هدر سایت
تبلیغات

fanfiction under his skin ep6

سلام به همه ، قسمت آخر از مینی فیک کایسو به اسم “زیر پوست اون”

فایل پی دی اف اضاف شد

یک سال بعد :
تمام این یک سال رو جونگین هرکجا که به ذهنش رسیده گشته بود ولی نتونسته بود کوچکترین ردی از کیونگ سو پیدا کنه.
تنها نشان باقی مانده از کیونگ سو انگشتری مشکی بود که جونگین اون رو در گوشه ای از اتاقش پیدا کرده بود …انگشتری که بارها و بارها اون رو توی دست دیو دیده و بالاخره با یافتن اون در اتاق کیونگ سو تونسته بود به جواب تمام چرایی های ذهنش در مورد شباهت عجیب دیو و کیونگ سو به یکدیگر دست پیدا کنه.
صدای اعصاب خرد کن آقای کیم رو شنید.
آقای کیم با لحن طلبکارانه
” هیچی توی یخچال نیست … فک کردی اینجا هتله که از صبح تا شب ول بگردی یا خودتو تو اتاقت حبس کنی؟”
جونگین دندوناش رو روی هم فشار داد و با حالت عصبی گفت
” هزار بار بهت گفتم تو کارای من دخالت نکن , سرت به کار خودت باشه ”
” خفه شو , اگه من نبودم که همینجا هم برای موندن نداشتی ”
جونگین پوزخند زد
” توی سطل زباله خوابیدن بهتر از موندن توی این خونه هست , اگه اینجا موندم فقط به خاطر اینه که ممکنه یه وقت کیونگ سو به اینجا برگرده ”
آقای کیم با لحن تمسخرآمیزی
” هه تو هنوزم به فکر اون حروم زاده ای ”
جونگین با عصبانیت زیاد یک قدم به سمت پدرش برداشت و به حالت تهدید انگشت اشاره ش رو تکون داد
” دیگه هیچوقت در مورد کیونگ سو اینطوری حرف نزن ”
می‌دونست با موندن در اونجا و تحمل بقیه ی حرفایی که احتمالا برای تحقیر کیونگ سو پدرش می‌زد فقط و فقط عصبانیتش بیشتر از قبل شده و اینطوری ممکن بود کاری رو انجام بده که بعدا خودش از اون پشیمون بشه و برای همین از خانه بیرون زد.

توی کافه ی کوچیکی نشست و همونطور که نوشیدنیش رو می‌خورد به حرفای درگوشی چند پیرمَرد اون طرف تر گوش داد .
وقتی خواست از اونجا بره که با شنیدن جمله ای از حرفاشون ، کنجکاو شد و سرجاش باقی موند
” میگن همه رو توی اون معبد راه نمی‌دن “
” آره منم شنیدم که خیلی از بی خانمان ها اونجا زندگی می‌کنن “
یه لحظه چیزی مثل یک چراغ چشمک زن توی تاریکی مطلق در ذهنش روشن شد.
شاید می‌تونست کیونگسو رو اونجا پیدا کنه.
شاید کیونگ سویه اون توی همان معبد باشه.
باید هرطور شده اونجا می‌رفت.
آدرس رو از اون پیرمَردها گرفت و قبل اینکه زمان بیشتری رو از دست بده سمت معبد که توی شمال شرقی سئول بود رفت.
ورودی اولیه معبد از یک سری پله با ارتفاع کوتاه تشکیل شده بود.
جونگین از چهل پله بالا رفت و تونست محوطه ی ورودی معبد رو ببینه.
محوطه ای که سنگ فرش سفید و طوسی داشت و هر دو سمت درخچه های کوتاهی قرار داشتن و زیبایی و آرامش خاصی رو به آدم منتقل می‌کردن.
از راه سنگ فرشی گذشت و وارد محوطه ی اصلی شد.
یه محوطه ی بزرگ و مربع شکل با کف پوشی از سنگ های بزرگ و مربع شکل.
جونگین نگاهش رو اطراف چرخوند ، همه جا پُر بود از درخت های بزرگ ژینگو.
اینقدر طروات و سر سبزی اونجا بود که برای چند لحظه به طور کامل فراموش کرد که اصلا برای چه کاری به اونجا اومده.
گلدون های بزرگ که دَرِش درخچه های سبزی دیده می‌‎شد همه جای حاشیه ی محوطه قرار داشتن.
راهبی کم سن و سال با لباس نارنجی که شبیه به پارچه ای بود که دورش پیچیده شده باشه به نزدیک جونگین اومد.
لبخند دلنشینی روی لبهاش داشت و چشماش به طرز عجیبی برق می‌زدن.
جونگین با خم کردن سر بهش احترام گذاشت و راهب کف دستاش رو بهم زد و کمی سرش رو به سمت پایین خم کرد.
صورت سفید و مهربونش بیشتر شبیه به یک الهه مَرد بود تا یک انسان زنده و واقعی.
جونگین نمی‌دونست چطور باید حرفش رو بزنه و یا چه چیز باید بگه
از روی اجبار برای جمع کردن تمرکزش نگاهش رو به اطراف داد و تازه تونست متوجه ساختمان بزرگ و چوبی معبد که به رنگ قرمز و قهوه ای و سبز کمی دورتر قرار داشت بشه.
یک ساختمون که کاملا می‌شد از روی ظاهرش فهمید خیلی قدیمیه.
دوباره نگاهش رو به صورت راهب روبه روش داد
” سلام… من …من دنبال یک نفر می‌گردم “
” سلام ، شما دنبال شخص خاصی هستید؟ “
جونگین آب گلوش رو قورت داد
” یک پسر جوون ، پسری با موهای بنفش و چشماش رنگ کمونی “
لبخند راهب از قبل هم عمیق تر شد
” برای چی دنبال اون می‌گردید؟ “
” خوب من…من از دوستاش هستم ، یه دوست که خیلی وقته منتظر برگشته اونه “
” پس حتما این دوست باید بدونه که وقتی شخصی برنگشته به این معنی هست که هنوز آمادگی برگشتن رو نداره “
جونگین با خجالت و کمی ناراحتی سرش رو زیر انداخت و به بازی انگشتای در هم قلاب شده َش خیره شد
” ولی من باید اونو ببینم ، من خیلی وقته که دنبالش می‌گردم “
بدون اینکه خودش بخواد بغض گلوش رو گرفت و چشماش پُر اشک شدن.
سرشو بالا گرفت.
” خواهش می‌کنم اگر اون اینجاست بذارید من ببینمش ، من واقعا باید اونو ببینم ، خواهش می‌کنم “
راهب کمی سرش رو تکون داد و دست چپش رو بالا آورد و به سمتی اشاره کرد
” اونو می‌تونی توی جنگل بامبو ببینی “
جونگین با خوشحالی ازش تشکر کرد و به طرفی که اشاره شده بود رفت
پله های سنگی قهوه ای کِرم قدیمی ای رو بالا رفت.
و به محوطه ای محصور شده میان بامبوهای بلند رسید، نور خورشید از لابه لای ساقه ها عبور می‌کرد و باعث شده بود که به فضا به صورت زرد رنگ در بیاد.
صدای زمزمه ی آروم فردی رو شنید و به قدم هاش سرعت بیشتری داد.
بالاخره تونست اونو ببینه ، بالاخره تونست کیونگ سوی گمشده َش رو در حالی که روی دو زانوش روبه روی یک مسیر آب نشسته و با زمزمه های آرومش در حل دعا کردنه ببینه.
جونگین هنوزم با وجود فاصله ای که باهاش داشت می‌تونست گرمای وجود کیونگ سو رو حس کنه…هنوزم موهاش با حالت خاصی می‌درخشیدن.
اشکای بیشتری سطح کروی چشماش رو پُر کردن و بهش دلتنگی زیاد از حدش به موجود روبه روش رو یادآورد شدن.
با قدم های آهسته و بی صدای به سمتش رفت و بالاخره به پشت سرش رسید.
میان تمام جمله های دعایی کیونگ سو یک اسم به صورت مدام تکرار و تکرار می‌شد
” جونگین “
دستاش رو بالا آورد و روی دهنش گذاشت تا اون متوجه هق هق گریه هاش نشه.
اینقدر غرق دعا کردن برای جونگین بود که اصلا متوجه نشد شخصی مدتهاست پشت سرش ایستاده.
وقتی بالاخره راز و نیازش تمام از سرجاش بلند شد.
تا به سمت عقب برگشت ، جونگین رو دید که با صورت خیس از اشک و لبخند مهربون و دلتنگی بهش خیره شده.
جا خورد
” جون…جونگ…جونگین؟ “
خندید و اشکاش رو با دستاش پاک کرد
” کیونگسوی من… “
کیونگ سوی من ، توی ذهنش این سه کلمه به صورت دائم تکرار شد ، الان جونگین اونو کیونگ سوی من خطاب کرده بود؟!
هرچی اشکاش رو پاک کرد باز هم با هجوم بیشتری صورتش رو گرفتن
چند قدم باقی مونده بین خودش و کیونگ سو رو طِی کرد و کاملا روبه روی اون قرار گرفت ، اینقدر نزدیکش بود که تونست صدای نامنظم تپش های بلند قلب کیونگ سو رو بشنوه.
دستاش رو به آرومی روی بازوهای کیونگسو گذاشت
” نگفتی دلم برات تنگ میشه؟ نگفتی وقتی نباشی من چقدر تنها میشم؟ هوم؟ چرا رفتی کیونگسو؟ چرا یهو تنهام گذاشتی؟ “
نمی‌دونست باید چی بگه…باید چه جوابی به جونگین بده…اصلا اون چرا اینجا اومده بود؟ چرا به دنبالش اومده بود؟
دستاش رو به پشت کتف های کیونگ سو بُرد و اونو سمت خودش کِشوند.
بدن کوچیک و لاغرش رو میان آغوش گرمش گرفت و سرش رو توی موهای اون فرو برد.
با صدای آرومی شروع کرد به حرف زدن
” دلم خیلی برات تنگ شده بود کیونگ سو ، تمام این یک سال رو دنبالت گشتم ، هرجایی که فکرش رو کنی دنبالت رفتم ، کیونگ سو من واقعا متاسفم ، متاسفم که نتونستم احساست رو بفهمم ، متاسفم که هیچوقت نتونستم بفهمم تو و دیو یکی هستید…متاسفم که اونروز روی اون سکوها بهت نگفتم کسی که دوستش دارم خود تویی ، متاسفم که تو هیچوقت نفهمیدی چقدر دوستت دارم “
با لبخند تلخی اونو از توی بغل خودش بیرون آورد و با شستش اشک هایی که از چشمای رنگ کمونیش روی صورتش ریختن رو پاک کرد
با صدای خفه و لرزونی گفت
” ینی تو…تو از یه دختر خوشت نمیومد؟ “
خنده ی آرومی کرد
” من وقتی یکی مثل تو رو دارم چطوری می‌تونم از آدم دیگه ای خوشم بیاد؟ اونم یه دختر “
چشمای درشتش که حالا مظلوم تر از هر زمان دیگه ای شده بودن رو به چشمای جونگین دوخت.
” ینی تو دوستم داری؟ تو واقعا دوستم داری؟ منو ، منه نفرین شده رو…من زشت رو …”
جونگین انگشتاش رو روی لب های قلبی شکل کیونگ سو گذاشت
” هیس ، تو نه زشتی نه نفرین شده ، تو از هرچی پسر و هرچی آدمه که تا الان دیدم خوشگل تری…تو مهربون ترین و دوست داشتنی ترین موجودی هستی که من توی تمام زندگیم دیدمت ، دوستت دارم کیونگ سو…با همه ی وجودم دوستت دارم “
از خوشحالی خندید و بغض کرد و با چونه ای لرزون گفت
” خیلی دوستت دارم جونگین “
لبخندی زد و خیلی نرم و آروم ب./سه ی کوتاهی رو به لبای کیونگ سو زد
آروم از همدیگه جدا شدن
” دیگه هیچوقت نمی‌ذارم تنها بمونی کیونگ سو ، دیگه هیچوقت نمیذارم چشمات پُر اشک بشه “
لبخند پُر از عشقی بهش زد
” همیشه کنارت میمونم کیم جونگین “
______________________
ما به این دنیا می‌آییم تا عاشق شویم
چیزی شبیه به این جمله رو زمانی قبل تر در جایی خوندم ، شاید باور داشتن بهش بتونه باعث شادی زندگی خیلی از ماها بشه
عشق صرفا جرقه ای از احساسات و یا بالا پایین شدن هورمون ها در بدن من و شما نیست
عشق صرفا کِشش به فردی دیگر نیست
خیلی چیا هست توی این زندگی که می‌شه باهاشون دلخوش بود و می‌شه ساعت ها مثل یک تندیس خوشبختی بهشون نگاه کرد و یا اونا رو در ذهن یادآور شد.
اینکه ما چگونه به دنیا آمده ایم و یا از چه جنسیتی هستیم و چه قیافه ای داریم و میان چه خانواده ای قرار گرفته ایم دست خود ما نیست
ولی چیزی به اسم سرنوشت در دستان خود ما قرار داره…سرنوشتی که از نظر خیلی ها از قبل نوشته شده و ما فقط عروسک های خیمه شب بازی در حال ایفای نقشی میان صحنه ای از اون هستیم ولی چیزی که از نظر من واقعا وجود داره اینه که هم من و هم شما ، هر کدوم از ماها می‌تونه یک سرنوشت رو برای خودش رقم بزنه
می ‌تونه از درون خودش مَنی رو بسازه که خواستار وجودشه
اینکه من و شما کی باشیم و چه کاری انجام بدیم چیزی هست که خودمون با ذهنیت و طرز فکر و با کارهامون اون رو رقم می‌زنیم

” پایان “

 

فایل دانلود کامل مینی فیک

 

ohsehun40-62


خوب اینم از اتمام این مینی فیک ، خوشحال میشم نظرتون رو در موردش بدونم

احتمال خیلی زیاد یک مینی فیک از کاپل “چانبک” رو براتون شروع به گذاشتن خواهم کرد

از همتون ممنونم که این مینی فیک رو خوندید و از اون دوستایی که پسند زدن و کامنت گذاشتن هم تشکر ویژه می‌کنم

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 50 نظر 31 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
coupon codes advance auto parts
مهمان

The main reason why no-one is having a debate about watch and as a consequence the thing one ought to perform right now.

maryam_Drv
مهمان

من دوستش داشتم ولی حیفـــــــــــــــــــــ خیلی خیلی کم بوووووووووووود :nanahat:

...₪μ#£$...
مهمان

وااااااووووو….خیییییلی قشنگ بووووود….کاش یکی از این انگشتراروهم من داشتم…..ممنووووووون

...₪μ#£$...
مهمان

مرسییییییی….من پی دی افشو دان کردم….به نظرم خیییلی قشنگه…. :charkhesh:

honey
مهمان

خیلییییییییی خوشمل بووووووووود :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

카이수
مهمان

فوق العاده بووووووووووود محشر بوووووود :heartme: :heartme: :heartme: :kissme:

Nagin
مهمان

این خوندم خیلی خوب عالی ولی بیچاره دی او اولش خیلی درد ناک بود تخیلش خیلی خوب مثل اون فیک کریس و سهون نقاشی
حالی میکنه ادم مرسی خسته نباشی بخش برف وقت اپ این نتوانستم بخونم ولی پ اف خوندم تا اخر خیلی قشنگ بود رمانتیک و دردناک

Maryhan
مهمان

خسته نباشی عزیزم
من دانلود کردم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhufF.gif هنوز نخوندمش و فکر کردم اول کامنت بذارم چون ممکنه یادم بره بعدا

narsis69
مهمان

بنظر من خیلی خووووووب بود.عالی بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
اول اینکه کایسو بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifخیلی رومانتیک بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif
خیلی قشنگ احساسات کیونگسو توصیف شده بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
موضوعش هم خوب بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif
منتظر بقیه ی داستانات هستیم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuhD.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

pedram
مهمان

عاالیییییییییییییییییییییییییی بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

یاسمن
مهمان

وااااااااای خدای من ……. یکی از بهترین فیک هایی که به عمرم خوندم …… ممنونم …… قلمت عااااالیه عزیزم….. اینو از ته دلم میگم ….. موفق باشیییی

afsaneh LCS
مهمان

سلام عزیزم
من تازه مینی فیکو خوندم
خیلی قشنگ بود و خوشم اومد
امیدوارم بتونم بازم کاراتو دنبال کنم موفق باشی گلم

aram
مهمان

وااای خیلی عالی بود ایدش واقعا قشنگ بودمرسی ولی کاشکی قسمت اخرو انقد زود جمش نمیکردیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

sahelam
مهمان
D.O
مهمان

من دی او دوووووست
کایسو بسیاااار دووووست
بازم کایسو بنویس عزیزم

sahar
مهمان

عالی بود عالییییییییییییی ممنون عزیزohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Mah
مهمان

عه چه جالب!! فک نمیکردم این طوری تموم بشه! خیلی خوب بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

wpDiscuz