هایا اوری وان^^

و حالا قسمت 5 فیک قربانی.

تو این قسمت هویت شخصیت اصلی داستان مشخص میشه!

ادامه لطفا…

قسمت 5: هویت 

بی توجه به فریاد گوش خراش سهون، مرا روی سکوی سرد داخل حمام نشاند و خودش شروع به گشتن بین قفسه ها کرد:

– «فکر کردم وقتی سهون داره تمام کابوسای دوران کودکی چانیول رو براش زنده می کنه اونجا نباشیم بهتره، اون گربه از خودراضی وقتی عصبانیه واقعا ترسناک میشه.»

کنار من زانو زد و دستمال خیس را روی صورتم کشید:«ولی بد نشد حداقل یکم سر و صورتتو تمیز میکنم. آه راستی یادم رفت بگم، من کایم.»

کای. ناجی من.

بی حرکت نشستم تا کارش را انجام دهد. تمام صورت و قسمت های پانسمان نشده گردنم را تمیز کرد. و بعد یک قدم عقب رفت و با ذوق گفت:

– «واو پسر بالاخره یکم قیافتو دیدم! فقط خاک و خل بودی.»

لبخند محوی زدم. کای چند لحظه گوش تیز کرد و دستم را گرفت:

– «بیا بریم پیش اون دوتا مشنگ. فکر کنم دعواشون تموم شده. میتونی خودت بیای؟»

آرام پاهایم را روی زمین گذاشتم. کای بلافاصله با یک دستش دست راستم را گرفت و دست دیگرش را دوری کمرم حلقه کرد. برای اینکه تعادلم را از دست ندهم به او تکیه دادم.

داخل اتاق، سهون روی مبل وا رفته بود و چانیول به قیافه اش می خندید.

– «قیافشو! بدبخت شبیه غازه چلاقه.»

– «خفه شو چان!!»

کای خندید:«جلبک!! چیکارش کردی که این جوری پنچر کرده؟»

– «هیچی یاد دوران جوانی!»

کای بلند خندید، ولی من محو چیز دیگری بودم.

 یک کای دیگر!

دستم را به سمتش بردم و دستم به مانع خورد. به آنها که یکدفعه ساکت شده بودند و با تعجب به من خیره شده بودند نگاه کردم.

چانیول سرش را خاراند و گفت:«الان چی شد؟»

– «فکر کنم این دوست عجیبمون یه وسیله ناشناخته دیده!»

– «چی میگی سهون! یعنی میگی اون تا حالا آینه ندیده!»

کای حرفی نمی زد. فقط با دقت حرکات مرا تماشا میکرد. علاوه بر کای یک پسر دیگر هم در آینه بود. که برخلاف کای، پوستش به شکلی غیر عادی سفید و رنگ پریده بود.

 قد کوتاه و ظریف بود، یک پیرهن گشاد سفید به تن داشت و  موهای لخت مشکی اش پیشانی سفیدش را پوشانده بود. به صورتش نگاه کردم، خم چشمها و لب های نازش هماهنگی خاصی با هم داشتند. چشمهای سیاهش به من خیره بود.

ناگهان متوجه چیزی روی گردنش شدم، یک علامت:

۰۴.

او هم این کد را داشت؟ دستم را به سمت گردنم بالا بردم و دیدم او هم همین کار را کرد، آن یکی کای هم با کای واقعی هماهنگ بود. گیج شدم، اگه کای دوم با کای واقعی یکی بود پس این پسر…

به کای نگاه کردم.

کای گفت:«این تویی.»

دوباره به خودم در آینه نگاه کردم. به تمام جزئیات صورتم و به خراش های ظریف رویش.

این من بودم.

سهون آهی کشید و گفت:

– «کای من تمام حرفامو درباره تحت تعقیب بودن و اینا کاملا پس می گیرم، اطلاعات اون درباره دنیای اطرافش از یه بچه شش ماهه هم کمتره! این تنهایی دو روزم دووم نمیاره! فقط فکر کن از کجا اومده؟؟!»

 چانیول جواب داد:«از فضا حتما! شایدم مثل تارزان تو جنگل بزرگ شده!»

کای گفت:«شایدم یه عده اونو از تمام این چیزا دور نگه داشتن.»

دستش را جلو آورد و کد روی گردنم را لمس کرد:«بدون هیچ هویتی.»

– «چرا باید اینکارو میکردن؟ اووف!!» سهون کلافه موهای خودش را بهم ریخت.

چانیول گفت:«چون احتمالا اونا یه سری حیوونن.»

کای همون طور که گردنم و کد را لمس می کرد:«شرط میبندم این اولین باریه که قیافه خودشو دیده.»

چانیول آهی کشید:«هی….تو گذشته عجیبی داری فسقلی پنبه ای.»

سهون تکخنده ای کرد:«فسقلی پنبه ای؟ اینو دیگه از کجات در آوردی؟!!!!!!»

– «خو دروغ میگم؟ اون فسقلیه، پوستش سفید و نرمه مثل پنبه، چه اشکالی داره بهش بگم فسقلی پنبه ای؟»

سهون و کای هر دو منفجر شدند.

– «همچین بدم نمیگه سهون!»

– «می دونم…هه…ولی باید یه اسم درست و حسابی براش انتخاب کنیم! مثل…مثل آم…جونگ هیون!»

چانیول:«نه نه نه…نه! بهش نمیاد باید یه اسم کیوتی باشه. مثل…دونگهو نه….شاید مین هیون؟ نه یه چیزی باید باشه مثله…مثله…»

کای گفت:«مثل بکهیون!»

با ملایمت موهایم را از پیشانیم کنار زد:« “بکهیون”…دوستش داری؟»

به لبخند شیرین کای خیره شدم، سرم را به نشانه تایید تکان داد.

چانیول با خوشحالی فریاد زد:«عالیه! بهش میاد! بکهیونِ فسقلی پنبه ای!…. هی… چیزی شده؟»

هرسه به من که چهره ام درهم رفته بود خیره شدند کای با نگرانی پرسید:«حالت خوبه؟»

فشار زیادی را حس می کردم، حس ناتوانی به روی قلبم سنگینی می کرد، برای اینکه نمی توانستم با اطرافم ارتباط برقرار کنم.

 پلک هایم را بهم فشردم و تلاش کردم بر ناتوانی ام غلبه کنم.

در نهایت توانستم. بالاخره با صدای لرزانی که بخاطر استفاده نکردن خش دار بود اولین کلمه زندگیم را به زبان آوردم:«ک…ک…کای.»

کای شکه بود. مثل پدری که برای اولین بار “بابا” خطاب می شود.

– «ک..کای؟»

– «بله، بکهیون؟»

خندیدم بلند و از ته دل! همون طور که می خندیدم به سمت سهون برگشتم:«س…س…سه…هون!»

سهون لبخند زد.

– «چ..چا..چا…آه!»

شکست خوردم.

– «خودتو خسته نکن فسقل پنبه ای همون چان صدام کنی کافیه.»

– «چان!»

– «آفرین!»

سهون گفت:«باورم نمیشه انگار داریم به یه بچه حرف زدن یاد می دیم!»

چانیول با خوشحالی گفت:«داریم همین کارو می کنیم!  فکر کنم اون خودشم دوست داره. مگه نه فسقل پنبه ای؟»

با لبخند سر تکان دادم و کای بازویم را نوازش کرد.

-«خب پس اگه اینطوره…»

سهون عینکش را جا به جا کرد و ادامه داد:

«به دنیای جدیدت خوش اومدی بکهیون!»

∗∗∗∗∗∗∗∗

نظرای قسمت قبل کم بود…ولی خب چون من مهربونم اون لایکا رو هم حساب کردم. نظر و لایک فراموش نشه!!! وقتی میگم فراموش نشه یعنی اگه فراموش کنین اونوقت من میرم یه آبمیوه میزنم به بدن شما رو با نیمه خبیثم تنها میزارم! 

فرزندانم!! لایک کردن و کامنت نهادن عملی است پسندیده و قطعا آنان که از این عمل پسندیده می گریزند مجازات خواهند شد! (اینو جدی میگم) باشد که رستگار شوید :/

The following two tabs change content below.

Elena Salvatore

کی پاپ لاور (اکسو ال، استارلایت دو آتیشه، لاو، بیبی و...) نقاش و طراح سبک رئالیسم و طراح مانگا. بشدت عاشق مانگا و انیمه هستم. هر نوع کاپلی رو دوست دارم (از اصلی و فرعی و میان بر و...) همه جور ژانری می نویسم ولی ژانر های جنایی، ترسناک و تخیلی مورد علاقه ام هستن. پایان های خیلی غمگین و فلاکت بار رو هم خیلی دوست ندارم. معمولا آروم و مهربونم ولی یه نیمه خبیث تو وجودم دارم که وقتی بیدار بشه اونوقت در رذالت همتا ندارم! البته تا وقتی که شما کامنت بزارین نیمه خبیثم خواب می مونه ^^

Latest posts by Elena Salvatore (see all)