هایاااا^^

قسمت 4 فیک قربانی رو آوردم به جبران کم بودن قسمت 3

این قسمت اتفاقات جالبی میفته

بفرمایید ادامه…

قسمت 4: غریبه ها

با درد وحشتناکی که در گردنم پیچید، بیدار شدم. تکانی خوردم. اگر انرژی داشتم آنقدر فریاد میزدم تا بمیرم!

پلک هایم را به سختی کمی باز کردم. نور تمام دیدم را پر کرد، مجبور شدم تند و تند پلک بزنم تا چشمهایم به نور شدید عادت کند، می خواستم بدانم کجا هستم. اگر دوباره به آن جهنم برگشته باشم؟

از بین پلک های نیمه بازم شبح انسانی را دیدم، کنارم روی زمین نشسته بود و دنبال چیزی می گشت.

حر کاتش سریع و هول هولکی بود، به هیچ وجه به آن هیولا های خونسرد شباهتی نداشت. بالاخره چیزی که می خواست پیدا کرد و سمتم خم شد. متوجه بیدار بودم نشد و دستش سمت گردنم رفت و همزمان درد در گردنم پیچید و باعث شد ناله بیجانی از بین لب های ترک خورده ام خارج شود.

-«بالاخره بیدار شدی؟!»

چشم هایم را باز کردم به او که به وضوح تعجب زده بود نگاه کردم.

 حالا واضح تر می دیدمش. چهره جذابی داشت و نگرانی در چشم هایش موج میزد، مو های لخت مشکی اش که در صورتش ریخته بودند خیلی نرم به نظر می رسیدند. پوستش هم رنگ بامزه ای داشت یک جورایی…

-«هی حالت خوبه؟»

فقط نگاهش کردم.

-« حرف بزن اسمت چیه؟»

اسم؟ سوالی نگاهش کردم.

-«نگو که فراموشی گرفتی وای خدا»

دستش را محکم به پیشانی اش کوباند. از حرکاتش خنده ام گرفت. با وجود اینکه او یک غریبه محسوب می شد و من بیشتر حرف هایی که می زد را درست متوجه نمی شدم، اما حس صمیمانه ای که به خاطر رفتار عجیبش داشتم باعث می شد که نترسم و بخواهم بیش تر با او آشنا شوم.

او دوباره برگشت سمتم و گفت:«تو رو خدا یه چیزی بگو، جونم در اومد خب کارت شناسایی ام که نداری، تو که فراموشی نگرفتی نه؟»

اوه اون واقعا نگران بود. سرم را به نشانه نفی تکان دادم، با وجود اینکه نصف حرفهایش درباره کارت شناسایی و از این ها نفهمیدم، ولی حداقل می دانستم که فراموشی چیست و مطمئن بودم که من ندارم!

او نفسش را بیرون داد:«خو زود تر می گفتی، حالا چرا به این روز افتادی؟» دوباره مشغول ور رفتن با زخم گردنم شده بود. و چیز هایی را رویش می زد که می سوخت.

-«تمام بدنت کبود و خراشیده بود، اصلا نمی تونستم بهت دست بزنم. اینقد وحشتناک بودی که بجای بیمارستان آوردمت خونه، ترسیدم تا بیمارستان دووم نیاری.»

یک چیزی در گردنم فرو رفت، چشمهایم را از درد و سوزش بستم توی تخت تکان خوردم.

«بیا، تموم شد، وای لعنتی چه سوزن بزرگیه، شانس آوردی که من دوره های پرستاری و کمک های اولیه گذروندم.»

سوزن خونی را در یک ظرف گذاشت. بعد همان طور کنارم زانو زده بود دست یخ زده ام را گرفت. دستهایش خیلی گرم بودند. به چشمهایم نگاه کرد و زمزمه کرد:

-«حالت خوبه؟»

مسخ شده بودم. گرمای  دستش حس خوبی داشت. کمی سرم را به معنای بله تکان دادم. خوب بود که بعضی کلمات را می فهمیدم.

نگاهش به سمت راست گردنم خورد، جایی که کدم حک شده بود.

-«۰۴؟ این دیگه چیه؟اسمته؟»

وقتی دید عکس العملی نشان ندادم گفت:«ببینم تو اصلا می تونی حرف بزنی؟» سرم را تکان دادم. زمزمه کرد:« لعنتی.» بعد دوباره پرسید:«اسمت چیه؟»

من اسمی نداشتم. همه کد ۰۴ صدایم میکردند. دستم را به سمت کد حک شده روی گردنم بردم.

-«۰۴؟ ولی این که نمی تونه اسمت باشه، حتما اسم داری.» سرم را تکان دادم، نه من اسم ندارم.

-«لعنت تو از کدوم جهنم دره ای اومدی؟»

اگه میتونستم حرف بزنم می گفتم از جهنم، از خودهِ خودهِ جهنم.

صدایی توی خانه پیچید. از جا پریدم، یعنی پیدایم کردند؟

-«نگران نباش چانیوله، دوستم. به اون مغز جلبکی گفتم بیاد تا یه فکری به حالت بکنیم.»

بعد به سرعت از اتاق بیرون رفت. من هم از فرصت استفاده کردم تا جزئیات اطرافم را بسنجم. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد رنگ نارنجی در و دیوار اتاق بود. به نظرم قشنگ بود، گرم و شاد. به پنجره کنار تخت نگاه کردم. در کمال تعجب با نور درخشان آفتاب که روی باغچه گلهای کنار پنجره بود مواجه شدم. منظره فوق العاده ای بود، با فکر اینکه تمام این مدت از دیدن همچین منظره های زیبایی محروم بودم دلم گرفت، هر چند این صحنه به طرز عجیبی برایم آشنا بود.

-«هی چطووووری!؟»

تقریبا از جا پریدم، به سمت تازه وارد برگشتم.

اول از همه چشمم به گوشهای گنده اش خورد و البته قد بلندش. لبخند موذیانه اش. و اون صدای کلفت. `اه لعنت این دیگه چیه`. نمی دانم چقدر ضعیف به نظر می رسیدم که آن غول برگشت و گفت:

– «اوخی نگاش کن چه کوچولو موچولوئه، نترس نمی خورمت.»

– «هی اینقدر بلند حرف نزن جلبک، می ترسونیش.»

صدای جدیدی گفت:

– «چه مهربون.»

هر دونفر به سمت نفر سوم چرخیدند، یکی با تعجب و دیگری با خجالت. چند لحظه گذشت و بعد پسری که من را نجات داده بود گفت:

– «جلبک! مگه من بهت نگفته بودم به کسی چیزی نگو!»

چانیول با خجالت سرش را خاراند:

-«آره خب…نه….میدونی….خب….حالا مگه چی شده؟ سهون که غریبه نیست.»

سهون با انگشت اشاره عینکش را جا به جا کرد:

– «البته، من برای غریبه بودن زیادی آشنام.»

و بعد دست به سینه جلوی پسر دیگر ایستاد.

– «آره غریبه نیستی سهون ولی این احمق هم نباید بهت می گفت. نیاز نبود خودتو درگیر…»

سهون یک دستش را بالا آورد به پسری که نجاتم داده بود فهماند که نمی خواهد چیز بیشتری بشنود و بعد به من نگاه کرد.

 قلبم برای چند لحظه ایستاد، به چهره زیبایش خیره شدم: پوست سفید، موهای قهوه ای خوش حالتش که از وسط باز کرده بود، قد و هیکلش و حالت جدی صورتش، همه خاص و منحصر به فرد بودند. تنها چیزی که توازن این منظره جذاب را بهم می زد، عینک گرد و بزرگ روی صورتش بود.

برگشت به سمت پسر:

– «چرا نبردیش بیمارستان؟»

– «چرا؟ اون داغون بود ممکن بود تا اونجا دووم نیاره…»

-«اینم ممکن بود که تو نتونی نجاتش بدی.»

هر سه به من نگاه کردند. پسر گفت:

– «وقتی پیداش کردم داشت می مرد ولی لباساش عجیب بودن، مثل لباس بیمارستان یا یه همچین چیزی، انگار که داشته از یه چیزی فرار میکرده، فکر کردم اگه ببرمش بیمارستان ممکنه اونایی که داشته ازشون فرار میکرده…»

سهون عصبی گفت:

– «و حتی یه لحظه ام فکر نکردی که شاید اون یه بیمار روانی باشه؟ یا یه خلافکار که داره…»

چانیول وسط حرفش پرید:«هی سهون داری تند میری این بدبخت کجا شبیه خلافکارائه؟»

– «چان این مسئله شوخی بردار نیست، اون متواریه.»

– «خب یه درصد فکر کن که یه عده میخواستن اذیتش کنن، بکشنش، چه می دونم، فکر کن که اون تقصیری نداشته باشه.»

– «چان…»

چانیول سری تکان داد:«سهون خواهش میکنم یه نگاه بهش بنداز، بنظرت اون میتونه جنایتکار و روانی باشه.»

سهون دوباره به من خیره شد. این بار نگاهش ملایمت بیشتری داشت اما ظاهرا هنوز کاملا متقاعد نشده بود.

آرام به من که حالا به زحمت رو تخت نشسته بودم نزدیک شد و بدون هیچ حرفی کنارم زانو زد. چانیول هم روی صندلی کنار تخت نشست. هیچ کس چیزی نمی گفت و من کم کم داشتم هول می کردم که گرمای دستهای پسر اول که کنارم روی تخت نشست دوباره آرامم کرد.

دوباره به سهون نگاه کردم. خیلی آرام پرسید:

-«تو کی هستی؟»

چه جوابی میدادم؟ دستم را به سمت گردنم بردم و کد حک شده را لمس کردم، کدی که برای سالها هویت من بود. سهون مسیر دستم را با نگاهش دنبال کرد. می توانستم سنگینی نگاهش را حس کنم که تا مغز استخوانم را سوراخ می کرد و باعث می شد بدنم یخ کند، این نگاه بی احساس مرا یاد چیزهایی می انداخت که میلی به بیاد آوردنشان نداشتم و وقتی سهون بالاخره نگاهش را از من گرفت توانستم دوباره نفس بکشم.

سهون عینکش را جا به جا کرد و رو به پسری کنارم نشسته بود گفت:

-«نمی دونم این پسر از کجا اومده یا چه اتفاقی افتاده، ولی میدونم که تو نباید مخفیش کنی.»

-«چیییییی؟»

بدجور با این حرف بهم ریخته بود، چانیول تصمیم گرفت در بحث اون دو دخالتی نکند.

پسر با لحن شوک زده ای گفت:«مم..منظورتو نمی فهمم.»

– «واضحه، تو نباید مخفیش کنی، اصلا نباید نجاتش می دادی.»

– «سهون می فهمی داری چی میگی؟»

– «آره می فهمم، حتی اگه اون خودش خطرناک نباشه، مطمئنا اونایی که دنباشن خطرناکن و تصور کن اونا اونو تو خونه تو پیدا کنن، اونوقت فقط خدا میدونه چه بلایی سرت میاد.»

– «خب الان دقیقا باید چیکار کنم؟»

– «هیچی…تو فقط میزاری اون بره و با سرنوشتش رو به رو شه.»

– «اوه واقعا؟ باورم نمیشه این تویی سهون! داری به من میگی ولش کنم؟»

– «من فقط دارم…»

– «نه گوش کن اوه سهون! من اونو ول نمی کنم! تو اصلا میدونی وقتی پیداش کردم تو چه وضعی بود؟ اون زخمی بود، داغون با سوزن شکسته آمپول تو شاهرگش، یا راحت بگم، اون تقریبا مرده بود، ولی تو همون حالم،  باز میخواست از اونجا دور بشه. معلوم نبود چه بلایی سرش آورده بودن که حاضر بود خودشو به کشتن بده ولی دست اونا نیوفته. اون وقت تو میگی ولش کنم بره؟ در حالی که حتی نمی تونه حرف بزنه؟ که دوباره دست اون هیولا ها بیوفته؟؟؟؟!!»

سهون حتی پلک نمی زد:«ولی میدونی که…»

– «من نمی تونم، نمی تونم ولش کنم.»

محکم مرا در آغوش گرفت و آرام گفت:«نمی تونم این کارو بکنم سهون…این کارو نمی کنم!»

سهون که انگار ول کن معامله نبود داد زد:«تو دیوونه شدی!»

با فریاد سهون، محکم تر بدنی که مرا در آغوش گرفته بود بغل کردم.

چانیول که تمام این مدت ساکت بود ناگهان زمزمه کرد:« سهون آروم تر…»

سهون پرسید:«چیزی گفتی چانیول؟»

چانیول تکرار کرد:« گفتم آروم تر، داری اونو می ترسونی.»

با این حرف چانیول سهون تازه متوجه من شد که مثل بچه گربه های آواره، خودم را در آغوش حامی ام جمع کرده بودم.

چانیول با لحن ملایم و محزونی ادامه داد:

– «سهون اون واقعا بی پناهه.»

 سهون با چهره سوالی به چانیول نگاه کرد. چانیول یک دفعه خیلی احساساتی شده بود:

– «نگاش کن داره میلرزه؛ طفلکی.»

– «چان خواهش میکنم تو دیگه نه…»

چانیول سری تکان داد:

– «حتی اگه هر دوی شما بخواین اونو تحویل بدین یا به امون خدا ولش کنین، من این کارو نمی کنم، گناه داره.»

ناجی من طلبکارانه گفت:«کی گفته من میخوام اینکارو بکنم؟»

نگاهی به حامی ام انداختم. او هم به چشم هایم خیره شد:

– «من مراقبتم، خب؟»

چانیول هم بلند شد و روی تخت کنار من نشست:

– «من هستم.»

هر دوی آنها به سهون نگاه کردند و منم مسیر نگاهشان را دنبال کردم.

سهون پوفی کرد و گفت:«لعنت به همتون، منم هستم.»

چانیول خنده ای کرد و گفت:«می دونستم آخرش با مایی سهونی!»

– «صد بار گفتم به من نگو سهونی! من دیگه بچه نیستم!»

– «هستی، هنوزم همون پسربچه لوس و بی خاصیتی هستی که همیشه بودی هونی!»

سهون کاملا قرمز شده بود و بنظر می رسید فقط سه ثانیه تا انفجار سوپر نوا فاصله دارد.

– «خب بچه ها، تا شما تجدید خاطره می کنین من برم یه دستی به سر و روی این بکشم.»

در کسری از ثانیه من به سمت حمام اتاق کشیده شدم و به محض بسته شدن در، صدای سهون که سر چانیول فریاد می زد، سقف خانه را پایین آورد.

∗∗∗∗∗∗∗∗

امیدوارم لذت برده باشید.  ولی یه نکته رو باید بگم که همتون از حفظین … لطفا کامنت بزارید!!!! کامنت بزارید!! خب کامنت بزار!!! میگم بزار!!! دِ بزار اون کامنت لامصبو!!! نمی زاری؟ خب حداقل اون قلبِ بدبختو بزن دلم خوش بشه. کی بوردم مو در آورد از دست شما. قسمت بعد قسمت مهمیه نظرات کم باشه دیر آپ میکنما!! و حرف آخر اینکه:

فرزندانم!! لذتی که در نظر دادن هست در سایلنت بودن نیست! «از سخنان گوهربار خودم!»

دوستتون دارم (حتی شما سایلنت عزیز!)

The following two tabs change content below.

Elena Salvatore

کی پاپ لاور (اکسو ال، استارلایت دو آتیشه، لاو، بیبی و...) نقاش و طراح سبک رئالیسم و طراح مانگا. بشدت عاشق مانگا و انیمه هستم. هر نوع کاپلی رو دوست دارم (از اصلی و فرعی و میان بر و...) همه جور ژانری می نویسم ولی ژانر های جنایی، ترسناک و تخیلی مورد علاقه ام هستن. پایان های خیلی غمگین و فلاکت بار رو هم خیلی دوست ندارم. معمولا آروم و مهربونم ولی یه نیمه خبیث تو وجودم دارم که وقتی بیدار بشه اونوقت در رذالت همتا ندارم! البته تا وقتی که شما کامنت بزارین نیمه خبیثم خواب می مونه ^^

Latest posts by Elena Salvatore (see all)