هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Victim Ep10

هایا!

قسمت 10 فیک قربانی

از الان خودتونو برای قسمت بعد آماده کنین!

قسمت 10: اعتماد

صدای لرزان سهون که در گوشهایم طنین انداز می شد، خون را در رگهایم منجمد می کرد. دستم روی سینه ام گذاشتم. در کمال ناباوری فهمیدم که قلبم هنوز می تپد.

حواسم را به مکالمه سهون دادم:

-«باشه باشه، فهمیدم…آره من خوبم، میام اونجا…آروم باش چانیول …الان خودمو می رسونم…»

تلفن را قطع کرد و بدون مکث کیف پول، کلیدها و تلفن همراهش را از روی میز برداشت و به سمت در رفت.

-«من باید برم بک، زود بر می گردم مراقب باش و در رو باز نکن.»

بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند این را گفت و رفت. حتی نگفت چه اتفاقی افتاده است. همان طور که چهار زانو روی زمین نشسته بودم، با ناامیدی سرم را پایین انداختم و شروع کردم به بازی کردن با انگشتانم. صدای پای سهون را می شنیدم که از خانه دور تر و دور تر می شد. اصلا نمی توانستم تصور کنم که تا برگشتن سهون در خانه انتظار بکشم، میخواستم همراه سهون بروم.

 قلبم شروع به تند تند تپیدن کرد. نبضم در گوشهایم میزد، دستم را روی قلبم گذاشتم، چشمهایم را بستم و با دقت به صدای قلبم گوش دادم. قلبم هم همین را میخواست، قلبم هم طاقت انتظار را نداشت. حالا که قلبم با من موافق بود، مصمم شدم که دنبال سهون بروم.

با نهایت سرعتم، از خانه بیرون رفتم و دنبال سهون دویدم.

آنجا بود، سر خیابان برای یک تاکسی دست تکان می داد.

به سرعتم افزودم تا قبل از اینکه سوار تاکسی شود به او برسم. حالا سهون در تاکسی را باز کرده بود تا بنشیند…فقط چند قدم دیگر…

بخاطر سرعتم محکم به سهون برخورد کردم.

-«هی چیکار می کنی….بک تویی؟؟؟»

کمی از سهون فاصله گرفتم برای عذر خواهی خم شدم.

-«مگه بهت نگفتم تو خونه بمون…»

صدایش را تا حد زمزمه پایین آورد:

-«اگه یکی از اونا ببینتت چی؟»

سرم تکان دادم. می دانستم حق با سهون است ولی هیچ جوره نمی توانستم آرام بگیرم.

سهون را کنار زدم و زودتر سوار تاکسی شدم.

-«بکهیون؟ اصلا به حرفم گوش میدی؟ تو باید تو خونه…»

گوش هایم را گرفتم. الان وقت نگرانی برای خودم نبود. سهون آهی کشید:

-« نمی دونم چرا حریف تو نمی شم.»

بعد کنار من در تاکسی نشست و آدرس را به راننده گفت. با وجود نگرانی ای که روی تک تک مویرگ هایم بند بازی می کرد، بخاطر پیروزی ام در برابر سهون پوزخند زدم.

وقتی بعد مدت زیادی در ترافیک ماندن به بیمارستان رسیدم هر دویمان تقریبا تا داخل بیمارستان پرواز کردیم و من مطمئن بودم اگر آنجا خبر های خوبی نباشد، روحم هم پرواز خواهد کرد.

بالاخره در بخش پر هیاهوی اورژانس شبح یک هیکل آشنای دراز را تشخیص دادم. سهون صدا زد:«چانیول»

چانیول به عقب برگشت.چشمهایش پف کرده بود و نوک گوش های بزرگش قرمز شده بود.

 در حالی مثل بچه های نق نقوی چهار ساله زار زار گریه می کرد خودش را در آغو/ش سهون پرت کرد.

-«سهونی بالاخره اومدی…»

-«چانیول؟»

-«فسقل پنبه ای تو دیگه اینجا چیکار می کنییییی؟»

سهون دستپاچه گفت:«چانیول آروم باش!!!»

صدایی از پشت سرمان آمد:

-«بچه ها چی شده؟ من تازه پیام چانیول رو دیدم…از دانشگاه تا اینجا رو دوییدم…وای بک تو اینجا چیکار می کنی؟؟؟؟»

چند لحظه خشکم زد و بعد خیالم کمی راحت شد که کای و چانیول سالم بودند.

ولی کی تصادف کرده بود؟

به سهون نگاه کردم که چانیول همچنان در بغلش زار میزد:

-«آآآآآهااااا….اااااا»

-«چانیول! به خودت مسلط باش!»

-«آخه چطوری؟ مامانم روی تخت اتاق عمل افتاده…چطورییی؟»

سهون با حالتی آمیخته با ترس و تعجب زمزمه کرد:

-«همه چی درست میشه…»

-«چی درست میشه؟ تو بگو! مامانم بمیره من چه گلی به سرم بگیرم!»

-«گل رس! خوبه؟ حالا دیگه گریه نکن!»

-«از کجا بیارم سهون!»

-«چی رو؟»

-«گل رس!»

-«من برات میارم گریه نکن!»

-«یادت نره سهون!!!»

-«نه نه یادم نمیره ولی چان الان مادرت مهم تره یا گل رس؟»

-«مگه فرقی ام داره؟؟؟!!» :/

سهون:«ها؟»

من:«هه؟؟»

کای:«پلانگتون…»

در میان موجی از حس تعجب و ناامیدی ما نسبت به جلبک دراز گریان کنارمان، در اتاق عمل باز شد و مرد نایلون پیچ شده ای بیرون آمد:

-«آقای پارک؟!»

چانیو دست از گریه کردن کشید:

-«بله؟»

-«خوشبختانه حال مادرتون خوبه ولی باید یه چند روزی بستری باشه.»

-«واقعا؟؟؟؟»

دکتر با لبخند سری تکان داد.

آن لحظه انگار باری از روی شانه هایم برداشته شد. با وجود اینکه تا به حال خانم پارک را ندیده بودم ولی واقعا برایش نگران شده بودم. و حالا بنظر می آمد که همه ما حس بهتری داشتیم.

در چند ساعت بعد چانیول بالای سر مادرش نشسته بود و انتظار بیدار شدنش را می کشید و سهون و کای هم هر دقیقه به من یادآوری می کردند که نباید در مکان های عمومی باشم.

 برای راضی کردن آنها مجبور شدم سویشرتی که برای احتیاط با خودم آورده بودم بپوشم و کلاهش را روی سرم بکشم، این درحالی بود که ما در یکی از روزهای آفتابی فصل بهار قرار داشتیم.

ولی متاسفانه، این کار من باعث نشد که کای دست از سرزنش کردنم بردارد:

-«…میدونی که نباید میومدی بک…اونم یه همچین جایی…اگه پیدات می کردن چی؟اگه…»

با  آمدن چانیول کای دست از غر زدن سر من برداشت و پرسید:

-«حالشون چطوره؟»

-«خوبه…بهش آرامبخش زدن، خوابه.»

سهون گفت:«وقتی زنگ زدی و گفتی چی شده یه لحظه نزدیک بود سکته کنم…»

حس حضور آشنایی در راهروی بیمارستان حواسم را از حرف های سهون پرت کرد.حس تاریک و سردی که در فضا بود، عطر آشنایی که در بین بوی تند ضدعفونی کننده ها به مشامم میخورد تنها یادآور یک نفر بود.

سرم را چرخاندم و به او که بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم.

-«اوه چه نگاه خطرناکی…بعد دو هفته اینجوری ازم استقبال می کنی؟»

کای و چانیول با تعجب گفتند:«تو؟؟؟»

سهون سرش را بین دستهایش گرفت:

-«باز این پسره ی منحوس پیداش شد!!»

-«چیییی؟ به کی میگی منحوس؟ مگه من چیکار کردم؟؟؟ اصلا ولش کن…`تو` اینجا چی کار می کنی دقیقا؟»

به من اشاره کرد که همچنان با خشم نگاهش می کردم.

-«فکر نکردی یکی بشناستت؟ شما ها…آره با شماهام! این جوری می خواین ازش محافظت کنین؟؟؟ مثل اینکه هنوز نفهمیدین قضیه چقدر جدیه!آه خدای من!!!»

کلافه به دیوار رو به روی ما تکیه داد.

بعد ازچند لحظه سکوت کای گفت:

-«لوهان؟»

-«هههم؟»

-«چرا اینکارو میکنی؟»

-« به خودم مربوطه!»

سهون با لحن تمسخر آمیزی گفت:

-«قانع شدم!»

-«تو یکی هیچی نگو که هنوز دلم ازت پره!!!!!»

با حالت عحیبی به من نگاه کرد و ادامه داد:

-«مخصوصا بخاطر اینکه گذاشتی بیاد اینجا.»

-«چرا؟…»

-«فکر کردم آدم منطقی ای هستی ولی ازت ناامید شدم. بهتره زود از اینجا برین»

ازجایم بلند شدم و به سمت لوهان رفتم. بقیه با دستپاچگی از جایشان بلند شده بودند و ما را خیره نگاه می کردند.

فقط چند لحظه در چشمهای زیبای لوهان خیره شدم، نمی دانستم در عمق آن چشمها دنبال چه می گردم، خاطره ای از گذشته؟ نشانی از زندگی؟ صداقت؟ سرم را پایین انداختم. احساس بلاتکلیفی می کردم.

-«می دونی که نباید اینجا باشی»

سرم را بالا آوردم دوباره به او نگاه کردم، این لحن صحبتش خیلی برایم آشنا بود. سرم را به نشانه تایید تکان دادم.

-«خوبه که خودتم قبول داری. باید خیلی مواظب باشی، با همتونم! اونا همه جا مامور دارن بهتره این موضوع رو جدی بگیرید، مخصوصا تو عینکی!»

سهون پرسید:

-«با منی؟؟»

-«مگه غیر تو اینجا کس دیگه ای هم عینک زده؟»

چانیول با ذوق گفت:«آره، کای موقع مطالعه میزنه!!!»

-«منظورم الان بود! کای الانم عینک زده؟»

-«اهه…کای الان عینک زدی؟»

لوهان دو دستی بر سر خودش کوبید:

-« توی مغز تو چیه؟ کاه؟…»

کای یکی محکم پس گردن چانیول کوبید:

-«بیا حتی اینم فهمید! جلبک مغز!»

-«این به درخت میگن سیاه سوخته! اسمم لوهانه. در ضمن بهتره هر چه زودتر برین خونه.»

-«راست میگه بیاین بریم…بک بیا»

خواستم دنبال کای بروم که صدای عجیبی توجهم را جلب کرد و بلافاصله سردی فلزی را پشت سرم حس کردم که مرا یاد، یاد…

یاد هفت تیر می انداخت.

-«پیدات کردم! تکون بخوری مغزتو میترکو…»

صدای خفه ای آمد و بعد مرد روی زمین افتاد.

 دقیقا وسط پیشانی اش گلوله ای نشسته بود.

درست رو به روی من لوهان تفنگش را که صدا خفه کن داشت را پایین آورد:

-«می دونستم آخرش اینجوری میشه.»

بعد رو به سه نفری که سرجایشان خشکشان زده بود فریاد زد:

-«باید زود از اینجا فرار کنین…اینجا امن نیست!!….سهون!! چه غلطی داری می کنی؟؟؟»

-«معلومه زنگ میزنم به پلیس…»

-«احمق اگه پلیس کاری میتونست بکنه که من چهار سال پیش اینکارو می کردم! الان تنها کاری که می تونیم بکنیم فرار کردنه…»

-«آخه تو از کجا..»

-«به اونش کار نداشته باش! دنبال من بیاین!»

وقتی دید آن سه نفر واکنشی نشان ندادند دستش را به سمت من دراز کرد:«با من بیا!….خواهش می کنم!»

با حالت ملتمسانه ای ادامه داد:

-«خواهش میکنم، بهم اعتماد کن.»

به عمق چشمهایش نگاه کردم.

و دستش را گرفتم.

-«زود باش، قبل از اینکه پیدامون کنن…بدو!!!»

نظر و لایک و فراموش نشه…وگرنه…خودتون می دونید دیگه قسمت بعدو نصف میکنم! 

The following two tabs change content below.

Elena Salvatore

کی پاپ لاور (اکسو ال، استارلایت دو آتیشه، لاو، بیبی و...) نقاش و طراح سبک رئالیسم و طراح مانگا. بشدت عاشق مانگا و انیمه هستم. هر نوع کاپلی رو دوست دارم (از اصلی و فرعی و میان بر و...) همه جور ژانری می نویسم ولی ژانر های جنایی، ترسناک و تخیلی مورد علاقه ام هستن. پایان های خیلی غمگین و فلاکت بار رو هم خیلی دوست ندارم. معمولا آروم و مهربونم ولی یه نیمه خبیث تو وجودم دارم که وقتی بیدار بشه اونوقت در رذالت همتا ندارم! البته تا وقتی که شما کامنت بزارین نیمه خبیثم خواب می مونه ^^

Latest posts by Elena Salvatore (see all)

Elena Salvatore 46 نظر 25 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
maraaal.fm
مهمان

عالیییییییییی مرسی و خسته نباشی

zoza/exol
مهمان

شخصیت خنگ چان و منلی لوهان رو خیلی دوست

Diana
مهمان

چرا ادامشو دیگه نمینویسی؟؟؟؟من منتظر ادامشم راستی دی او کی میاد؟؟

neda
مهمان

چان و سهون :khande: :khande:
لوهان تو این داستان درحد مرگ منلیه :nish: :nish:
ووووییی داره هیجانی میشه :yehetohorat: :yehetohorat:
خیلی خیلی ممنون :heartme: :heartme:
اخی دلم برا شکلکا تنگ شده بود اصن نوشتن نظر بدون اینا صفا نداره مرسی از راه کاری که دادی منتظریم :rose: :rose: :rose:

monir
مهمان

سهون اینجا یکم بیش از اندازه کودن نشده؟ :/ :gijiviji: :gijiviji: :gijiviji: :gijiviji: :gijiviji:
لوهانم که مث یه فرشته نجاته همیشه اهویییمممم :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :kissme: :kissme: فیکت باحاله از افکار پلیدتم معلومه ماجرای اصلی هنوز شروع نشده :nish: :becharkh: :becharkh: :becharkh: :becharkh:

zhr
مهمان

اووووف…چه لوهان منلی شده….چوووون…عیول…خسته نباشی…خداقووت

mahsa
مهمان

ببخشید من واسه قسمته نه کامنت نزاشتم ولی فیکتو دوست دارم…معذرت

rosha
مهمان

-___- این چ شاس میزنه -___-
.
.
.
.
.
لوهان از کجا میدونست تقصیر سهوننننننههههههههههه؟! :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: .
.

.
.
.
هیجانی خواهد شد عایا ؟! :aaaa: :aaaa: :aaaa:
.
.
.
.
.
عاغا اونی متچراتییییییییییییییییم سوووووو ماچ :nish: :nish: :nish: :like: :like: :like: خسته نباشیه :kissme: :myheart: :rose: :heartme:

narsis69
مهمان
وای مررررسی. خیلی خوووووب بوووود. خسته نباشی. چقد خوب که بکی با سهونی رفت! ! و چقد خوبتر که کای سالم بود!! عررررر. تو بیمارستان؟؟؟ لوهان؟؟؟ آدم کشت؟؟؟ حلوای من!! اون سه تا خنگول هم که عین بز ایستادن نگاه میکنن! !هرچند حق دارن ها،بیچاره ها هنگیدن!! وای چانی چقد مشگنه!! :khande: :khande: تو اون وضعیتی که واسه مامانش پیش اومده،داره چرت پرت میگه! !یعنی واقعا در این حد خنگوله؟؟؟ :khande: خخخخخ :khande: چانی و سهون دوستن یا دشمن؟؟ عینهو سگ و گربه ن که!! دوسشون دارم!!! لوهان و هم خیلی دوس دارم!! جووووونم. چه ابهتی داره پدر سوخته!! به… Read more »
#######
مهمان

ممنون
قشنگ بود
اول فکر می کردم کای تصادف کرده…خوب شد اون نبود
منتظر قسمت بعدم
خسته نباشی

Daisy
مهمان

من الان هنگ خالصم :becharkh:
کلی سوال دارم ولی حوصله پرسیدنشونم ندارم چون بعدا ایشالا جوابمو میگیرم :nish:
فقد اینکه چانیول واقعننن یه تخته ش کمه..ینی اگه مسخره بازیش نباشه کم داره چه بسا که اگه م مسخره بازیش باشه بازم کم داره..وسط این موقعیتا جای شوخیه؟ :heeey:
مرسی :myheart:

fj-baeky
مهمان

ممنون عزیزم خسته نباشی بووووووووووووووووووووووووووس :heartme:

فاطمه2
مهمان

سلامممم عاللللی بود من از لوهان خوشم اومده
نههههههههه گفتاری ننویس از ارزش قلمت کم میکنه اینهمه خوندیم تو زبان فارسی که نباید شکسته و محاوره ای نوشت تو متن :smile:

samira
مهمان
سلام النا جان… راستش من تازه این فیکو شروع کردم به خوندن و دارم اولین نظرمو میزارم😊😅 چون از اول پشته هم خوندم یه دفعه برا همه ی قسمتا رواینجا نظر میزارم ولی از این به بعد برای هر قسمت نظر میزارم😊😊 درباره ی داستان باید بگم عاااااالیه هم موضوعش هم شخصیتاش هم این که قلمت خیییلیییییی خوبه و من دوسش دارم 😊👍👌👏 قسمتایی که اول برای فرار بک از اون آزمایشگاه بود،حالتای ترسیده ی بک و اون تعقیب و گریزو خیلی خوب توصیف کرده بودی انگار خودمم اونجا با بکی داشتم فرار میکردم😉😅 در کل همه چی خیلیییی خوبه… Read more »
mia
مهمان

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ عالی بود مرسی :heartme: :heartme: :heartme: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart:

wpDiscuz