هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Victim Ep13

هایا^^

قسمت 13 فیک قربانی

با آب قند برید ادامه 

قسمت 13: اشکهایی که هیچ وقت نریختم

در اتاق تاریک چشم گشودم. اول فکر کردم دوباره به آن کابوس برگشتم اما با کمی دقت متوجه شدم در بیمارستانم. همه جا در سکوت کامل بود و جز صدای تجهیزات پزشکی هیچ صدایی به گوش نمی رسید.

در تاریکی اتاق دنبال شخص دومی گشتم ولی انگار آنها مجبور شده بودند بعد از اتمام ساعت ملاقات از بیمارستان بروند.

اما مگر یک همراه اجازه ماندن ندارد؟؟

من از تنهایی می ترسیدم، از تاریکی می ترسیدم؛ احساس می کردم هر لحظه امکان دارد یک نفر از دل تاریکی بیرون بخزد. قلبم دوباره شروع به تند زدن کرده بود؛ چرا اینطوری شده بودم؟ چرا می ترسیدم؟

اثر آرامبخش کم کم از بین می رفت و درد غیرقابل تحمل در قفسه سینه ام می پیچید. می لرزیدم، نمی دانم بخاطر ترس بود یا سرمایی که حس می کردم با این حال به پتو چنگ زدم و آن را بیشتر دور خودم پیچیدم هر چند که اصلا کمکی نمی کرد، نه کمک نمی کرد.

 خواستم از جایم بلند شوم اما درد امانم نداد، دوباره دراز کشیدم بی اختیار ناله زدم. به سختی نفس می کشیدم و با هر دم و بازدم احساس می کردم کسی چاقوی بزرگی را در سینه ام فرو می کند. گلو و لبهایم خشک شده بود و عرق کرده بودم

هنوز می ترسیدم. نمی فهمیدم چرا و از چی می ترسم، فقط می ترسیدم.

“تو نباید بترسی…”

صدا را نزدیکم شنیدم ولی هیچ کس در اتاق نبود.

“آروم باش کوچولو…”

زمزمه کردم:

-«کیه؟»

لرزش بدنم بیشتر شده بود:

-«کی اون…جاست؟»

“فکر کردی می تونی از دستم فرار کنی…”

گوشهایم را گرفتم ولی صدا همچنان با من حرف می زد. این صدا واقعی نبود، از ذهنم می آمد؛ ولی ترسناک بود.

“خیال نکن که می تونی از زیرش در بری تو…”

-«ولم کن!!»

صدا کم کم محو می شد و من هوشیاری ام را از دست می دادم. هنوز صدای زمزمه های ترسناکش می آمد؛ دستهایم را از روی گوشهایم برداشتم بی حال زمزمه کردم:

-«برو..ولم…کن…»

بعد یک بار دیگر در تاریکی فرو رفتم.

– «نمی خوام اشکالی پیش بیاد پس حواستو جمع کن»

-«بله قربان»

به خودم آمدم و دیدم در بیمارستان نیستم. روی تخت سفتی خوابیده بودم و به در و دیوار پوسیده و رطوبت زده ی اتاق جدید نگاه می کردم. هوای اتاق خفه بود و هیچ پنجره ای نداشت.

بعد متوجه شدم دستهایم با طناب بسته شده و بالای سرم به میله تخت گره خورده بود.

-«روت حساب کردم.»

بی خیال دستهای بسته ام شدم و حواسم را به صداهایی که از بیرون اتاق می آمد دادم.

-«بااجازه رئیس»

دستگیره زنگ زده در چرخید و مردی داخل آمد. بازهم همان مرد صورت سوخته بود! فقط صورتش سوخته نبود.

با پوزخند ترسناکش جلو آمد و لبه تخت نشست.

-«هنوز نظرت عوض نشده؟»

جواب ندادم.

-«هه خیلی سرسختی…مین رو بیچاره کردی…ولی من ادبت می کنم.»

دستش را روی مچ پایم کشید.

-«حالا بیا یکم بازی کنیم.»

مچ پایم را محکم گرفت و پیچاند. از درد ناگهانی نفسم را حبس کردم. مچم را ول کرد و با دو دستش گلویم را فشار داد.

-«تو باید بمیری، باید بمیری. نمی تونی ازش فرار کنی ولی فعلا  نباید بمیری نه قبل از این که کارم باهات تموم بشه.»

گلویم را ول کرد و با پشت دست رد کبودی ای که داشت روی گردنم ظاهر می شد را لمس کرد.

-«تضاد قشنگیه…لکه های کبود روی پوست سفید.»

ساعد دستم را گرفت و آنقدر فشار داد که کبود شد.

-«قشنگه…»

از لمس دستهای عرق کرده اش چندشم شد. این مرد دیوانه بود.

-«از اون قیافه سرسختت خوشم میاد…منو …به وجد… میاره.»

ناگهان به گردنم حمله ور شد. دندان هایش محکم در جای جای گردنم فرو می کرد. اصلا از موقعیت سر در نمی آوردم. زمانی فهمیدم چه اتفاقی در حال رخ دادن است که لباس هایم را پاره کرد.

حالا واقعا ترسیده بودم با خودم گفتم “این فقط یه شوخیه، داره اذیتت می کنه.”

انگار که او شیر باشد و من گوشت شکار با چنگ و دندان به جانم افتاده بود، از بعضی جاهایی که گاز گرفته بود خون می آمد و بقیه در حال تغییر رنگ بودند ولی او دست بردار نبود. محکم دندان هایم به هم فشار می دادم تا صدای ناله ام را خفه کنم. کم کم ترس به من غلبه کرد و بغض گلویم را گرفت.

-«آخی ترسیدی؟ تو نباید بترسی کوچولو…»

با زانویم ضربه محکمی به شکمش زدم. او لحظه ای نفسش را حبس کرد و بعد در جواب چنان سیلی محکمی به صورتم زد که طعم خون را در دهانم حس کردم.

-«فکر کردی میتونی از دستم فرار کنی؟»

مشت محکمی در صورتم کوبید:

-«فکر کردی می تونی به همین راحتی بمیری؟؟»

با تمام قدرتش شکمم را به باد مشت گرفت و باعث شد تمام خونی که در دهانم جمع شده بود بیرون بپاشد. تمام بدنم درد می کرد و از مزه ی خونی که حس می کردم دچار حالت تهوع شده بودم و با هر مشت او خون بالا می آوردم و دیدم تار می شد.

-«ازت نمی گذرم، نمی زارم یه لحظه هم پلک روی بزاری.»

می خواستم از دست این وحشی فرار کنم، میخواستم از دست همه انسان ها فرار کنم. آرزو کردم که کاش مرده بودم، کاش مرده بودم، کاش مرده بودم…

وقتی به اندازه کافی درب و داغون شدم، دست از کتک زدنم برداشت و با رضایت به شاهکارش نگاه کرد.

حالم از قیافه اش بهم می خورد.

-«هنوز هم اون نگاه پر از تنفرو داری… اشکال نداره، فقط خیال نکن می تونی از زیرش در بری تو…»

دم گوشم زمزمه کرد:

-«امروز ز/یر من خواهی بود…»

حرفش مثل پتک در سرم خورد. با اضطراب نگاهش کردم که چطور دستهای کثیفش را زیر بدنم برد و روی کمرم کشید. پهلوهایم را لمس کرد و آرام آرام دستش را پایین برد…

با صدایی لرزان زمزمه کردم:

-«نه…»

دستش پایین تر رفت، روی سگک کمربندم و آرام بازش کرد و به کناری پرت کرد.

-«خواهش می کنم…»

کاش…مرده بودم، کاش مرده بودم.

سرش را بالا آورد به چشمهای پر از اشکم نگاه کرد. آخرین زمزمه ام را فقط خودم شنیدم:

-«نه…»

برای ساعاتی که گذشت، ساعاتی که سالها طول کشیدند، صدای فریاد هایم کم کم خاموش شد و جایش را به بغضی سنگین و سخت داد که هیچ وقت نشکست…

∗∗∗∗∗∗

-«بکهیون؟ بکهیون صدامو میشنوی؟»

 سوهو صدایم می زد ولی من فقط از سرما می لرزیدم. صدای کیونگسو را شنیدم که گفت:

-«تبش پایین نمیاد دکتر!»

سوهو یک چیزهایی گفت اما من دیگر صدایش را واضح نمی شنیدم. سرم گنگ بود و هر لحظه سرد تر می شدم، داشتم از سرما می سوختم ولی هیچ کس نجاتم نمی دادم.

تنها چند لحظه بعد لرزش بدنم بیشتر شد و بعد دنیای اطراف شروع به فاصله گرفتن کرد. بی هیچ اراده ای بشدت می لرزیدم. صدای فریاد کای از دوردست ها می آمد:

-«بکهیون!»

-«داره تشنج می کنه دکتر!»

-«سهون، کای رو ببر!»

-«نه ولم کن…بکهیون! بکهیون!»

دیگر هیچ صدایی نمی آمد، همه چیز در سکوت فرو رفت. ناگهان دستی از دنیای مبهم اطراف داخل دهانم فرو رفت. بدنم آخرین توانش را برای بیدار ماندن به کار گرفت و بعد پلک هایم روی هم افتادند.

در اتاق نیمه تاریک بیمارستان بیدار شدم. به شکل رویاگونه ای تمام درد و حس سرما از بین رفته بود. بی هدف به سقف خیره شدم و به این فکر کردم که آن زمان هم به سقف خیره شده بودم؛ آن زمان که آن مرد داشت…

قفسه سینه ام تیر کشید ولی بخاطر زخم نبود، درد جسمی نبود. چیزی درون قلبم درد می کرد و بعد سالها دوباره آن را حس کرده بودم؛ درد و بغضی که گلویم را می فشرد و حاضر نبود دست از سرم بردارد.

با صدای خش خش کنار تخت، به سختی سرم را روی بالش چرخاندم و چشمهای نگران کای را در فضای نیمه تاریک ملاقات کردم.

کای روی صندلی کنار تخت جا به جا شد و دستم را گرفت:

-«بک…بیدار شدی! بکی…»

با ملایمت انگشتان بی حسم را نوازش کرد و با صدای لرزانی پرسید:

-«خوبی؟ درد نداری؟»

لبخند بی رمقی زدم انگار نه انگار که بغض لعنتی در حال خفه کردنم بود.

-«متاسفم. همش تقصیر منه…»

-« کای…»

صدایم از زمزمه هم آرام تر، با بغض خفه شده بود، با این وجود او شنید و متوجه شد. دستم را  با هر دو دستش گرفت:

-«من همیشه کنار تو هستم، حتی اگه…بهم احتیاج نداشته باشی.»

چشمهایم که خیس شده بودند بستم و در دلم گفتم:”بهت احتیاج دارم تا ابد، بهت احتیاج دارم.”

مستقیم به چشمان سیاهش خیره شدم، اجازه دادم اشک های زندانی شده در حلقه چشمانم را ببیند، گذاشتم دردی که در جسمم بود را در آنها ببیند؛ جسمی که درد های زیادی را تحمل کرده بود.

دوست داشتم به او بگویم، می خواستم این درد سنگین را بیرون بریزم، بگویم چطور تمام غرور و سرسختی ام با خاطره ای ترسناک از گذشته فرو ریخته است. اما نمی توانستم، من محکوم بودم با راز دردناکی در قلبم و یک بغض ابدی که هیچگاه شکسته نخواهد شد زندگی کنم.

او زمزمه کرد:

-«بک، چی شده؟»

خیلی چیز ها؛ خیلی چیز ها آزارم می دهد که تاب به زبان آوردنشان را ندارم. با بغض گفتم:

-«هیچی»

-«بک یه چیزی اذیتت می کنه…بهم بگو.»

سرم را به نشانه نفی تکان دادم.

-«اینجا…»

-«چی؟»

-«بمون»

-«باشه می مونم.»

 در تمام این مدت، من خودم را پیدا کرده بودم اما حالا همه چیز به عقب برگشته بود و من دوباره همان پسر بی نام و نشان و صدمه دیده ای شده بودم که کای در یک شب تاریک در جاده کنار جنگل پیدا کرده بود.

 من دوباره تمام اعتماد به نفس و امیدم را از دست داده دادم چون تحقیر شده بودم.

 چون تسلیم شده بودم. ولی در آن زمان غیر از تسلیم شدن و تحمل کردن چه کاری از دستم بر می آمد؟ هیچ کاری. هیچ راهی برای نجات نبود.

 صدای بیرحمی در مغزم فریاد می زد که خودم را توجیه نکنم و درد و ننگ را بپذیرم.  چند لحظه بعد متوجه شدم تمام مدت با تمام قدرت در حال فشار دادن دست کای بودم. خواستم دستم را بکشم که او  دستم را بالا آورد و بو/سه ی کوچکی به انگشتانم زد و با دست دیگر، موهایم را از جلوی پیشانی ام کنار زد:

-«اشکال نداره، اشکال نداره.»

-«سرده»

-«باشه.»

پتو را تا گردنم بالا کشید اما دستم را رها نکرد.

-«نمی دونم چرا امروز اینقدر شبیه بچه ها شدی؟»

لبخند روی صورتش کمرنگ شد:

-«مثل بچه های معصومی که یه چیز باارزشو گم کردن.»

حق با او بود. من گمش کرده بودم ، چیزی باارزش…و آن همان معصومیت بود.

 بالاخره بغضم شکست و اشکهایی که هیچ وقت نریخته بودم به بیرون راه باز کردند.

ساعتها گریه کردم درحالی که کای نوازشم می کرد. به خودم قول دادم که  بعد از این هرگز تسلیم نشوم؛ بخاطر خودم، و بخاطر چیزهایی که از دست دادم.

The following two tabs change content below.

Elena Salvatore

کی پاپ لاور (اکسو ال، استارلایت دو آتیشه، لاو، بیبی و...) نقاش و طراح سبک رئالیسم و طراح مانگا. بشدت عاشق مانگا و انیمه هستم. هر نوع کاپلی رو دوست دارم (از اصلی و فرعی و میان بر و...) همه جور ژانری می نویسم ولی ژانر های جنایی، ترسناک و تخیلی مورد علاقه ام هستن. پایان های خیلی غمگین و فلاکت بار رو هم خیلی دوست ندارم. معمولا آروم و مهربونم ولی یه نیمه خبیث تو وجودم دارم که وقتی بیدار بشه اونوقت در رذالت همتا ندارم! البته تا وقتی که شما کامنت بزارین نیمه خبیثم خواب می مونه ^^

Latest posts by Elena Salvatore (see all)

Elena Salvatore 19 نظر 10 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
تینا
مهمان

بکی عجب زندگی دردناکی داشته بچه

fj-baeky
مهمان

ممنون عزیزم خیلی قشنگ بود دلم برای بکی میسوزه چقدر درد کشیده و حالا باید رازشو پنهان کنه و این همه عذاب و به تنهای به دوش بکشه سخته
خسته نباشی بوووووووووووووووووووووووووووووس

zari
مهمان

پس بلاخره داره یادش میاد! چه بد! این عذابه محضه! هووووف همش درده این قسمت!
مرسی الی جونی! دمت گرم عزیزم.خسته نباشید❤❤❤

ماهور
مهمان

ببین عشقم عالی بود ولی یه چیزیشما چند هفته یه بار فیک میذاری درست؟ولی تنها چیزی که می خوام بگم اینکه سعی کن لطفا قسمت بعدی رو شاد و خنده دار اپ کنی
مرسی بوس بوس

mahsa
مهمان
(shi jung (나나
مهمان

بابا تو خماری بودیم بهتر از اوردوز بود والا
خوشم اومد خخخخخ
بکی که قدر زجر کشیده
یعنی من برم اون نگاه چندشیه رو جر بدم!
دیوث!
کای عررررر
سهون و چانیول کوش؟؟؟؟ لولو؟؟؟؟
خوب بود فقط خوب
خخخخخخخ یاوه میگویم عالی بود ولی هنوز یه چیزایی هست که باید راجب زندگی گشته بکهیون بدونیم عرررر ممنون

maraaal.fm
مهمان

وااااااااااای بکی:((((
مرسی گلم خیلی خوب بود….خسته نباشی

اوه سهون
مهمان

کایبکککککک گودووووووووو😜😘😘😘😘😍😍😍😍
الان واقعا به بک تجاوز شد یا خیالش بود؟خواب دیده بود؟ گذشته بود؟ اینده بود؟ خخخخ من دیگه قاطی نمودم به هر حال بابت اپ دستت دردنکنه خوشگل خانوم😍امیدوارم که خوب شده باشی😘

neda
مهمان

واااای همون اگه بیخبر میموند بهتر بود تا اینطوری…
کایبک😍😍
مررررسی اجی جونی^^

Narsis69
مهمان

مرسی. خیلی خووووب بود. خسته نباشی.
الهی، بیچاره ببکم. آدم واقعا بعضی خاطراتش و یادش نیاد خیلی بهتره. خیلی دردناک بود. واقعا بکی خیلی اراده به خرج داد که تونست از اون جهنم دره فرار کنه و تا الان دووم بیاره.
چقد خوبه که کای هواشو داره. الهییییی. عرررررر.
مررررسی.
فایتینگ

wpDiscuz