سلام دوستان!

و اینک قسمت 3 فیک قربانی. 

زود بپرید ادامه…

قسمت 3: تاریکی

وقتی که آخر خط ایستاده باشی دیگر ترس، شکست و مرگ بی معنی می شوند و این همان زمانی است که کوچکترین روزنه ای از امید برایت دنیا می شود و حتی حاضری به طنابی پوسیده برای نجات دست بیندازی، در حالی که می دانی ممکن است باعث سقوط تو شود.

و به همین دلیل بود که من چشمانم را به بستم و به سمت دری لیز خوردم که ممکن بود به دونیمم کند، ولی من امیدوار بودم.

و خوشبختانه امیدم واهی نبود.

تنها در عرض چند ثانیه، من آنطرف درب اتوماتیک به سوی تاریکی شب می دویدم، در حالی تعقیب کنندگانم پشت در جا مانده بودند. بدنم به من فرمان می داد که بنشینم، ولی من مجبور بودم ادامه دهم، آن در تا ابد بسته نمی ماند. مجبور بودم تحمل کنم و تا جایی که میتوانستم از آن جهنم دور می شدم.

از دور صدای کسانی را میشنیدم، صدای فریاد، صدای گوش خراش ماشین ها و پارس سگهای نگهبان، اگر این بار گیر می افتادم کارم تمام بود ولی دیگر نمی توانستم به دویدن ادامه دهم.

آرام روی زمین خیس و گلی نشستم. و با حیرت به درختان و بوته های اطرافم نگاه کردم. این اولین باری بود که جنگل را دیدم. این مکان برایم عجیب و ناشناخته بود، ولی عجیب تر از آن، احساس آشنایی بود که این مکان داشتم، انگار که زمانی آن را دیده باشم.

صدای خش خش برگ ها روی زمین و پچ پچ مرا از خیالاتم بیرون کشید. دو نفر اینجا بودند، مسلح و به طرز ترسناکی نزدیک. خودم را پشت یک درخت بزرگ کشیدم. سعی میکردم حتی نفس هم نکشم. در سکوت وهم آور جنگل، کوچکترین صدایی از طرف من، می توانست توجه آنها را جلب کند.

آنها از کنار درختی که پشت آن مخفی شده بودم گذشتند. چند قدم که دور شدند نفس راحتی کشیدم، ولی صدای نفسم به شکل ناامید کننده ای در فضای اطراف پیچید. یکی از آنها ایستاد و اطراف را نگاه کرد:

– تو چیزی شنیدی مین؟

-نه…

– ولی من احساس می کنم یه چیزی این اطرافه، شایدم اشتباه می کنم؟!

– هههم من که چیزی نشنیدم.

– کاش یکی از اون سگا رو میاوردیم. اونجوری راحت می شد تو این جنگل پیداش کنیم.

– آره اصلا حواسم نبود، عیب نداره من مطمئنم که ردشو میگیرن، بیا بریم.

نفر اول آهی کشید و به دنبال دومی راه افتاد. بدنم یخ کرده بود و قلبم دیوانه وار در سینه ام میزد، برای بار هزارُم جان سالم به در بردم. ولی نمی توانستم تا ابد آن جا مخفی شوم، ممکن بود سر و کله افراد دیگری هم پیدا شود و احتمالش بود که نتوانم قسر در بروم.

پس به محض اینکه احساس کردم کسی دور و برم نیست تا جایی که بدن لرزانم اجازه می داد با سرعت شروع به دویدن به قلب جنگل کردم.

بی مهابا در دل تاریکی جنگل فرو رفتم و اجازه دادم تا بوته ها و شاخه ها بدنم را بخراشند.

می خواستم آنقدر دور شوم که دست هیچ کدامشان به من نرسد. بعدش هر بلایی سرم می آمد مهم نبود!

دیوانه وار در تاریکی می دویدم که ناگهان احساس کردم زمین زیر پایم خالی شد.

به پایین سقوط کردم.

روی شیب دره معلق میخوردم و تلاش میکردم سر و صورتم را با دستاهایم از ضربه محافظت کنم. ولی بی فایده بود، ضربات سخت و محکمی به بدنم وارد می شد و من هر لحظه به مرگ نزدیک تر می شدم.

وقتی در نهایت جسمم به زمین سخت برخورد کرد حتی توان نداشتم آه بکشم. سرمای زمین زیرم، بدن آش و لاشم را می لرزاند و گرمی خون را که از قسمت های مختلف بدنم روان بود را حس می کردم.

دیگر نمی توانستم. این دیگر به وضوح “آخر خط” بود. احساس می کردم دارم می میرم.

همان طور که نیمه هشیار بودم، صدای گنگی را می شنیدم که به من نزدیک می شد، اما وضعم خراب تر از آن که بخواهم خیلی به آن توجه کنم. هر لحظه ای که می گذشت ضعف بیشتر در وجودم رخنه می کرد.

آخرین چیزی که از پشت پرده خونِ جلوی چشمانم دیدم، دست هایی بود که به سمتم دراز می شدند.

∗∗∗∗∗∗∗∗∗∗

خب خب خب! امیدوارم این فصل حسابی تو خماری برده باشتتون! نه بخاطر اینکه کم کامنت می زارین و اون قلب بدبخت رو کم قرمز می کنید، واسه ی اینکه من اینجوری دوست دارم! 

 و اینکه نظر فراموش نشه نیام ببینم ده دوازده تا کامنت دارما! بالای 40 تا باید بشه! اگه نظر نمیزارین یا میزارین در هر صورت اون قلب رو قرمز کنید. ببینم می تونین کاری کنین این نیمه خبیثم راحت بخوابه! 

The following two tabs change content below.

Elena Salvatore

کی پاپ لاور (اکسو ال، استارلایت دو آتیشه، لاو، بیبی و...) نقاش و طراح سبک رئالیسم و طراح مانگا. بشدت عاشق مانگا و انیمه هستم. هر نوع کاپلی رو دوست دارم (از اصلی و فرعی و میان بر و...) همه جور ژانری می نویسم ولی ژانر های جنایی، ترسناک و تخیلی مورد علاقه ام هستن. پایان های خیلی غمگین و فلاکت بار رو هم خیلی دوست ندارم. معمولا آروم و مهربونم ولی یه نیمه خبیث تو وجودم دارم که وقتی بیدار بشه اونوقت در رذالت همتا ندارم! البته تا وقتی که شما کامنت بزارین نیمه خبیثم خواب می مونه ^^

Latest posts by Elena Salvatore (see all)