هایا! ^^ 

قسمت 12 فیک قربانی

بپرید ادامه…

قسمت 12: خاطرات تلخ

یک جایی در دشت سبز چشم باز کردم. تا چشم کار می کرد سبز و زرد بود و بس. زیر نور روشن آفتاب تمام آن سبزه های زرد و سبز، مثل ترکیبی از طلا و زبرجد می درخشیدند.

روبرویم تکی درخت بود؛ اوکیرای پیر و با شاخه ای مملو از شکوفه های سفید و صورتی. نسیم بین شاخه هایش بازی می کرد و گلبرگهای ظریفش را روی زمین می ریخت؛ انگار میخواست دشت را با آنها فرش کند.

بی اراده به سمتش رفتم، این درخت، درخت زندگی من بود؛ در تک تک برگ ها و شکوفه هایش داستان زندگی من نوشته شده بود؛ دستم را دراز کردم، شاید اگر لمسش می کردم جوابم را می داد، شاید گذشته گمشده ام بر می گشت…شاید…

ناگهان همه چیز دگرگون شد، دشت باز و درخت رفت.

 ناگهان فقط من بودم که دستم ناامیدانه تاریکی اتاقی را می شکافت.

سرگردان دور خودم چرخیدم در اطرافم دنبال چیز آشنایی گشتم اما دریغ از یک نشانه. آنجا اتاقی بود که تنها منبع روشنایی اش نور ضعیف مهتاب بود که از پنجره کوچک شکسته اش به تاریکی سرد اتاق می تابید؛ تصویری آشنا.

باز هم چرخی به دور خودم زدم و اتاق لخت و تاریک را از نظر گذراندم؛ ذهنم مشوش بود و قلبم در سینه ام بند نمی شد. به قلبم نهیب زدم که “از چی می ترسی؟ اینجا فقط یه اتاق خالیه.”

ولی چرا حرفهای خودم را باور نداشتم؟؟

صدای تقی ناگهانی مرا از جا پراند. وحشت زده به تاریکی ای که احاطه ام کرده بود نگاه کردم.

قلبم دیوانه وار در سینه ام می کوفت و هر لحظه بی قرار تر می شد؛ دستهایم را روی سینه ام گذاشتم. احتمالا می خواستم جلوی بیرون افتادن قلبم را بگیرم.

بعد نمی دانم از کجا و چطور نور بی رمق ماه جان گرفت و کابوس ترسناک روبه رویم را روشن کرد. هفت متر دور تر از جایی که من ایستاده بودم قرار داشت، دقیقا رو به روی من.

فقط با دیدن ساعت دیواری آشنای چوبی، ترسی مافوق تصور تمام وجودم را فرا گرفت…ترسی که باعث می شد قلبم از تب و تاب بیفتد، بدنم به رعشه بیفتد و حافظه از دست رفته ام به جنبش بیفتد.

آن ساعت بخصوص بود، مهم نبود دور یا تاریک، از یاد رفته و خاک خورده، من آن ساعت بزرگ را با بند بند وجودم می شناختم. تصویر آن ساعت با ترسناک ترین کابوس هایم گره خورده بود.

مهتاب به ناجوانمردانه ترین شکل ممکن تمام نورش را به روی ساعت شوم انداخته بود تا عقربه هایش را ببینم و قلبم سکوت کرده بود تا صدای تیک تاک پاندولش را بشنوم.

تیک تاک تیک تاک…

۳۰ ثانیه به ۱۲ نیمه شب.

۳۰ ثانیه…

با هر حرکت پاندول یک قدم عقب می رفتم اما نمی توانستم از آن دور بشوم، هر قدمی که عقب می گذاشتم مرا به آن نزدیکتر می کرد. همان زمان بود که از پشت سرم صدای خنده ای شوم و ترسناک بلند شد.

به سمت صدا برگشتم و شخصی را دیدم که زخمی روی زمین افتاده بود؛ مردی بالای سرش ایستاده بود و یک پایش را روی کمر شخصی که روی زمین بود گذاشته و فشار می داد.

 در سکوت آنجا صدای ناله های ضعیفش که با هر فشار کفش میخ دار مرد بلند می شد را می شنیدم و با هر کدامشان به خودم می لرزیدم.

مرد دیوانه وار قهقهه می زد و بیشتر پایش را به کمر آش و لاش آن بیچاره فشار می داد تا مجبورش کند بلند ناله کند و جیغ بزند.

در لحظه اول چهره مرد برایم قابل تشخیص نبود، اما در بین قهقهه زدن هایش، توانستم برق عجیب دندان نیش طلایش را ببینم.

 این دندان طلا را به یاد داشتم اما چهره اش را نه. و حالا چیزی که می دیدم صورت زشتی بود که می شناختمش. تنها تفاوتش این بود که صورتش سالم بود ولی حتی با صورت سالم هم، به اندازه زمانی که نصف صورتش سوخته بود منفور بنظر می آمد.

این همان مرد صورت سوخته ای بود که دنبالم می گشت، همانی که در کابوسهای پیشینم مرا عذاب می داد، و الان هم کس دیگری را شکنجه می کرد.

دستم را به سمت او دراز کردم، می خواستم کمکش کنم، می خواستم به این غریبه کمک کنم؛ اما اگر غریبه بود پس چرا اینقدر آشنا بنظر می رسید؟

بالای سرش رفتم تا بهتر ببینمش و چیزی که دیدم تصویری خونین و شکسته از…خودم بود.

در حالی که ساعت دیواری پشت سرم اولین زنگ از ۱۲ زنگ نیمه شب را می نواخت، به خودم خیره شدم، صدای قهقهه های مستانه مرد با زنگ های ساعت در هم آمیخت و صدای ناله ها و استخوان های آن شخصی که من بودم را پس طنین بلند خود محو کرد.

و فقط من ماندم در کابوس ناتمامم؛ با جسم دردمندم روی زمین و بغضی که گلویم را می فشرد.

∗∗∗∗∗∗

 -«حالا چی میشه؟؟ ها چی می…»

-«هیششش! آروم مگه نگفت جلب توجه نکنین؟»

صداهایی از اعماق تاریکی می آمدند. چرا همه چیز تاریک بود؟

-«میگم…»

-«هیششششش!!!»

-«بابا این اتاق عایقه هیچ صدایی بیرون نمیره!!! بزار حرف بزنم!!!!»

صدای جدیدی گفت:

-«شما دو تا چلمنگ آخر خفه خون میگیرین یا بیام از حلق آویزونتون کنم؟؟؟»

این صداها را میشناختم، صدای چان، سهون و لوهان. پس آنها اینجا بودند!! سعی کردم چشمانم را باز کنم و اولین چیزی که از لای پلک هایم دیدم نور شدید و مات بود. بلافاصله حس کردم یک نفر کنارم تکان خورد و بعد صدای سهون را شنیدم:

-«بهوش اومده؟؟؟؟؟؟ من، من میرم دکترو بیارم…»

صدای قدم هایش را شنیدم که دور شد. سینه ام سنگین بود انگار که ۱ تن بار روی قفسه سینه ام قرار داشت و مانع تنفسم می شد.

دوباره چشمهایم را کمی باز کردم و این بار شبح تار و نامعلومی را بالای سرم تشخیص دادم و متعاقب با آن دست گرمی را روی گونه ی سردم حس کردم. بی اراده چشمانم را بستم و صورتم را به آن دست گرم فشار دادم.

-«بکهیون…»

صدایش باعث شد چشمانم را بار دیگر باز کنم. هر چند هنوز دیدم تار بود ولی می توانستم چهره کای را تشخیص بدهم.

-«زود باشین هیونگ!!!»

صدای سهون بود که از دور می آمد. چند لحظه بعد حضورش را بالای سرم احساس کردم. به دنبال او صدای قدم های آرامی را تا کنار خودم شنیدم و بعد صدای ناآشنایی آمد:

-«خوب خوب، پس زیبای خفته بالاخره بیدار شد نه؟»

تا آنجایی که دید تارم اجازه می داد چهره غریبه را بررسی کردم ولی تنها چیزی که دیدم، موهای تیره، پوست سفید و یک لبخند دوست داشتنی بود.

غریبه دوست داشتنی، با ملایمت موهایم را از جلوی پیشانی ام کنار زد و نور چراغ قوه را در چشمم انداخت. بعد نگاهی به دستگاه های عجیب غریب کنار تخت انداخت:

-«وضعیتت خیلی طبیعی نیست اما با توجه به اینکه خون خیلی زیادی از دست دادی و بافتهای ریه ات صدمه دیده خوب بنظر میای. ببینم درد نداری؟»

سرم را به نشانه ی نفی تکان دادم.

-«تو تنفس چی؟ مشکلی نداری؟»

جوابی ندادم چون نمی دانستم چه بگویم. نفس کشیدن برایم سخت بود ولی از طرفی ممکن بود بقیه را نگران کنم.

غریبه دوباره لبخندی زد:

-«اگه فکر کردی می تونی با بی جواب گذاشتن سوالم، منو گول بزنی باید بگم داری اشتباه می کنی. اگه حالتو می پرسم به این معنی نیست که نمی دونم چه کلا مشکلی داری…بکهیون.»

با شنیدن اسمم از زبان یک غریبه، تمام حواسم به حالت آماده باش درآمدند اما با دیدن بی خیالی بقیه گیج شدم.

من تحت تعقیب بودم و تا آنجایی که یادم می آید تیر خورده بودم، پس حالا یک سوال اساسی وجود داشت:

من در کدام جهنمی بودم ؟؟؟ :/

به سختی کمی خودم را روی تخت بالا کشیدم تا بهتر اطرافم را ببینم. متوجه شدم مرد غریبه روپوش سفید به تن دارد، یک پزشک؟

اتاق کاملا سفید بود و می درخشید و یک لحظه مرا یاد آزمایشگاه c۳۶4  انداخت. پس آنجا احتمالا بیمارستان بود.

در سمت چپ اتاق یک پنجره بود و مبل راحتی زیر آن قرار داشت. چانیول چهار زانو روی مبل نشسته بود و مستقیم من را تماشا می کرد و لوهان…

لوهان.😐

خوب هیچ وقت نفهمیدم چرا این بشر مثل آدمیزاد رفتار نمی کند؛ روی لبه پنجره نشسته بود، یک پایش را با پوتین روی دسته بیچاره مبل گذاشته بود و آن یکی را در هوا تاب می داد.

حقیقتا منظره تاثیر گذاری بود. 😶

همانطور که اتاق را با دقت بررسی می کردم، خیلی ناگهانی درد شدیدی سینه ام را در بر گرفت. ناخودآگاه نفسم را حبس کردم و چشمهایم را محکم بستم.

کای نگران به سمتم خم شد تمام تلاشم را کردم که به او لبخند بزنم، هرچند لبخند بی جانم خیلی از نگرانی اش کم نکرد.

سهون دستش را روی شانه کای گذاشت و به من لبخند زد. داشت به من می گفت: “نترس، من مراقبش هستم.” خوشخال بودم که آنجاست چون او تنها کسی بود که می توانست کایِ نگران را آرام کند.

یک لحظه بین فاصله کای و سهون، دیدم که در اتاق باز شد و کله ای مخفیانه داخل آمد. قلبم برای یک لحظه کاملا ایستاد. زیر چشمی دیدم که لوهان هم به حالت آماده باش در آمد، چانیول سیخ نشست و کای و سهون هم جوری قرار گرفتند که من در دید نباشم. تنها کسی که با بی خیالی حرکات ما را تماشا می کرد، جناب آقای دکتر خنده رو بود.

-«هی آروم باشین پسرا، خودیه. به پرستارها گفتم که به این اتاق نیان.»

و وقتی آرامش نسبی را در چهره ما دید، به پسر اشاره زد که داخل بیاید. پسر آرام و با شَک سرش را پایین انداخت و داخل آمد. دکتر ادامه داد:

-«بچه ها این یکی از بهترین پرستارای اتاق عمل و دست راست من کیونگسوئه. زمانی که من نیستم فقط اون مسئول سر زدن و مراقبت از بکهیونه. محض احتیاط…کیونگسو؟»

کیونگسو معذب به ما نگاه کرد و آرام با صدای دوست داشتنی اش سلام کرد بعد با سرعت خودش را کنار من رساند و آمپولی را از جیبش در آورد و به سرمم تزریق کرد.

یکم به او نگاه کردم و از خودم پرسیدم که چرا یک لحظه از او ترسیدم؟ این پسر آرام با چشمهای درشت و موهای بلوطی لختی که روی پیشانی اش ریخته بود کوچکترین شباهتی به یک جانی نداشت.

صدایی از بیرون آمد و دکتر یک لحظه به آن گوش داد و بعد گفت:

-«مثل اینکه دارن پیجم می کنن، من میرم، کیونگسو حواست به بکهیون باشه. بکهیون اگه مشکلی داشتی به کیونگسو بگو. اوه یه چیز یادم رفت…من دکتر معالجت کیم جون میون هستم، البته… میتونی سوهو هم صدام کنی»

و بعد دوباره آن لبخند دوست داشتنی اش را زد و برگشت که برود. کای ناگهان صدا زد:

-«هیونگ! ممنون»

دکتر کیم همان طور که از در بیرون می رفت گفت:

-«خواهش می کنم داداش کوچولو!»

صبر کن، خدای من، یعنی سوهو برادر کای بود؟

-«آه»

آهی کشیدم و چشم هایم را با بی حالی بستم. کیونگسو خم شد و آرام درِ گوشم زمزمه کرد:

-«درد داری نه؟»

زیر چشمی به کای نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم مرا نمی بیند گفتم:

-«آره»

-«پس بهت یه آرامبخش میزنم که یکم بخوابی.»

شیشه ای کوچک را از جیبش درآورد. واقعا روز عجیبی بود؛ تعقیب و گریز، تیر خوردن، خوابهای پریشان، یک دکتر مهربان که اتفاقی برادر کای بود و پرستار ساکت و معصومی که در جیبش داروخانه سیار داشت.

به سقف خیره شدم و منتظر ماندم که دارو اثر کند. واقعا دوست داشتم بخوابم.

“من نمی زارم یک لحظه هم پلک روی هم بزاری…”

∗∗∗∗∗∗

با وجود اینکه از تعداد نظرات راضی نبودم زود آپ کردم انصافا هم این قسمت زیاد بود پس سایلنتای عزیز مدیونین کامنت نزارین. و اینم بگم که اگه درباره داستان سوالی دارین یا نکته ای براتون روشن نیست بگین. 

The following two tabs change content below.

Elena Salvatore

کی پاپ لاور (اکسو ال، استارلایت دو آتیشه، لاو، بیبی و...) نقاش و طراح سبک رئالیسم و طراح مانگا. بشدت عاشق مانگا و انیمه هستم. هر نوع کاپلی رو دوست دارم (از اصلی و فرعی و میان بر و...) همه جور ژانری می نویسم ولی ژانر های جنایی، ترسناک و تخیلی مورد علاقه ام هستن. پایان های خیلی غمگین و فلاکت بار رو هم خیلی دوست ندارم. معمولا آروم و مهربونم ولی یه نیمه خبیث تو وجودم دارم که وقتی بیدار بشه اونوقت در رذالت همتا ندارم! البته تا وقتی که شما کامنت بزارین نیمه خبیثم خواب می مونه ^^

Latest posts by Elena Salvatore (see all)