هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Victim Ep11

سلاااام! 

با قسمت 11 فیک قربانی بعد از مدتی مدید در خدمتتونم!

حالا بپرید ادامه…

قسمت 11: تعقیب و گریز

-«بدو بکهیون…بدو دیگه!!!!»

لوهان با تمام سرعت می دوید مرا هم دنبال خودش می کشید. فقط صدای کای را شنیدم که اسمم را صدا می زد و بعد همان صدا هم دور و دور تر شد.

دوباره داشتم فرار می کردم، باز هم از راهرو های سفید می گذشتم و پایم روی سرامیک سفید لیز می خورد. یکبار دیگر دنبال در خروج بودم.

فقط یک چیز فرق کرده بود، این بار تنها نبودم.

از رو برو صداهای ضعیفی را شنیدم و از آنجا که مطمئن بودم لوهان نمی تواند بشنود، دستش را به سمت خودم کشیدم و از حرکت بازایستادم.

لوهان با تعجب ایستاد و با صدایی آرام گفت:«چی…شده؟»

با انگشت اشاره به انتهای راهرو اشاره کردم و دوباره او را به سمت خودم کشیدم. برقی از هوشیاری در چشمانش درخشید و هر دو در تحت یک توافق مسکوت به راهروی سمت چپمان دویدیم. متوجه شدم لازم نیست برای تفهیم کردن خواسته ام به او تلاش زیادی بکنم، او از چشمهایم همه چیز را می خواند.

با تمام سرعتی که پاهایم اجازه می داد دنبال لوهان می دویدم. او  سریع می دوید بدون اینکه پوتین هایش روی کف سرامیکی کوچکترین صدایی بخورد، درست به سبکبالی آهوی در حال دویدن. 😍

این یکی راهرو به طرز مشکوکی طولانی و خلوت بود و همین باعث شده بود احساس ناامنی کنم. پاهایم بر اثر دویدن درد گرفته بود و ریه هایم سرد و سوزناک شده بودند، به خودم یاد آوری کردم که قبلا در شرایط وحشتناک تری از دست آنها فرار کرده بودم و همان ها هستند که الان مجهر اسلحه گرم در این راهرو ها دنبالم می گردند.

وقتی که صدای پاهای ضعیفی را از پشت سرمان شنیدم، محکم لوهان را به جلو هل دادم که بگویم آنها به ما نزدیک می شوند. او متوجه منظورم شد، چون لحظه ای به پشت نگاه کرد و بعد دستم را کشید و با سرعت بیشتری به دوییدن ادامه داد.

-«بدو الان دیگه تموم…»

لوهان ناگهان دست از دوییدن کشید به دیوار روبه رویمان خیره شد.

-«نمیشه؟»

نفس زنان به من نگاه کرد و نگاهمان به هم گره خورد، در آن نگاه چیز جالبی ندیدم. از اول هم به این راهروی خلوت و طولانی حس خوبی نداشتم اما اصلا تصور نمی کردم یک بن بست مزخرف باشد، درمانده بودم مخصوصا که صدای مردانی که دنبالمان بودند حالا دیگر به وضوح شنیده می شد.

یعنی گیر افتادیم؟ به لوهان نگاه کردم. لحظه ای مکث کرد، فقط یک لحظه و من را با خودش درون نزدیک ترین اتاق کشید.

بدون اینکه به خودش زحمت بستن در را بدهد، به سمت پنجره دوید و آن را ارزیابی کرد، پنجره بزرگ بود، حفاظ نداشت و از آنجایی که در طبقه اول بیمارستان بودیم، احتمالا فقط چهار یا پنج متر تا حیاط ارتفاع داشت. از حالت مصمم لوهان فهمیدم که احتمالا می خواهد این فقط چهار یا پنج متر را نادیده بگیرد!

او پنجره را باز کرد و به محض اینکه پایش را روی لبه ی آن گذاشت صدای فریادی از پشت سرم بلند شد:

-«داری چه غلطی می کنی؟؟؟؟»

سهون. بیش از هر زمان دیگری شبیه گربه های عصبانی شده بود و نفس نفس می زد.

-«گفتم داری چه غلطی می کنی؟؟»

کای و چانیول در چارچوب در ظاهر شدند. کای به محض دید من زمزمه کرد:

-«بکهیون…»

-«کای…»

سهون فریاد زد:

-«لوهان!!»

لوهان بدون اینکه از لبه پنجره پایین بیاید گفت:

-«چیه؟ مشکلی داری؟؟ آها می خواستی بدونی چه غلطی می کردم؟؟؟ داشتم از دست یه گروه جانی فرار می کردم…»

-«اوه کی به کی میگه جانی…»

کای مداخله کرد:

-«سهون اونا همونایی هستن که با بک اون کارا رو کردن…»

-«کای؟؟؟! تو هم؟؟؟؟»

-«اونا دارن میان»

چانیول با عجله در را بست و چفت پشتش را انداخت و رو به کای گفت:

-«چی کار کنیم؟»

-«معلومه می پریم!!»

-«شوخیت گرفته لوهان؟؟؟»

لوهان خودش را به نشنیدن زد و خیلی بی خیال از پنجره بیرون پرید. به سمت پنجره دویدم و او را دیدم که دستهایش را به سمتم گرفته:

-«بپر پسر، من می گیرمت»

-«نه بک…»

-«بپر تو از پسش بر میای این زیاد بلند نیست.»

 به پشت سرم نگاه کردم، به خانواده عزیزم.

خودم را روی لبه پنجره بالا کشیدم و پریدم.

تقریبا در بازوان لوهان فرود آمدم که اگر نمی آمدم و قدرت دستانش سرعت فرود و سنگینی ام را مهار نمی کرد، مطمئنا ساق پایم به طرز بدی می شکست.

با وجود اینکه ساق پایم کمی تیر می کشید، همپای او شروع به دوییدن کردم و بعد از طی کرد حیاط نسبتا خلوت پشت بیمارستان بالاخره از در پشتی خارج شدیم و به داخل اولین کوچه ی بعد از آن شدیم. دنبال لوهان در کوچه های تنگ و تو در تو می دوییدم و سعی می کردم به کای، سهون و چانیول فکر نکنم. وقتی می پریدم کای نگران بود، خیلی نگران.

با ایستادن ناگهانی لوهان به پشتش برخورد کردم. از آنجایی که شانه هایش زاویه دیدم را بسته بود در آن لحظه نتوانستم بفهمم چه اتفاقی افتاده، هر چند وقتی از بالای شانه اش نگاه کردم کاملا موقعیت فاجعه بارمان را درک کردم.

هفت نفر، مسلح و عجیب و غریب رو به رویمان سبز شده بودند.

یکی از آنها قد کوتاه تر از بقیه بود و خالکوبی های چندش آوری روی دست و گردن خود داشت و با خیال راحت سیگار می کشید. یک طرف صورتش سوخته از شکل افتاده بود.

-«می دونی، خوشحالم که دوباره می بینمت خوشگل پسر»

لوهان اسلحه را محکم در دستش فشرد. مرد نگاهی به اسلحه و عضلات منقبض شده او انداخت:

-«شاید یه کله شق به تمام عیار باشی، اما اونقدر احمق نیستی که الان از او اسلحه استفاده کنی نه؟ هنوز به خاطر اون گلوله ای که تو مخ مین خالی کردی کفری ام.»

پک عمیقی به سیگارش زد و دودش را بیرون داد:

-«و تو، نصف شهر رو بهم ریختی. البته غیر از این هم انتظار نمی رفت»

با سیگاری که بین دو انگشتش بود به من اشاره کرد و لبخند چندش آوری زد. طوری مرا نگاه می کرد که باعث می شد حالم بهم بخورد و بخواهم پشت لوهان قایم شوم. نگاهش آزاردهنده و آشنا بود، انگار قبلا او را دیده بودم.

لوهان ناگهان مچ دستم را گرفت و مرا به عقب پرت کرد و فریاد زد:«برو!!»

-«لوهان!»

او جواب نداد. به جای آن به پنج نفر از آنها شلیک کرد. دو نفر را بلافاصله کشت و سه نفر دیگر را زخمی کرد.

ولی قبل از اینکه کار دیگری بکند، مرد درشت هیکلی با ضربه ای اسلحه اش را به گوشه ای پرت کرد و خودش را روی زمین انداخت و رویش نشست و با دستان بزرگش گردن ظریف او را فشار داد. مثل همان کاری آن نگهبان غول پیکر با من کرد. 

لوهان برای ذره ای هوا تقلا می کرد.

همان طور که روی زمین نشسته بودم دستم را دراز کردم و لوله ی فلزی ای که روی زمین افتاده بود برداشتم و خواستم به سمت مرد بروم که یک نفر از کمر مرا گرفت.

-«هی کجا کوچولو!؟»

 همان مرد صورت سوخته بود. این را از روی حس لمس دستهایش فهمیدم. لمس کردنش هم به اندازه نگاهش ترسناک و چندش آور بود. برایم آشنا بود اما حافظه ام یاری نمی کرد. لباسم کمی بالا رفته بود و دستان عرق کرده اش مستقیما با پوست پهلو ها و کمرم در تماس بودند و حس فوق العاده بدی داشتند.

احساس می کردم دستهایش کثیف اند، احساسی که از ضمیر ناخودآگاهم می آمد سعی داشت نکته فراموش شده ای را به من یاد آوری کند…

-«ولش کن!»

یک نفر آن موجود را از من جدا کرد، یک چهره آشنا، ناجی همیشگی ام، کای.

کای کمک کرد از روی زمین بلند شوم و گفت:

-«گفته بودم از ۱۰ سالگی کاراته کار می کردم؟»

به رییس صورت سوخته نگاه کردم که پخش زمین شده بود.

سر و صدای ما حواس مرد گنده را پرت کرد و به لوهان فرصت داد تا چشمه ای از مهارت های رزمی اش را پیاده کند و با توجه به شخصیت غیرقابل پیش بینی اش، وقتی که او با یک لگد مرد گنده را روی زمین انداخت خودش با یک حرکت از جا بلند شد، اصلا تعجب نکردیم.

مرد گنده اما پوست کلفت تر از این حرف ها بود که با یک لگد از پا دربیاید، اما پوست کلفت ترین ها هم در برابر گلوله بی دفاع اند.

لوهان بی درنگ به او شلیک کرد و فریاد زد:

-«بریم…بریم»

و خودش جلو تر رفت، کای دست مرا گرفت و دنبال خودش کشید و سهون و چانیول هم دنبالمان آمدند.

 لحظه ای برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم و شبح انسان زخمی روی زمین را دیدم که اسلحه اش را بالا گرفته بود.

لازم نبود برگردم تا متوجه بشوم که اسلحه را به سمت کای گرفته. لازم نبود با دقت نگاه کنم تا بفهمم انگشتش روی ماشه است.

اتفاقات بعد تنها در چند لحظه صورت گرفت. صدای شلیک بلند شد و من خودم را در جهتی که نشانه رفته بود کشیدم.

سهون فریاد زد:«بکهیون!»

احساس کردم چیزی وارد بدنم شد و درد وحشتناکی در زیر سینه ام پیچید. بعد صدای شلیک خفه اسلحه لوهان را شنیدم و بعد همه چیز در قعر تاریکی فرو رفت.

∗∗∗∗∗∗

خوب بچه ها اگه دیر آپ کردم ببخشید مریض شدم بعد هم مدرسه و دیگه همه چیز از دستم در رفت. اما قسمت بعد زود آپ میشه به شرطی که نظرات بالا باشه! ببینم چیکار می کنین. لایکم فراموش نشه! برام مهمه اگه نظر نمی دید لایک کنید! 

 

The following two tabs change content below.

Elena Salvatore

کی پاپ لاور (اکسو ال، استارلایت دو آتیشه، لاو، بیبی و...) نقاش و طراح سبک رئالیسم و طراح مانگا. بشدت عاشق مانگا و انیمه هستم. هر نوع کاپلی رو دوست دارم (از اصلی و فرعی و میان بر و...) همه جور ژانری می نویسم ولی ژانر های جنایی، ترسناک و تخیلی مورد علاقه ام هستن. پایان های خیلی غمگین و فلاکت بار رو هم خیلی دوست ندارم. معمولا آروم و مهربونم ولی یه نیمه خبیث تو وجودم دارم که وقتی بیدار بشه اونوقت در رذالت همتا ندارم! البته تا وقتی که شما کامنت بزارین نیمه خبیثم خواب می مونه ^^

Latest posts by Elena Salvatore (see all)

Elena Salvatore 32 نظر 27 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
maraaal.fm
مهمان

خسته نباشیییییییییییییییییی

shi jung
مهمان

اجی الان کاپل بکی کایهیون یا بککای یا کایبک( اخریه بهتره به نظرم) است ؟ یا چیز دیگریست؟؟؟؟

فاطمه2
مهمان

عرررررر انداخت جلوی تیر خودشو
مرسیییییییییی

monir
مهمان
Baran
مهمان

عشقم عالی بود. لطفا زود تر قسمت بعدی رو آپ کن
خسته نباشی گلم:-)

اوه سهون
مهمان
اجیییییییییییییی به عالمه نظر نوشته بودم دستم خورد پاک شد😭😭😭😭ولی من پر رو تر ازاز این حرفام😁 بککککککککککککککککک😨لووووووهانننن؟؟؟؟ همون اهو کوچولوی منلی اکسوووووو؟؟؟؟؟😨 رزمی کاررررررررر با یه لگدددددددددد😍😍😍😍پیشی کوچولوی عصبانی سهونییییی😘 کاییییییییییییی و کاراتههههههه؟؟؟ خیلی غیر واقعیه اینا در حالت عادی نمیتونن شلوار خودشون بکشن بالا اونوقت برا ما ادم شدن😏😏تیکه اخریه که مرگ بود😭😭😭 بکککککککک فداکار😭 الهی من فدای نوتلام بشم که خودشو فدای عشقش میکنه البته بگما من با بک و کای کار دارم خدا به دادشون برسه😜چانیول که پوست کله بک و میکنه😜 دی او که نگمممممممممم😵😵سهون زوجش کیهههههههههه؟؟؟؟ اجی چرا ما رو میزاری تو خماری😓😓مراقب خودت… Read more »
تینا
مهمان

عجب تعقیب و گریزی بود
کاش زودتر معلوم بشه اینا کی هستن؟

Narsis69
مهمان

مرررررسی. خیلی خووووب بوووود.
خسته نباشی دخترم!!!
چه تعقیب و گریز خفنی بوووود!!
جوووونم لوهان! منلی من!!چقد خوبه!!وای شجاعتش من و مرده!!!
بکی هم چه شجاع شده بچم. الهی. خو اینهمه اذیت کردین بچمو!! ولش کنید دیگه!! چقد هم از خود گذشتس!! خودشو جلوی کای انداخت.الهییییییی.
کای !!عرررر.ناجی همیشگی!!!
سهون انگار گربه اس!!! ترسو!! چانم که مثل خر شرک که هی دنبال شرک راه میوفته،همه جا دنبال ایناس!!خخخ.شوخی کردم!!چانی خیییییییلی خوبه.خنگول منه!!
دستت طلاااا، نبینی بلاااا!!
فایتینگ

zari
مهمان

یه دیوار…فقط یه دیوار بهم بدید! فقط یه دیوار! به جون خودت کارم با همون یه دیوار راه میوفته!
خو اخه چرا?
نه واقعا چرا?
ناموسا?!بیشوخی?!
اخه این همه کشید حقش نبود?!
هییییی از دست تو و اون نیمه خبیثت که ما رو زابراه کردید!
خسته نباشید❤❤❤

neda
مهمان

من مرررگ دیگه نمیکشم خداااااا توداری بامن چی کار میکنی عرررررادرنالینم زده بالا دارم میپوکم
ووواااای واکنش لوهان…لگد..اهو..شلیک مااادرررر
نع نع بکی نکن اینکارو بک چرا خودتو کشتی دیوث البته نمیمیره که شخصیت اصلیه خبرمرگش
چان وسهونم مثل همیشه😐😐
مردصورت زخمی کیه بابک ولو چکا داره جااان تو دارم خل میشم توروخدا یه توضیحاتی بده خو من گذشته موخوام عرررر😭😭😭
خیلی توپ وباحالو خوشمل بود عزیزم اصن نمیدونم چجوری توصیف کنم ممنون❤❤

shi jung
مهمان

وای اجی بالاخره اپ شد میدونی من جی کشیدم فک کردم دیگه اپش نمیکنی افرین به قولت عمل کردی گفتی اگه خوشبین باشم که هستم فردا از امروز همش هرساعت سرمیزدم تاکی اپ میکنی واینکه من نظر اولم^^ خب اهم بکی چیشددددد چرا تیرررر خوردددددددد لوهانن چه خفن بود خیلی اکشن بود خخخ اخرش قشنگ قابل تصور بود اجی ممنونم ازت که اپش کردی و اینکه عالی بود و اینکه ممنون^^

wpDiscuz