گریه نکن , تو چرا از اینجا نمیری؟ “

کیونگ سو خیلی ساده جواب داد

” جاییو ندارم که برم “

جونگین بیشتر از این ازش سوالی نپرسید.

” شانس آوردی سرت عمیق نشکسته و نیاز به بخیه نداره …از داروخانه وسایل خریدم …برات پانسمانش می کنم “

گفت :

” می تونستی کمکم نکنی “

” اگه ناراحتی می تونم برت گردونم سرجات “

کیونگ سو دیگه حرفی نزد و جونگین پانسمان رو ادامه داد.

” حواست باشه تا وقتی زخمت خشک نشده بهش آب نرسه…دو روز یه بار هم باید پانسمانش رو عوض کنی “

کیونگ سو با صدای آرومی زیرلب ازش تشکر کرد. به جونگین که در حال خروج از در نیمه باز بود و نور به نیم رخش می نداخت نگاه کرد.

جذابیت چهره ی جونگین توی نور نیمه روشن از همیشه بیشتر مشخص بود و باعث شد تا کیونگ سو برای لحظاتی به کُل درد سرش رو از یاد ببره.

تا وقتی که جونگین بیرون رفت هنوز نگاهش به در بود.

—-

یک روز صبح وقتی که اقای کیم همراه یه سری از دوستاش برای دور همی رفته بود . کیونگ سو فرصت اینو پیدا کرد که یه کم وقت آزاد داشته باشه.

بعد از مدتها روی پشت بوم خونه رفت.

جونگین لبه ی پشت بوم ایستاده بود و پشت سرش فضای آزاده بیرون قرار داشت.

قبل از اینکه فرصت پرت کردن خودش رو داشته باشه , کیونگ سو سمتش دوید و  دستش رو به یقه َش رسوند و اون رو به سمت خودش و توی پشت بوم کِشوند.

کیونگ سو از پشت سر روی زمین افتاد و کای هم با شکم و صورت روی اون.

با عصبانیت زیادی از روی کیونگ سو که به خاطر برخورد بدنش با زمین صدای ناله َش شنیده می‌شد بلند شد و با عصبانیت بهش گفت

” معلومه داری چه غلطی میکنی؟ “

کیونگ سو بالاخره با زور به حالت نشسته در اومد

” تو می‌خواستی خودت رو بکُشی؟ “

” من؟! مگه دیوونه شدم؟! “

” ولی تو داشتی خودت رو به پایین پرت می‌کردی “

” مگه هر کی خواست به پایین بپره می‌خواد خودکُشی کنه؟ “

کیونگ سو با حالت گیجی به صورت عصبانی جونگین نگاه کرد

” بلند شو و دنبالم بیا “

بی هیچ حرفی پشت سرش رفت.

جونگین دوباره روی لبه ی پشت بوم با دستایی که به هر دو سمت باز شده بودن ایستاد.

” خوب نگاه کن “

خودش رو از پشت سر به سمت زمین پرتاب کرد.

کیونگ سو با دستاش لبه ی ایزوگام شده ی پشت بوم رو چنگ زد و با استرس زیادی به جونگینی که به صورت معلق در حال نزدیک شدن به زمین بود نگاه کرد.

نیمه ی راه جونگین دو حرکت پشت سرهم معلق زد و بعدش با زانوهای خم شده روی کف پاش روی زمین فرود اومد.

 از پایین فریاد زد

” می‌تونی چشمات رو باز کنی “

کیونگ سو به صورت تک تک چشماش رو باز کرد و از بالا به جونگینی که با یک لبخند گشاد از پایین در حال نگاه کردن بهش بود خیره شد.

جونگین دستاش رو دو سمت دهنش گذاشت و داد زد

” بپر پایین “

با وحشت گفت

” نه …اونوقت می‌میرم “

” بپر من می‌گیرمت “

” نه من می‌میمیرم “

جونگین کلافه هوفی گفت و از توی انباری حیاط یه تُشک قدیمی رو آورد و روی زمین زیر جایی که کیونگ سو ایستاده بود گذاشت

” بپر…اگر منم نگیرمت میفتی روی تُشک “

” ولی من می‌ترسم “

” حس رهایی داره…حس پرواز …بپر…مثل یه مرغ دریایی “

” مرغ دریایی بالای دریا و رودخونه و دریاچه پرواز می‌کنه “

” پس مثل یه پر توی فضا رها شو…بپر کیونگ سو “

لحن مطمئن و آرامش بخشه جونگین باعث شد که کیونگ سو بدون هیچ فکر اضاف دیگه ای پاهای لرزونش رو لبه ی پشت بوم بذاره

جونگین از پایین داد زد

” چشمات رو ببند و حس کن که می‌خوای توی فضا رها شی…اونوقت به سمت پایین بپر “

کیونگ سو پشت سرش رو کرد و مثل چند لحظه قبله اون ، دستاش رو از دو سمت باز کرد و چشماش رو بست.

از پشت سر خودش رو انداخت ولی نتیجه َش این شد که زانوهاش خم توی شکمش موندن و تا رسیدن به زمان تنها چیزی که در فضا شنیده می‌شد صدای جیغ بلند کیونگ سو بود.

جونگین با خنده ی شادی دستاش رو باز کرد و قبل اینکه کیونگ سو به تُشک برسه اون رو میون بازوهای گرمش گرفت و بعد از پشت سر و روی کمر رو تُشک افتاد.

جای کیونگ سو میان بازوهای جونگین اینقدر امن و پر از آرامش بود که اصلا دلش نمی‌خواست از آ./وش اون بیرون بیاد.

جونگین خنده ی دیگه ای کرد و کیونگ سو رو از روی خودش به روی تُشک قَلط داد و نشست.

 کنارش نشست و با لحن هیجان زده ای گفت

” خیلی کیف داد “

” بهت گفته بودم که…البته تو تمام مدت جیغ کِشیدی “

” چون بار اولم بود “

جونگین صورتش رو بالا و به سمت آسمون گرفت. چشماش به خاطر نور خورشید کمی جمع شدن و بینیش چین کمی خورد.

” من عاشق پریدنم “

کیونگ سو توی دلش اینو گفت که

” من عاشق پریدن با تو اَم “

جونگین نگاهش رو از آسمون آبی گرفت و به صورت سفید کیونگ سو داد

جونگین بدون اینکه بخواد غرق نگاه به چشمای براقش شده بود.

کیونگ سو خجالت زده سرش رو زیر انداخت

” ممنونم… هیچوقت از کاری اینقدر لذت نبرده بودم “

جونگین با خنده ی صدا داری که رفته رفته مثل استارت یک ماشین قدیمی کم و کمتر شد گفت :

” هر وقت حوصله ت سر رفت همین کار رو انجام بده…خیلی آدمو سرحال می‌کنه “

یک ماه بعد :

اونروز تولد جونگین بود و کیونگ سو واقعا دوست داشت که یک هدیه ی خوب برای اون بخره.

مشکل اصلی اینجا بود که کیونگ سو چیز زیادی در مورد علائق اون نمی‌دونست.

توی این یک ماه تونسته بود با جونگین صمیمی تر بشه ولی هنوز هم اینقدر شجاعت نداشت که خودش رو دوست اون بدونه.

آخرین نتیجه ای که گرفت  این بود که یک گل گوش مردونه برای کای بخره و برای همین هم به بازاری که تقریبا حکم بازار سیاه رو داشت و می‌شد هرچیز تقلبی رو دَرِش پیدا کرد رفت.

برای کیونگ سو با اون پول کمی که در ماه از آقای کیم دریافت می‌کرد جایی به جز این بازار برای خرید وجود نداشت.

وقتی ناامید تمام غرفه ها رو گشته بود و همه قیمتها بیشتر از جیبش بودن ، یک غرفه در انتهای بازار توجه ِش رو جلب کرد.

یه غرفه ی خیلی کوچک که زن و مَرد پیری پشت پیشخون ایستاده بودن.

کیونگ سو به گل گوش ها،انگشترا و دستبدایی که توی ویترین بودن خیره شد و چیزی توجهش رو جلب کرد

یک جفت گل گوش با سنگ سیاه گردی که دورش حاشیه های نقره ای قرار داشت.

وقتی از مغازه دار خواست اونو براش بیاره پیرمَرد نگاه طولانی ای به صورت کیونگ سو کرد

” این ها به همراه یک انگشترن “

کیونگ سو

” ولی من فقط همینا رو می‌خوام. انگشتر لازمم  نیست “

پیرمَرد با خنده گل گوش ها رو به همراه یک انگشتر نگین سیاه روی سطح شیشه ای پیشخوان گذاشت.

کیونگ سو پرسید ” قیمتشون چنده؟ “

” قیمت اینها صاحب اصلیشونه…تا الان خیلی ها خواستن اونا رو داشته باشن ولی چون صاحب اصلی نبودن گل گوش و انگشتر دوباره همین جا برگشته “

کیونگ سو که از حرفای پیرمَرد گیج شده بود با نگاه گنگی بهش گفت

” منظورتون چیه؟! “

” به این انگشتر نگاه کن پسرم. چیزی رو درش نمی‌بینی؟ “

کیونگ سو با تردید انگشت نگین سیاه رو توی دستش گرفت و بهش خیره شد . میان سیاهی تونست خط های درهم و برهم سفید و خاکستری ببینه که گاهی محو و گاهی پیدا می‌شدن.

با هیجان و تعجب

” یه خط های سفید و خاکستری توی این سنگه…ولی بعضی وقتا محو می‌شه “

پیرمَرد با خنده به سمت پیرزن بغل دستش برگشت و بعد باز به کیونگ سو نگاه کرد

” اون صاحب اصلی خودش رو پیدا کرده ، هم این انگشتر و هم این گل گوش ها برای تو هست “

” ولی من… “

” اونا رو ببر و چیز بیشتری ازم نپرس…مطمئن باش اونا تو رو به عشقت می‌رسونن…اونا روزهای خوبی رو برات به وجود میارن “

قبل اینکه کیونگ سو بتونه چیزی بگه ، پیرمَرد انگشتر و گل گوش رو بسته بندی کرده و دستش داده بود.

با وجود اصرار زیادی که کیونگ سو برای پرداخت هزینه ی اونها کرده بود ولی هیچکدومشون حاضر به دریافت پول نشده بودن.

وقتی به خونه برگشت با ذوق بچه گانه ای اونا رو توی یه جعبه ی دیگه که خودش درست کرده بود گذاشت تا ظاهر بهتری داشته باشن.

خنده از روی لباش کنار نمی‌رفت.

حس می‌کرد که جونگین باید از این هدیه خوشش بیاد.

آخرشب بود که جونگین برگشت ، توی حیاط روی یک سکو نشست و مشغول سیگار کِشیدن شد.

کیونگ سو جعبه ی کوچیک رو توی جیب سیوشرتی که تنش بود گذاشت و بعد از اینکه یه لیوان نسکافه ی فندقی که مورد علاقه ی جونگین بود براش درست کرد به توی حیاط دایره شکل و کوچک خانه رفت.

آروم کنار جونگین نشست

” سلام “

” اوه. سلام “

” امروز اصلا خونه نیومدی “

” هوم…دوستام برام جشن تولد گرفته بودن “

” اوه…خوش گذشت؟ “

جونگین لیوان نسکافه رو با لبخند از کیونگ سو گرفت

” دوست داشتم تو رو هم همراه خودم ببرم ولی بابا نذاشت “

کیونگ سو با چشمای غمگین

” ولی اونوقت آبروت پیش دوستات می‌رفت “

” چرا فکر می‌کنی اگر بودی آبروم می‌رفت؟! “

کیونگ سو نگاهش رو به در بسته ی خونه داد

” چون من عادی نیستم “

جونگین یه قلوپ از نسکافه َش رو خورد

” عادی نبودن ینی متفاوت بودن و متفاوت بودن چیز بدی نیست “

” ولی نه وقتی که مایه ی تمسخر بقیه باشی “

جونگین آه کِشید

” تا وقتی خودت نخوای کسی قبولت نمی‌کنه “

کیونگ سو کاملا غیر ارادی سرش رو به شونه ی جونگین تکیه داد

” من از وضعیتم راضی هستم “

” داری دروغ می‌گی “

” دروغ نمی‌گم…من الان تو رو به عنوان دوستم دارم…داشتن یه دوست برای من کافیه “

جونگین خندید

” نسکافه خوشمزه هست “

کیونگ سو سرش رو برداشت و با خجالت جعبه رو از جیبش در آورد و سمت جونگین گرفت

” تولدت مبارک جونگین “

 لیوان نسکافه رو کنارش گذاشت و با ذوق به کیونگ سو نگاه کرد

” این برای منه؟! “

” هوم “

خندید و جعبه رو ازش گرفت و به آرومی بازش کرد.

حاشیه ی گل گوش ها توی نور مهتاب برق زدن.

” هی اینا خیلی قشنگن پسر “

” دوستشون داری؟ “

جونگین همونطور که مشغول گوش انداختنشون بود

” معلومه ، اینا واقعا قشنگن…ممنون کیونگ سو “

با خوشحالی از اینکه جونگین از هدیه ش خوشش اومده لبخند زد

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)