هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Victim Ep15

هایا دوستانم

خسته و بی حال قسمت جدید رو آوردم

قسمت 15 فیک قربانی

 ادامه…

قسمت 15: حقایق بی پرده

سه روز از بستری شدنم گذشته بود و دیگر باید مرخص می شدم؛ هر چند تشخیص سوهو این بود که حداقل تا چهار روز دیگر بستری باشم، ولی دستش بسته بود. چون در واقع، من به صورت غیرقانونی و با هویت جعلی آنجا بستری بودم و هر چه بیشتر آنجا می ماندم، احتمال لو رفتن سوهو  بیشتر می شد. همین موضوع باعث شده بود بر خلاف میلش شبانه برگه ی ترخیص مرا امضا کند و این بار سنگین را از روی دوشش بردارد.

سهون مضطرب بود و احتمالا داشت به این فکر می کرد که چطور بدون جلب توجه مرا به خانه ای که ممکن بود لو برود برگردانند، کای با برادرش درباره کارهایی که می بایست تا بهبود کاملم انجام دهد صحبت می کرد و چانیول هم سعی می کرد کیونگسوی ساکت را به حرف بیاورد.

پرحرفی درمورد خود چانیول اصلا چیز عجیبی نبود؛ ولی این طور که با کیونگسو حرف می زد از عجیب هم عجیب تر بود. کیونگسو بدون توجه به چانیولی که یکریز حرف می کرد، بازویم را گرفت و کمک کرد روی تخت بنشینم. لباسهایم را مرتب کرد، دستی به موهایم کشید تا مرتب شوند، بعد صورتم را بین دستانش گرفت و با رضایت لبخند زد:

-«یه مدتی نباید خیلی به خودت فشار بیاری، غذا و دارو هاتو به موقع بخور، خوبم استراحت کن خوب؟»

کیونگسو آخرین نصیحت های مادرانه اش را به زبان آورد و منتظر شد.

-«باشه…»

 سرش را پایین انداخت، احساس کردم ناراحت است برای همین گفتم:

-«کیونگسو…میگم…ا…میای پیشم؟»

-«ها؟»

-«میشه بازم…ببینمت؟»

کیونگسو لبخند بزرگی زد:

-«البته بکهیون، حتما»

 برق خوشحالی داخل چشمهایش درخشید و حس خوبی به من داد. انکار نمی کردم که از او خوشم می آمد و دوست داشتم این پرستار خجالتی را بیشتر و بهتر بشناسم.

 سوهو با لبخند معروفش نزدیکم آمد و دستش را روی شانه ام گذاشت:

-«خوب آماده ای؟ باید زود تر حرکت کنین»

در جواب لبخند نصفه نیمه ای زدم. سوهو خواست چیزی بگوید اما کمی تردید کرد. چهره اش نشان از کشمکش درونی اش داشت و حرف هایی که نمی دانست باید بزند یا دفن کند. ولی بعد از سکوت نچندان طولانی اش، آهی کشید و خیلی بی مقدمه گفت:

-«تو خیلی فکر منو مشغول کردی…من نمی دونم تو چرا و از چی فراری ای، اما من به داداش کوچولوم اعتماد دارم و مطمئنم، تو پسر خوبی هستی که اگه غیر این بود محال بود بزارم برادرم خودشو تو خطر بندازه چون اون همه چیز منه. از وقتی پدر و مادرم فوت کردن، تنها کسی که برام موند کای بود و تمام این سالها با تمام وجودم ازش مراقبت کردم.»

سوهو لحظه ای چهره بقیه را که با تعجب نگاهش می کردند از نظر گذارند و ادامه داد:

-«وقتی اولش درباره تو بهم گفت، ترسیدم، هنوزم می ترسم که اتفاقی براش بیفته، راستشو بخوای ترجیح می دادم هیچوقت با تو روبه رو نمی شد؛ ولی الآن دیگه نمی تونم کاریش بکنم، چون حالا تو هم برام مهم شدی. پس قول بده مراقب خودت باشی بکهیون»

قول دادم که مراقب باشم، حرفهای سوهو وجودم را گرم کرد و در عین حال، بار سنگینی را روی دوشم گذاشت. از اینکه به من اعتماد کرده بود خوشحال بودم اما مسئولیتی که درقبال دوستانم داشتم سخت و غیر قابل انکار بود.

با فکر مشغولم از روی تخت بلند شدم. سهون به ساعت نگاه کرد و گفت:

-«دیگه باید بریم، من میرم ماشینو روشن کنم.»

سهون جلوتر راه افتاد و من، کای و چانیول دنبالش رفتیم. قبل از رفتن برای لحظاتی برگشتم. و گفتم:

-«ممنون کیونگسو…دکتر.»

-«گفتم که سوهو صدام کن!»

-«ممنون سوهو-سان»

احساس کردم چانیول با تعجب نگاهم کرد، اما توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم.

ماشین در حیاط بیمارستان بود. سهون بی هیچ حرفی پشت فرمان نشست، کای صندلی جلو و من و چان هم به سمت در عقب رفتیم.

وقتی سوار ماشین می شدیم باز هم متوجه نگاه های عجیب بقیه به خودم شدم، اما به روی خودم نیاوردم و در صندلی عقب فرو رفتم منتظر شدم تا بالاخره در سکوت به سمت خانه راه افتادیم.

فاصله خانه تابیمارستان زیاد بود و در طول این مسیر طولانی من به بارانی که پیوسته به شیشه بخار گرفته ماشین می کوبید و خیابانهای خلوت شهر را از دید پنهان می کرد نگاه می کردم و به سکوت سنگین داخل ماشین بی توجه بودم تا زمانی که سهون سکوت داخل ماشین را با سوال عجیبی شکست:

-«چرا بهش گفتی سوهو-سان؟»

متوجه منظور سهون نشدم و فقط به چشم هایش که در آینه مرا می پایید زل زدم.

 مشکل کجا بود؟ این که به سوهو گفته بودم «سوهو-سان»؟ اما مگر بقیه همین را نمی گفتند؟

به خودم آمدم، متوجه شدم تا به حال کسی را ندیدم که دیگری را با پسوند «سان» خطاب کند، حتی درباره سوهو…او را هیونگ خطاب می کردند. یعنی سان در زبان کره ای معنایی ندارد؟ پس چرا من تصور می کردم که باید از آن استفاده کنم؟؟؟؟ اگر کره ای نیست پس چه زبانی است؟

سهون که از آینه زیر نظرم گرفته بود، متوجه سردرگمی ام شد و گفت:

-«مشکلی نیست بک اگه یادت نمی یاد. چیز خاصی نبود»

-«جز اینکه یکم عجیب بود، چرا اون اینقدر عجیبه؟»

کای با صدای زمزمه واری که فقط خودش بتواند بشنود برای خودش حرف زد که البته از گوشهای تیز من دور نماند. ترجیح دادم اظهار نظر نکنم و در عوض کمی از توجهم را به چانیول دادم که حالا به طرز مشکوکی ساکت بود و عصبی لب هایش را می جوید.

-«با چشات سوراخم کردی بک! به خاطر خودت پلک بزن!»

با شنیدن صدای کلفت چانیول هول کردم و بلافاصله به این نتیجه رسیدم که اگر من شنوایی قوی ای داشتم، چانیول هم حس ششم خوبی داشت. او حتی سرش را برنگردانده بود، فقط حس کرده بود که به او نگاه میکنم.

 او همیشه همین طور بود، خیلی چیزها را فقط حس می کرد و  ظاهرا تنها من متوجه شده بودم که او یک چنین توانایی ای دارد.  برای مردم داشتن حس ششم چیز خارق العاده ای نیست، آنها خارق العاده بودن را در تحقق افسانه ها می بینند.  شاید اگر آنها هم مدتی طولانی را در اتاقی سراسر سفید سپری کرده بودند تمام جهان را معجزه می پنداشتند.

آهی کشیدم سرم را به صندلی تکیه دادم. فکر کردم اصلا مهم نبود که چانیول ساکت و آرام به بیرون خیره شده، کای زیر لب با خودش حرف می زند و سهون مثل مجسمه به جلویش را نگاه می کند. همه ی اینها مسائلی بودند که بعدا باید برایشان نگران می شدم، چون در آن لحظه فقط نیاز داشتم که چشمهایم را ببندم و به مغزم که در حال انفجار بود استراحت بدهم.

∗∗∗∗∗∗

نمی توانم لحظه ورودم به خانه را با هیچ کلمه ای توصیف کنم. به محض اینکه در باز شد و حس گرم و آشنای امنیت وجودم را در بر گرفت، آرامش از هرجا ظاهر شد. با خیال راحت و با ذوق به اتاق نارنجی رفتم روی تخت افتادم. دستم را دراز کردم و پتو را گرفتم و به خودم فشار داد تا بیشتر و بیشتر در این احساس خوب غرق شوم.

صدای خنده ی خفه ی کای را شنیدم که در چارچوب در ایستاده بود و تماشا می کرد. خوب می توانست تا ابد این طور به من بخندد، برایم مهم نبود چون تصمیم داشتم از این به بعد از هر چیز کوچکی لذت ببرم و برای زمان هایی هر چند کوتاه، تمام نگرانی ها و ترسهایم را در دوردست ترین نقطه ذهنم دفن کنم و باور کنم که همیشه فردایی بهتر وجود دارد که درد های روز قبل را به فراموشی بسپارد. این تنها راهی بود که بتوانم بین گذشته و آینده نامعلومم آرامش بگیرم.

آن شب با این فکر به خواب رفتم. خوابی که در آن از تصورات پریشان خبری نبود.

∗∗∗∗∗∗

صبح با احساس شعاع های گرم نور روی صورتم بیدار شدم و اولین چیزی که دیدم صبح بهاری آن سوی پنجره بود. زیبا و باطراوت، همه ی گل های حیاط پشتی سرحال بنظر می رسیدند و با سرزندگیشان لبخند بی اختیاری روی لبم نشاندند.

کای مثل همیشه روی کاناپه خوابیده بود -یا بهتر است بگویم آویزان شده بود- و پتو را همان طور که یک بچه خرس عروسکی اش را بغل می کند، در آغوش گرفته بود. در خواب دوست داشتنی و معصوم بود.

نمی دانم از کجا یک دفعه به سرم زد که منم در خواب معصوم بنظر می رسیدم؟

یعنی من هم بعد از آن بلایی که او به سرم آورد هنوز معصوم بنظر می رسیدم؟

افکارم را از ذهنم دور کردم، اما آنها بدجنس تر از این حرف ها بودند و از لا به لای تاریکی های ذهنم سرک می کشیدند و دوباره آن تصاویر را برایم زنده می کردند.

چشمانم پر شدند. دستم را روی لبهابم گذاشتم و تا روی گلویم پایین کشیدم. روی بدنم دست کشیدم. فکر کردم جایی نبوده که آن حیوان  دست نزده باشد؟

نه نبود، همه جای بدنم کثیف بود.

با وجود اینکه معلوم نبود چند وقت از آن فاجعه گذشته، اما هنوز هم از تصور اینکه زمانی تمام بدنم را به بازی گرفته حالم بهم میخورد. انگار همین دیروز بود. هیچ اثری روی بدنم نبود ولی انگار ناپاکی اش در عمق وجودم نشسته بود و با هیچ چیز پاک نمی شد. مثل اسیدی نامرئی بود که جسمم را می خورد و می خورد تا به روحم برسد.

بالاخره قطره ی اشک سرگردانی، راهش را باز کرد و از گوشه ی چشمم به پایین غلطید. من آن روز اشک های زیادی ریخته بودم، شاید اشکهایم هنوز پاک بودند، پس گذاشتم اشکهایم سرازیر شوند و با تمام ناپاکی ها را با خود بشویند.

زنگ در، سکوت حاکم در خانه را شکست و مرا از جا پراند. با عجله به صورتم دست کشیدم و اشکهایم را پاک کردم. کای توی خواب تکانی خورد و دوباره سرش را در بالش فرو کرد.

می دانستم کای فعلا قصد بیدار شدن ندارد، پس زود از اتاق بیرون دویدم اما  بعد جلوی در ایستادم و دستم در چند سانتی دستگیره متوقف شد. دو چیز را فراموش کرده بودم:

یک اینکه هر کسی می توانست پشت در باشد.

 دو اینکه چشمهایم بخاطر گریه قرمز شده بود.

مورد اول با یک نگاه از چشمی در قابل حل بود اما مورد دوم؟ نمی دانستم باید با چشمهایم چکار کنم.

زنگ دوباره به صدا درآمد و مجبور شدم قبل از اینکه تمام همسایه ها از خواب بیدار شوند در را باز کنم.

-«لوهان!»

انتظار دیدنش را نداشتم مخصوصا بعد از آن که در بیمارستان از دستم فرار کرد. ولی الآن چهره اش مثل همیشه خونسرد بود. فقط چشمهایش حرف دیگری می زدند:

-«گریه کردی؟؟»

سوال غیرمنتظره ای نبود اما نگاهم را دزدیدم:

-«نه»

-«به من نگاه کن»

دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد:

-«چیزی شده؟»

«چیزی شده» بدترین سوال در آن موقعیت بود  و به راحتی تمام سد های دفاعی ام را شکست، اشکهای تازه ای در چشمم حلقه زدند ولی چون تمایلی به آزاد کردنشان نداشتم خودم را در بغ/ل لوهان انداختم.

لوهان به وضوح جا خورده بود، خودم هم از کارم تعجب کرده بودم برای همین هم سعی کردم هر چه سریع تر از او جدا شوم اما او سریع تر بود، دستهایش را دور بدنم حلقه کرد و محکم تر در آغ/وشم کشید.

هیچ حرفی زده نشد، هیچ حرکت اضافی ای صورت نگرفت فقط همان طور ماندیم و من دوباره آن را حس کردم.

تنها بازمانده ای از احساسات درهم و فراموش شده ی گذشته بود؛ اما وجود داشت و همانند خون در رگهایم جاری می شد. حتی نمی دانستم دقیقا چیست فقط آشنا بود. مثل پل ارتباطی ای که من امروز را به لوهانی که از گذشته بود پیوند می داد.

اگر فقط می توانستم به یاد بیاورم…

-«لوهان بهم بگو…»

نیاز به توضیح بیشتر نبود. هیچ وقت درباره او نیاز به توضیح نبود. او خوب می دانست درباره چی حرف می زنم:

-«نمی تونم، سخته، خیلی…»

از او جدا شدم و مستقیم به چشمهایش زل زدم:

-«چرا؟؟ چرا سخته؟»

لوهان سکوت کرد. چهره اش هیچ حسی را منعکس نمی کرد.

-«چون تو باور نمی کنی»

صدایش رگه ای از ناامیدی داشت. زمزمه کردم:

-«باور می کنم…»

لوهان چند لحظه به صورتم خیره شد. بعد با صدایی که می لرزید گفت:

-«باور می کنی؟»

سرم را به نشانه تایید تکان دادم. لوهان لبخند کمرنگی زد و گفت:

-«باور می کنی که الآن…هه…هیجان دارم. وقتی فکر می کنم باید داستان زندگی خودتو برات تعریف کنم، قلبم تند میزنه…ولی…این تویی که باید قلبت تند بزنه…»

قلب من به اندازه کافی تند می زد.

-«نمی دونم از کجا شروع کنم؟»

-«از اولش…»

انگشت هایم را با استرس در هم چفت کردم:

-«از اولِ اولش…»

دستم را گرفت مرا روی مبل نشاند و خودش رو به رویم نشست. نفس عمیقی کشید و داستان زندگی ام را شروع کرد:

-«اولش از اینجا شروع شد که پدر و مادرت اومدن به همسایگی ما. اون موقع من ۴ سالم بود و با عمه ژیانگ تو ناگویا زندگی می کردم. پدر و مادرم تو تصادف کشته شده بودن و بخاطر همین عمه ژیانگ منو از چین پیش خودش آورد. اون زمان بود که والدین تو هم اومدن ناگویا.»

-«ناگویا؟»

لوهان با سر تایید کرد:

-«آره…ناگویا. یه شهر توی ژاپنه. اونا برای کار به اونجا اومدن و خونه ی دیوار به دیوار عمه ژیانگو خریدن. مادرت باردار بود و دو ماه بعد از نقل مکانشون بود که تو به دنیا اومدی. »

او داشت داستان را از زمان به دنیا آمدم شروع می کرد؟؟؟ لوهان با دیدن قیافه مبهوت من مکث کرد و لبخندی زد:

«من اون اوایل که تازه بدنیا اومده بودی رو خوب یادم نمیاد، خیلی بچه بودم اما بعدا که بزرگتر شدیم رو یادمه.

عمه می گفت من بعد مرگ پدر و مادرم خیلی گوشه گیر شدم، حتی با وجود اینکه بعد چند سال دیگه قیافشونم یادم نمی اومد ولی هنوزم توی دنیای خودم زندگی می کردم و هیچ کسی رو به دنیام را نمی دادم. تنها استثنا برای من تو بودی، تو تنها کسی بودی که مجوز ورود به قلمرو شخصی افکارمو داشتی.

اوایل این یه وابستگی یه طرفه بود ولی بعدا نمیدونم چه جوری ، تو هم دیگه علاقه ای به بچه های هم سن و سال خودت نداشتی و فقط منو دوست خودت می دونستی. شایدم طبیعی بود، چون تو بیشتر اوقات پیش من و عمه ژیانگ بودی. پدر و مادرت بیشتر مواقع خونه نبودن، من و عمه ژیانگ اولش نمی دونستیم اونا چی کاره ان…اما بعدا من فهمیدم که اونا محققن. داشتن روی یه پروژه خاص کار می کردن. برای همینم از کره اومده بودن ژاپن و انگار کارشونم خیلی حیاتی بود که زیاد پیش تنها پسرشون نبودن.

این موضوع بیشتر اوقات تو رو ناراحت می کرد و منو خوشحال. مشغله شون اون قدر زیاد بود که چند روز یه بار خونه می اومدن. شاید الآن فکر کنی اونا پدر و مادر بیخیالی بودن اما به نظر من اگه کار امانشون می داد، می تونستن بهترین پدر و مادر دنیا باشن.»

سعی کردم آنها را تصور کنم، پدر و مادری که هیچ وقت نبودند اما بهترین بودند.

-«…با همه اینا ما بزرگ شدیم. از دبیرستان که فارغ التحصیل شدم سه سالی صبر کردم تا تو هم فارغ التحصیل بشی و بتونیم باهم دانشگاه بریم. وقتی فارغ التحصیل شدی همون سال هر دومون تو آزمون دانشکده افسری شرکت کردیم و قبول شدیم…»

از شنیدن جمله آخر واقعا تعجب کردم. دانشکده افسری آخرین چیزی بود که تصور می کردم ولی ظاهرا عجایب زندگی من تمامی نداشت:

-«…اون سالها واقعا سالهای خوبی برای هر دومون بود. هیچ وقت زمانی که کمیسر بهت پیشنهاد داده بود رو فراموش نمی کنم! اینقدر خوشحال بودی که یه جا بند نمی شدی…»

حالا لوهان از یادآوری آن روز برای خودش می خندید.

-«چه…پیشنهادی؟»

خنده اش قطع شد و چند لحظه به من چشم دوخت. چهره ای که خوشحال بود، ناگهان تیره و تار شده بود. خیلی دوست داشتم دلیل این تغییر حالت ناگهانی اش را بفهمم. حدس می زدم به جاهای بد داستان رسیده بودیم.

چشمهایش را بست و زیر لب گفت:

-«اونا به من و تو پیشنهاد دادن که…علناً وارد اداره پلیس نشیم.»

ناگهان چشم هایش را باز کرد و نگاه سردرگمم را ملاقات کرد:

-«اونا ما رو انتخاب کردن…که پلیس مخفی باشیم.»

∗∗∗∗∗∗

نمی تونم می فهمین؟؟؟ نمی تونم!! هر چی تلاش میکنم یهو وسط داستان تموم نکنم نمیشه، شما هم سخت نگیرید زندگی زیباست :)

The following two tabs change content below.

Elena Salvatore

کی پاپ لاور (اکسو ال، استارلایت دو آتیشه، لاو، بیبی و...) نقاش و طراح سبک رئالیسم و طراح مانگا. بشدت عاشق مانگا و انیمه هستم. هر نوع کاپلی رو دوست دارم (از اصلی و فرعی و میان بر و...) همه جور ژانری می نویسم ولی ژانر های جنایی، ترسناک و تخیلی مورد علاقه ام هستن. پایان های خیلی غمگین و فلاکت بار رو هم خیلی دوست ندارم. معمولا آروم و مهربونم ولی یه نیمه خبیث تو وجودم دارم که وقتی بیدار بشه اونوقت در رذالت همتا ندارم! البته تا وقتی که شما کامنت بزارین نیمه خبیثم خواب می مونه ^^

Latest posts by Elena Salvatore (see all)

Elena Salvatore 12 نظر 9 آذر 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
تینا
مهمان

پلیس با چه گروهی درگیر بوده که این بلاها رو سر بک اوردن؟

fj-baeky
مهمان

یعنی بکهان پلیس مخفی بودن اونای که بکی رو ازار دادن افراد تحت تعقیب بکی بودن این که خیلی پیچیده شد
ممنون عزیزم بیصبرانه منتظر قسمت بعدی هستم خسته نباشی بوووووووووووووووووووووس

S_yoona
مهمان

عررررررررررررر…..اخه کجای این زندگی خماری زیباااااااس؟؟؟؟جان من بگووووووو
لطفا زودتر اپ کن

(shi jung (나나
مهمان

زندگی بیسار زیبا است من تو را میکشم و و تکه تکه ات میکنم و تو میمیری و من بی نویسنده میشم و کل عمرموتو خماری میمونم………….هر قسمت خمارمون میکنی بعد قسمت بعدش اوردوز دوباره خماری و دوباره عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر ممنون من عاشق فیکت این قسمت و پوستر این قسمتت شدم ناموسا ……………اپش کنیااااااعررررررررر تشکر

TidSi
مهمان

خیلی دیر به دیر میزاری😕
الان که ما تو خماری موندیم😐
احساس خیانت میکنم
میشه زودتر آپ کنی؟؟😯

maraaal.fm
مهمان

خیلی خوب بود مرسی
لطفا زودتر ادامه رو بذار

zoza/exol
مهمان

اخ جون هدسم درست بپد قسمت اول ک بک زد حین فرار همه رو شتک کرد با خودم گفتم این پلیسه دمم گرم
دم تو هم گرم ک تو خماری گذاشتی منو فقط تند تند ما رو تو خماری بزار پلیز

Narsis69
مهمان
واو. مرررررسی. عالی بود فرزند دلبندم. جون جوووون، بکی و لو؟ پلیس مخفی؟ عرررررر. بخاطر همین بکنم بکی به فنا رفت؟ یا بخاطر پدر و مادرش بوده؟ سان کلمه ی ژاپنیه نه؟ حلوای من، چان مشکوکه! چرا انقد دور و بر کیونگ میچرخید؟ خوشم میاد کیونگم تحویلش نمیگیره، ولی اون همچنان به کارش ادامه میده. ثابت قدم بودنش منو کشته! چرا واسه بقیه انقد عجیب بود که بک، به جای هیونگ گفتن، گفت سان؟ نکنه چیزی میدونن؟ لوهان، ای جانم. چقد خوبی تو عشق من. از بچگی باهم دوست بودن! چه جااااالب! راستی، کیونگ مشکوکه ها… انگاری از بک خوشش… Read more »
Narsis69
مهمان

پوزززززش. معذرت. اون کلمههه اضافه اس. اشتباه شد. عرررررر.
بخاطر همین بچم بکی به فنا رفت؟! اون کلمههههه، حلوای من! ببخشید. 😲😱😱😱

فرناز
مهمان

وااااووو پلیس مخفی
مرسی گلم عالی بود

zari
مهمان

نههههههههه
من نمیفهممممممم
اخه چراااااااااا
چند باااااااار
خداااااااااااااااااااا

wpDiscuz