Fanfiction Victim Ep19

هایا ^^

قسمت ۱۹ فیک قربانی

“آینده اینجاست؛ بی ثبات تر از گذشته…

به همراه کلمه ای عجیب به نام عشق”

 اولین پوستر محصول سال ۲۰۱۷ من! کایبـک گودوووو ♥_♥

قسمت ۱۹: احساسات شیشه ای

-«چرا ماتتون برده؟ زودتر…همین بیرونن…»
با این حرف لوهان، کای همان طور که مرا ب.غ/ل گرفته بود از روی تخت بلند کرد و اول از همه دنبال لوهان بیرون پرید. سهون اما یکم گیج بود، با تاخیر از اتاق خارج شد.
-«صبر کن…خودشه»
تقریبا نزدیک در ورودی بخش، زنی ایستاده بود که ظاهر و لباس پرستار ها را داشت و در حالت عادی غیر ممکن بود در ماهیتش شک کنم ولی با اخطاری که لوهان داد، می توانستم تفاوت های کوچکی را بین رفتار ناشیانه این زن و پرستاران واقعی ببینم. سهون و لوهان خودشان را جلوی من و کای کشیدند تا کمتر در دید باشیم. سهون زیر لب گفت:
-«حالا چی کار کنیم؟ اگه بخوایم بریم بیرون باید از جلوی این رد بشیم»
-«نمی تونیم…اون قیافه من و بکهیون رو میشناسه…»
پیراهن کای را در مشتم فشردم، دوباره همان تمایل قوی برای زنده ماندن درونم بیدار شده بود، اما عملا کاری از دستم بر نمی آمد. صدای وجدانم بلند شده بود و مدام در سرم فریاد می زد که من بی مصرفم…سربار و بی مصرف؛ با بی رحمی شکنجه ام می کرد تا اینکه صدای کیونگسو نجاتم داد:
-«از این ور بیاین…یه راه خروج پشت بیمارستان هست. زود باشین.»
به بی سر و صدا ترین شکل ممکن کیونگسو را در راهرو ها و بخش های انتهایی بیمارستان دنبال کردیم تا به یک در رسیدیم. کیونگسو در را باز کرد و تاکید کرد:
-«از همین طرفه»
-«واقعا از همین جا باید بیرون بریم؟ حس خوبی ندارم.»
سهون دوباره به پسر بدبینی که اولین بار دیده بودم تبدیل شده بود و با زمزمه هایش شک و تردید را به جان کای و لوهان می انداخت، تا آنجا که لوهان دستش را در موازات پهلویش نگه داشته بود، یعنی در نزدیک ترین فاصله با اسلحه کمری اش. این موضوع اصلا برای من خوشایند نبود، چون ظاهرا تنها کسی بودم که به کیونگسو مشکوک نبود.
بالاخره جمعیت شکاکان به رهبری سهون کبیر تصمیم گرفتند دنبال پرستار به قول خودشان مشکوک از در عبور کنند و این تصمیم جز دامن زدن به بدبینی آنها، هیچ عاقبت دیگری نداشت.
آن سمت در کاملا با داخل بیمارستان تفاوت داشت انگار که دنیای دیگری باشد. همان قدر که دیوار های داخل بیمارستان سفید و تمیز بودند، دیوار های این کریدور خاک گرفته و تیره بودند و مشخص بود زیاد از آن استفاده نمی شود. وقتی کمتر از نیم طبقه از پلکان پایین آمدیم، کیونگسو دری را باز کرد و به دنبال آن، شعاع های درخشان نور به فضای تیره هجوم آوردند و ذرات خاک معلق در هوا را بیشتر به نمایش گذاشتند.
-«اینجا حیاط پشت بیمارستانه، اون انتها هم راه خروجه، برای آوردن ماشین هم کافیه از راه سمت چپ حیاط به پارکینگ برید، منم باید بگردم که اگه پرستاری شک کردن یه جور دست به سرشون کنم.»
کیونگسو بلند ترین نطق خودش تا به حال را به پایان رساند و به بازویم دست کشید:
-«مراقب باش.»
مطمئن نبودم این را به من گفت یا به کای که مرا در آ*غ.و/ش گرفته بود. سریع از کنار ما گذشت و پلکان را دوتا یکی بالا رفت.
لوهان اسلحه اش را روی کمرش تنظیم کرد که در دسترس باشد و قبل اینکه به سمت چپ حیاط بدود گفت:«من ماشینو میارم.»
سهون با بی حوصلگی وسط حیاط ایستاد و کش و قوسی به بدنش داد که غر غر هایش را شدت بخشید.
کای که از وزن من روی دستهایش خسته شده بود، مقداری دستهایش را جابه جا کرد و مرا بیشتر به خودش فشار داد. سعی می کردنم تا حد امکان نگاهم به نگاه او گره نخورد به همین خاطر هم تمام تمرکزم را روی خطوط نامرئی ای که با دست روی پیراهن او می کشیدم گذاشته بودم. کاملا مشغول آن طرح های غیرقابل دیدن بودم که احساس کردم موهای نرمی روی پوست صورتم شناور شده اند و برخورد نرم و سبک ل*بهای کای روی گونه ام برای چند ثانیه زمان را متوقف کرد. پلک هایم را محکم به هم فشار دادم و تلاش کردم توضیحی برای حس گرم و مور مور کننده ای که از جای ل:بهای او روی پوستم پخش می شد پیدا کنم.
نتیجه یک علامت سوال متعجب بود.
صدای پر تشویش سهون ته دلم را خالی کرد:
-«اون بالا رو! فکر کنم…»
بقیه حرفش در جیغ تایر های ماشین روی آسفالت قطع شد. لوهان یک لحظه هم صبر نکرد، فریاد زد:«بپرید بالا» و به محض اینکه کای و همراه من روی صندلی عقب خیز برداشت و سهون خودش جلو کنار لوهان پرت کرد، شروع به گاز دادن کرد و شتابی گرفت که هر سه به عقب کشیده شدیم.
داشتم فکر می کردم که چرا لوهان تا این اندازه عجله دارد که سهون جیغ زد:
-«چه مرگته؟ میخوای به کشتنمون بدی؟»
از شیشه عقب پشت سرمان را نگاه کردم و با دیدن ماشینی که پا به پای ما ویراژ می داد و گفتم:
-«دنبالمونن»
-«واقعا؟»
کای هم به پشت نگاه کرد و حرف مرا تکرار کرد.
با تایید من و کای، سهون فریاد زد:
-«یعنی چی؟ خدایا این دیگه چه جهنمیه!!»
-«چرا هوار می کشی؟»
لوهان در جواب سهون فریاد زد و با همان سرعت داخل کوچه پیچید طوری که سهون محکم به در برخورد کرد:
-«یاااااا چه غلطی داری می کنی رواااااانی!»
-«دارم نجاتتون میدم!»
-«تو که داری ما رو می کش….وای یه آدم! بپا»
-«دیدمش! کور نیستم که!»
سهون با تاسف سر تکان داد:
-«نه ندیدیش…نمی گفتم از روش رد می شدی…وااااااااای»
با ظاهر شدن یک ماشین دیگر درست رو به رویمان، لوهان با یک چرخش صد و هشتاد درجه وارد لاین مخالف اتوبان شد. سهون تازه از جیغ زدن بخاطر چرخش شدید و ناگهانی ماشین دست برداشته بود که چشمهایش را باز کرد و به محض دیدن صحنه رو به رویش بلندتر جیغ کشید:
-«تو روحشوووووون! اینا چرا دارن اینوری برعکس میان!»
لوهان با حرص یکی محکم پس کله ی سهون کوبید:
-«اسکل! اونا دارن بر عکس نمیان ما داریم برعکس میریم!»
-«وااات؟ مگه اسکلییییی؟ چراااا اینوری داری…وای مامان!»
لوهان به محض اینکه ماشینی که از روبه رو می آمد را رد کرد، یک پس گردنی دیگر به سهون زد:
-«خفه بمیر کمتر جیغ بزن در گوشم!»
-«جنابعالی دست از این…وای یا خدا…از این دیوونه بازیات برداری من صدامم در نمیاد.»
لوهان وقت نداشت جوابش بدهد؛ دو تا کامیون از رو به رو می آمدند.
-«واااهااااای دوتا…وااااای.»
-«بمیری سهوووون! نکشش بالا!!!»
-«من چیزی نمی کشم! حتی سیگار!»
-«اونو نمی گم این دستی رو میگم»
سهون به دستی که انگشتهایش دورش قفل شده بود نگاه کرد و کمی بالا کشید.
-«نکش اون بی صاحابو! همین الآن گفتما!!»
احتمالا لوهان فرمان را گردن سهون فرض کرده بود، چون طوری با قدرت آن را پیچاند که میخواست از جا در بیاید. داخل اولین خیابانی که دید پیچید. صدای داد و فریاد سهون در صدای تایر ها گم شده بود. یا شاید هم صدای تایر ها در داد و فریاد سهون؟!
کای با یک نگاه به عقب گفت:«لعنتی دست بردار نیست!»
-«تا ابد نمیتونه دنبالمون کنه…هر جور شده جا می زارمش! عمرا بتونی بهم برسی!»
لوهان با خودش حرف می زد و برای راننده ماشین تعقیب کننده خط و نشان می کشید و همزمان بیشتر گاز می داد و از بین ماشینها سبقت می گرفت. عقربه کیلومتر شمار به ۱۳۰ کیلومتر بر ساعت رسید. سهون با یک نگاه به کیلومتر شمار، برق از سرش پرید:
-«رووووواااااانیی! زنجیررررری! کی تو شهر ۱۳۰ تا مییییییره! خدایا نجاتم بدهههههه»
-«خفه شو عینکی!»
-«عینکی عمه ته!»
همین یک کلمه برای شکستن تمام دیوار های خودداری لوهان کافی بود. محکم با مشت به فک سهون کوبید:
-«بار آخرت باشه پای عمه مو میکشی وسط!»
کای با تاسف سر تکان داد و در گوش من گفت:«بنظرت سهون تا خونه زنده می مونه؟»
-«نه…شک دارم.»
صدای برخورد گلوله به بدنه ماشین بلند شد و من ناخودآگاه سرم را دزدیدم و کای را هم همراه خودم پایین کشیدم.
-«وسط شهر…»
لوهان نتوانست ادامه دهد، صدای زار زدن سهون از صدای گلوله ها هم بلندتر بود:
-«اسلحه هم دارن بی ناموساااا…مامان همون بهتر نیستی ببینی پسرت داره جوون مرگ میشه…»
-«کای تو رو خدا اینو خفه کن وگرنه همینجا پرتش می کنم بیرون!!»
-«سهوون آروم باش.»
-«چطوری آروووم بااااشم!»
کای حرفی برای گفتن نداشت. این روی سهون را دیگر ندیده بود.
لوهان با نگرانی در آینه، عقب را نگاه می کرد. آخرش هم طاقت نیاورد و رو به سهون کرد:
-«میشه…….یه دقیقه خفه میشی؟!»
-«بله؟»
-«اگه من از پنجره خم بشم فرمون رو نگه می داری؟»
-«تو این وضع میخواای خم بشی از پنجره که چییی؟»
-«میخوام اونی که شلیک میکنه رو بزنم»
سهون دو دستی به لباس های لوهان چنگ زد:«نه تو رو خدا الآن می میییییرییییم!»
با دیدن این وضع تا آنجا که میتوانستم به جلو خیز برداشتم و اسلحه لوهان را قاپیدم.
هر سه نفر با هم گفتند:«بکککک؟»
اعتنا نکردم، از پنجره کمی به بیرون خم شدم بی محابا به ماشین پشت سری شلیک کردم. حتی نزدیک هم نخورد. قبل از اینکه ناامید شوم، دستهای کای روی کمرم قرار گرفت و تعادلم را حفظ کرد. برای بار دوم با ثبات بیشتری نشانه گرفتم و شلیک کردم؛ به آینه ماشین خورد و بار سوم…
-«زدمش»
گلوله به کتف مرد خورد و اسلحه اش به هوا پرت شد. با کمک کای به داخل ماشین برگشتم و اولین چیزی که دیدم، لبخند ملیح و پر از تحسین (ژکوند ?) لوهان بود که کلا بیخیال رانندگی شده بود و به من زل زده بود. حتی دستهایش هم فرمان را ول کرده بودند و ماشین در امان خدا جلو می رفت!
و این بار ناجی ما دست سهون بود که از غیب ظاهر شد و محکم پس گردن لوهان کوبید!
-«حواست به رانندگیت باشه، خط چشم!»
لوهان قبل از اینکه دو دستی به فرمان را بچسبد چشمهایش را برای سهونی که نیشخند موذیانه به لب داشت ریز کرد. از داخل کوچه پس کوچه ها گذشت تا مطمئن شود آنها ردمان را گم کرده اند و وقتی خیالش از این بابت راحت شد جواب سهون را داد:
-«دیگه با خط چشم من شوخی نکن!»
لبخند پیروزمندانه سهون که از نیم ساعت قبل روی صورتش مانده بود، تبدیل به اخم غلیظی شد:
-«نکنه فکر می کنی خط چشم کشیدن خیلی کار مردونه ایه؟»
-«قبلا اینطور فکر نمی کردم یعنی تا قبل از اینکه بکهیون منو به خط چشم کشیدن معتاد کنه!»
-«بکهیون؟»
-«آره نمی دونستی؟ باارزش ترین چیز بعد از جونش، خط چشمش بود!»
لوهان این را گفت و تظاهر کرد تمام حواسش به رانندگی است. حالا نوبت او بود که لبخند پیروزمندانه اش را به رخ بکشد و…نوبت کای بود که اخم کند!
-«الآن به خط چشم بکهیون توهین کردی؟ -__-»
سهون با دیدن چهره برزخ کای دست و پایش را گم کرد:«الآن که خط چشم نکشیده!»
لبهایم را آویزان کردم و گفتم:
-«خب خط چشم ندارم!»
چند لحظه سکوت با معنا…
-«می دونی کایی! اخم اصلا بهت نمیاد! به جان خودم!»

لوهان تمام روز ما را دور شهر گرداند و گرداند و حوالی غروب بود که بالاخره به خانه برگشtتیم. احساسی که از دیدن آن خانه کوچک سفید به من دست داد غیر قابل وصف بود. انگار که تمام آرامشم در آنجا خلاصه شده بود.
-«اینجا امنه دیگه؟ من واقعا ظرفیت یه تعقیب و گریز دیگه رو ندارم»
سهون آرام و با متانت حرف می زد. آدرنالینی که سر ماجراهای صبح در خونش اشباع شده بود، فروکش کرده و به حالت طبیعی برگشته بود.
-«اینجا امنه…هنوز رد این خونه رو نزدن. راستش بخوای وضعیت داخل سازمان قرمزه، فرار بکهیون خیلیا رو به جون هم انداخت. حالا حالا ها نمی تونند این خونه رو پیدا کنن ولی…بهتره گوش به زنگ باشین»
کای سری تکان داد:
-«حواسم هست، نمیای داخل؟»
-«نه یه کاری دارم که باید بهش برسم؛ ماشین رو خودم تو گاراژ پارک می کنم. شما برید داخل.»
-«ممنونم لوهان..بابت امروز واقعا ممنونم»
بدون اینکه از من بپرسد که می توانم راه بروم یا نه، مرا روی دستهایش بلند کرد و داخل خانه دوید و قبل از اینکه با پا در را ببندد، یک بار دیگر با لبخندش از لوهان تشکر کرد.
-«آخیش! آسایش!»
هنوز نفس تازه نکرده بود که یکی به در کوبید. مرا روی مبل نشاند و در را باز کرد و نتوانست تعجبش را پنهان کند:
-«لوهان؟»
-«بیا بگیر این تن لشو! داره می میره!»
سهون خودش را در آ.غ.*ش کای پرتاب کرد:
-«کایا! به دادم برسم دارم میمیرم! سرم همش گیج و ویج میره!»
کای همان طور که سهون را کشان کشان سمت مبل رو به روی من می آورد اعتراض کرد:
-«چقدر سنگین شدی سبوتی! چی میخوری تو؟»
با قدرت سهون را روی مبل پرت کرد:
-«آخ چته کای! کمرم شکست!»
-«بیا اینو بخور کم تر زر بزن، لش!»
لوهان لیوان آبی که نصف شکر های خانه را داخلش حل کرده بود به زور به خورد سهون داد:
-«زود کوفت کن فشارت بیاد بالا به ملت آویزون نشی»
لاجرعه لیوان را سر کشید و نفس زنان گفت:
-«تو رانندگیتو درست کن که ملت فشارشون نیفته بهت آویزون بشن!»
لوهان چشم چرخاند و قبل از اینکه در را پشت سرش محکم بکوبد گفت:
-«من میرم خداحافظ!»
با صدای بسته شدن در از جا پریدم.
-«هه خوب حالشو گرفتما!»
چهره های کلافه من و کای حال و هوایش را بهم زد:
-«ها؟ چیه؟»
-«هیچی فقط امشب اینجا می مونی یا نه؟»

بعد از شام که در سکوت و آرامش صرف شد، سهون که بخاطر خستگی و تنبلی بیش از حدش حال خانه رفتن نداشت، خمیازه کشان به اتاق مهمان رفت و روی زمین تشک انداخت و سه دقیقه بعد صدای خروپفش- که بیشتر شبیه خرناس گربه بود- بلند شد.
-«خیلی خوشخوابه!»
کای در جواب نگاه متعجب من این را گفت و پیش از آن که اعتراضی بکنم مرا در آ.غ+ش گرفت و به اتاق نارنجی خودمان برد. اتاقی که در تاریکی مطلق بود. با ملایمت بدنم را به نرمی تخت سپرد و آباژور کنار تخت را روشن کرد. پاهای کرختم را به زحمت جمع کردم.
-«میتونی تکونشون بدی؟»
-«آره»
لبه تخت نشست روی پاهایم دست کشید. سنگینی وگرمی دستش ملموس بود.
-«امروز واقعا ترسیدم.»
-«متاسفم»
سکوت کرد. نور ضعیف خم های ظریف پیشانی اش را نمایان کرده بودند. از صورتش هیچ چیز را نمی توانستم بخوانم؛ میخواستم هم نمی توانستم، سایه روشن ها روی آن چهره جذاب جلوه ای داشتند که از همه چیز غافلم می کردند.
حتی از تپش های بی قرار قلبم.
-«بک؟»
-«بله؟»
-«بهم قول بده هیچ وقت ترکم نمی کنی.»
با انبوهی از احساسات گنگ زمزمه کردم:«نمی کنم»
چیز دیگری نگفت. برخاست و برحسب عادت همیشگی اش به سوی کاناپه گوشه اتاق رفت. تصویر دور شدنش در چشمانم انعکاس ناراحت کننده ای داشت.
-«کایا!»
نگاهش وقتی با چشمانم ملاقات کرد عجیب بود.
-«نرو»
کلمه ی کوتاهی بود، «نرو». اما با همه ی وجودم بیان شده بود. وقتی حرکتی نکرد، دستم بی اراده به سمتش دراز شد. دستم را منتظر نگذاشت، آن را محکم گرفت و روی تخت نشست.
-«من هیچ جا نمیرم بک»
دست دیگرم را به لباسش رساندم و به سمت خودم کشیدمش. از کارهای خودم سر در نمی آوردم.
رویم خم شد و در آ*وشم کشید. سرش روی شانه ام بود و نفسهایش از لباسم عبور می کرد و روی پوستم می نشست. غرق آن لحظه شدم. غرق احساساتم شدم. احساساتی که پاک بودند اما نامعلوم، مثل شیشه، شیشه ای که برق پاکی اش را میبینی اما خودش ناپیداست؛ به جایش تصویر پشتش را نشانت می دهد.
من هم برق احساساتم را می دیدم اما خودشان را نه. تنها چیزی که از خودشان نشان می دادند، تصویر او بود.
بدون اینکه رهایم کند روی تخت دراز کشید و پتو را روی جفتمان کشید. ل*بهایش روی گردنم نشستند و ب_وسه های کوچکی روی گردنم زدند تا به پشت گوشم رسیدند. ب.وسه ای روی لاله گوشم زد و کنار گوشم زمزمه کرد:
-«دوباره صدام کن!»
حس برخورد نفسهایش و صدای واضحش…
-«کایا»
-«جون دلم» روی موهایم ب/و*سه زد. راضی نشد.
-«یه بار دیگه بگو!»
-«کایا»
نوک بینی ام را ب.و//سید. قلقلکم گرفت و سرم را در گودی گلویش پنهان کردم ولی دست بردار نبود. بو//سه هایش را روی سر و گردنم می گذاشت. برای چند دقیقه؟ چند ساعت؟
گذر زمان بی معنا ترین چیز در آن لحظه بود.
صورتش را روی موهایم کشید و با ب*و*سه ی نرمی به آن نجوا کرد:«همه ی زندگیم…»
در جوابش، ل/بهایم را روی گلویش گذاشتم و آهسته ب.و/سیدم. محکم تر در آغ/*شم گرفت…محکم تر ب.وسیدم.
سریع مرا از خودش جدا کرد و صورتم را با دو دستش قاب گرفت. موهایم توی چشمانم ریخته بود و دیدم را تار می کرد؛ خوب ندیدم که چطور سرش را جلو آورد و ل//بهایش را روی ل*بهایم گذاشت و مرا ب.وسید. بو..سه اش کوتاه بود اما وقتی جدا شد نفس نفس می زدم. با دیدن ل/بهای نیمه بازم دوباره ل.بهایش را به آنها رساند و محکم و طولانی ب**سید.
برای نفس گرفتن با بی میلی از ل//بهایم دل کند و در چشمانم خیره شد. چند سانت فاصله بین بدنهایمان را از بین بردم و خودم را در ب//غلش جمع کردم. دستهایش را دورم پیچید و آخرین ب/وس/ه اش را روی پیشانی ام نشاند.
-«شب بخیر فرشته من…»

به به سلامٌ علیکم! چه عجب سری به ما زدین؛ ماشاالله این همه نظرو کجا جا بدم؟؟؟ -__-

جونم در اومد اینقد بین این کلمه ها اتوبان زدم اوووف! کایبک مومنتو حال کردین؟ جیییغ!

نظر فراموش نشه!

Print Friendly

34 Responses

  1. عاقا وایسا منم بیام هی تند تند اپ میکنه عررررررر بحث لولو و سهون جقدر باحال بید وای مردم از خنده عرررررر کایبکممممم عرررررررر من عاشق ابن دوتام پوسترتم که اصن رفت تو حلقم هر کاری میکنم در نمیاد از داخل حلقم……ممنون ممنی من برم قسمت جدیدتو بوخونم

  2. میگما فردا تولد کــــــــــــــــــــــآیه….
    به مناسبت این روز میمون و باشکــــــــــــــــــــــــــــــوه یه قسمت میشه آپ کنــــــــــــی؟ blush good heart

  3. ای جـــــــــــــــــــان کایبک مومنتش عاااااااالی بود…..خیلی لطیف و دوست داشتنی بود….
    ولی من الان بیشتر منتظر ظهور مومنت های هونهانیم…… laugh1
    زود عاشق شن دیگه…..
    میشه کریسهــــــــــو هم بیان؟؟؟
    خب واینک در خماری موندن من شـــــــروع میشه….
    زود آپ کن ….زود زود…..
    به نیمه ی خبیثت هم گوش نکن……
    فقط زود آپ کنsmile

  4. ووووییییی پوستر و عشق است?
    عاشق پایان کایبکتم?
    ینی واقعا حس میکنم سهونی تو فیکت یه سبوتی واقعی یه ها??
    منتظر چانسوشم زوتر ریل شن?

  5. عالی بود.
    هونهانش فوق العاده است ??????
    دلم خیلی برای بک میسوزه
    لطفا اخرش زو خوب تموم کن
    منتظر ادامش هستم و خسته نباشی گلم .
    ???????

  6. واقعا لوهانش تو استایلمه عجیب
    سهونش عالیه خخخ کولی بازی هاش فوق العاده بود
    هونهانش از اون هونهانا میشه ها
    کیونگ همچنان درنظرم مشکوک است شدیدا

  7. به به. سلام علیکم فرزندم.
    خیلی خوب بود.
    تعقیب و گریزشون عالی بود.
    خخخخ. سهون. بهش نمیومد انقد سوسول باشه.
    جونم کایبک مومنت.
    لوهانی، خیلی خوبه. عزیزم.
    کیونگ. مشکوکه. ولی دوسش دارم. حسم میگه بک رو دوست داره. مثل من. عخخخخخی.
    خبری از چانغوله نیس؟! با سهون سگ و گربه بازی دربیارن. هرچند الان سهون با لوهان عین سگ و گربه ان! خخخخ
    خداقوت. مرسی. منتظر ادامه اش هستم.
    فایتینگ دلبندم.

    • خخخ سهون کلا شخصیت عجیبی داره
      بدجور درگیر لوهانی ?
      منم بک رو دوست دارم…کلا میگم ❤
      چانغوله هم بزودی میاد موندگار میشه!
      ممنون و متشکر ❤

    • اتفاقا این موضوعیه که از زمان شروع فیک دارم بهش فکر می کنم و هنوز درگیرشم :/ تنها دلیلی که هنوز قسمتای آخرو ننوشتم همینه -__- لوبک یا کایبک؟ مسئله این است!
      ممنونم گلی heart

        • حدود اممم…فک کنم بالای ۷۰ قسمت… دقیق نمی دونم چون هم آخرشو ننوشتم هم اینکه هر قسمتی که آپ می کنم در واقع دو قسمته و گاهی هم سه تا (در قسمتای طولانی مثل قسمت ۱۶) واسه همین نمی دونم تا آخرش چندتا بشه.
          هفته ای یه بار…معمولا دوشنبه یا سه شنبه.

  8. جون تو اصن فک نمیکردم از کایبک خوشم بیاد اصن!
    ولی نه چیز خوبین!
    عاغا من یه لحظه یه حس بدی تو وجودم پیچید…بلایی سر لوهان نیاد یه وقت? یه حسی بهم میگه یه اتفاقی واسش میوفته!
    تیکه هونهانشم که عالی! خفن اصن معرکه! سهون اینجا کتک خورش بدجور ملسه!
    مرررررسی اجی جونم.خسته نباشید❤❤❤

    • به جان خودم من فکر نمی کردم یه روزی کایبک بنویسم?
      خدایا…از بس تو این فیک اتفاقای عجیب میفته خواننده هام شرطی شدن! ? خدایا منو ببخش!
      آخ اصلا اون پس گردنیه رو از ته دل نوشتم!
      ممنون گلم ❤

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *