Fanfiction Victim Ep14

هایا^^ 

حال و احوال؟ دیر شد میدونم -__- سرم شلوغ بود

زود بپرین ادامه

قسمت ۱۴ فیک قربانی

قسمت ۱۴: ابهام

صبح از پس پرده ی شوم شب سر برآورد و من هنوز بیدار بودم و به بازی نسیم خنک بهاری با پرده ی سفید بیمارستان نگاه می کردم. چه تناقض جالبی بود وقتی نسیم آزاد، پرده های در بند را نوازش می کرد و آفتاب صبحگاهی به اتاقی که تا ساعاتی قبل میزبان بدترین کابوس ها بود حس روشنایی و امنیت می داد.

کنار من، کای سرش را روی تخت گذاشته بود و خوابیده بود. پشت به آفتاب، در حالی که نسیم با موهای لخت مشکی اش بازی می کرد. به پهلو خوابیدم و به دستش نگاه کردم که همچنان دستم را محکم نگه داشته بود. فکر کردم واقعا اگر شب قبل در کنارم نبود، چطور با خاطرات جدیدم کنار می آمدم؟

با یادآوری شب قبل، گونه ام به بالش زیر سرم که هنوز به خاطر دیشب مرطوب بود فشار دادم و تصاویری که سعی داشتند دوباره در ذهنم شکل بگیرند را از مغزم بیرون کردم. نمی خواستم تحت هیچ شرایطی به آنها فکر کنم چون ضعیفم می کردند. نمی خواستم به خاطر گذشته ای که هرگز تغییر نمی کرد، تمام وجودم فرو بریزد.

من باید غرور خورد شده ام را با هر چیزی محکم نگه می داشتم و می دانستم تلاشم بیهوده نخواهد بود، من دیگر تنها و بی هویت نبودم. خانواده ای داشتم که می خواستم کنارشان باشم.

ولی خانواده ام خودشان را به خاطر من به خطر انداخته بودند و من نباید می گذاشتم آسیبی به آنها برسد، مثل زمانی که جلوی گلوله پریدم. حاضر بودم هزاران بار دیگر این کار را تکرار کنم؛ چون هر چقدر هم آنها درگیر این ماجرا باشند، در نهایت تنها قربانی من بودم.

-«بکهیون»

صدای زمزمه وار سهون دم گوشم مرا از افکارم بیرون کشید.

-«بیداری؟ ببخشید، راستش من فکر نمی کردم کسی که تیر خورده بتونه غیر خوابیدن کار دیگه ای بکنه.»

سهون لبخند زد، از آن لبخند های نادری که معمولا فقط به من می زد و به کای اشاره کرد و ادامه داد:

-« ظاهرا اون از همه ما خسته تره؛ از دیروز فشار زیادی روشه، خیلی نگرانت بود»

سهون آن طرف روی لبه تخت نشست، چرخیدم و دوباره به پشت خوابیدم تا او را بهتر ببینم.  دستی به پشت گردنش کشید و زیر لب زمزمه کرد:

-«دیشب واقعا شب وحشتناکی بود.»

کمی احساس گناه کردم، از اینکه تمام نگرانی ها و ترسهایم را روی دوش بهترین دوستانم گذاشته ام. همه این ترسها مال من بود، من کسی بودم که باید آنها را تحمل می کردم.

دست کای فشار آرامی به دستم آورد؛ سرم را  به سمتش چرخاندم و تنها چند دقیقه بعد، چشمهایش باز شدند و او با صدای خواب آلودش زمزمه کرد:

-«بک؟؟…….کی بیدار شدی هههم»

من از قیافه ی خواب آلود او به خنده افتادم. دقیقا نمی دانم بخاطر این بود که او خیلی بانمک شده بود یا اینکه می خواستم به هر بهانه ای بخندم، فقط خندیدم، با تمام وجودم.

-«اه بک به چی میخندی؟»

سهون با بدجنسی گفت:

-«داره به قیافه داغون تو میخنده!»

-«شما خفه لطفا!! بک حالت خوبه؟؟»

با سرخوشی سر تکان دادم، خندیدن کمی حس بدم را کمرنگ کرده بود و این فرصت را در اختیارم گذاشته بود که نادیده اش بگیرم. می توانستم تاثیرش را در فضا ببینم، می دیدم که چطور هاله ای از آرامش در چهره کای و سهون به وجود آمده بود، فقط بخاطر اینکه خوب و خوشحال بنظر می رسیدم.

در همین زمان صدای در آمد، کمی خودم را جمع کردم؛ فقط برحسب عادت. و بعد در باز شد و کیونگسو ساکت و سر به زیر وارد شد.

دیگر حالت معذب قبل را نداشت اما همچنان ساکت بود. با صدای آرامی سلام کرد و بعد با لبخند کمرنگ اما گرمی از من پرسید:

-«حالت بهتره؟»

-«آره»

-«خوبه، دیشب واقعا ترسناک بود»

شنیدن این حرف از زبان یک پرستار که احتمالا بدتر از وضع دیشب مرا در اتاق عمل یا اورژانس دیده بود خیلی عجیب بود، اما کیونگسو کلا کمی عجیب بود پس خیلی تعجب نکردم. وقتی به حرکات و رفتارهایش دقت می کردم، به نظرم می آمد که اعتماد به نفس پایین، روحیه حساس و دقت و نظم بیش از اندازه داشته باشد. هیچ وقت در چشم طرف مقابل زل نمی زد، روپوش بیمارستانش تمیز و اتو شده بود و موقع عوض کردن سرم، بیش از اندازه دقت به خرج می داد انگار می ترسید بیمار دردش بگیرد!!

بعد از انجام دادن کارهایش با صدای آرام و صافش گفت:

-«دکتر ساعت 12 میاد می بینتت؛ چیزی نمی خوای؟»

-«میخوام»

خودم را روی تخت بالا کشیدم تا کمی حالت نشسته به خودم بگیرم و گفتم:

-«میخوام…لوهان رو…ببینم.»

-«پیداش می کنم»

کیونگسو خیلی راحت قبول کرد و از اتاق بیرون رفت. به محض بیرون رفتنش سهون بی پرده پرسید:

-«چرا میخوای لوهانو ببینی؟»

سوالش را بی جواب گذاشتم. تا حالا فرصت و جرئت حرف زدن با لوهان را نداشتم و حتی نمی دانستم از کجا شروع کنم. اما حالا دیگر می دانستم چه می خواهم، و به اندازه کافی به او اعتماد داشتم تا جدی با او صحبت کنم.

∗∗∗∗∗

-«ولی باید قیافه کای و سهونو می دیدی فسقلی، خیلی باحال شده بودن!»

-«چانیول، تو خودت داشتی گریه می کردی!»

-«گریه کردن خیلی بهتر از اینه که دو ساعت عین مشنگا، با موهای بهم ریخته به در و دیوار زل بزنی، هونی!»

-«اصلا من کی تو زندگیم موهام ژولیده بوده که بار دومم باشه ها؟ تازه اینقدر بهم نگو هونی!»

-«هونی!»

-«خفه شو پارک چانیول! وگرنه ….»

کای با ناامید ترین حالت ممکن، پیشانی اش را روی لبه تخت گذاشت و من مطمئن شدم از سهون و چانیول قطع امید کرده:

-«انگار هنوز ۷ ساله دارن، آه خداوندا!»

ریز خندیدم و تماشا کردم که چطور سهون، موهای چانیول را می کشد. همین موقع بود در صدا خورد و کیونگسو داخل آمد. سهون و چانیول سریع خودشان را جمع و جور کردند، البته نه خیلی سریع ? کیونگسو نگاهی به آنها انداخت و به سمت من آمد. تعجبی که در جز جز صورتش موج می زد  وادارم می کرد که مخفیانه زیر پتو بخندم. کیونگسو با دیدن من، لبخند زد:

-«چی شده، سرحالی؟»

در جواب فقط نخودی خندیدم و باعث شدم لبخند کیونگسو پر رنگتر شود.

-«لوهان رو پیدا کردم»

بی مقدمه اعلام کرد، سعی کردم به سهونی که دست به سینه با دلخوری غر غر می کرد توجه نکنم:

-«ممنونم…آقای…»

-«فقط بگو کیونگسو. اینجوری راحت ترم.»

-«باشه، کیونگسو»

-«می دونی وقتی میخندی خیلی بانمک میشی؟ یه جورایی منو یاد…»

چهره کیونگسو با ناراحتی در هم رفت و با صدای آرامی گفت:

-«ولش کن…فعلا»

کیونگسو با سرعت از اتاق بیرون رفت. معلوم نبود دقیقا از چی ناراحت بود، اما عمق این ناراحتی را می شد در چشم هایش دید. رفتارش بدجور فکرم را مشغول کرده بود، دوست داشتم بیشتر درباره او بدانم.

-«اههم»

صدایی مرا از فکر درآورد و با چهره لوهان بالای سرم مواجه شدم و دیدم که کای و سهون و چان بی هیچ حرفی، از اتاق خارج شدند و مرا با لوهان تنها گذاشتند.

لوهان صبر کرد تا صدای پاهای آنها دور شود، بعد گفت:

-«خوب چرا می خواستی منو ببینی؟»

-«باید…باهات حرف می زدم…درباره…»

کم آوردم، مکث کردم تا کلمه مناسب را به یاد بیاورم:

-«درباره یه موضوعی.»

-«چی؟»

-«خودم، تو، گذشته.»

لوهان نیشخندی زد و سرش را پایین انداخت:

-«هیچ وقت فکر نمی کردم کار به اینجا برسه.»

-«تو…می دونی»

-«من هیچی نمی دونم.»

-«لوهان! خواهش…می کنم…لوهان!»

لوهان پوفی کرد و سرش را بالا آورد. مستقیم به چشمهایم نگاه کرد و زیرلب گفت:

-«واقعا می تونم بگم نه وقتی اینجوری اسممو صدا می زنی؟»

-«لوهان…»

-«خواهش می کنم، ازم نخواه! من نمی تونم. من قول دادم، من نمی خوام ناراحتت کنم؛ اگه واقعا هیچی از گذشته یادت نمیاد، بهتره که ندونی»

قانع نشدم، من همین حالا هم به اندازه ی کافی، خاطرات تلخ گذشته را بیاد آورده بودم و شاید در آینده، بیشتر به یاد می آوردم. برای نگه داشتنم در فراموشی دیر شده بود.

-«لوهان…من میخوام…که بدونم، همه چیزو.»

لوهان جوابی نداد. برای چند دقیقه فکر کرد و گفت:

-«بهم فرصت بده.»

-«هوم؟»

-«بهم فرصت بده تا…تا افکارمو جمع و جور کنم. الآن واقعا نمی دونم باید بهت چی بگم.»

مردد بودم که چه جوابی بدهم.

-«خواهش می کنم! من ترجیح میدم هیچی بهت نگم، من آدمی نیستم که قولمو بشکنم، ولی اگه خودت می خوای میگم، فقط زمان می خوام تا با خودم کنار بیام.»

لوهان آشفته بنظر می رسید، پس زیر لب گفتم:

-«باشه»

-«ممنون»

چشمهایم را بستم. صحبت درباره گذشته مجهولم، خسته ام می کرد و اضطراب عجیبی قلبم را می لرزاند، باعث می شد نخواهم درباره گذشته بدانم و در زندگی جدیدم خاطرات جدید بسازم. اما من باید می دانستم. چه خوب و چه بد، چه تلخ و چه شیرین آنها خاطرات من بودند، گذشته ام.

با آه آرامی چشمهایم را باز کردم و صورت لوهان را چند سانتی متری صورتم دیدم.

لوهان چند بار پلک زد:

-«فکر …کردم …خوابیدی.»

من ومن میکرد، ولی صورتش را عقب نکشید. همانطور ماند و به صورتم خیره شد. قلبم شروع به تپیدن کرده بود، این برایم آشنا بود انگار قبلا هم اتفاق افتاده بود. لوهان شروع به حرف زدن کرد، نفس هایش به صورتم برخورد می کرد:

-«من…همیشه احساس گناه می کنم که اینقدر بزدل بودم، که اگه نبودم، تو الآن اینجوری نگام نمی کردی؛ من اینو نمی خوام ولی دوست ندارم تو رو دوباره قاطی اون ماجرا ها بکنم، من همون زمان قسم خوردم که اگه، اگه تو رو زنده پیدا کنم، هیچوقت نذارم درگیر بشی و صدمه ببینی، چون…»

لوهان چشمهای را بست تا نفسهای لرزانش را کنترل کند بعد ادامه داد:

-«معذرت میخوام سا…بکهیون»

صورتش را جلو آورد و بو/سه ای به پیشانی ام زد و با سرعت از اتاق بیرون رفت و مرا با انبوهی از افکار در هم پیچیده و آشفته، تنها گذاشت.

∗∗∗∗∗

بد جایی تموم شد می دونم…فحشم ندین -__- ولی قسمت بعد رو زودتر آپ می کنم که دیرکردم جبران بشه. زیادم هست قسمت بعد سه تا فصلو یکی کردم ^^ ولی خرج داره! باید از تعداد نظرات راضی باشم! می دونین من اصلا دوست دارم آپ کنم این دستم به آپ نمی ره هی این تعداد کامنتا رو می بینه می لرزه طفلک smile یه کاری کنین این دستم نلرزه! 

 

 

 

Print Friendly

31 Responses

    • وآی تــــــــــــــــــــروخدا ….لوهان عاشق بکی نباشه…..اه من از مثلث عشقی متنفــــــــــــــــــــــــــــــــــرم….
      کیونگ سو چی میگه این وسط؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
      غم چشماش چی بودن؟؟؟؟؟؟؟؟
      عاقا لوهانم عاشق بکی نباشه……..لطفااااااااااا sad

  1. نکنه قیلا لوبک بوده حالا طی یه فرایند خاص میخواد بشه کایبک؟
    از اون فیکاست که آدم میخواد یه روزی تمومش کنه ولی چپتری میاد?
    ینی دلم خواد موهامو بکشما ?

  2. وای. مرسی. خیلی خوب بود. خداقوت.
    عزیزم بکی. چقد زجر کشیده بچم. کای خییییلی خوبه.
    وای ای جونم. چان و سهون خیلی بامزن. چقد میپرن رو سرو کول هم.
    عرررررر. لوهان منلی من. چرا انقد خوب و با ابهتی عشقم؟ هوووف. کی اون قسمتای بکهان و رو نمایی میکنی فرزندم؟ منتظرررررررم!
    کیونگ خیییییلی مشکوکه! چرا؟ چررررا؟ چرااااا؟
    مررررسی.
    منتظر ادامش هستم.
    فایتینگ

  3. سا چی? لوهان کوفت! سا چی? ???????حالا باید دوفصل تو کف بمونیم که اسم واقعیش چیه!
    لوهان بمیری….خداااااا خو یکی یه کاری کنه!
    کیونگ مشکوک
    خسته نباشید❤❤❤

  4. یه سوال انتقاد قبول میکنی:
    من به بکهیون شیپرم پس به تبع وقتی اینو فیکو میبینم میام که بخوونمش ولی …
    خب نصری که استفاده کردی نه نصر ادبیه /رسمی/ و نه عامینه .نمیشه درست خووندش چون هی بین این دو سبک تغییر میکنه یه نوع تناقض اشتباه داره که هر دفه از خووندن منصرفم میکنه یه جوری اشتباهه.
    مایلی درستش کنی؟ اینجور نصر برای نوشتن درست نیست.
    ممنون من فقط نظرمو گفتم امیدوارم ناراحت نشی

    • من انتقاد پذیرم اما به شرطی که انتقاد صحیح باشه.
      به عنوان کسی که در ادبیات سررشته داره -نه به عنوان نویسنده- نثر این فیک یه نثر رسمیه و من تا اونجایی که می تونم قواعد و دستور های زبان فارسی رو در اون رعایت می کنم.
      و اما درباره تناقض بین نثر عامیانه و نثر رسمی – ادبی فیک:
      در نوشتار رسمی (از ادبی گرفته تا علمی) تمام قواعد نوشتاری باید رعایت بشه و استفاده از جملات و اصطلاحات عامیانه اشتباهه بجز در یک مورد اونم در داستان نویسی.
      در داستان نویسی نویسنده این مجوز رو داره که محاوره ها -فقط محاوره ها- رو به نثر عامیانه بنویسه. اکثر کتابهای به زبان فارسی (چه کتابهای نویسندگان ایرانی و چه کتابهای ترجمه شده) از این روند پیروی می کنن چون علاوه بر حفظ ارزش ادبی خود متن، محاوره ها بیشتر به واقعیت نزدیک میشه.
      البته این موضوع فقط در زبان فارسی نیست و در زبانهای دیگه هم صدق میکنه. مثلا اگه اهل مطالعه کتابهای به زبان انگلیسی باشی، حتما دستت اومده که نثر اونا رسمی یا فرماله اما دیالوگ ها اینرفرماله و اصطلاحات عامیانه و مخفف رو داره. من این موضوع رو در کتابهای ژاپنی هم دیدم.

      این توضیحات بسی طولانی :/ رو دادم تا بگم این سبک و چاچوب نوشتن اشتباه نیست.
      اما اگه مشکل قلم منه یا نمی تونم داستان رو خوب پیش ببرم اون یه مسئله دیگه است که خوشحال میشم اگه همچین مشکلی دارم بهم گوشزد کنی تا اصلاحش کنم ^^

      • بله فقط شاید من به این موضوع عادت ندارم منظورم سبک توه .بله به تمام موضوعاتی که گفتی واقف هستم خودمم نویسندم و بیشتر چانبک مینویسم حرفایی هم که درباره ی نصر انگلیسی گفتی میفهمم چون فیک های زیادی هستن تو aff که میخوونم ،دوسشون دارم و درحال ترجمشونم(اینو فعلا رسمی جایی نذاشتم برخلاف فیکم)
        تجربه به خودمم اثبات کرده که با گذشت زمان اصولا باید نصر و تاثییر گذاری نوشته ها بیشتر بشه و پخته تر…به هر حال بله من مشکلی نخواهم داشت ممنونم
        فقط اینو گفتم چون شاید خیلی افراد مشابه من بخاطر سبک نصرت زیاد موفق به خووندن و قبولش نشدن .
        بازم ممنونم درسته انتقاد باید سازنده باشه،قبول یا ردشم با خود نویسنده هاس .مشکلی نیس…^_^

        • آره میدونم ولی وقتی خواستم تو سایت نویسنده بشم این ریسکو قبول کردم وگرنه مجبور میشدم سبک نوشتنمو عوض کنم که اونم نمی شد، دیگه عادت کردم.
          آخی تو نویسنده guilty of perjury نیستی؟ عزیزم! من چند قسمتشو خوندم خوشم اومد ولی وقت نکردم ادامه بدم sad بیچاره من sad sad

  5. چیشد؟ why why why????? چرا این شد؟ سا؟ هن؟ جاست عر؟ یس؟ نو؟ ها؟ عرررررررر بکیییییییی چانیییییییی کایییییی دی اوووووو سهوننننننننن سهچان ایز انگری بردس خخخخخخخخخخ عرر بازم خماری چراااااااااا بازم خماری خماری خماری ینی میخوام بکشمت وقتی اخر هر قسمت میگی میدونم جای بدی تموم شد میدونی چرا اینکارو میکنی عرررررر you are very خبیث خخخخخخ من هنوز سر حرفم هستم ینی اون مرده رو پیدا کردم جر میدم(سر این حرف خخ) ینیاااااا النا ‘… هوففففففف بکی گوگولی چزا اینقدر میخندی عرررزر مممونمم مچکرررررر این قسمت ایز وری خماری و گیجی برا منه بدبخت خخ مچکر

    • نفس بکش عزیزم! خودتو کنترل کن! خوب گلم؟ گل گاو زبونم جواب میده بخوری آروم میشی!
      بابا اصلا من خبیث…بد بدجنس! اصلا بدنیا اومدم داستانو تو جای حساس تموم کنم -___-
      اون مرده رو هم بذار من حالشو تو داستان بگیرم بعد می تونی جرش بدی :/
      بکی گوگولی منم دوس داره بخنده چشاتو درویش کن! یادت نرفته که من همزر چندمشم؟؟ (اوه اوه خیلی خبیث شدم خخخ)

      • الی چیز خوردم خخ باشه پس حالشو گرفتی بفرست این ور بازار جرش بدم خخخخخ بچه خبیث خخخخخخخخخخ من که همزر 2 شم شما که اختیار دارید همزر اول و اخر خخخخخ بازم ممنون منتظر قسمت بعد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *