سلام ، قسمت چهارم از مینی فیک “زیر پوست اون”

کیونگ سو توی اتاق کوچیکش نشسته بود و به این فکر کرد که چی می‌شد اگه اون یه شخص دیگه بود…اگه این مشکلا رو نداشت…اگر ظاهرش مثل خیلی از مردُمه دیگه بود و هزارن هزار اگه ی دیگه

انگشتر رو از توی جعبه بیرون اورد و بهش خیره شد ، باز هم خطوط رو دید و این دفعه به خاطر تکان خوردن اون خطوط با وحشت زیادی انگشتر رو به کنار اتاق پرتاب کرد و با چشمای گشاده شده بهش خیره شد.

وقتی تونست یه کم خودش رو جمع و جور کنه دوباره سراغ انگشتر رفت.

اونو برداشت و با شک و تردید بسیاری دوباره بهش نگاه کرد ، کم کم تمام خطوط محو شدن و کیونگ سو تصویر جونگین رو در حال صحبت با تعدادی پسر دیگر دید.

کیونگ سو متعجب از اتفاقایی که در حال رخ دادن بود هنوزم با تعجب به انگشتر خیره مونده بود.

عرق سرد روی پیشانیش نشست و وحشت زده شد ، به این فکر کرد که شاید این یکی از دسیسه های مردُم اطرافش باشه.

می‌ترسید حتی جونگین جونش به خاطر این مسئله توی خطر بیفته

می‌ترسید که افرادی در پِی آسیب رسوندن به جونگین باشن.

دستاش لرزیدن و حس کرد که کم کم چشمانش در حال سیاهی رفتن هستن ولی درست همون لحظه کم کم تصاویری از خاطرات دور در ذهنش تداعی شد.

به طرز شگفت انگیزی یکی از افسانه هایی که سالها پیش از زبان یکی از دوره گردها رو شنیده بود به یاد آورد.

“انگشتر اسرار آمیز…چیزی که می‌تونه یک مَن دیگه از شما بسازه…”

“فرصتی برای به دست آورد کسی که در آرزوی داشتنش هستید.”

طبق اون افسانه کافی بود تا شما انگشتر اسرارآمیز رو داشته باشید و اون زمان شخصی که از خودتان می‌خواهید رو تصور کنید و دقیقا هر آنچه که در ذهنتون ترسیم کنید در واقعیت جان خواهد یافت و نمود پیدا می‌کند…شما می‌توانید تا هر زمان که بخواهید اون شخص رو نگه دارید و زمانی که به هدفتون برسید اون به خودی خود از بین میره و از ذهن شما برای همیشه پاک می‌شود.

و اگر شما تصمیم بگیرید قبل از رسیدن به هدف ، مَن به وجود آورده تون رو از بین ببرید تمام خاطرات در ذهن شما باقی می‌ماند.

کیونگ سو با خودش فکر کرد که شاید امتحان این کار ضرری نداشته باشد…شاید واقعا این انگشتر شانسی برای یک زندگی بهتر باشه…زندگی و شانسی که اون هیچوقت تجربه نکرده بود.

چشمانش رو بست و انگشتر رو در انگشت وسط انداخت.

چیزی که همیشه از خودش در رویاهاش تصور داشت رو با یاد آورد :

موهای قهوه ای سوخته و کوتاه ، پوست سفید متمایل به کِرِمی ، چشمان قهوه ای و بدنی با پوست نرمال ، یک فرد محبوب در بین بقیه ، یک فرد اجتماعی ، قوی و محکم و…

وقتی چشمانش رو باز کرد تونست مَن دیگری از خودش ، دقیقا همانی که در ذهن داشت رو در حلقه ی دوستان جونگین تماشا کنه.

ضربان قلبش بالا رفت و با هیجان زده شد…اون داشت مثل یک معمار نوعی دیگه از زندگی خودش رو ترسیم می‌کرد.

شاید این می‌تونست فرصتی برای داشتن جونگین باشه ، فرصتی که دیگه نگاه های عجیب جونگین که کیونگ سو اونا رو از سر ترحم می‌دونست وجود نداشت و دیگه نگاه تحقیر آمیز بقیه روش نبود.

—–

کافه : جمع دوستای جونگین و خودش

ریووک  دستش رو روی شونه ی کیونگ سو گذاشت

” از امروز دیو هم توی جمع ما خواهد بود…هی جونگین تو قبلا دیو رو ندیدی نه؟ “

جونگین نگاهش رو از مایه ی ش./ابی که توی جام به طرز وسوسه کننده ای برق می‌زد گرفت و به صورت دیو داد

پسر روبه روش اخم کمرنگی میون اَبروهاش داشت.

جونگین سرش رو تکون داد

” هی…”

دیو با لحن گیرا ولی آرومی

” هی…”

ریووک با قیافه ی متعجبی

” همین؟ هی ، هی ؟ شما جفتتون عجیبید “

کیوهیون خندید و با دست روی شونه ی ریووک زد

” هیونگ سخت نگیر “

علامت سوالی توی ذهن جونگین ایجاد شده بود…علامت سوالی که از اون می‌پرسید چرا اینقدر چهره ی این پسر براش آشنا هست.

کیونگ سو با صدای آقای کیم به خودش اومد ، لبخند عمیقی روی لباش داشت ، می‌دونست تا وقتی انگشتر رو توی انگشتش داشته باشه دیو در کنار جونگین خواهد بود ، پس این که اون پیش آقای کیم باشه و نباشه اهمیتی نداشت و همینم باعث می‌شُد خیالش کمی آسوده باشه.

آقای کیم گفت

” هی حواست کجاست؟ چی روی اون انگشت کوفتیت اینقدر توجهت رو جلب کرده؟ “

کیونگ سو با تعجب سرش رو بالا گرفت ، پس با این حساب آقای کیم اون انگشتر رو نمی‌دید.

روزهای گذشتن و خیلی طول نکِشید که به سرعت چشم برهم زدنی یک ماه گذشت

اونروز نسیم ملایم و خنکی وزش داشت و کیونگ سو با شادابی پنجره ی اتاقش رو باز گذاشته و به درخت های شکوفه دار حیاط خیره شده بود.

” هی ، کیونگ سو “

به پایین پنجره نگاه کرد.

جونگین مثل همیشه با لبخند شاد و درخشانی که روی لباش داشت ، دستش رو برای کیونگ سو تکان داد.

” بیا توی حیاط “

پنجره رو بست و سریع پیش اون رفت

جونگین با خنده

” تو چرا همه ش چپیدی توی اتاقت؟ “

کیونگ سو با تعجب چندبار پلک زد

” باید چیکار کنم؟ “

” وقتی هوا اینقدر خوبه باید بیای بیرون “

” ولی من کارای زیادی دارم…”

جونگین لبخند زد

” می‌خوای بریم بیرون؟ “

” من و تو؟ “

” هوم…هی پسر حواست کجاست؟ چرا امروز اینقدر گیج می‌زنی؟ “

کیونگ سو سرش رو تکون داد

” نه ، ینی یه مقدار کار دارم “

” نترس بیا بریم…بابا امروز خونه نمیاد “

” نه باید به کارام برسم ، ببخشید جونگین “

جونگین با قیافه ی ناراضی ای که نشون می‌داد اصلا از جواب کیونگ سو خوشش نیومده ، لباش رو آویزون کرد

” خیلی خوب “

بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه پشت سرش رو به اون کرد و از در حیاط بیرون رفت.

به خودش گفت

” تو بهتره کنار دیو باشی…من لیاقت تو رو ندارم جونگین…تو هیچوقت نمی‌تونی از یکی مثل من خوشت بیاد “

کیونگ سو در واقع اون روز با توجه به اینکه آقای کیم برای دیدن مادر وپدرش به یک شهر دیگه رفته بود هیچ کار اضافه ای نداشت.

پس با خیال راحت توی اتاقش نشست و از انگشتر به جونگین خیره شد.

توی ذهنش شروع به تصور دوباره ی دیو کرد ، تمام حرفا و حرکاتی که می‌خواست رو می‌توانست در ذهن بیاره و آنها در واقعیت رخ می‌دادن

جونگین زمانی که مشغول پیاده روی بود دیو بهش زنگ زده و ازش خواست که همراه باهاش به یک گردش دو نفره بره و اونم این رو قبول کرده بود.

دو خیابون اون طرف تر از دور دیو رو دید که با تیپ اسپرت مشکی دَم در مغازه ای ایستاده بود.

جونگین دوون دوون خودش رو بهش رسوند

” متاسفم دیر کردم “

خندید

” عیب نداره منم تازه رسیدم “

 نگاهی به دور و برش انداخت

” خوب کجا می‌خواستی بری؟ “

” یه جای خوب “

 خندید

” اونوقت این جای خوب کجاست؟ “

” بیا می‌فهمی “

دیگه به کارای دیو توی این یک ماه عادت کرده بود. خیلی از کارای اون ناگهانی بود و همیشه جونگین رو به این فکر وادار می‌کرد که چرا این پسر اینقدر گاهی عجیب و به دور از انتظار رفتار می‌کرد.

دیو آدرس شهرک سینمایی سئول رو به راننده ی تاکسی داد.

جونگین با تعجب

” می‌خوای بری شهرک سینمایی؟ “

” هوم. ریووک هیونگ یه آشنا اونجا داره و اون تونست پارتی بشه “

” آخه چرا اونجا؟ “

دیو با خنده ای قلبی شکل که بارها و بارها جونگین به خودش گفته بود شبیه به خنده های کیونگ سو هست بهش نگاه کرد و گفت :

” من عاشق اینجور جاهام “

با رسیدن به شهرک سینمایی ، دیو دست کای رو دنبال خودش کِشیده و اون رو به سمت مرکز شهرک بُرد

 با خنده وارد یه قصر قدیمی شد

” هی جونگین تصور کن با سر و ریخت قدیمی بشینی اینجا “

جونگین با خنده کنار دیو اومد

” خیلی دوست داشتی زمان قدیم بودی؟ “

برگشت و به چشمای خندون کای نگاه کرد

” هوم…باحاله ، بری اون زمونا…پسر اون موقعا زنا از الان خوشگل تر بودن؟ نه؟”

” فکر نکنم اونا از مَرد کوتوله خوششون میومده “

دیو با حرص

” هی ، تو دوباره گیر دادی به قد من؟ “

” آخه واقعا کوتاهی ، ببینم مامانت توی بچگیت اصلا بهت شیر نداده؟ “

” جونگین ببند “

” سعی می‌کنم “

” سعی نکن ، حتما ببند “

خندید و دستش رو دور گردن دیو حلقه کرد

” اخم نکن ، بیا بریم یه سمت دیگه “

سمت دیگه چیزی که وجود داشت یه سِن موسیقی بود و یه سری آلات برای زدن موسیقی.

دیو خندید و به مسخره پشت میکروفن ایستاد و شروع کرد خوندن

جونگین با لبخند بهش نگاه می‌کرد. حقیقت این بود که دیو واقعا صدای زیبایی داشت.

وقتی تمام شروع کرد براش دست زدن

” صدات خیلی خوبه کوتوله “

” باز تو…”

کنار هم روی سکویی نشستن

” دیو؟ “

” هوم؟ “

” تو چطوری همیشه اینقدر محکمی؟ چطوری هیچوقت از هیچی نمیترسی؟ چطوری اینقدر اعتماد به نفس داری؟ “

” همه ی اینا که گفتی الان منم؟ “

” نه روح مرحوم امپراطوره شیشمه ، دید اومدیم اینجا خواست عرض ادبی کرده باشه “

” هی من هیونگتم ها ، کم مسخره کن “

” پس اجازه دارم مسخره کنم دیگه؟ “

” من کِی گفتم اجازه داری؟! “

” همین الان…”

” یا…”

خودت گفتی ، کم مسخره کن، ینی اینکه اجازه دارم یه کم مسخره ت کنم “

دیو با حرص چشماش رو چرخوند به سمت دیگه ای

” اگر اینقدر دلت میخواد یکیو مسخره کنی برو سیرک کیم جونگین “

” شدی کپی دختر بچه هایی که زورشون گرفته باشه “

با عصبانیت بلند شد و پشت سر جونگین دو زانو نشست و قبل اینکه اون بفهمه چی شده و یا بتونه واکنشی نشون بده از پشت سر جونگین دستش رو آورد و ساعدش رو زیر گلوش انداخت و گردنش رو میان ساعد و قفسه سینه ی خودش قفل کرد.

جونگین از درد و حس خفگی با کف دستاش شروع کرد به ضربه زدن به ساعد دست دیو.

وقتی بالاخره گردنش رو ول کرد و کنار اومد ،  نفس نفس زنان گفت

” دسته یا بُتُن؟ لعنتی نزدیک بود خفه شم “

دیو با رضایت خندید ، از اینکه جونگین روبه روش کم آورد خوشحال بود.

کیونگ سو لبخند تلخی زد ، حس اینو داشت که اون خودش نیست…پسری که الان اینطور آزادانه داشت با جونگین می‌گفت و می‌خندید…اینطور شوخی می‌کرد و بدون ترس بلند بلند جلوی چشم بقیه ی مردُم بدون اینکه خودش رو با دستکش و کلاه پوشونده باشه حرف می‌زد و زندگی می‌کرد…

به خودش گفت که اون خودش نیست…اون دیوی قوی و محکم ، کیونگ سویه واقعی نیست

کیونگ سوی واقعی همین پسر گوشه گیر و نفرین شده ای هست که محکوم به تنها بودنه

 اون واقعا یک نفر دیگه شده بود ، فردی که بدون در نظر داشتن اینکه اون وجودی دیگر از خودش هست در حال حسودی کردن بهش بود

دیو دستاش رو روی سن تکیه گاه بدنش قرار داد و به آسمون خیره شد

” گاهی وقتا به این فکر می‌کنم که چند نفر از مردُم تا الان روی این سن بوده َن؟ چند تا بازیگر اینجا اومده و نقش یک خواننده و یا حتی یک آماتور رو بازی کردن؟ چند نفر از اونها واقعا خوشبخت بودن و چند نفرشون هنوز خوشبختن؟ اصلا چند نفرشون الان زنده و سالمن؟ “

” چرا همیشه دنبال پیدا کردن خوشبختی توی زندگی بقیه هستی؟ چرا سعی نمی‌کنی اونو توی زندگی خودت پیدا کنی؟ “

نگاهش رو با جدیت به جونگین داد

” خوشبختی فقط یه چیز مسخره هست که خیلی هامون برای دلخوشیمون می‌گیم…ماها فقط می‌خوایم با تظاهر به اینکه به دنبال پیدا کردنش هستیم زندگی مزخرفمون رو بگذرونیم و سعی کنیم یه طوری روی دردامون رو سرپوش بذاریم “

” خیلی منفی نگری “

” شایدم تو زیادی ساده بینی جونگین ، شاید تو زیادی داری همه چیز رو خوب می‌بینی “

لبخند زد و با دست موهای سَر دیو رو بهم ریخت

” یه روزی می‌فهمی همه چیز خیلی بهتر از اون چیزیه که تصور می‌کنی “

—————

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)