سلام فرزندان! 

قسمت 6 فیک قربانی.

بچه ها تا اینجای داستان کاپل کایبک یا به قول شما بکای :/ وارد داستان شده. 

چانسو هم داریم ولی اون وسطا.

به علاوهِ یه کاپل دیگه که قسمت دیگه ظهور میکنه! 

قسمت 6: تجربه جدید با گذشته

 

اگر بگویم آن روز بهترین روز عمرم بود، دروغ نگفته ام. تمام وجودم پر شده بود با حس آرامش، حس امنیت.

حس آزادی.

آنقدر از احساسات خوب پر شده بودم که هر لحظه امکان داشت از خوشی زیاد اوردوز کنم. اما ” چی میتونه از این بهتر باشه؟”  (پ.ن: اشاره به آهنگ اوردوز اونجایی که بکهیون میگه: اوه اون به من صدمه میزنه، چی میتونه از این بهتر باشه.)

این سرخوشی به بقیه هم منتقل شده بود، طوری که حتی سهون سرد هم شوخی میکرد و قهقهه می زد، انگار نه انگار همین چند ساعت پیش بود که سایه ام را با تیر می زد!

و تمام این مدت، کای کنارم روی مبل قهوه ای راحتی نشسته بود و محکم دستم را گرفته بود و من انگار که دستهای او منبع انرژی باشد، جان دوباره گرفته بودم و تمام زخم ها و صدمات شدید بدنم را فراموش کرده بودم.

وقتی که حوالی غروب سهون و چانیول رفتند، از خستگی در حال مردن بودم.  بدنم دردناکم باعث شد به یاد بیاورم چطور تا پای مرگ رفته بودم ولی مهم نبود. تا وقتی این حس خوب در وجودم ریشه می دواند، هر دردی را تحمل می کردم.

پس فقط در سکوت درد را تحمل میکردم و این کای را تعجب زده می کرد:

– «بکهیون مطمئنی حالت خوبه؟»

سعی کردم بدون توجه به تیر کشیدن گردنم، سرم را بالا و پایین کنم، ولی توجه نکردن به آن، مخصوصا که اثر قرص های مسکن در حال از بین رفتن بود، واقعا سخت شده بود. با این حال، نمی خواستم نگرانش کنم. وقتی کای جلو آمد و مرا روی دست هایش بلند کرد، چشهایم را محکم بستم و سعی کردم که انقباض عضلات کوفته کمر و پهلو هایم را نادیده بگیرم.

با حس نرمی خنک زیر بدنم، آهی از سر آسودگی کشیدم. کای با محبت موهایم را نوازش کرد و پتو را تا گردنم بالا کشید و زمزمه کرد:

-«با خیال راحت بخواب.»

وقتی که کای رفت، روی تخت غلت زدم و به پهلو خوابیدم و زیر چشمی کای را زیر نظر گرفتم که خودش را روی مبل اتاق نارنجی که داخلش بودیم جمع کرده بود و با پتوی گل گلی اش  کلنجار می رفت. با فکر اینکه دیگر تنها نیستم، بخواب رفتم.

سه هفته بعد

– «هی بک، نمیخوای بیدار شی؟»

از لای پلک هایم صورت کای را دیدم، مثل تمام سه هفته گذشته خندان بود. اخمی کردم روی تخت کش و قوس رفتم.

– «گربه لوس بلند شو دیگه!»

روی شکم خوابیدم و محل نگذاشتم، با وجود اینکه می دانستم اگر طولش دهم به طرز وحشتناکی قلقلکم خواهد داد.

– «بیدار نمی شی نه!؟»

کای به من نزدیک تر شد و چون روی شکم خوابیده بودم دستهایش را به سختی زیر بدنم برد و همان طور ماند.

– «سه ثانیه وقت داری بلند شی وگرنه….»

سرم را در بالش فرو بردم و شمردم، ۱، ۲، دستهای کای زیر لباسم لغزیدند، آب دهانم را قورت دادم و در دلم گفتم : «۳» و بلافاصله حرکت انگشتهای کای را  حس کردم و شکمم از حس آزار دهنده و وحشتناک منقبض شد. برای اینکه صدای خنده های جیغ مانندم را خفه کنم بالش را گاز گرفتم.

کای به وضوح کلافه بود، چون مثل همیشه هیچ تلاشی برای فرار از دستش انجام نمی دادم، حرکت انگشتانش را سریع تر کرد.

این کار من و کای، یک جور کل کل بود! او مرا قلقلک می داد تا ضعفم را ببیند اما من تحمل می کردم او هم از غیظ اینکه رویم را کم کند تا حد مرگ قلقکم میداد، طوری که عضلات شکم و پهلویم قفل می کرد و  اشکم در می آمد.

حالا هم همین وضعیت را داشتم، اشکهایم راه به بیرون باز کرده بودند و انقباض و حس مور مور شدن شکمم غیر قابل تحمل و دردناک شده بود. با ناله بلندی به کای اعتراض کردم و بلافاصله حس کردم که دستهایش متوقف شدند. کای با تمام بیرحمی اش در قلقلک دادن، خیلی مهربان بود.

 به پهلو خوابیدم و کای هم کنارم دراز کشید و طبق معمول، پیراهنم را با/لا زد و باملایمت، شروع به ماساژ دادن عضلات گرفته ام کرد.

– امروز باید بریم خرید.

“خرید”

دقیقا دو هفته و سه روز پیش کای و سهون و چان مرا بردند و برایم لباس خریدند. هر چند که لباس ها خیلی جذاب بودند، ولی برخورد با غریبه ها اصلا حس خوبی نداشت. چون هر لحظه منتظر بودم یکی از آنها مرا بگیرد و به آن دوزخ برگرداند! حتی با گذشت دوهفته و سه روز، این حس بد هنوزم از ذهنم پاک نشده بود.

با این وجود این ایده جدید “خرید”، اصلا جالب به نظر نمی رسید. پس از یکی از کلماتی که جدیدا یاد گرفته بودم استفاده کردم:

– «چ..را»

– «چرا؟ چون هیچی توخونه نداریم بک! سهون و اون احمق درازم دانشگاه دارن و هیچ کس دیگه ای جز اونا نیست که من بتونم تو رو دستش بسپرم و برم، پس باید باهام بیای.»

با نگاه معصومی به من خیره شد. آهی کشیدم. خب چاره دیگری نبود. تسلیم شدم.

به همین راحتی.

من آدمی نبودم که به این راحتی ها تسلیم شوم، اما در برابر کای، همه چیز فرق می کرد.

حوالی چهار بعد از ظهر بود که کای مرا در ماشین انداخت- البته نه به آن شدت که فکر می کنید- و به سمت یکی از مزخرف ترین کابوس هایم راند.

این بار مقصد به جای فروشگاه پوشاک،  فروشگاه مواد غذایی بود.

به محض پیاده شدن از ماشین، جلوی در ورودی فروشگاه خشک شدم. نه بخاطر اینکه خیلی بزرگ بود، بلکه بخاطر پر آدم بود. آدم های غریبه.

و من از غریبه ها وحشت داشتم.

کای بازویم را کشید:

– «چرا کپ کردی؟ بیا دیگه.»

در دلم گفتم:”سلام کابوس های خوشگل من!” و دنبال کای راه افتادم.

 آن همه جمعیت، فقط کافی بود یکی از آنها مامور آن هیولا ها باشد، آن وقت کارم تمام بود.

وقتی که کای مرا بین غرفه ها و قفسه می کشید، از ترس تمام مدت محکم به کای چسبیده بودم، و سعی می کردم صورتم را در شانه اش مخفی کنم. این باعث شده بود که مردم با تعجب به ما خیره شوند. در نهایت کای ملتمسانه گفت:

-«بک، خواهش می کنم…زیاد بهم نچسب، مردم یه جوری نگامون می کنن.»

آرام و با تردید حلقه محکم دستهایم از دور بازویش شل کردم و از او کمی فاصله گرفتم. کای لبخند زد و دست به پشتم کشید.

– «بریم.»

دنبالش دوان دوان راه افتادم. تمامی مدتی که خرید می کرد، سعی می کردم از او دور نشوم و مدام اطرافم را می پاییدم. شبیه بره ای وحشت زده بودم و همه ی آدمهای اطرافم را گرگ می دیدم. یک زمانی به خودم آمدم که کای کنارم نبود، و من تنها بین گله ی گرگها گیر افتاده بودم. اولین فرمان مغزم این بود که بدوم و کای را پیدا کنم.

اوپس!

آنقدر هول بودم که به یک نفر برخورد کردم. سرم را بالا آوردم و پسر رو به رویم نگاه کردم …

کت چرم مشکی، پوتین مشکی، لباس مشکی، جین مشکی، دستکشهای چرم مشکی، خط چشم خیلی مشکی…

“صبر کن…خط چشم؟”

دوباره به صورت پسر نگاه کردم، خط چشم کلفتی چشمهای درشتش را زینت داده بود و باعث شده بود مژه های بلندش بلند تر بنظر بیاید. موهای قهوه ای اش را به شکل زیبایی بالا داده بود.

تنها کلمه ای که ذهنم تحویلم داد زیبا بود. ذهنم را تایید کردم.

آن پسر واقعا زیبا بود.

زیبا و به طرز خطرناکی، خطرناااک!!!

گوشهایم زنگ زدند و من سعی کردم از پسر زیبایی که بی حرکت روبه رویم ایستاده بود دور شوم.

و بر خلاف انتظارم خیلی راحت کنار رفت و گذاشت بروم. بی هیچ حرفی.

ولی نگاه سردش همچنان در حال منجمد کردنم بود.

∗∗∗∗∗∗

– «سی و هفت … سی و هشت… سی و نه…»

– «اَه نردبونِ لعنتی آروم تر بشمار، تمرکزم بهم میخوره.»

– «من اگه بلند نشمرم عددا رو قاطی می کنم گربه ی وحشی. چهل…چهل و یک….»

– «گفتم خفه شووووووووو ….آم…بک؟»

سهون از دیدن من در چارچوب در آپارتمان مجردی اش عملا شکه شد. ولی چان انگار خیلی تعجب نکرد، چون با ذوق فریاد زد:

– «هی فسقل پنبه ای!!!! دلم برات تنگ شده بود!!!!»

– «یاااا خفه شو چان، من تو این ساختمون آبرو دارم!!!! ببینم بکهیون تو تنها تا اینجا اومدی؟؟؟؟»

– «نه با من اومد.»

کای با چهره ای بشاش کنار من ظاهر شد. به محض دیدنش آرامشی در چهره سهون پیدا شد.

– «ههم خوبه.»

– «چی خوبه سهونی؟!»

– «خفه شو الدنگ دراززززززززززز!!!!!!!!!!!!» 

-«سهون؟؟؟ میشه یه لحظه به من گوش بدی؟»

-«بله کای؟»

– «تو فقط مغزت واسه اون فرمولای چرت و پرت خوب کار میکنه نه؟؟ صد بار گفتم در آپارتمانت رو درست کن با یه هل باز میشه!»

سهون با خجالت پشت گردنش را مالید:

-«نه خب، یادم میره…فردا درستش می کنم.»

چانیول فریاد زد:

-«میخوای منم کمک کنم سهونییییی؟؟»

شترق!!!

درست در برابر چشمان متعجب من و کای، در یک چشم بر هم زدن، سهون کتاب “2800 صفحه ای ریاضی جامع با جلد سخت” را درست وسط ملاج چانیول فرود آورد.

درست وسطش! :/

کای به من گفت:«مشکلی نیست بک!»

ولی من حاضرم قسم بخورم که داشت در گوشی اش شماره اورژانس را می گرفت!

سهون کتاب ریاضی جامع را خوب نگاه کرد و وقتی مطمئن شد که صدمه ای ندیده با احترام خاصی روی میز گذاشت و چند لحظه در سکوت عمیق و سرشار از احترامی به کتاب نگاه کرد. ما هم در این چند لحظه در سکوت عمیق و سرشار از حماقتی به سهون و کتاب نگاه کردیم!

سهون ناگهان چشم از کتاب برداشت و گفت:«خب کجا بودم؟؟»

چانیول با ناله گفت:«اونجایی که با اون کتاب زدی تو ملاجم!!!»

سهون سرش را به نشانه تایید تکان داد:«آها.» و شروع به بالا زدن آستین هایش کرد.

چانیول که روی زمین پخش بود و با یک دستش کله اش را گرفته بود با دقت حرکات سهون را نگاه میکرد و با هر تایی که سهون به آستینش می زد بیشتر به عقب میخزید:

-«سهونی چیزی شده؟؟»

-«نه چانی عزیز»

-«پس چرا آستیناتو بالا میزنی؟»

-«میخوام ظرف بشورم.»

چانیول لبخند احمقانه ای زد:«میخوای کمک کنم؟»

سهون در حالی که این بار دست هایش را مشت میکرد گفت:

-«نه تو فقط سرجات ثابت بشین و تکون نخور. قول میدم زیاد درد نکشی!»

-«چی؟؟؟؟»

در یک آن، سهون دقیقا مثل یک گربه وحشی روی چانیول پرید و بالافاصله فریاد چانیول به هوا رفت. آنقدری که حس کردم قاب عکس روی دیوار روبه روی من یک کم لرزید!!! البته حق داشت، به عنوان یک گربه وحشی، سهون ناخن های تیزی داشت!

کای با هول گفت:«بچه ها خواهش می کنم! اینجا همسایه زندگی میکنه! سهون!!!»

– «نه من باید تکلیفمو با این الدنگ درازی که سه روز تو خونم پلاس شده روشن کنم!!!!»

– «سهون! خواهش می کنم! داری میکشیش!»

چانیول با التماس فریاد زد:

– «کای تو رو خدا این گربه وحشی رو بگیر! بخدا مامانم از خونه بیرونم کرده! خدایا کمک!»

– «می کشمت!» 

کای به سمت سهون دوید:

– «سهون!!!!!!» 

گوشهایم را گرفتم به سه کله پوکی که تو سر و کله هم می زدند خیره شدم. سه کله پوکی که تنها کس و کارم محسوب می شدند. آهی کشیدم بی توجه به آنها داخل خانه آمدم، در را بستم و شروع به اسکن موقعیت جدید کردم.

طبق مشاهدات اولیه ام آپارتمان سهون جز آپارتمان تمیز مجردی محسوب می شد، البته اگر یک دو جین کاغذ و کتاب پخش شده روی زمین را نادیده می گرفتم. خم شدم یکی از کاغذ های بیچاره را از روی زمین برداشتم. روی کاغذ پر بود از خطها و علائم عجیب و غریب. بعدا سهون بهم که آنها مسئله های ریاضی هستند. اما در آن لحظه، آن کاغذ و نوشته هایش هیچ جذابیتی برایم نداشت. پس رهایش کردم و رفتم تا چیز جالب تری پیدا کنم. ولی انگار هیچ چیز جذابی آنجا نبود.

ناگهان چشمم به چیزی که لبه ی پنجره بود خورد. به تنها چیز جالب خانه سهون نزدیک شدم.

گلدانی با گلهای سفید و بنفش.

کنار پنجره زانو زدم و محو زیبایی و ظرافت این مخلوقات زیبا و ظریف شدم. تک تک جزئیات را از نظر گذراندم: گلبرگ های کوچک، آوند های ظریف و طیف ملایم رنگهای سفید و بنفش.

با حس دستی روی شانه ام برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم.

ظاهرا دعوا تمام شده بود سهون روی زمین نشسته بود و نفس نفس می زد و چانیول خودش را پشت میز وسط اتاق قایم کرده بود. و کای همانطور که دستش روی شانه ام بود گفت:

– «نگفته بودی اینقدر از گل و گیاه خوشت میاد. دوست داری یه جایی ببرمت که پر از اینا باشه؟»

نمی دانستم در جواب کای چه عکس العملی نشان دهم پس وقتی مرا دنبال خودش کشید ازش تبعیت کردم.

وقتی کای ماشین را روشن می کرد، صدای باز و بسته شدن در آمد و متعاقب با آن صدای چان و سهون که برای هم غرغر می کردند. با خستگی سرم را به پشت تکه دادم و چشمانم را بستم.

نفهمیدم چقدر گذشت و چقدر راه رفتیم و زمانی که چشم هایم را باز کردم بیرون شهر بودیم، در بهشتی از گلهای زیبای بهاری.

زمانی که به منظره بی مانند روبه رویم خیره بودم، کای آرام کنار گوشم زمزمه کرد:«خوشت میاد؟»

سرم را تکان دادم. بله! آنجا فوق العاده بود. به سمت دشت روبه رویم دویدم و بین گلهای زیبا و سرزنده اش غرق شدم. هیچوقت نفهمیدم چند ساعت آنجا ماندم و به آن گلهای لطیف کوچولو خیره شدم. اصلا فهمیدنش چه اهمیتی داشت.

گذاشتم نسیم بین موهایم بدود و صورتم را نوازش کند. اجازه دادم از بوی گلهای زیبای آنجا مست شوم. اینجا بود که آن حس غریب دوباره در وجودم بیدار شد. حس رهایی.

توجه ام به جسم تنومند و زیبای رو برویم جلب شد، آن جسم بزرگ پر از شکوفه های سفید و صورتی بود.

کای خودش را به من رساند:«خوشگله نه؟ اون درخت اوکیرائه.»

به جسم روبه رویم نگاه کردم. چیز آشنایی درباره ی آن جسم و اسمش وجود داشت. چیزی شبیه یک خاطره، انگار که قبلا آن را دیده باشم. به سمتش قدم برداشتم و دستم روی تنه اش کشیدم و از حس آشنایش لرزیدم. حسی که به من می گفت من چیزی فراتر از کد ۰۴ بوده ام.

تنه اش را بیشتر نوازش کردم و به شاخه های فرش شده با شکوفه اش با تحسین نگاه کردم. فکر کردم که گذشته من، باید خیلی بیشتر از آن چیزی باشد که با سقف سفید بالای سرم شروع شده. گذشته ای مربوط به این درخت و شکوفه هایش و نسیم خنکی که گلبرگ های لطیفش را رو سرم می ریزد.

همین کافی بود تا من هدفی غیر از فرار کردن در زندگی پیدا کنم. هدفی بزرگتر.

من گذشته ای داشتم که باید پیدایش می کردم.

∗∗∗∗∗∗∗∗

خب این قسمت زیاد بود نه؟؟ حال کردید؟ اگه حال کردید پس نظر باحال هم بدید! حالا خیلی اتفاقات پیش رو داریم! تازه ماجرای اصلی شروع شده! موهاها.

فرزندانم نظر دادن را مهم شمارید! همانا آنان که این امر را مهم شمردند رستگار شدند. :/ 

The following two tabs change content below.

Elena Salvatore

کی پاپ لاور (اکسو ال، استارلایت دو آتیشه، لاو، بیبی و...) نقاش و طراح سبک رئالیسم و طراح مانگا. بشدت عاشق مانگا و انیمه هستم. هر نوع کاپلی رو دوست دارم (از اصلی و فرعی و میان بر و...) همه جور ژانری می نویسم ولی ژانر های جنایی، ترسناک و تخیلی مورد علاقه ام هستن. پایان های خیلی غمگین و فلاکت بار رو هم خیلی دوست ندارم. معمولا آروم و مهربونم ولی یه نیمه خبیث تو وجودم دارم که وقتی بیدار بشه اونوقت در رذالت همتا ندارم! البته تا وقتی که شما کامنت بزارین نیمه خبیثم خواب می مونه ^^

Latest posts by Elena Salvatore (see all)